زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

سومین اشتباه

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ

هوالمحبوب

 

چند روز گذشته سه رفتار غلط از من سر زده است، سه رفتار غلطی که هیچ وقت حق نداشتم مرتکب شان شوم، از همان دست رفتارهایی که همیشه بچه های کلاس را از انجام شان منع می کنم، سخن چینی، قضاوت، و برای سومی نمیدانم چه اسمی بگذارم.
آدم سی ساله ای هستم که در کسوت یک معلم مسولیت سنگینی را بر روی شانه هایم حس میکنم. آدمی که حق گند زدن ندارد و نمی تواند رفتار های غلط اجتماعی اش را با هیچ چیزی توجیه کند، نمی تواند بگوید چون عصبانی بودم پس حق داشتم آن حرف ها را بدون سند و مدرک معتبر به گوش حمیده برسانم، هرچند حمیده هم حق نداشت خبرها را به آرزو برساند که دوباره آرزو بنشیند و سیر تا پیاز ماجرا را برای الهام تعریف کند و الهام امروز بیاید پیش من و با گردنی خم و صورتی شرمگین همه چیز را توضیح دهد و از من بخواهد که از حمیده حلالیت بخواهم بی اینکه متوجه باشد من بودم که همه چیز را به حمیده گفته ام، اینکه آدم دلش بخواهد در آن لحظه زمین دهن باز کند و ببلعدش قطعا مجازات کمی است. خدا را شکر میکنم که توی آن جلسه ی کذایی من نبودم و الهام نمی دانست چطور خبرها به گوش حمیده رسیده است، خوشحالم که مدام تو گوشی میخورم که یاد بگیرم که توی چه فضایی هستم و چه رفتارهایی می تواند کل شخصیتم را زیر سوال ببرد. توی این فضا سرکش بودن و حرف حق زدن خریداری ندارد، شبیه یک بره مطیع باشی و چشم چشم بگویی دوست داشتنی تری. سرکش که شوی یا رامت می کنند یا عذرت را میخواهند یا خودت طاقتت طاق می شود و بیرون میزنی.

درباره ی رفتار سوم نمیدانم چه بگویم، حس میکنم اسمش بی جنبه بودن باشد، اسمش زیادی خود را تحویل گرفتن و طاقچه بالا گذاشتن باشد، شاید جنبه ی چنین پیشنهادی را نداشتم و حالا نشسته ام و فکر میکنم لابد من آنقدر لیاقت دارم که می توانم حتی برای مستر ژ هم طاقچه بالا بگذارم، یا بنشینم و حرف های خودش را تحویل خودش بدهم بی اینکه فکر کنم که من دارم برای او کار میکنم نه او برای من، من باید حواسم به تک تک واژه ها، تک تک جمله ها و تک تک رفتارهایم باشد، من زیر ذربین چشم های ریزبینی هستم که مدام رصدم می کنند.

از رفتارهای اخیرم ناراحتم، حس میکنم هر کدام شان تیری در قلبم فرو کرده اند و این درد کشیدن های اخیر از همین رفتارهای نابخردانه ناشی می شود، تصمیم دارم خودم را تنبیه کنم، تصمیم دارم چند صباحی خودم را از یکی از دوست داشتنی هایم محروم کنم، تا زمانی که اثر این تیرهای توی قلبم کمی التیام یابد. امیدوارم امشب بخیر بگذرد و دعوایی رخ ندهد، چون تحمل تیر بعدی را حقیقتا ندارم.

 

++ این ویس را گوش کنید، هنرنمایی یکی از شاگردانم سر کلاس است.

 

 

  • نسرین