زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

چهار شنبه ی عزیز

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۴ ب.ظ

هوالمحبوب

سلام!

بله من یک از کنگره برگشته ی خوشحالم. یک انسان ندید بدید خوشحال، یک عدد شیفته ی محمود جان، یک عدد شیفته ی فریبا جان، یک عدد نویسنده ی قشنگ، یک عدد آدم حسابی. بله شاید باورش برای خیلی هاتون سخت باشه؛ ولی من دیروز در نزدیک ترین صندلی به جناب دولت آبادی نشسته بودم، حتی از آقای ساعی ور برنده ی جایزه ی کن هم نزدیک تر، حتی از خیلی از بزرگان دیگر نزدیک تر، همینقدر شیفته طور، وقتی توی جمع دوستان داستان نویس خودت رو قالب کنی و بری تو گروه شون خیلی جاها راه رو برات باز میکنن و فکر میکنن جزو اون هایی. حتی اگر تا حالا دو خط درست حسابی هم ننوشته باشی، به هر حال چند روزه که توی تبریز یک کنگره ی ادبی در حال برگزاری هست که امروز هم اختتیامیه اش خواهد بود. کنگره ی سه نسل داستان نویسی در ایران، به مناسبت تبریز 2018.

جلسه قرار بود هم اندیشی بین داستان نویس های جوان با اساتید حاضر در جلسه باشه، ولی ما هیچی حرف نزدیم، یعنی مجری جلسه اعصاب نداشت و هی میخواست ناظم بازی در بیاره و نذاره کسی حرف بزنه! تازه توی حیاط تالار هم پر از مامور بود و فضا به شدت امنیتی، جلسه ی دو ساعته، یک ساعته تموم شد، چون می ترسیدن مبادا کسی حرف سیاسی بزنه و شلوغ بشه، طبق معمول همیشه. اما همین که آدم بشینه به صدای این آدم ها گوش بده، همین که داستان بشنوه، شعر بشنوه باز هم غنیمته، حتی اگر مسولان نامحترم همیشه دلواپس باشن و برنامه ریزی موج بزنه و خیلی از بزرگان نویسندگی تبریز به جلسه دعوت نشن، باز هم غنیمته. حتی اگر آقای ساعی ور کارگردان رو با غلامحسین ساعدی مرحوم اشتباه بگیرن و باهاش کلی عکس یادگاری بگیرن، بازهم غنیمته، خنده های ما توی ماشین آقای ساعی ور وقتی براش تعریف می کردیم که دلیل اون همه اشتیاق دخترهای جوون برای عکس گرفتن باهاشون چی بود هم غنیمته، حتی اگه خیلی از آدم هایی که توی جلسه اهل داستان و کتاب و غیره نبودن باز هم چنین جمع هایی غنیمته. کلی حرف زدیم کلی عکس گرفتیم و کلی خوش گذشت بهمون. نویسنده ها آدم های خوبی هستن، بی ادا، بی تظاهر بی هیچ منیتی، خانم وفی با اغلب داستان نویس ها در ارتباط هستن، آقای دولت آبادی هم همین طور، راحت جواب تلفن میدن، راحت عکس میگیرن و راحت تبادل اطلاعات میکنن. کاش توی فضای بهتری می دیدیم شون جایی که بشه زانو به زانو باهاشون حرف زد. تاکید کرده وبدن که هتل چند ستاره نمی رن، برای ناهار گفتن رستوران شیک بالا شهر نمیان و صاف رفتن رستوران محمدی تو خیابون تربیت، جای همتون خالی بود دیروز. سرزمین ستاره های درخشان ادبیات، شهر صمد بهرنگی، رضا براهنی و غلامحسین ساعدی دیروز مهمانان ویژه ای داشت.


#محمود_دولت_آبادی

#هوشنگ_مردادی_کرمانی

#فریبا_وفی

#شمس_لنگرودی

#بلقیس_سلیمانی

#علی_دهباشی

  • نسرین

از خوشبختی هایم

نظرات  (۱۹)

  • آسـوکـآ آآ
  • به منی که اونجا نبودم این ذوق منتقل شد
    واقعا تجربه فوق العاده ایه
    پاسخ:
    بله واقعا
    امیدوارم تجربه کنی
     یعنی هوشنگ مرادی و شمس لنگرودی بودن...کاش قسمت منم بشه (:
    پاسخ:
    بله
    ایشالله😊
    بسیار بسیار خوش به حالتون (:
    قضیه اون هشتگ های پایینی چیه؟
    پاسخ:
    سلامت باشین
    این هشتک ها مهمون های کنگره وبدن :)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • به طور عجیبی می‌تونم هیجانت رو تصور کنم:-)
    پاسخ:
    😍
    واااااااای تبریییییییکککککک ^__^
    حتی منم که فقطط عکسو دیدم ذوق مرگم!
    گمون کنم همون نشستن و هیچ کاری نکردن هم تو این فاصله به بار ادبی آدم اضافه کنه! :دی


    پاسخ:
    ممنونم
    دقیقا دچار همین ذوق مرگی بودم من چند روز گذشته:)
    سلام
    ایشالا همیشه به خوشی و نشست ادبی
    امیدوارم هر ماه یه نشست ادبی تو تبریز برگزار باشه تا ما این همه غر زدن و حرفای  ناامید کنندی شما رو تو پست هاتون نبینیم و به زمین و زمان فحش ندید:)
    راستی دخترهای جوونه به چه دلیلی با آقای ساعی ور عکس میگرفتن؟
    ضمنا ببخشید من تا حالا تو عمرم زانو به زانو با کسی حرف نزدم! زانو به زانو حرف زدن چه ششکلی میشه؟
    راستی تو اون اسامی آخر هر چی گشتم اسم من نبود..میشه بگید چرا؟؟؟؟
    پاسخ:
    سلام
    کم کم دارین خود واقعی تون رو نشون میدین تو کامنت ها:)
    قبلا فرهیخته بودم پست هام ادبی بود شما سر در نیاوردین الان شد غر :)
    باشه آقای دکتر می رسیم به هم :)
    چون فکر می کردن غلامحسین ساعدیه، البته خوش تیپ بودن آقای ساعی ور هم بی تاثیر نبود احتمالا :))
    این تصویریه نمیتونم بنویسم براتون
    چون شما هنوز به اون مقدار فرهیختگی نرسیدن :)
    یه نظر نامربوط دیگه بذارم؟ 
    راستش یه وقتا دلم می‌خواد واقعاً برم این آدم‌های بزرگ رو فقط لمس کنم ببینم جنسشون از چیه. :) 
    یعنی مثلاً برم محمود دولت آبادی رو لمس کنم. یا مثلاً می‌تونستم جلال رو از نزدیک لمس کنم. یا مثلاً روبرتو باجو رو از نزدیک لمس کنم. یا طالقانی رو از نزدیک لمس کنم. 
    پاسخ:
    اتفاقا خیلی هم مربوطه
    این شیفتگی رو خیلی خوب میفهمم
    امیدوارم تات دستشون به دنیاست
    براتون اتفاق بیوفته
  • آشنای غریب
  • عجب اعجوبه ای بودین و ما نمیدونستیم :))
    ببخشید اگه تا حالا دست کم گرفتیمتون

    شرمنده ایم [عرق شرم را از پیشانی اش پاک میکند]
    پاسخ:
    هی میگم به من ایمان بیارین
    هی گوش نمیدین دا
    دشمنتون
    چه خوب که بهت خوش گذشته... ایشاا... اون روز رو ببینم که یه روزم از ما جوونتر ها بیان از جلسه ی ملاقاتشون با نسرین خانوم تعریف کنن و ذوق کنن که لحظاتی رو با اون بودن! 
    ولی واقعا حس خوبی داره آدم با کسایی پشت یه میز بشینه که عاشق کارهاشونه و همیشه آثارشون رو تحسین میکنه... 
    پاسخ:
    وای یعنی میشه😍
    ممنونم مهربون
    خیلی شیرین طور اصلا
    چقدر عشق ادبیات توی متن موج میزنه :)
    خداروشکر همچین کنگره هایی حتی با کلی نقص برگزار میشن.
    پاسخ:
    هوووم خوشحالم حسم منتقل شده
    آره دقیقا
    یه کامنت و اینقدر سوتی! :))
    از جدید الورود بودنمه. ببخشید :))
    پاسخ:
    نه بابا
    خواهش میکنم عزیزم
    راحت باش
    مبارک باشه ازدواجتون *-*

    اون خانوم کنار آقای دولت آبادی شمایید یعنی؟
    پاسخ:
    من ازدواج نکردم😅
    نه ایشون خانم سلیمانی هستن، من خیلی جوون ترم بابا
    منظورم اینا بود  که نزدیک ترین فرد به مهمونا بودم
    نه اینکه بغلشون نشسته باشم😂
    من عکاس عکسم محل نشستنم مشخصه دیگه

    عایا اجازه میدهید حسود باشم؟ 
    پاسخ:
    بله بله😍
    الان دوباره خوندم و یادم اومد:|
    ای بابا چقدر خوشحال شدم بخدا، تازه میخواستم‌ شیرینی هم بگیرم، این چه کاریه اخه؟ :))
    پاسخ:

    مرض جدیده😂

    خوب میشم

    نگران نباش

    چه با حال. زیارت قبول باشه😉..
    اون سمت راستی مرادی کرمانیه؟ فک نکنما
    پاسخ:
    مرادی کرمانی تو این عکس نیست
    جون من؟ کی؟ کو شیرینش پس خانوم معلم؟:)
    پاسخ:
    انگشتر فیک رور  تو پست قبلی نخوندی ؟؟ 
    محمود دولت ابادی؟ همون دولت ابادی کتاب ادبیات خودمون؟ دختر من به جای تو ذوق کردم *_* 
    منم میخوام -_- 
    + اون عکس گوشه‌ی وب چی میگه اون وسط؟ -_^ :))

    پاسخ:
    بله همون دولت ابادی کلیدر و جای خالی سلوچ و .....
    :)
    قسمتت بشه ایشالله
    اون میگه نسرین ازدواج کرده :)
    همیشه به خوشی 
    پاسخ:
    قربانت
  • آقای مُرَّدَد
  • میشه به ما امضا بدی؟
    پاسخ:
    :))
    اختیار دارین

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">