زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

انتخاب سوپی

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

هوالمحبوب

ادامه ی داستان انتخاب سوپی، برای شرکت در تمرین نویسندگی، وبلاگ داستان سرا:


این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

روزهای خوبی که در کنار طنین موسیقی در گروه کر کلیسا سپری می شد. سوپی در دوره ی مدرسه جزو گروه پیشاهنگ بود. پیانو را به خوبی می نواخت و همیشه مورد توجه پدر کالین در کلیسای دهکده بود.

حالا بعد از گذشت بیست سال، دوباره خودش را در مقابل همان کلیسای قدیمی یافته بود. سیل خاطرات به سرش هجوم آورده بودند. هوپی انگشتان سیاه و از ریخت افتاده اش را بی اختیار تکان می داد. مثل همان وقت ها که در حین نواختن پیانو، پدر کالین می گفت انگشتان تو روی کلاویه ها انگار در حال رقص و سماع هستند. پسر تو موسیقی را نه با انگشتانت بلکه با روح و جانت می نوازی.

حالا سوپی، با لباس های چرک مرده و پاره، با ریش هایی بلند، با ظاهری ملال آور، رسیده بود به نقطه ای که زمانی حس می کرد، نقطه ی پروازش خواهد بود.

از بالای تپه ها نور سبز رنگ کلیسا، سوپی را به خود فرا می خواند. سوپی از ظاهر چندش آورش خسته شده بود. از یادآوری روزهایی که مجبور شده بود،  بعد از مرگ مادرش دهکده را به دنبال کار ترک کند، چین های پیشانی اش در هم رفته بود. مایع شور مزه ای توی گودی های صورتش راه افتاده بود. مایع سرد و شور که حس های تازه ای را در او زنده می کرد.

این ها اشک بودند. چیزی که سال ها بود فراموشش کرده بود. حتی سال هایی که در زندان مِلونا با هم بندی های سیاه پوستش سپری می کرد، هیچ وقت مزه ی اشک را نچشیده بود.

سوپی پیر و در هم شکسته از بالای تپه ها به سرعت یک نوجوان 14 ساله پایین می آمد. با فریاد های ای پدر مقدس، خودش را به در کلیسای متروک رساند. در باز شد و سوپی خودش را در پیشگاه شمایل مریم مقدس یافت. چشم هایش را بسته بود. اشک ها همچنان می چکید و او به ناگاه حس کرد، انگار آرام شده است.

صبح جان آبراهام، کشاورزی که در نزدیکی کلیسای متروکه زندگی می کرد جنازه ی مردی آواره را یافت که شمایل مریم مقدس را در آغوش کشیده و با لبخندی بر لب چشم از جهان فرو بسته بود.

  • نسرین

من و داستان هایم

نظرات  (۱۱)

درود بر شما 
با نادیده گرفتن فضای کلیسا و متروکه بودن ... 
 پایان داستان شما را خیلی دوست داشتم نوعی آزادی در مرگش وجود داشت 
در پناه یزدان پاک شاد و خوش قلم باشید ( آمین )
پاسخ:
سلام
بله باید بیشتر کار می شد روی اون بخش
ممنون از نگاه پر مهرتون
آمین :)
با این اوصاف  پس نقد آقاگل رو هم باید رد میکردید و میگفتین دوست داشتین کلیسای مرکز شهر را به یک کلیسای متروک تبدیل کنید. 
در ضمن من فقط یک پیشنهاد دادم در قالب نقد، و گفتم برای تمرین نویسندگی شرط اول دقت کردن هست.
در هر حال در این راه طولانی موفق باشید.
پاسخ:
توی کامنت قبلی که می خواستم جواب بدم با گوشی نمی شد حق مطلب رو ادا کرد
پاسخ کامنت قبلی تون رو دوباره بخونید.
ممنون از اظهار محبت تون
این چندمین ادمه داستانی است که میخونم. آخه چرا همه ی شماهایی که قلم به این خوبی دارین انقدر عجول هستید؟
انقدر عجول که به گفته خودتان در پاسخ به آقا گل قسمت هایی از داستان رو سریع رد کردین. یک راه برای تمرین نویسندگی دقت دقت دقت در خواندن آثار بزرگ هست. ببینید نویسنده ها چطور توصیف میکنند چرا توصیف میکنند و.....
نکته دیگری که دقت نکرده بودید از هیچ جای توصیفات و وقایع داستان القا نمیشد که سوپی پیر است و لباس ژنده ای دارد. برعکس سوپی از آنجا که قصد مزاحکت برای زنی را داشت و زن درخواستش را قبول کرد پس به نظر جوان بوده و در جایی هم اشاره میکند که فقط کفش و شلوارش پاره بوده و کت و پیراهنش تقریبا آبرومند بوده.

با تمام این اوصاف باید بگم:
توصیفات دقیق و زیبا بود. فلاش بک ها به گذشته همگی مناسب بود و کمک میکرد خواننده انتهای تلخ و کمی بعید داستان را به راحتی بپزیرد.


پاسخ:
ادامه داستان سلیقه من بود
میتونستم تغییرش  بدم
لباسش رو و ظاهرش رو
بعدم قرار نیستنن که فقط جوانها ایجاد مزاحمت  کنن! 
ولی در اینکه عجولانه نوشتم حق با شماست
می شد بیشتر وقت گذذاشت و پایان شسته رفته تری نوشت
ممنون از دقت تون.

خانم معلم کُشتیش که :)
پاسخ:
چاره ای نبود دیگه😂
من چرا الان میبینم این پست رو؟!!
پاسخ:
نمیدونم جدیدا کم سرمیزنی
یه پایانی که نه می‌شد اون رو تلخ دونست و نه شیرین. چند نفر دیگر از دوستان هم به مسئلۀ مرگ سوپی پرداخته بودند. اما این پایان به دل من بیشتر نشست. به نظرم مرگ برای سوپی با این تفسیر شما یک پایان خوش به حساب می‌اومد.
خلق یک خاطره شیرینی در گذشته، خلق چند شخصیت جدید، استفاده از دیالوگ و توصیفات جزئی از نقاط قوت نوشته بود به نظر من.
یکی دوتا نقد هم دارم. اول اینکه به نظرم این کلیسایی که دید کلیسای دهکده‌اش نمی‌تونست باشه. پس کلیسا می‌تونست داخل یک خیابون باشه نه پایین یک تپه، درواقع حس کردم این کلیسا رو به اون کلیسا ربط داده بودین که پایان خودتون رو پیش ببرین. 
پاسخ:
داشتم به این فکر می کردم که این ادم به حد کافی سختی کشیده حقشه یه مرگ خوب و راحت داشته باشه
درباره ی نقد تون هم باید بگم حق باشماست
دلیلش اینه که اون قسمت کلیسا رو خوب نخونده وبدم
بعدا متوجه اشتباهم دشم که دیگه نشد عوضش کنم :)
خیلی با احساس بود :((
پاسخ:
ممنونم :)
  • آشنای غریب
  • توصیفات خوبی داشتین و خوب سوپی را در ذهن خواننده متجسم کرده بودین!
    مثلا : حالا سوپی، با لباس های چرک مرده و پاره، با ریش هایی بلند، با ظاهری ملال آور...
    یا : چین های پیشانی اش در هم رفته بود
    و...
    اما احساس کردم اگه  این جمله رو نمیگفتین بهتر نبود؟
    «این ها اشک بودند»
    چون قبل دو جمله اشک رو قشنگ زیبا توصیف کرده بودید و ها خواننده عاقلی فهمیده بود که داره گریه میکنه 

    پایان بندی خوشی داشت مثل شکلات تلخ بود
    هم قشنگ بود هم تلخ


    البته من صاحب نظر نیستم ها و فقط به عنوان خواننده نظر دادم و ممکنه کلا اشتباه گفته باشم

    پاسخ:
    نه اتفاقا خیلی خوب تحلیل کردی مرسی که ایراد رو هم میگی در کنار حسن :)
    زیبا بود
    پایانش تلخ بود:(
    پاسخ:
    یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه :)
    من دیگه دارم کم کم به تو حسودی میکنم... تو واقعا فوق العاده ای دختر...
    پاسخ:
    نه بابا بی خیال  :)
    لطف  داری تو عزیزم
    عالی بود👏👏👏
    پاسخ:
    ممنانم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">