زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

دورهمی خانوادگی

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ب.ظ

هوالمحبوب

 

دیروز برای ناهار خونه ی عمه جان مان دعوت بودیم. قرار بود به مناسبت فروش رفتن خونه و تقسیم ارث بین پسرها، و خلاص شدن از دعواهاشون، آش نذری بپزه و ما رو دعوت کرده بود برای کمک. صبح باید میرفتم مدرسه، هرچقدر زور زدم کلاسامو جا به جا کنم هیچ کس زیر بار نرفت. خلاصه هرچقدر هم خواستم خودم رو به موش مردگی بزنم و مرخصی بگیرم گول نخوردن. گفتن نمیدونیم اگه هم مریض باشی قیافه ی آراسته ات نشون نمیده مریض باشی پس پاشو برو سر کلاست.

خلاصه حوالی ساعت یک رسیدم خونه ی عمه و مشغول کار شدم. بعد از ناهار که رسیدیم به تزئین آش،خواهر جان از اون ترفند های هنرمندانه زد و شروع کرد آش ها ور به شکل نقاشی های کلاسیک تزئین کردن، همه دست از کار کشیده بودن و داشتن نگاهش می کردن. تموم که شد همه به به چه چه زدن و در نتیجه یه نفر براش سوال شد که حالا این کاسه ی خوشگل رو به کی بدیم؟ منم بدون فکر یهو از دهنم در رفت که به خونه ای که پسر مجرد داره! خودمم میبرم!

از منی که هیچ وقت از این شوخی ها نمی کردم بعید بود این حرف و همین باعث شد کل خونه بره رو هوا، عمه ها و دختر عمه ها کلی خندیدن و سر به سرم گذاشتن. در نهایت قرار شد عمه جان تصمیم بگیره کاسه ی خوشگل رو به کی بده. حس خیلی خوبیه نذری پخش کردن. ولی از بخت بد من دم هر خونه ای که رفتم هیچ پسر خوشتیپ مجردی نیومد دم در و هول نشد و کاسه رو از دست من نگرفت و نگفت شما کی باشید و باقی قضایا!

دیگه آخرای کار خسته شدم و برگشتم خونه و گفتم من دیگه نیستم. اینجوری همه ی فانتزی هام داره به هم میریزه! هی آش رو هم نزدم که ببرم در خونه ی چهار تا پیرزن تنها!

در کل حس خوبی داشت دیروز. برای همه ی آرزوهامون آش رو هم زدیم، با عمه زاده ها گفتیم و خندیدیم.
دورهمی های خانوادگی بهترین انگیزه برای ادامه ی زندگی هستن. اگه نباشه این بودن ها، دیگه باید به کلی از زندگی ناامید شد. علاوه بر اینکه بودن در کنار دوستان خوب هم میتونه انرژی بخش باشه ولی لازمه گاهی تو جمع های خانوادگی هم خودت رو رها کنی و بزنی تو فاز الکی خوشی، از گوشی فاصله بگیری و با جمع خوش بگذرونی.


  • نسرین

از خوشبختی هایم

نظرات  (۱۲)

نمیدونم..
بر خلاف جمع دوستام اصلا بینشون راخت نیستم!
کلا هرچی دورهمی و مهمونی و عروسی هست خوش میگذره، فقط به خانوما! ما آقایون که جز بحث سیاسی چیز دیگه ای بلد نیستیم 
پاسخ:
خب تقصیر خودتونه که فک میکنین اگه حرف سیاسی نزنین مردِمرد نیستین!
من نمیدونم چرا اصلا تو جمع فامیل بهم خوش نمیگذره!
پاسخ:
ای بابا چرا؟
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • پس اون کاسه خوشگله به کی رسی؟! :-)
    پاسخ:
    به یه همسایه ی خوشبخت بالای شصت سال:(
    درسته که بهتون خانم معلم میگم ؛اما دیگه خودمم بچه نیستم که قهر کنم . واقعا سرم شلوغه 
    پاسخ:
    ان شاءالله سرت گرم خوشی ها باشه
    با کاسه ی آش دختر همسایه،
    افطار نمایید ثوابش خفن است

    در موقع خوردنش! ولی یاد کنید
    یادی ز دل هر آنکه روزش چو من است:

    افسوس که تا شعاع سیصد متری
    هر کس شده همسایه ی ما پیرزن است!

    # سعیدی
    پاسخ:
    ممنون:)
    فک کردم قهر کردی دیگه کامنت نمیدی:))
    چه حس خوبی داشت دورهمی خانوادگی :)
    هفته ای یک بار به این دورهمی ها نیاز داریم، خیلی
    موفق باشید

    پاسخ:
    بله موافقم
    ممنونم
    شمام همین طور
    آها حله :)
    همیشه به خوشی های خونوادگی.
    پاسخ:
    سپاس هلمای عزیز:)
    داشتی میومدی براما :))
    :)))
    ما روز تولد امام سجاد آش داریم،کلا همیشه هر چی تقسیم نذوراته به عهده‌ی منه،اون روز هم خودم بردم اما هم‌ شکر خدا کیس مناسب نداریم تو کوچه و هم اینکه باد شدیدی بود و وضعیت من اسف بار بود، روسری کج شده بود و می‌رفت عقب، چادر عقب می‌رفت و در می‌اومد، استینم رفته بود بالا+ باد شدید گرد و خاک کرده بود و رفته بود تو چشمم:))) خلاصه که اگه کیسی هم بود می‌پرید:))
    +نذرتون قبول:)
    پاسخ:
    :)
    برعکس من حسابی خوشتیپ بودم هی میگفتن این روسری و چادر نو رو سر نکن کثیف میشه ممکنه آش بریزه روشون
    قبول نکردم :)
    ولی بازم عملیات ناموفق بوده!
    تقسیم ارث بین "پسرها"؟؟!! دخترا چی پس؟؟
    پاسخ:
    خب دختر نداره بنده ی خدا دو تا پسر داره فقط:)
    من کاملا حرفهای این دوستمون" گوشنا صبور" رو رد می کنم و به نظرم اگه خانواده ای هست به همین کارهاست.
    ای کاش عکسی از آش هم می ذاشتی. مطلبت خوشگلتر می شود :)
    پاسخ:
    منم همین کار رو میکنم اتفاقا:)
    از اون کاسه آشه که عکس نگرفتم ولی بذار ببینم میتونم مشابهش رو تو نت پیدا کنم :)
    و البته این دورهمی ها آفات فراوانی هم دارد که رشد تجملات در ایران و شترگاوپلنگ ایرانی-اسلامی و اروپایی شدن عمده مردم یکی از این افات است
    پاسخ:
    ما از اون خانواده هاش نیستیم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">