زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

من تنها نبودم....قسمت دوم

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۳۹ ب.ظ

هوالمحبوب

خودم را میان کتاب های شعر پنهان کرده بودم. تصور اینکه این رابطه قرار است به کجا ختم شود، مضطربم می کرد. وقتی داشت خودش را از پله ها بالا می کشید، چشم های مشتاقش را می دیدم که دنبال من می گردند. نفسم را در سینه حبس کردم و موقرانه چند قدم به سمتش برداشتم. وقتی چشم هایش را به من دوخت، حس بره ای را داشتم که به پیشواز گرگ می رود. اما در عین حال از این استقبال خشنود و راضی است.

از مرور خاطره های آن روزها خسته ام. گرمای هوا کلافه ام کرده است. دلم می خواهد دربستی بگیرم و هر چه زودتر خودم را به خانه برسانم. حس می کنم به ساعت ها خواب نیازمندم.

راننده مرد جوانی است که خوش قیافه به نظر می رسد. تیشرت قرمزی به تن کرده و دستبند چرمی به دست دارد. اسکلت کوچکی که از آینه ی ماشین آویزان است، سر هر پیچ به خود می لرزد و مدام بالا و پایین می رود.

وقتی جلوی کوچه مان توقف می کند، بی هیچ حرفی از ماشین پیاده می شوم. اما صدای بوق ممتد و پشت سرش داد راننده، مرا به خود می آورد. من کرایه اش را نداده ام. عذرخواهی کنان دست می برم به کیف پولم. هزاری را سمت شیشه ی باز ماشینش می گیرم و سعی می کنم به چشم هایش نگاه نکنم.

کوچه ی اخموی مان مثل همیشه پر از هیاهوست. ساختمان تجاری نبش کوچه با آن نمای زیبایش بدجور دلبری می کند. هنوز کار ساخت و سازش تمام نشده، تمام واحدهایش فروش رفته است.

می خزم توی شش متری اول و کلید می اندازم توی قفل خانه. گلدان های شاهپسند روی لبه های برجسته ی باغچه جای میگیرند و من تن خسته ام را تا بالای پله ها می کشانم. هیچ کس خانه نیست و این سکوت همان چیزی است که میخواهم.

گوشی را از توی جیب عقب کیف بیرون می کشم. چراغ سبز گوشی چشمک می زند.

روی آخرین پیام مکث میکنم "برای آنکه نگویند جسته ایم و نبود/ تو آن که جسته و پیداش کرده ام، آن باش"

آن روز وسط جشن پایان تحصیلی بچه ها بودیم. تقریبا اواخر جشن که گوشی ام را چک کردم، تماس بی پاسخی از یک شماره ی ناشناس داشتم. همکارم گفت که شماره را نمی شناسد و من بی توجه  دستم را روی کلید تماس فشار دادم. حدس میزدم یکی از همان آدم هایی است که توی جشن حضور دارد و احتمالا دنبالم می گردد. اما شماره اشغال بود و من هم بی خیال از کنار این اتفاق گذشتم.

چند روز بعد که تعداد تماس های از دست رفته زیاد شد، مشکوک شدم. شماره را  ذخیره کردم و رفتم سراغ تلگرام. هیچ فکرش را نمی کردم که به یک آشنای قدیمی بر بخورم. اما او حتی عکس آن روز هایش را هم عوض نکرده بود. همان تیشرت سیاه جذب بدن تنش بود. با آن عینک آفتابی سیاه و سری که به آسمان می سایید.

****

آن روز توی شهر کتاب اما سفید پوشیده بود. بوی عطرش تمام فضا را پر کرده بود.

نگاهم کرد و من جذبش شدم. انگار تمام احساسش را توی چشم هایش ریخته بود. نشسته بودیم رو به روی هم و او بی وقفه حرف می زد.

از روزهای خوش دانشگاه تهران تعریف می کرد. عمران خوانده بود و چند سالی توی همان شهر کار کرده بود. حتی از خانه ی مجردی اش، از خدمتکار هندی کارگاه شان که هندی را از او یاد گرفته بود، هم گفت. یک ریز و پی در پی حرف می زد و کلمات از دهانش سر می خوردند و توی فضا پخش می شدند.

 دندان های سفید یک دستی داشت. پوست سفید با موهایی یک دست سیاه. ته لهجه ی تهرانی اش حکایت از سال های طولانی زندگی در تهران داشت. گویی ترکی را پاک از یاد برده باشد.

گوشی توی دستم است که دوباره زنگ می زند. میخواهم تماسش را رد کنم که ناغافل دستم روی شاسی سبز رنگ می رود و تماس برقرار می شود.

صدای آشنایی از پشت خط اسمم را صدا می زند.

بغض های آن روزها هجوم آورده اند به گلویم. شاسی قرمز را فشار می دهم و تماس قطع می شود. درست پشت همان میز و صندلی قهوه ای تازه رنگ شده، فهمیدم که دیگر نمی خواهم ببینمش. نه اینکه آدم بدی باشد. می ترسیدم. از اینهمه قوی بودن و کامل بودنش واهمه داشتم.

از اینکه او همه ی آن چیزی بود که من هیچ وقت نتوانسته بودم، باشم، می ترسیدم. یک جور ترس شیرین.

وقتی نگاهم می کرد خودم را در مقابلش عریان می دیدم. انگار او همه چیز مرا می دانست. بی اینکه فرصتی داشته باشم برایش تعریف کنم.

نشسته بودیم توی همان پراید یشمی رنگی که جلوی شهرکتاب پارک کرده بود. با آن هیکل بزرگش برگشته بود سمت من. تمام وجودش حکایت از اشتیاقی وصف نشدنی داشت. خودم را تسلیم شده می دیدم. انگار با دست های خالی رفته باشی به جنگ. ایستاده باشی در مقابل گلوله های آتشین.

چرا اینجا نشسته ام؟ چرا نمی روم؟ چرا در ماشین را باز نمی کنم و پا به فرار نمیگذارم؟ چه چیزی مرا این طور روی این صندلی سرد میخکوب کرده است؟

افکار گوناگون به سرم هجوم آورده اند. میخواهم محلی برای گریز داشته باشم. گویی کلمه ها قادر به توصیف حال و روزم نباشند.

توی چشم هایم زل زده است و می گوید از من خوشش آمده، می گوید من زیبایم.  

 شبیه جوان های بیست ساله هول و دست پاچه نیست. مصمم و قاطع حرف می زند. دست هایش را تکیه داده به پنجره ی ماشین. عینک آفتابی اش از یقه ی پیراهنش آویزان است و تاب می خورد. من توی خودم مچاله شده ام. رد عرق را پشت گردنم حس می کنم. به حرف هایش فکر نمی کنم. دلم میخواست آینه ای داشتم و خودم را می پاییدم. نگران اینم که نکند روسری ام کج و کوله شده باشد. نکند رژ لبم ماسیده باشد و منظره ی بدی ساخته باشد.

او اولین کسی است که توی چشم هایم زل زده است و می گوید دوستم دارد. وقتی از دوست داشتنم حرف می زند، یک چیز خنک از قلبم سر می خورد و توی تک تک سلول های بدنم تکثیر می شود. نمی دانم باید چه جوابی بدهم. آیا باید بگویم دوستش دارم؟ آیا باید لبخند بزنم و تشکر کنم؟ چرا مغزم از قلبم فرمان نمی گیرد؟ دهانم خشک است. بیشتر سوال هایش را با لبخند و تکان دادن سر پاسخ می دهم. تلاش می کنم خودم را از مخمصه ای که توش گرفتار شده ام نجات دهم.

اردیبهشت دل چسبی بود. میخواستم قدم بزنم. همین بهانه ی خوبی بود برای فرار کردن از ماشینش، از خودش و از ترس موهومی که گرفتارش شده بودم. من چیزی نداشتم که به او بدهم. او نمی توانست از من خوشش آمده باشد. من ساده تر از آنی بودم که توجه مردی چون او را جلب کنم. ساده، دست و پا چلفتی و کمی زیادی معمولی....

حالا یک سال از آن روز ها گذشته است و من  تمام یک سال گذشته را با یک علامت سوال سر کرده ام. سوالی که هیچ گاه جرات پرسیدنش را پیدا نکردم.


ادامه دارد.....

  • نسرین

من و داستان هایم

نظرات  (۲۰)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • حیفه ادامه نداشته باشه!
    داستانش زیادی ملموسه:-)
    پاسخ:
    مگه میشه داستانی پایان نداشته باشه؟
    دارم روش کار میکنم امیدوارم در یک آخر هفته ی دلچسب
    پایانی که دوست دارم براش رقم بخوره:)
    خب چرا ناراحت میشید:)))
    هر کسی یه سرنوشتی داره دیگه:)))
    پاسخ:
    من کی ناراحت شدم دقیقا؟؟؟
    ببخشید رنگ چشم برای من مهمتره:)))
    بخاطر همین میخوام برم از آلمان زن بگیرم
    پاسخ:
    خداوند پشت و پناه تان باد :)
    نه..من داد میزنم ببینم کی انسانه؟ هر کی گفت من انسانم میگیم بیا بریم با هم حضر!
    قضیه یه عمر زندگیه خواهر من! مگه الکی
    من حتی میرم لباسایی که دوست دارم بپوشه رو به تنش اندازه میزنم اگر اونی که میخوام نباشه میگم شرمنده ما با هم تفاهم نداریم!
    پاسخ:
    خب چون قضیه ی یه عمر زندگیه میگم انسان باشه دیگه!
    قد و رنگ چشم و دور کمر برای چند روز اول جذابیت داره نه یه عمر زندگی
    تو سال دوم زندگی تو برات مهمه که زنت قرمه سبزی خوشمزه بپزه و تو مشکلات در کنارت باشه همه جوره
    نه اینکه رنگ چشمش ابی باشه یا فسفری:)
    خصوصیتش چی باشه؟
    قد؟
    وزن؟
    دور کمر؟
    رنگ چشم؟
    سبزه؟ سفید؟ جوگندمی؟
    چهره: خوشگل زشت مردونه زنونه؟
    صدا: کلفت نازک باس تریبل جاز اپرا؟
    تیپ در چه حد؟
    عقل در چه حد؟
    کچل باشه یا مو دار؟
    رنگ موها؟
    گرایش سیاسی؟
    تحصیلات و رشته؟
    وضعیت مادی؟
    دوس دختر داشته باشه یا نداشته باشه؟
    ماشینش چی باشه؟
    خونه داشته باشه یا نه؟ چند متر؟ کجا؟
    .....
    پاسخ:
    انسان باشه حله
    بقیه ی چیزاش مهم نیست
    شما برای ازدواج به این چیزا فک میکنین واقعا؟؟

    خواهش
    چرا ولی بدرد شما نمیخورن..چون بدجوری سلبریتی ها ذهن و فکرتونو مشغول کردن
    پاسخ:
    حالا خوبه درباره ی سلبریتی های امروزی صحبت نکردم
    حسن جوهرچی دیگه سلبریتی محسوب نمیشه
    بعدشم چهره اش رو نگفتم شخصیتش رو گفتم که بعید میدونم تو سلبریتی ها نظیرش پیدا بشه
    حالا بازم بگردین  شاید فرجی شد:)
    حسن جوهر چی که خدا رجمتش کنه تازه زن و بچه ها هم داشت..پارسا پیروز فر میمونه و سایر گزینه ها...الا دقیقا کدومش؟ بگید شاید بتونم کمکی کنم..من با بعضیاشون دوستم......شما فقط اسم بگم، فردا با گل و شیرینی و پدر و مادر ژیرش جلوی در خونه تونه داره زنگ میزنه!
    پاسخ:
    ای بابا چقدر شما دست و دل بازین واقعا:)
    ممنونم من قصد ازدواج ندارم
    فعلا میخوام پله های ترقی رو تی بکشم:)
    راستی غیر از سلبریتی ها با آدم حسابی های دیگه ای در ارتباط نیستین؟؟
    گزینه ها 2 تا شد:))))))
    خب پارسا پیروز فر خواهان نداشت شما میزدیش میفتاد! حیف نبود...بنظرم که کمالاتش کم هم نیست
    پاسخ:
    برای من همیشه گزینه یه دونه است شک نکنید
    من دست به مرد ندارم کلا:)
    کمالاتش رو نمیدونم در اصل
    تو اون سریاله هم آدم بدی نبود انصافا ولی محمد منصوری هم نبود دیگه بیایید قبول کینم:)
    خدا رحمتس کنه
    شما گفتی و ماهم باور کردیم که ظاهرش اصلا مهم نبوده :)))))))))))))))))
    پاسخ:
    خب ظاهر محمد منصوری نسبت به پارسا پیروز فر اون سریال چیزی برای خوش اومدن نداشت ولی هیچ کس عاشق پارسا پیرزو فر نشد اونجا:)
    اون زمان ها شخصیت حرف اول رو میزد برعکس الان:)
    صد در صد که ظاهر موجه هم مهمه بالاخره منم منکرش نیستم
    منظورتون ایشونه:

    http://www.imna.ir/news/268312/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF

    حسن جوهر چی بازی کرده؟
    ایشالا که قسمتتون بشه
    پاسخ:
    بله بله
    اون سال ها اسطوره ی دخترای ایران بودن ایشون:))
    البته منظورم شخصیت و انسانیت این آدمه بود حالا نه صرفا ظاهرش
    قطعا واقعیت است
    کدام دختری است که از پسرک تیشرت قرمز بپوش با یک ته ریش و عینک دودی و شلوار لی و کفشهایی اسپرت بدش بیاید؟
    نه خدائیش بدتون میاد؟
    پاسخ:
    اتفاقا من ترجیحم چیز دیگری است:)
    از پسرای قرتی خوشم نمیاد راستش:)
    پسرایی که مرد طور باشن جذاب ترن :)
    شبیه محمد منصوری در پناه تو  مثلا :)
    الان کرایه ماشین هم هزار تومن نیست..تو تبریزشم هزار تومن نیست با دلار 10 هزار تومن!
    شما ننوشتید تیشرت قرمز؟ تیشرت سیاه؟ تیشرت سفید؟
    دکمه سبز و قرمز رو هم میدونم مال گوشی بود
    من این پست ها رو به چشم داستان نمیخونم..این واگویه های خودتونه..مطمئنم
    پاسخ:
    باور کنید از خونه ی ما تا بازار هزار تومن بیشتر نیست!
    خب چیکار کنم رنگ تیشرت مهم بود دیگه!
    خب شما هر جور عشق تون میکشه بخونید من دیگه ضامن تصور شما نیستم که :)
    از نظر خودم داستانه ولی میتونه ریشه در واقعیت هم داشته باشه منکرش نمیشم
    سلام
    همش هزارتومن؟ اونم برای کسی که تیپرت قرمز پوشیده؟
    بالاخره تیشزت قرمز دوست دارید یا سیاه؟ یا شایدم سفید؟
    دکمه قرمز یا سبز؟
    این روزا پسرا خیلی زیاد قولهای الکی ازدواج میدن.....بگید با پدر و مادرشون بیان اونوخ معلوم میشه راس میگن یا دروغ؟
    پاسخ:
    سلام
    مگه پول تیشرتش رو میخواستم بدم که هزار تومن کم باشه؟؟ :)
    اینجا راوی به افق خیره می شود و سوت زنان از کادر خارج می شود :)
    گوشی تون وقتی میخوایین تماس برقرار کنین دو تا دکمه ی سبز و قرمز نداره احیانا؟؟ دیگه نوکیان 1100 ها هم داشتنا:)
    داستانه آقا داستان....
    توی این دنیای پر از دروغ و نیرنگ ساده ها دوست داشتنی ترن
    من فکر نمیکنم این فقط یه قصه باشه
    پاسخ:
    هیچ قصه ای واقعا قصه نبوده :)
    بسی عجیب 
    پاسخ:
    شاید....
    چقدر شیرین :))
    مخصوصاً چادر :)
    پاسخ:
    ممنونم حوا جان:)
    با یک دروغ؟ 
    ببین کامل ها از کاملها باید خوششون بیاد یعنی؟ چه لزومی داره اونوقت؟ 
    وای مشتاق بقیه شم واقعا
    پاسخ:
    نمیدونم
    ترجیح میدم درباره ی افکار شخصیت داستان چیز ینگم
    هر تحلیلی ازاده عزیزم
    مرسی که انرزی میدی همیشه :)
    در ضمن مابین خواندن متن این شعر یادم افتاد


    پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم 
    داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم 

    ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ 
    از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم! 

    زل زدی در آینه اما مرا نشناختی 
    این منم که روزگارم کرده با پیری گریم 

    رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند 
    رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم 

    بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق 
    گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" : 

    یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان 
    خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

    "سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست 
    تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم" 

    شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست 
    زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم 

    موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز: 
    "با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم" 

    گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند 
    گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم
    پاسخ:
    کاظم بهمنی عزیز.....
    منتظر بقیه اش هستیم
    خیلی هم ساده نیستین (اون کامنت که به یاسین یاد دادین اگه یکی خوردی دوتا بزن، خیلی خوشم اومد)

    منم شماره ناشناس را ثبت میکنم و تو تلگرام جست و جو  و تفتیشش میکنم
    پاسخ:
    شخصیت دختر این قصه با شخصیت من راوی قطعا متفاوته
    :)
    وااای دختر عالیه! این اتفاقا واقعیه عایا؟؟🤔😁
    پاسخ:
    هر داستانی میتونه یه جایی اتفاق افتاده باشه دیگه همشهری جان :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">