زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

از حال خوب

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۲ ق.ظ

هوالمحبوب

دیشب از تولد برگشته بودم، از تولدی که در طی آن سر ایلیا دو تا بخیه خورده بود و ناهارمان را نصفه رها کرده بودیم و توی رستوران این طرف و آن طرف می دویدیم، تولدی که در نهایت به شونصد تا عکس از السا و نون جا ختم شده بود، شب رسیده بودیم خانه و من بعد از نماز دراز کشیده بودم و مشغول به روز کردن کانال بودم، در طی همین فرایند لذت بخش، مستر «ژ» توی واتس آپ برایم پیام گذاشت، پیامش را نفهمیدم، چون عادت دارد مخلوطی از انگلیسی و فارسی را به کار ببرد و برای من فهمیدن اینکه کدام کلمه فینگلیش است و کدام انگلیسی کمی دشوار می شود، بلافاصله درخواست تماس کرد، جوابش را که دادم گفت شعرها و متن هایت را توی فلان وبلاگ به اشتراک بگذار، حیف است که اینقدر به نوشته هایت بی توجهی، آن جا هم پر مخاطب است و هم نوشته هایت را می توانی سر و سامان دهی. اینکه یک نفر وسط یک روز کاری و قبل از جلسه ی مهمش، به فکر نوشته های تو باشد و به خاطرش از آن سر دنیا زنگ بزند و بهت یادآوری کند که حواست به نوشته هایت باشد، واقعا خوشحال کننده است. اینکه برایت تصنیفی را بفرستد که خودش سر در نمی آورد ولی حدس میزند صبح ها حالت را بهتر می کند واقعا خوشحال کننده است. می بینید چقدر در طی هفته ی گذشته آدم ها با من مهربان تر شده اند، شاید چون من با خدا آشتی کرده ام، شاید چون حواسم بیشتر پی زندگی است، پی آدم هاست، توقع شاخ غول شکستن ندارم و از همین روزمره ی معمولی لذت می برم. این چندمین حال خوب من بعد از یک دوره افسردگی است.


نظرات  (۴)

به به چقد این مستر "ژ" مهربونن:)) 
خوبه که کسی هست سراغتو بگیره، من نباشم نه تنها کسی سراغمو نمیگیره، وقتی هم برگردم فقط اینو می شنوم"کجا مُرده بودی؟!" 😂😂
پاسخ:
خیلی خیلی:)
حیف که فرسنگ ها دورن و سعادت نداریم ببینیم شون :)
نه دیگه در این حد :)
  • مریــــ ـــــم
  • خوشحالم نسرین برات
    امیدوارم این حال خوبت مستدام باشه
    پاسخ:
    ممنونم
    امیدوارم که باشه
    چون بیشترین سهم رو خودم دارم توی این حال خوب:)
    ان‌شاءالله که همیشه خوب باشی عزیزم :*
    حس خیلی خوبیه که بدونی گاهی یه نفر یه جایی به فکرته :)
    پاسخ:
    ممنونم فرشته جانم
    دقیقا
    چقدر خوبه که این چیزای خوب برات اتفاق میفته
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">