زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

طی کردن

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۲۶ ب.ظ
هوالمحبوب

کتاب زنان شیفته رو می خونم، درباره ی محبت بی تناسب حرف میزنه، دلم میخواد صفحه به صفحه اش رو بخونم و برای خودم، دلم و سالهایی که سوزوندم گریه کنم، برای همه ی ناراحتی هایی که پاشون گریه کردم، برای همه ی تلاش های نافرجام ، برای همه ی محبت هایی که ندیدم، برای همه ی آدم هایی که این آدم فعلی رو شکل دادن، برای همه ی کوتاهی هایی که در حقم کردن، دلم یه گریه ی از ته دل میخواد برای همه ی سال هایی که نادان بودم و فکر می کردم بها دادن، یعنی گردن گرفتن همه ی اشتباه های یک رابطه، فکر می کردم دوست داشتن یعنی عذرخواهی کردن، دوست داشتن یعنی گردن کج کردن، فکر می کردم دختر خوب بودن یعنی مطیع بودن، فکر می کردم آدم ها مسولیتی در قبال من ندارن و برای این جمله بارها و بارها خودم رو کشتم، چقدر سخته بیدار شدن بعد از یه خواب عمیق، بیدار شدن بعد از شکنجه هایی که خودت به خودت دادی. چقدر سخته بفهمی ریشه ی همه ی تلاطم های روحی ات توی اون گذشته ی لعنتیه که هر چی میخوای ازش فرار کنی نمی تونی، توی اون گذشته ای که هرگز نمیخوای بهش برگردی، حالا میفهمی که چرا هیچ وقت حسرت بچگی هاتو نخوردی، چرا هر وقت بین بچه های دبیرستان، صحبت از اون روزها میشه تمام قد می ایستی و میگی خود الانت رو بیشتر دوست داری، نسرین اون سال ها موجود دوست نداشتنی حقیری بود که هیچ وقت دلم نمیخواد بیدارش کنم، هیچ وقت دلم نمیخواد به اون روزهای سیاه برگردم، هرچند حالا هم خیلی چیزها تغییر نکرده، ولی حداقل الان خودم میتونم به داد خودم برسم، کاش بعضی از کتاب ها رو خیلی وفت پیش میخوندم، کاش این کار رو خیلی سال پیش شروع می کردم. خسته ام از شعار دادن، از الکی وانمود کردن، از بار گناه کسان دیگه رو به دوش کشیدن، از طی کردن و طی کردن و طی کردن.... خسته ام از این من، از این من، از این من.....
  • نسرین