زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

دوستی من و خدا

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۷ ب.ظ

هوالمحبوب

همین که هی صفحه ی مدیریت اینجا رو باز میکنم و دلم میخواد یه چیزی بنویسم و نمی نویسم خودش به حد کافی گویای میزان حجم حرف های ناگفته ام هست. وقتی پست رمز دار مینویسم یعنی خیلی دلم پره، وقتی کسی حتی رمز هم نمیخواد بیشتر کفری میشم. البته پر بودن دل همیشه به معنای غمگین بودن نیست، گاهی آدم واقعا راه درست رو گم میکنه، نمیدونه کدوم مسیر به مقصد درست میرسه، بین چند تا تصمیم مختلف، چند تا راه مختلف گیر میکنه. گاهی دلش میخواد تو کارش پیشرفت کنه ، دلش میخواد عشق به نوشتن رو جدی بگیره، گاهی هم به سرش میزنه به همین زندگی معمولی دلخوش کنه و بهش جواب مثبت بده و تموم کنه این همه راه نرفته رو. حس اینکه با این جواب متوقف خواهم شد، اذیتم میکنه. آدم ایستادن و زندگی معمولی و عادی نیستم. دلم هیجان میخواد، از روزمرگی که گرفتارش میشم بیزارم، آدم توی خونه نشستن و یه مسیر مستقیم رو طی کردن نیستم. باید بنویسم، باید تئاتر برم، باید فیلم ببینم، باید بتونم رویاهامو به دست بیارم، اما همه ی این ها وقتی اتفاق میوفته که من اینی نباشم که هستم. نمیشه هم خودت باشی و هم اتفاقی که میخوای برات بیوفته. آدم های این راه میخوان تغییرت بدن. یا بشی یکی مثل بقیه، معمولی و حوصله سر بر، یا اگر دنبال عشق و هیجان و حق انتخابی، دستی به سر و روی خودت بکشی، دل بکنی از این اعتقادی که داری، دل بکنی از این راهی که بهش اعتقاد داری. انگار حق من نیست که دوست داشتنی هامو کنار همدیگه داشته باشم. با خدا آشتی کردم، دوستش دارم مثل همیشه، توی رابطه مون، حتی در تیره ترین روزها، حتی در بی قید ترین حالت ها، حتی در سراشیبی سقوط، هیچ وقت از دوست نداشتن حرفی نبوده. همیشه هر دومون عاشق هم بودیم. اما من همیشه پرتوقع و نق نقو بودم. هیچ وقت حقیقت اتفاق ها رو قبول نکردم، هیچ وقت به غصه هایی که سهم منه عادت نکردم. همیشه بیشتر خواستم، همیشه خواستم داد بزنم که آقای خدا، این رسمش نیست. این که نشد عاشقی. هی تو زور بگی و هی قدرتت به خواسته های من بچربه. ولی خیلی وقت ها مثل مردهای عاشق صبور، مثل مردهای چهل ساله ی آروم، یه گوشه ایستاده و لبخند زده، لبخند زده تا این معشوق سر به هوا و نق نقو، غرهاشو بزنه و خسته بشه و بالاخره بخزه تو آغوشش. چون چاره ای جز این نداشته. چون هیچ آغوشی جز آغوش این عاشق دوست داشتنی، نمی تونسته آرومش کنه. بچه تر که بودم، خدا مثل یه پیرمرد مهربون بود. با ریش ها و موهای بلند و یک دست سفید. شاید چون عاشق پدربزرگ هام بودم و خیلی زود از دست شون دادم. هیچ وقت نشد که بغلم کنن و عزیزم کنن و من هیچ وقت نتونستم غم نداشتن پدربزرگ رو هضم کنم. بزرگ تر که می شدم خدا جوون تر می شد. یه روزهایی یه پسر هم سن و سال خودم بود و حالا یه مرد چهل ساله ی عاشق. که همیشه نگرانمه و همیشه هوامو داره. اینکه خدای من جنسیت داره و مذکره، اصلا اسمش کفر نیست. یه جاهایی لازم دارم خدا رو ملموس و عینی کنم. که بتونم راحت تر وجودش رو قبول کنم. اگه خدا یه موجود فرازمینی باشه و مدام به آسمون نگاه کنم تا صدامو بشنوه، خدام ازم دور میشه. اما حالا خدا هر لحظه از زندگی باهامه. وقتی گریه میکنم، سرم رو شونه هاشه، وقتی می خندم توی بغلشم، وقتی غر میزنم مشت هام رو گره میکنم و تخت سینه اش می کوبم. ولی وقتی دلتنگم، آخ وقتی دل تنگم. ازم دور میشه. فرسنگ ها دور تر از من. می ایسته که نگاهم کنه. که نگاهش کنم. که دلم بلرزه از این همه عظمت. از این همه مهربونی. دلتنگی ها رو فقط عاشق ها میفهمن و خدا قطعا یه عاشقه. کاش میتونستم، درستی این تصمیم رو از زبون خودت بشنوم. کاش از این استیصال رها بشم.

 

 
+دو تا مجموعه شعر کاظم بهمنی رو دیگه نمیخوام داشته باشم، هر کس دوست داره هدیه بگیره کامنت بذاره، قطعا به نفر اول هدیه داده خواهد شد

نظرات  (۱۱)

اگر یاد کسی کرده باشم تو اردهال بوده 
نه تو قم و جمکران
پاسخ:
ممنون
آها اون پست؟ 
بله بله بله 
و فکر کنم تو هم تو ذهنم بودی 
فکر کنم :) 
الان خونه ام 
تازه اولین جلسه کلاسم رو هم رفتم :)
پاسخ:
بله همون :)
کجا تو حرم؟
رسیدن بخیر و زیارت قبول عزیزم
بله دیدم مبارک باشه
ان شالله چرخش برات بچرخه :)
من مسافرت بودم! گفته باشم! 
الان باید برم پستت رو پیدا کنم! پس هم رمز رو بدع هم لینکشو! تنبلم خودتی! کسری خواب دارم مثل خیره ها اومدم رو پشت بوم به وبگردی!!!
پاسخ:
عزیزم شما نظر داده بودی برای اون پست :)
کجایی دقیقا :))
جالبه من اصلا پست رمز دارتون رو ندیدم

براتون از اون بغل محکمهای خدا آرزو میکنم:)
پاسخ:
شما مرتب سر نمیزنید احتمالا به همین خاطر:)
مچکرم:)
سلام
بزرگ تر که می شدم خدا جوون تر می شد...جالب و ززیبا و زلال :)
یه پست راجب این پست مینویسم.نمیدونم کی.
برای منم لطفا مجموعه ی شعر کاظم بهمنی رو بفرستید.

پاسخ:
سلام
:)
آدرس پستی لطفا
راس میگی، واسه رسیدن به رویاهامون باید قید خیلی از اعتقاداتمون که با چنگ و دندون حفظشون کردیم رو بزنیم! نه دلشو داریم اینکار رو بکنیم نه میتونیم دست از رویاهامون برداریم... 
منم کوچیکتر بودم خدا رو یه چیزی تو مایه های امام خمینی تصور میکردم :) الان اما تصویری ازش ندارم... یا خیلی ازش دورم... یا... یای دیگه ای نداره... حتما ازش اونقدری دور شدم که نمیتونم دیگه تصورش کنم... نمیتونم درست و حسابی باهاش حرف بزنم... نمیتونم حتی پیشش شکایت کنم و نق بزنم و گریه کنم... شایدم ازم دلخوره که دردامو می ریزم تو خودم و بعدش می خندم میگم چیزی نیست، دلخوره که نمیشینم باهاش درد و دل کنم و خودمو مشغول کردم با چیزهایی که فقط یادم ببرن که حرفی تو دلم دارم و باید بهش بگم تا خالی شم! 
هوووف! انگاری من دلم خیلی پره! 
پاسخ:
متنفرم از اینکه برای رسیدن به چیزی، از خودم و اعتقادم دست بکشم
مگه میشه کسی رو صرفا به خاطر چادری که روی سرشه قضاوت کرد؟ محکوم کرد؟
فاز این عده رو نمیفهمم ولی من هنوز معتقدم که باید حفظش  کنم و روش می مونم ان شالله :)
امام خمینی :)))
نه دلخور نیست
یعنی بلد نیست دلخور باشه
گاهی وقت ها صبرمون رو امتحان میکنه
میخواد ببینه کی خسته میشیم از این سگ دو زدن و بر میگردیم تو بغل خودش
اینو کسی داره بهت میگه که دو ماه تموم تو قهر کامل بود و حتی .....
حالا می فهمم که چقدر بی شعور بودم که رهاش کردم و گذاشتم بقیه بنده ها باهاش حال کنن و من بشینم زار بزنم
الان سفت چسبیدم بهش و از بغلش جم نمی خورم
یعنی یه جوری وقتای دلتنگی و بی پولی و حال خرابی، حالمو خوب میکنه که نمیتونم عاشقش نباشم :)
توم تلاشت ور بکن قطعا راهش رو پیدا میکنی
بنده هایی مثل من و تو چاره ای جز این ندارن که برن تو بغل خداشون :)
خب راستش من همین الان فهمیدم که وقتی یکی پست رمزدار میذاره باید ازش بخوام که رمزشو بده  :دی
قدیما فکر میکردم لابد طرف چیزی نوشته که نمیخواد کسی بخونه دیگه :))))
خلاصه گمونم مث من کم نباشن پس خیلی غمت نباشه :)
دیگه اینکه...
امیدوارم به زودی به یه صلح و آرامش نسبی برسی و بتونی بهتر برای برنامه هایی که داری تصمیم بگیری
از فیلم و کتاب خوب گرفته تا نوشتنِ مدام... بی وقفه و بی نفس و بی خیال... فقط بنویسی و بنویسی و بنویسی و کیف کنی از این سرریز بی وقفه کلمات...

پ.ن: ولی خوش به حال اونی که اون دو تا مجموعه رو هدیه گرفت! پیشاپیش مبارکش باشه ^__^

پاسخ:
:)
هر کس یه سلیقه ای داره، من یه دوستی دارم که تو پست های رمزدارش با همسرش حرف میزنه و رمز فقط متعلق به همسرشه:)
ان شالله
ممنون از این آرزوهای خوب
می تونستین خودتون درخواست بدین و نفر اول باشین:)
از این به بعد چنین فرصت هایی رو از دست ندین :)
تو و زندگی به یه هیجان بزرگ و حال خوب کن نیاز دارید.
پاسخ:
نیاز رو میدونم ولی این هیجانه چند ساله اتفاق نمیوفته نمیدونم چرا
عزیزززم من معمولا رمز پست های رمزدار رو نمیگیرم تیترت هم یه جوری بود حس کردم برای خودت و خدا نوشتی زین پس هر پست رمز داری بنویسی رمزش رو میخوام هاااا. 
میفهمم حالت رو... 
ارتباطت رو با خدا هر جور که بهت ارامش میده و باهاش راحتی ادامه بده. تو بنده خدایی و اون خدای تو پس از ارتباطت باهاش لذت ببر
پاسخ:
نمیدونم چرا حس میکنم فضول بلاگستان خودمم فقط:))
همینم هست
مرسی از کامنت پر انرژی ات بهار جان
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • من یه بار توی بلاگفا، مخاطب ثابت یه وبلاگی بودم. بعد یه پست رمزدار نوشت، منم رمز خواستم. اونم با دلایل منطقی نداد. بعد از اون رمز گرفتن برام سخت شد:| مثلا خیلی دلم می‌خواست اون پست‌های رمزدار میرزا رو بخونم ولی نفهمیدم چی شد، که هیچ وقت رمز نخواستم:/
    پاسخ:
    خب خودت داری میگی منطقی!
    وقتی دلیل طرف منطقیه خب نباید باعث بشه که تو کلا رمز نخوای
    حالا خیلی هم مهم نیست ان شا لله دفعه ی بعدی خودم بهت رمز میدم :)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • پست‌های رمزدار یه جورین! آدم توی رودربایستی گرفتن یا نگرفتن رمز می‌مونه!
    بهترین تصمیم رو بگیری و عواقب خوبش رو بیای برامون تعریف کنی:-)
    پاسخ:
    من قبلا پست رمز دار که می نوشتم، میرفتم رمز رو پخش میکردم بین اون هایی که دوست داشتم بخونن،
    ولی الان دیگه واقعا حوصله ام نمیکشه. چون پستم دخترانه بود ترجیح دادم رمز دار باشه.
    به جز سه نفر کسی رمز نخواست. البته دو نفر از آقایون هم گفتن که توضیح دادم پست به دردشون نمیخوره.
    حس من اینه که مخاطب اگر بخواد میاد سراغ رمز.
    امیدوارم....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">