زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

از خلال جلسات داستان

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۸ ب.ظ

هوالمحبوب

 

داشتم مشق ترانه می کردم، سودای ترانه سرا شدن داشتم، اسی یکی از ترانه هایم را برای دوست آهنگسازش فرستاده بود و قرار بود ترانه ام توسط یکی از خواننده های گروه شان خوانده شود، فکر می کردم بالاخره یک روز جرات این را پیدا می کنم که توی جلسه ی شعر دستم را بالا ببرم، بعد پله ها را بروم بالا و بنشینم کنار دکتر شیبانی و شروع کنم به خواندن ترانه ام، از ترانه هایم خیلی ها تعریف می کردند، می گفتند که اگر کمی روی وزنش بیشتر کار کنی، می شود برایش ملودی ساخت، نمیدانم تعارف بود، یا تعریف واقعی؛ ولی خودم هم باورش داشتم، هر چند مخاطب ترانه هایم هیچ وقت، هیچ کدام شان را نشنید و هنوز هم خودش را به من نشان نداده تا مخاطب نوشته هایم باشد، اما من توی آن چند ماه هیچ وقت دستم بالا نرفت.

یک روز که نعیمه را دیدم، از جلسات داستانش تعریف کرد، وقتی شنید ادبیات خوانده ام بیشتر مشتاق شد که به گروه شان ملحق شوم، رفتم، یک باره تصمیم گرفتم دل از سه شنبه های شعرآلود بکنم و به چهارشنبه های پر تعلیق بپیوندم.

یک سال تمام، توی تک تک جلسات چهارشنبه ها می نشستم روی صندلی دوم از کنار ستون و حرف نمیزدم، یک سال تمام با آدم های مختلفی آشنا می شدم، توی تمام عکس های بچه ها بودم، در تمام دورهمی هایشان حضور داشتم؛ ولی هیچ چیزی برای گفتن نداشتم، می نشستم و به حرف های بقیه گوش میدادم، تمام نقد ها را می بلعیدم، تمام نکته ها را می نوشتم، اسم کتاب ها را، داستان ها را، فیلم ها را، من طوماری از آدم ها، اسم ها، کتاب ها، نکته ها جمع کرده  بودم. بدون اینکه خودم چیزی برای گفتن داشته باشم. یک روز که از این همه منفعل بودن حالم به هم خورد، نشستم به نوشتن، طرحی را که به پیشنهاد هلما نوشته بودم، برای نعیمه فرستادم، خوشش آمد ولی گفت این داستان نیست، طرحی است که قابلیت تبدیل شدن به داستان را دارد.

نشستم و یک روز تمام، پنج بار داستان را بازنویسی کردم، نوشتم و خط زدم و دوباره از اول،

16 اسفندی که تولد رعنا بود، با یک دسته گل به جلسه رفتم، چهار سری پرینت از داستانم گرفته بودم و خدا خدا می کردم جلسه شلوغ نباشد و کمتر آبروریزی شود. ضیا بود، من بودم، نعیمه بود و رعنا. داستان را خواندم، چشم های رعنا قلب شده بود، ضیا جز آفرین و احسنت چیزی نداشت، وقتی فهمید این اولین داستان من است شگفتی اش بیشتر شد.

تشویقم کردند که بنویسم و کم نیاورم. حالا درست یک سال و چهار ماه است که من به طور مستمر در جلسات داستان حضور دارم، چهار داستان نوشته ام و از تک تک شان کلی تعریف شنیده ام. نمیگویم ایراد نداشته اند، هزاران ایراد ریز و درشت هم برایشان گرفته اند، اما چیزی که برای خودم ارزشمند است، جسارت نوشتن بود، آدمی که سال ها از دور ایستاده بود و دم از شوق و ذوقش برای نوشتن زده بود، توی 29 سال زندگی اش هیچ قدمی برای دل خودش برنداشته بود. نوشته هایم همیشه در حد جمله های انگیزشی روی در و دیوار مدرسه، متن های خطابه، متن سخنرانی برای این و آن باقی می ماند.

حالا دعوت شده ام به نوشتن یک اثر عظیم، چند بار خواسته اند داستانم را برای مجله ی شهر بفرستم، آدم هایی از من تعریف می کنند که قلم شان سال هاست پر قدرت دارد می نویسد.

این وسط من نشسته ام و به عظمت روح آدم ها فکر میکنم، به نعیمه که با یک تلنگر چراغی را در دلم روشن کرد که هیچ گاه خاموش شدنی نیست، به رعنا، به سارا به فریبا، ضیا، داوود، دانیال، غلامرضا، آرزو، حمیده، نسرین ها و مژگان.

این پست قرار بود تعریفی باشد از طرح داستان و تفاوتش با داستان، اما مثل همیشه یک دل پر داشتم و بساطی که باید پهن می شد. طرح را می گذارم برای یک پست مجزا و مفصل بهش می پردازم.

 

  • نسرین

از خوشبختی هایم

نظرات  (۱۸)

  • مریــــ ـــــم
  • امان از این‌سرماخوردگی
    فکرکنم منم دارم تو دامش میوفتم!
    بله بله
    صددرصد
    تو یکی از باسوادا و خفنای بیانی بی شک!
    پاسخ:
    سرماخوردگی خر است 😂
    قربونت لطف داری😍
  • مریــــ ـــــم
  • سلام نسرین
    خوبی؟
    اومدم بهت بگم  که دیروز کلی ازت برای خواهرم تعریف کردم و بهش گفتم تو یه نویسنده ی درجه یکی!
    منوعارفه هر وبلاگ خفنی که پیدا میکنیم به هم معرفی میکنیم
    و تو یکی از اونایی بودی که هی به عارفه میگم بخونتت!
    ستارت که روشن میشه حمله میکنم به سمت وبلاگت!
    پاسخ:
    سلام مریمی
    خوب نیستم نه
    دارم با سرماخوردگی دست و پنجه نرم میکنم
    وای مریم داری شوخی میکنی نه؟؟
    نویسنده؟ اونم درجه یک :))
    بابا من جنبه ندارم ذوق مرگ میشما:))
    چقدر خوشحالم از این همه انرژی که فرستادی سمتت
    مرسی خیلی  زیاد
    امیدوارم یه روزی بشم اونی که داری برای خواهرت میگی



    سلام علیکم
    ان شاء الله موفقیت‌هایتان روزافزون باشد!
    پاسخ:
    سلام ممنونم از لطف تون ان شالله :)
    شیبانی همون رضا شیبانی خودمون؟! همونی که خانومش دندانپزشکه؟! خوشتیپم هست؟! :)))) اگه اون باشه که من اونو از زمان مجردیش میشناسم!! :)
    چه موفقیت خوبی! واقعا به داشتن همچین رفیق اهل ادبی افتخار میکنم :)
    پاسخ:
    آه همون دکتر رضای خوشتیپ:)
    حیف که فقط عقایدش به تیپش نمیخوره:)
    منم خیلی ساله میشناسمش
    ممنونم نه بابا فرهیخته نشدم هنوز:)
  • صبورا کرمی
  • 😂😂😂😘😘
    پاسخ:
    😘😘😘😘😘😘
  • حامد سپهر
  • فکر کنم اون یکسال رو هم هدر دادین که زودتر اینکارو نکردین
    بابت داشتن یه دوست داستان نویس به خودم میبالم:)

    این خساسته که مارو از داستانهاتون محروم کنید
    پاسخ:
    نه هدر ندادم، نیاز داشتم اعتماد به نفس لازم رو پیدا کنم.
    هنوزم توقع شون ازم خیلی بیشتره چون میگن تو که یه کتاب خون حرفه ای هستی و ادبیات هم خوندی دیگه نباید در سطح متوسط بنویسی :)
    همینم کارمو دشوار کرده راستش
    نه خساست نیست چون دو تای قبلی رو که گذاشتم خیلی استقبال نشد
    منم ترجیح دادم دیگه داستان نذارم :)
    😘😍
    پاسخ:
    😘😍
  • صبورا کرمی
  • موفقیت روز افزون شما را از خداوند خواستاریم و این حرفا😁
    پاسخ:
    پیشاپیش مراتب تشکر و قدر دانی خود را از جنابعالی مبذول میداریم و این حرفها :)
    همین چیز های کوچیک و کوچیک جمع میشن و تبدیل میشن به موفقیت بزرگ
    همه فکر می کنن کسی که موفق شده یه شبه نشسته یه سنگ بزرگ رو از مسیر آب بلند کرده
    نمی دونن اون سنگی که توی مسیر آب اش بوده رو آروم آروم با کلنگ اونقدر زده توی یکسال تا درنهایت اون سنگ رو برداشته و آب موفقیتش به جریان افتاده .
    همین جمع شدن ها و بحث کردن ها و نظرات دادن ها و شرکت کردن توی کارگاه های مختلف باعث میشه آدم رشد کنه و به تعالی برسه توی هر رشته ای !
    پاسخ:
    همین چیزهای کوچیک تبدیل میشن به یه خوشبختی بزرگ :)
    دقیقا، باید برای رسیدن به هر موفقیتی سال ها خون دل خورد الان دارم با گوشت و پوست لمسش میکنم
    هر چند هنوز به جای خاصی هم نرسیدم :)
    بله همین طوره که تو میگی
    مرسی از کامنت انرژی بخش تون
  • آشنای غریب
  • من یکیش رو به یاد دارم
    خیلی هم تحت تاثیر داستان قرار گرفته بودم
    پاسخ:
    کدومشو میگی؟

    ممنونم
    دیگه داستان هامو تو وبلاگ نمیذارم

    دلم خواست !
    واقعا لذت بخش ترین کار نوشتنه ...
    موفق باشین :)
    پاسخ:
    ان شالله قسمت بشه تجربه اش کنید

    بله خیلی دلچسب
    عزیزمی نوشته های من که ارزش ادبی نداره
    پاسخ:
    هیچ وقت اینجوری راجع به نوشته هات حرف نزن بهار عزیز
    حتما ارزشمند هستن
    منم قول میدم بیشتر بخونم نوشته هاتو از این به بعد :)
  • مهدی امیدی
  • راستش خانم معلم منم بدجوری هوس کلاس داستان نویسی کردم
    انگاری یه کنج دنجی هم ته وجود منه که وقتی تو از داستان نویسی میگی، اون کنج دنج غبطه میخوره  :)
    پاسخ:
    چه خوب :)

    پس به خاطر اون کنج دل غبطه خور تونم که شده برین سراغش
    نذارین تا سی سالگی....
  • جناب منزوی
  • یه چندتا از ترانه و داستاناتون بذارید :)
    من هم به داستان نویسی علاقه دارم، از هر سوژه ای یه داستان می نوبسم، یه حس خوبی به آدم دست میده :)
    پاسخ:
    خیلی علاقه ندارم دیگه از این چیزها بذارم توی وبلاگ

    از اون قدیمی هاش چند تایی هست توی وبلاگم

    اگر شور جدیدی افتاد به سرم سعی میکنم  بذارم اینجام :)
  • آسـوکـآ آآ
  • الهی که تو این مسیر اینقدر موفق باشی که تو تلنگر آدم بعدی بشی :)
    پاسخ:
    وای وای چه دعای خوبی
    مرسی آسوکای مهربانم :)
    :) 
    پاسخ:
    😊
    منم میخوووام
    پاسخ:
    تو که خیلی وقته نویسنده ای گلم
  • آقاگل ‌‌
  • اول اینکه دم و بازدم نعیمه گرم که شما رو سمت داستان کشوند. :)
    دوم اینکه دم و بازدم شما هم گرم که اومدید سمت داستان.
    سوم اینکه امیدوارم سخن‌سرا هم بتونه روزی لااقل چند نفر رو سمت داستان بکشونه و به نیکی ازش یاد بشه که به قول زرویی نصرآباد پیش ما نام و نیک و نان و تره خوظتر است از لعنت و کباب بره. :)
    پاسخ:
    ممنونم 😇
    اول اینکه آرزو میکنم از اینا جنس آدمها سرراه همه قرار بگیره
    دوم اینکه برای شخص شما چنین آرزویی میکنم
    امیدوارم واقعا. 
    اومده بودم بگم ما خانوادگی آرزوهامون رو دیر محقق میکنیم
    بهانه ی این پست مدرک غریق نجاتی برادرم تو سی و چند سالگی بود گرم نوشتن شدم پاک یادم رفت😁

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">