زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

دیدار وبلاگی در دل تیرماه

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ب.ظ

هوالمحبوب


نزدیکی های ساعت شش، باید جلوی مجتمع ستاره باران باشم. ناهار خوشمزه، را روی میز می گذارم و مامان و نون جان را دعوت میکنم برای خوردنش. دوش عجله ای و اتو کردن لباس ها را به سرعت انجام می دهم. هدیه ی کوچکی که برایش خریده ام را توی کیف می گذارم و راه می افتم.

این هیجان یک دیدار وبلاگی است. چند ماهی است که منتظر دیدنش هستم. کنکور او و آزمون من هر دو تمام شده اند، روزهای گرم و کش دار تیر ماهی را به سرعت سپری کرده ایم و رسیده ایم به امروز.

وقتی دارم بین مغازه ها چرخ میزنم نگاهم به ساعت است. من مثل همه ی قرار ها زود رسیده ام. حوالی ساعت شش زنگ میزنم و آدرس دقیق میدهم.

توی دلم خدا خدا میکنم که زهرا، یکی مثل این دختر چادری که چند دقیقه پیش از مقابلم رد شد نباشد، از دخترهای نچسبی که نمی شود تحمل شان کرد نباشد. از دخترهایی که خیلی اهل کلاس گذاشتن هستند نباشد.

می دانم که نیست. اصلا همین گرمی و صمیمیت اوست که جذبم کرده است.

دختر چادری ریزه میزه ای از پله برقی های طبقه ی اول بالا می آید. در نگاه اول شناخته ام. با هم به سمت کافی شاپ می رویم. مکان دنجی است. با دو بستنی شکلاتی که هر دو عاشقش هستیم، صحبت ها گل می اندازند.

از خودمان می گوییم، از خواهرها و برادرها، از وبلاگستان و بچه های وبلاگ نویس. خاطره ها تمامی ندارند. بحث شیرین مان دو ساعتی طول می کشد. هم مسیر هستیم و تا چهارراه ما با اتوبوس آمده ایم.

وقتی جدا می شدیم نفس راحتی کشیدیم. بابت اینکه هیچ کدام از پیش بینی هایم اشتباه از آب در نیامده است. یک دختر شیرین، صاف و ساده و صمیمی، از آن هایی که انگار سال هاست می شناسی اش.

خوشحالم که یک دوست مجازی را وارد دنیای حقیقی ام کرده ام.

  • نسرین

از خوشبختی هایم

نظرات  (۲۱)

  • حامد سپهر
  • فقط تبریز و بستنیاش و غیبت بلاگرها :)))
    آی یاپشاااار :)))
    پاسخ:
    آی گفتین😁

    چه خوب :)
    این دوستی پایدار باشه
    پاسخ:
    ممنونم☺️
    خب این یعنی دقیقا همین قدر و حتی بیشتر خوبید ^_^
    پاسخ:
    😍😍😍
    و حتما این ویژگی های خوب هم خودتون دارید که دوست داشتید زهرا خانم هم اینطور باشن ^_^
    دیدارهای وبلاگیتون مستدام (((:
    پاسخ:
    اینقدر خوب نیستم ولی اصلا اهل کلاس گذاشتن و الکی پز دادن هم نیستم بیش از حد خاکی و صمیمی هستم. دلم میخواد اونی باشم که همیشه هستم. از قالب مصنوعی بیزارم.
    به‌به ^___^
    پاسخ:
    😍
    امشب خود جهانگیری میاد به خوابتون
    پاسخ:
    پس تا صبح بیدارم😂
  • آقاگل ‌‌
  • ما هم اینقدر بلاگر دور و برمون نبود که برداشتیم دور و بریامون رو بلاگر کردیم. الان هر روز با چند بلاگر چایی می‌خوریم. غذا می‌خوریم. حرف می‌زنیم و حتی گاهی اوقات دعوا می‌کنیم. 
    پاسخ:
    خیلی هم کار خوبی کردین😁
    بیایین این ورا
    بلاگر زیاد داریم اینجا
    منو وارد بازیهای سیاسی پیچیده نکنید ، من شنبلیله هم براشون خورد نمیکنم! چه برسه به تره!

    ماشین منو با زبون خوش بفرستید بیاد به آدرس تهران خیابان اندرزنگو پلاک 34
    پاسخ:
    وای ترسیدم😁
    شما نمیدونین نباید یه ایرانی رو تهدید کنین ؟😏
    میخوام بدونم نفرستم چی  میشه؟ 😜
    به عمو حسن میگم که قاچاق خودروی وارداتی کار شما دو نفر بوده»

    ز.ب  و ن.ت از 25 ساله از تبریز!
    پاسخ:
    ها بگین ، اصلاحات به وجود شما می نازد😁
    ن ت چرا؟ 😁ما هیچ کدوم 25 سالمون نیستا
    آدرس غلط ندین
    بد  میشه واستون😁
    به‌به همیشه به این دیدارها:)
    دیدار وبلاگی خیلی خوبه و عجیبه که با دوستان وبلاگی ادم تا این حد احساس نزدیکی میکنه:)
    پاسخ:
    آره واقعا حس عجیب غریبیه😊

    ای جان:)
    دلتون شاد
    پاسخ:
    ممنونم😍
    ولی رفیقتون که باهاش قرار داشتید میگن پشت سر من کلی غیب کردید!

    عموحسن کیه؟ همون که گاو شیرده ای داشت؟!!!
    پاسخ:
    رفیقم شوخی میکنه😇
    نه همون که کلیدش قفل درای بسته روباز میکرد😁
    نوش جونت 
    پاسخ:
    قربونت 
    امیدوارم پشت سر من غیبت نکرده باشید و برای ادای دینتون که همانا تهیه تویوتای اف جی من هست راهکاری اندیشیده باشید:)
    پاسخ:
    اصلا یاد شما نبودیم
    سوژه های داغ تری داشتیم😁😁
    تویوتا را لولو برد داداش😁
    امروز عموحسن ترخیصش رو ممنوع کرد🙃
    آقا تو دورهمیاتون یاد و نام منو هم گرامی بدارید :دی
    بلاگستان، تبریزی زیاد داره ها. یه ندا بدی کل بلاگرای تبریزو می‌ریزم تو دورهمی
    پاسخ:
    گرامی نمیداریم
    چون خودت باید پاشی بیای
    از نام و یادت دفاع کنی😁
    حتما ازت کمک میگیرم ممنون
    پس 31 مرداد تا 2 شهریور. :)
    پاسخ:
    👍
    اصل غیبت هامون موند واسه دیدار بعدی ایشاا...😂😂 

    پاسخ:
    ان شاالله😁
  • آشنای غریب
  • منه ده بستنی :(((
    پاسخ:
    دفه بعد انشاالله
    عزیز دلم...
    اینقد خوشگل توصیف کردی که ذوق کردم خودم... انگار خودم اونجا نبودم... تو واقعا نابغه ای دختر👏🌹
    بابت همه چی ممنون😊
    پاسخ:
    بابا شرمنده نکن
    یه جوری تقدیر و تشکر میکنی شک میکنم که مگه
    منم چیکار کردم😁
    منم ممنونم ازت 😍
    به منم خوش گذشت رفیق
    مخصوصا غیبت کردن هامون چسبید😁
    ای جانم :)

    پایه هستم ولی زمانش برام خیلی مهمه.
    پاسخ:
    زمانش رور میندازیم همون اوایل شهریور که خنک باشه
    خیلی قشنگ و آروم :)

    میشه برا اواخر مرداد و اوایل شهریور دعوتت کنم به یه دیدار صمیمانه که همه دوست نداشتن هایی که فکرش رو میکردی به یک باره از تو و حس هات فراری شن و جاشون یه عالمه عشق برا همیشه ته دلت موندگار شه؟!
    پاسخ:
    واوووو
    چه هیجان انگیز 
    بله که میتونی
    با کمال میل😍😍
    راستی تو فکر دورهمی وبلاگی هستم
    پایه ای؟ 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">