زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

هوالمحبوب

 

از روزی که یادم می آید، نوشتن و خواندن جزئی از من بودند. نه اینکه خوب بنویسم یا ادعایی در خواندن داشته باشم، نوشتن و خواندن تنها هنرهایی بودند که به خیال خودم داشتم، هیچ وقت بابت خط خوب یا نقاشی زیبا یا کارهای هنری دیگر مورد تشویق قرار نگرفته بودم. هیچ هنر خاصی هم نداشتم البته. یادم نمی آید کسی گفته باشد که تو استعداد فلان چیز را داری. اما زمانی که سال اول دبیرستان درس رستم و سهراب را می خواندیم و سر خوانش شعر دعوا بود، معلم مان گفت که هر کس چند بیت بخواند که دعوا بخوابد. نفر اول من بودم، وقتی شروع کردم به خواندن، نمی دانستم که قرار است سر کدام بیت متوقف شوم، وقتی قصه به انتها رسید و سهراب زاری کنان خواند که "کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی، بخواهد هم از تو پدر کین من، چو بیند که خاکست بالین من"  تازه به خودم آمدم و دیدم من یک نفس تمام شعر را خوانده ام. تمام که شد چشم های خانم دشتی برق می زد، شاهنامه را هر کسی نمی توانست بخواند، لحن من هم حماسی طور بود. خوشش آمد و من شدم نور چشمی اش، بعد ها مجری انجمن ادبی دبیرستان و بعدتر ها کسی که روی نوشته هایش حساب می کردند. دانشگاه که رفتیم اولین نفری که در اولین جلسه ی آیین نگارش نوشته اش مورد توجه استاد قرار گرفت، من بودم. قرار بود یک صندلی را در یک انبار تاریک توصیف کنیم. استاد نون بسیار سخت گیر، بسیار با سواد و بسیار جوان بود. قیافه ی دختر کشی نداشت و همین باعث می شد که به خاطر سختگیری هایش بیشتر مورد تنفر باشد تا محبت. اما گروه ما دوستش داشتند، چون از هیچ چیزی به سادگی رد نمی شد. ما هم خوره ی خواندن داشتیم. کتاب ها را می جویدیم و سر هر تحقیق خودکشی می کردیم. صرفا به خاطر همان یک جمله ای که پایان تحقیق می نوشت "خانم فلانی، مقاله ی شما بسیار درست و دقیق نوشته شده است در ادامه ی کار همچنان کوشا باشید"

اعتراف می کنم که رقابت با هم کلاسی های با سواد و درس خوان بسیار سخت بود. هیچ وقت جزو نفرات اول کلاس نبودم. معدل خوبی نداشتم اما همیشه جزو درس خوان ها دسته بندی میشدم!

پایان نامه را که نوشتم کلی به خودم افتخار می کردم، در واقع نوشتن واقعی از آن جا شروع شد. از آنجا بود که نوشتن برایم جدی تر از قبل شد. بعد از ارشد بود که آمدم سراغ وبلاگ نویسی و کم کم رسیدم به اینجایی که الان هستم.

وبلاگ نویسی برای من در حکم دفتر خاطرات نبود. هیچ وقت چنین دیدی به وبلاگ نداشتم. دوست داشتم زمانی بنویسم که دغدغه اش را دارم. زمانی بنویسم که کلمات هجوم می آورند به مغزم و نوشتن برایم یک رسالت می شود.

خوب و بد قلمم را بهتر از هر کسی می دانم. قاضی سختگیری هستم چون معلمم.

بهترین اتفاق زندگی ام با وبلاگ نویسی شروع شد، آشنایی با آدم های مهم، انسان هایی که نوشتن برایشان تفریح نیست، آدم هایی که نوشته هایشان به وجدت می آورد، وبلاگ نویسی جایی بود که نقد شدم و محک خوردم و تلاش کردم بهتر بنویسم. حالا کم کم دارم به رویای همیشگی ام فکر می کنم. به نویسندگی. حالا بعد شش سال مشق نویسندگی کردن، می توانم جرات داستان نوشتن را پیدا کنم.

این متن قرار بود تقدیری باشد از همه ی اهالی قلم، اهالی تفکر و دانایی. تمام کسانی که نوشتن را به من و ما آموختند، تمام کسانی که رنج نوشتن را به جان خریدند و قلم شان را به نام و نان نفروختند. زنده نگه می داریم یاد و خاطره ی تمام قلم به دست های سرزمین مان را باشد که امانت دار خوبی برای یادگاری هایشان باشیم و شاگرد خوبی برای ادامه ی راه شان.

  • نسرین

از خوشبختی هایم

نظرات  (۸)

  • آشنای غریب
  • نه خیرم !!!
    مثلا بهم برخورد هاا !!
    نخونم کامنت نمیزارم

    اون قسمت رو ه گفتین حماسی رو کسی نمیتونست بخونه و لحن منم حماسی بود با لحن حماسی گونه تون بسیار موافقم
    در چنر فایل صوتی که خوندین وشنیدیم همینطور بوده

    تازه فردا هم دعاتون میکنیم(اینم گفتم بدونین که حتی اون یکی متنر و هم خوندم)
    پاسخ:
    بغیشله بالا
    شوخلوخ  الدیم
    خیلی خیلی ممنونم
    😍😍😍
    من سال اول راهنمایی یه معلم ادبیاتی داشتم‌ که فوق‌العاده بود،از محاسنش اینکه همیشه ۱۰،۱۵ دقیقه‌ی اخر کلاس رو تعطیل میکرد و ازمون میپرسید شعر بخونیم یا داستان؟ من و فاطمه شعر دوست داشتیم و همیشه طرفدار شعر بودیم ولی بقیه‌ی کلاس عاشق داستان بودن ،واسه همین کمتر شعر میخوند ولی کلا ساعت‌های کلاسش جزء عشق‌ترین ساعت‌های کلاسیمون بود،همیشه من و فاطمه رو به عنوان بهترین شاگردای کلاسش معرفی میکرد و می‌گفت زرنگ‌ترین شاگردای کلاسمن،هر چند وقت یکبار هم سر صف تشویقمون میکرد و گاهی جایزه بهمون میداد، از اونجا و از توجه‌های اون به ادبیات و خصوصا شعر علاقه‌مند شدم، ۴،۵ سال مسابقات مشاعره‌ی شهری و استانی شرکت کردم، با عشق شعر میخوندم و لذت میبردم، نوشتن هم از انشا نویسی‌ها و تحسین کردن دبیرهام شروع شد، همیشه بیشترین نمره‌ی انشای کلاس مال من بود، بعدتر دبیرستانی که شدم مشاور بچه‌ها رو گاهی می‌فرستاد من راهنماییشون کنم، اون موقع البته خیلی بهتر می‌نوشتم اما الان خیلی وقتها چون روزانه نویسی میکنم ادبی نوشتنم خیلی فرسایش داشته اما در کل هنوز هم عاشق شعر و نوشتنم، میدونی مدرسه و معلم و اطرافیان خیلی تاثیر دارن، من شاید اونقدرها هم خوب نمی‌نوشتم اما چون تحسینم میکردن،چون گوش میکردن روحیه می‌گرفتم، خودمو باور میکردم و با اعتماد به نفس می‌نوشتم.
    شما معلم‌ها خیلی مهمید خیلی، اگه من الان سمت فیزیک ۳ نمیرم چون معلمش یه جوری بود و اینکه عاشق ادبیاتم بازم چون معلمش یه جوری بود، این یه جوری بودن‌ها خیلی مهمن، شماها بخش اعظمی از اینده‌ی بچه‌ها رو رقم میزنید:)
    +روزت مبارک خانم معلم خوش قلم:*
    ++ چقدر حرف زدم:))
    پاسخ:
    چقد خوشحالم که اینقد انرزی خوب منتشر کردی تو این کامنت
    واقعا همین طوره
    معلم ها خیلی نقش دارن توی سرنوشت بچه ها
    مثبت و منفی
    خیلی باید حواس مون باشه به جمله هامون به رفتارمون
    اون روز یکی از بچه ها میگفت خانم فلانی اولین کسیه که به من گفت تو باهوشی
    خیلی برام جالب بود در حالی که هممون میدونستیم دانش آموز خوبیه
    ولی این جمله از زبان معلم ریاضی خیلی روش تاثیر مثبت گذاشته بود.
  • حامد سپهر
  • با این قلمی که دارین فکر کنم برا داستان نوشتن یخورده هم دیر کردین باید تا حالا نوشته بودین
    پاسخ:
    نوشتن مخصوصا در حوزه ی داستانی اول از همه جرات و اعتماد به نفس میخواد
    که تا همین چند وقت پیش نداشتم
    لطف دارین شما :)
    من تو دانشگاه دوستای زیادی تو رشته ی ادبیات فارسی داشتم اما توی هیچکدوم این همه ذوق و علاقه ی ادبی ندیدم... نداشتن! 
    فعلا که سعادت دیدارتو نداشتم (ایشاا... هفته ی بعد سعادتش حاصل میشه) ولی بعد از دیدار و رسمی شدن رفاقتمون از اون دسته دوستایی خواهی بود که دائم بهت افتخار خواهم کرد... یوقتم دیدی بهت حسودی کردم و کُشتمت😁
    پاسخ:
    یعنی من الان ذوق مرگ نشم خیلیِ :)
    نه دیگه کار به اونجاها نمیکشه
    قول میدم سر ماه بزنم تو ذوقت که دیگه افتخار کردن از یادت بره:)
    گفتم الانه که خدافظی کنه وبشو ببنده ! :|
    پاسخ:
    من به هیچ عنوان وبلاگ نویسی رو ترک نمیکنم
    مگر اینکه تحول خیلی شگرفی در زندگیم رخ بده :)

  • آقاگل ‌‌
  • بنده هم این روز رو به یاد همه سطرها و نوشته‌ها و کتاب‌هایی که خوانده‌ام به اهل و اهالی قلم این روز رو تبریک میگم.
    پاسخ:
    لطف می کنید
  • آشنای غریب
  • :))
    پاسخ:
    مشخصِ که نخوندیا :)
    عالی بود . درک میکنم حس هاتونو
    پاسخ:
    مرسی بهار عزیز:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">