زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

یاد ایام

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۶ ب.ظ

هوالمحبوب

دیروز دومین جلسه ی کتابخوانی مان با بچه های کلاس بود. جلسه ای که در طی آن، کتاب معرفی شده مورد بررسی قرار می گیرد و با دعوت از نویسنده، بچه ها سوال های خودشان ار مطرح می کنند، اینکه ایده ی اولیه ی داستان از کجا به سراغ نویسنده آمد، چه حسی باعث نوشتن شد و .....

بچه ها آدم را سر شوق می آورند، نویسنده های پا به سن گذاشته ی شهر که روزگاری معلمان داستان نویسی مان بودند، حالا از اینکه می بینند فراموش شان نکرده ایم، از اینکه می بینند چطور ارج و قرب دارند و عزیز داشته می شوند، خرسند می شوند. با این بچه ها خیلی کارها می شود کرد، گاهی به حال شان غبطه می خورم، اینکه چقدر برای ما معلم ها مهم و ارزشمندند، اینکه برایشان مسیری تعیین می شود و میدانند که چه کتابی را بخوانند و اینکه چقدر دنیای زیباتری برایشان رقم میخورد، حسرت روزهایی را می خورم که برای داشتن یک کتاب باید کلی دردسر می کشیدیم، کتاب خواندن زمان ما راحت نبود. خانواده ها پول زیادی در بساط نداشتند. اغلب کتابهای به درد بخور کتابخانه ی مدرسه را خوانده بودم، توی کتابخانه ی ملی که مریم عضوش بود کتابی برای من نبود، تنها جایی که می شد کتاب گیر آورد، کتاب فروشی گلشنی بود. آقای گلشنی تنها پیرمرد با سواد محله، کتابفروشی داشت، کتاب امانت میداد. یادم هست که یک بار همراه مامان رفته بودم دم مغازه اش و با حسرت به کتاب هایش نگاه می کردم، مامان پرسیده بود که کتاب های امانت میدهد یا نه؟ و بعد از آن بود که با هزار تومن توانسته بودم ده کتاب را قرض بگیرم و بخوانم. برایم فرقی نمی کرد چه کتابی، از فهمیه رحیمی یا مودب پور، برایم خواندن مهم بود، در مدرسه سووشون و مدیر مدرسه و خیلی از کتاب های مرسوم آن دوران را خوانده بودم و حالا خواندن عاشقانه های فهمیه رحیمی مزه می داد. آخرای تابستان بود و سهمیه ی هزار تومانی ام داشت ته می کشید، یک روز که مامان کتاب را برده بود تحویل دهد و کتاب تازه بگیرد، دست خالی برگشت، دست خالی و عصبانی و بعد از آن من دیگر از کتاب های کتابفروشی گلشنی محروم شدم.

تعدادی از عکس های سیاه و سفید عمه فاطمه را داخل کتاب جا گذاشته بودم و وقتی آقای گلشنی آن ها را تحویل مامان میداد مامان از خجالت آب شده بود و زمین دهن باز کرده بود و ....

سال های سال این خرابکاری ام را همه جا تعریف می کرد و من هر بار خجالت زده می شدم از اینکه چنین جنایتی را مرتکب شده ام! عکس های سه در چهارِ سیاه و سفید عمه فاطمه با آن روسری بزرگ با آن اخم وسط پیشانی واقعا به درد منحرف کردن کسی نمیخورد، اما مامان عادت داشت یک اشتباه را بارها و بارها توی سرم بکوبد. لذت کتاب خواندن های آن تابستان اینگونه بود که به کامم زهر شد.

راه دیگری نمانده بود جز اینکه کتاب های داداش جواد را یواشکی بخوانم. کتاب نادر پسر شمشیر، نهصد صفحه ای می شد. هر وقت زمین می گذاشت و چشم هایش روی هم می رفت، کتاب را برمیداشتم و میرفتم توی تَنَبی(اتاق مهمان در زبان ترکی) و با ولع می خواندم، سرگذشت اسد الله علم، سینوهه، تاریخ مشروطه، زندگی نامه ی مصدق و خیلی از کتاب های تاریخی را همین طور یواشکی خواندم. کم کم کتابهای آقابزرگ هم به لذت هایم اضافه شدند، شهر آشوب، ماجرای دل، مختارنامه، بابک، لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا، اصلی و کرم و ......

وقتی پایم را توی کتابخانه ی دانشکده ی ادبیات گذاشتم شبیه تشنه ای بودم که به دریا رسیده است. لذت خواندن را آنجا عمیق تر درک کردم، آنجا بود که تازه مطالعه کردن هایم جهت پیدا کرد، حالا دیگر می دانستم چه میخواهم، می دانستم هر کتابی ارز ش خواندن ندارد و چقدر دیر بود برای فهمیدن.

وقتی ترم پنجم با مثنوی شریف وارد کلاس می شدم چشم دکتر مشتاق برق می زد. بچه ها شرح کریم زمانی میخواندند و من خواندن آن شرح را کسر شان خودم می دانستم، شاهنامه ی غول پیکری را که هدیه ی مریم بود را برداشته بودم و با خودم سر کلاس برده بودم که پزش را به بقیه بدم و بعد تر ها فهمیدم که داشتن کتاب های نفیس ارزش نیست، بلکه خواندن کتاب های خوب ارزش است. حالا سال های سال است که دارم به حس شیرین آن روزها فکر میکنم، به اینکه آیا هنوز هم همانقدر کتاب ها برایم  شگفت انگیز و جذابند؟



جامدادی قبلی ام که هدیه ی شاگردم بود، هم سفید بود که زود کثیف می شد و هم جاش کم بود. امروز نشستم اینو دوختم برای خودم
  • نسرین

نظرات  (۷)

  • حامد سپهر
  • و این کتابهای فهیمه رحیمی چه نکرد با نسل ما :)
    واقعا چقدر دنیا عوض شده الان مردم از خصوصیترین مسائلشون عکس میزارن تو اینستا اونهم پیجی که بازه تا لایک بیشتر بگیرن بعد اونموقع یه عکس 4*3 اونهمه مهم بوده
    پاسخ:
    و چقدر یهویی این تغییر اتفاق افتاد
    و مامان من هنوزم با عکس بی حجاب فرستادن دوستام توی گروه تلگرامی مون کنار نیومده:)


    منم کوچیک بودم تمام کتاب های کتابخونه ی مدرسه رو خونده بودم... یادش بخیر... اما الان خیلی وقته دیگه اون شوق و ذوق قدیم رو ندارم... :(
    چه خوشگله جامدادیت 😍 هنرمندی دیگه هنرمند😙
    پاسخ:
    خب اقتضای سنه، آدم قرار نیست توی هر سنی همون شور و شوق رو داشته باشه
    دیدگاه ها دغدغه ها شرایط همه شون باعث میشه که ما تغییر کنیم
    نه بابا از من بی هنر تر در جهان هستی وجود نداره:))
    اینم اتفاقی شکل گرفت :)

    چقدر حس خوب توی این نوشته بود. من هم هشت سالم بود کتاب خوندن رو شروع کردم، برادر بزرگم ۸ سالی از من بزرگتر بود و کتابها مناسب سن نوجوان. همه چیز خوندم کتاب رمان روزنامه انگار برام حکم اکسیژن رو داشت. 
    یکی از بزرگترین افسوس هام اینه که چرا مکبث رو نخوندم یه کتاب مصور پاره پاره عهد حجر با صفحات نارنجی. هیچوقت رغبت نکردم بخونمش چون خیلی پاره بود و الان ندارمش
    پاسخ:
    ممنونم بهار جان
    خب هنوزم دیر نشده میتونی الان توی این سن و سال بخونی به نظرم جذاب تر هم خواهد بود :)
  • آشنای غریب
  • بابا شما استاد بودین ما نمیدونستیم
    اینو واقعا گفتم ها

    طرح جامدادی منو یاد کتاب اول دبستان انداخت
    پاسخ:
    از کجای این پست به این نتیجه رسیدی که من استاد بودم ؟؟ :)
    برای اینکه ذوق هنری ندارین شما :)
    خیلی هم قشنگه خیلی هم پز دادم امروز باهاش:)
  • جناب منزوی
  • سلام
    حکایت زیبایی بود از ایام :)
    یکی از کتاب های خانم فهیمه رحیمی رو خوندم، مال خیلی سال پیش بود و یادم نمیاد اسمش چیه. اما جریان داستان اعصابم رو خرد کرد.
    موفق باشید.
    پاسخ:
    سلام ممنونم
    خب طبیعتا برای یه نوجوان سیزده ساله که هنوز چیزی از عشق نمیدونه هر چیزی که به این مقوله بپردازه جذاب خواهد بود
    طبیعتا الان توی این برهه برای منم جذاب نیست
    تقدیر شیرین، یه بار رفتم کتابخونه عکسش رو هم گرفتم تو گوشیم دارمش، یادگاری :)
    چه باحال :)
    ممنون عزیز دلم خیلی لطف داری:*
    ولی دوست دارم خودم درست کنم کلا به این کارها علاقه دارم، برای روحیه‌ هم خیلی خوبه :)

    پاسخ:
    خوبه :)

    باشه عزیزم
    واقعا برای روحیه خیلی خوبه
    حتما امتحان کن
    یادم میاد اولین باری که رمان خوندم دوم،سوم دبستان بودم، خواهرم یه کتاب از کتابخونه امانت گرفته بود و می‌خوند ولی به من نمیدادن که بخونم منم ظهرها که اون‌ها میخوابیدن یا درس میخوندم دزدکی کتاب رو بر میداشتم و میخوندم اما سرعت خوندم خیلی کم بود و وقتی کتاب رو تحویل دادن یه زور نصفش کرده بودم و خیلی از خواهرام ناراحت بودم که چرا من تمومش نکرده کتاب رو پس دادن، چندین سال بعد وقتی دبیرستانی بودم اون کتاب رو خودم گرفتم و خوندم ولی راستش رو بخوای اون لذت ۸،۹ سالگیم رو نداشت :)

    + چه خوشکله، با نمد درست کردی؟منم دوست دارم برای خودم درست کنم، من‌ جا مدادیم گم شده با تمام محتویاتش:(
    پاسخ:
    چه باحال:)
    اسم کتابه چی بود؟
    آره نمده، برای عید کلی نمد گرفته بودم برای همکارام دفتر یادداشت درست کرده بود باقی اش مونده بود. گفتم به جای اینکه برم بخرم بشینم خودم بدوزم کیفشم بیشتره:)
    میخوای برات درست کنم تعارف نمیکنم جدی میگم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">