زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان
هوالمحبوب

یکی میگفت من می نویسم چون جور دیگه ای نمی تونم گریه کنم، الان شده حکایت من، وقتی دلم بیشتر از هر وقت دیگه ای پره، ذهنم از همیشه خالی تره، هر روز که می گذره، با کلی برنامه ریزی صبحم رو آغاز میکنم، به خودم قول میدم که امروز برنامه رو به سامان برسونم، قول میدم که کتابهای روی میز به زودی به قفسه منتقل بشن، قول میدم که نوشتن رو شروع کنم، قول میدم که بالاخره بشینم و اون کار بزرگ رو شروع کنم، قول میدم که کلاس های مکالمه رو نپیچونم، قول میدم کاری کنم که مامان کمتر غر بزنه، قول میدم که آدم منظم تری باشم، اما همه ی آخر هفته ها به بیهوده ترین شکل ممکن، در استرس مطلق و در ترس بی پایان از شروع یک شنبه ی دیگه میگذره، کارهای مدرسه رو مرتب انجام میدم، میخوام یه فراغتی پیدا کنم ک بشینم به درد دل خودم برسم، میخوام یهو همه چیز با هم اتفاق بیوفته که خب طبیعتا غیر ممکنه، وسط همه ی حیرانی ها، به جلسه ای دعوت شدم که شش نفر از داستان نویس های درست حسابی جمع میشن و کتاب میخونن و داستان نقد می کنن و درباره ی تحولات حوزه ی داستان باهم بحث می کنند، آدم هایی که گاهی حتی جرات نمی کردم بهشون سلام کنم؛ بس که خفن طور و آدم حسابی بودن، یه جور ترس شیرین ازشون تو دلم بود، اما یکی از همین کار درست ترین ها، سه هفته ی پیش بهم زنگ زد و رسما دعوتم کرد، اونم در حالی که قبلا فقط چهار بار منو تو جلسات دیده بود و چند تا داستان ازم خونده بود، هر شنبه بلند میشم راجع به داستان مربوطه کلی تحقیق میکنم، مقاله میخونم که یکشنبه با دست پر برم، سارا (همون میزبان جلسات)، به نعیمه میگه:« دیدی گفتم یه نیروی تازه نفس لازم داشتیم؟» این یعنی ازم خوشش میاد و این خیلی معرکه است. اما من یه آدمم و نمی تونم این همه مسولیت رو تنهایی بر عهده بگیرم. توی مدرسه مسول فیلم برداری از جلسات هستم، یعنی محاله از یکی شون غیبت کنم! دوشنبه ها برای بچه ها کلاس داستان نویسی گذاشتم و بچه ها میگن اگه فلانی نباشه نمیاییم! یکشنبه ها و چهارشنبه ها جلسات داستان خودمونه، بقیه ی روزها هم در یک شتاب عجیب غریب داره طی میشه و من واقعا خسته و کلافه ام، از اینکه به تالیف کتاب نمی رسم، از اینکه کلاس های موسقی و مکالمه رو نمیتونم پیگیری کنم، از اینکه نمیتونم مثل قبل مامان رو راضی نگه دارم، چون مامان هنوزم فکر میکنه من این بالا دارم وقت تلف میکنم، چون هیچ وقت نوشتن های منو جدی نگرفته. هنوزم فکر میکنه یه روزی مستر ژ غیبش میزنه و من می مونم و یه شکست خیلی بزرگ!
تو کل خانواده به جز مریم کسی پشتم نیست، به هیچ کدوم از دوستام چیزی نمیگم، و هر روز دارم  الی رو می پیچونم و باهاش بیرون نمی رم. کل فیلم هایی که رعنا برام آورده همین جوری دارن منو نگاه میکنن و من از این حجم از وقت نداشتن دارم به ستوه میام. شنبه قراره توی مدرسه کنفرانس داشته باشم درباره ی اقدام پژوهی. فکر میکنم باید یه چیز خفن آماده کنم که به این همه تعریف و تمجیدی که ازم می کنن بیارزه. ولی جدا کم آورم، جدا نمیدونم به کدوم کارم اولویت بدم که نتیجه ی بهتری بگیرم. امروز قول دادم که کتابی که دستمه رو تا شب تموم کنم، اما سر سفره ی صبحونه، وعده ی ماکارونی به اعضای خانواده دادم و تا همین الان هنوز نتونستم لای کتابم باز کنم. جالب ترین بخش ماجرا اینجاست که هیچ کدوم از این کارها رو هم با اکراه انجام نمیدم بلکه از تک تک شون لذت می برم :)
الان دقیقا به حضور یک عدد اوجان در زندگی نیازمندم برای تقسیم پاره ای از کارها، برای تقسیم پاره ای از دلتنگی ها، برای کمی آسودن در ......

  • نسرین

نظرات  (۱۶)

امیدوارم از کلاست همیشه لذت ببری
خوبه که مریم و داری:)

چه ماکارونیی دلم خواست ما امشب شام نداریم:))
پاسخ:
ممنونم ان شالله :)

ببخشید خلاصه اسباب شرمندگی
ماشاا... اونقدی که تو وقت نداری و برنامه هات فشرده س، من چند برابره تو وقتم آزاده و با این حال فقط حسش نیست کاری از پیش ببرم... واقعا چرا؟! 
پاسخ:
نمیدونم خودم گاهی این بی حسی و کرختی میشم
که کلی وقت هدر میدم بدون اینکه حرکت مثبتی داشته باشم
  • جناب منزوی
  • سلام
    وقتیکه کار رو با اکراه انجام نمی دید، این یعنی عالیه
    حقیقتش رو بخواید، ۷ الی ۸ مورد کار رو می خوام انجام بدم، ولی تنبل هستم اما مشتاق برای این ۷ الی ۸ مورد، واقعاً یه عزم می خواد که باید جزم بشه.
    خدارو شکر تصویر رو وقت نهار دیدم :)
    امیدوارم به همه کارهاتون برسید
    پاسخ:
    سلام
    وقتی آدم لذت میبره از کاری که میکنه خودش هم حالش خوبه
    ان شالله که به زودی اراده ی انجامش رو پیدا کنید
    ممنونم
    چرا آدم وقتی پست رو باز می‌کنه اول باید چشمش به جمال ماکارونی و ته‌دیگ سیب‌زمینیش روشن بشه؟ اونم ساعت دوی نصف شب که همه خوابن و گشنه‌اتم هست؟ ظلم علیه بشریت نیست آیا؟ :))
    به خاطر عدم تمرکز دیگه نمیشه متن رو خوند الان. 
    پاسخ:
    خب پست رو جوری باز کنین که از اول به آخر برین نه از آخر به اول:)
    ساعت دوی نصف شبم پست نگاه نکنین خوبیت نداره :)
    کلا من شرمنده ام بابت عکس
    ان اشالله بشه جبران کنم :)

    میفهممت ولی به این حال من تنبلی رو هم اضافه کن
    پاسخ:
    تنبلی با من زاده شده عزیزم :))
  • محب اهل بیت
  • سلام ،آفرین که اینقدر فعالین ، امیدوارم یروزی بالاخره همه اونطور که دوست دارن از ته دلشون زندگی کنن ، چطوریش رو نمی دونم دقیقا موفق باشید
    پاسخ:
    سلام ممنونم
    ان شاءالله
    شمام همینطور

    شما به یه مدیر برنامه با تجربه نیاز دارید!
    اگر به دلار میتونید قرارداد ببندید من هستم :))
    پاسخ:
    رزومه تون رو واسه منشی ام بفرستین
    سعی می کنم تا آخر ماه یکی وقت مصاحبه براتون در نظر بگیرم 😁
  • مصطفا موسوی
  • این شعره رو قبلا داشتم الان نمیتونم پیداش بکنم! کاملشو داری؟
    آخرش فک کنم این بود: از جوجه نجشکای تو سرما بپرسی

    پاسخ:
    بله 
    میفرستم برات
    لااقل یه بیت شعر سبب خیر شد
    شما بعد سالها کامنت بذاری
    مشاور نه 
    بقیه ش خصوصی
    پاسخ:
    بله بله
  • پریسا سادات ..
  • موفق باشی نسرین جان...
    به نظر من نوشته های تو بهترین هستن...
    مراقب باش سرکوب نشی..هیچ وقت.. اونوقت میشی یه آیدین توی کتاب سمفونی مردگان... مراقب خودت باش نسرین جان:))
    پاسخ:
    ممنونم پریسا سادات عزیز
    چقدر اسمتو دوست دارم من :)
    لطف داری شما
    نه بابا من اندازه ی آیدین هنرمند نیستم
    خانوادمم اونقدرها با هنر مخالف نیستن :)
    ان شالله که طوری ام نمیشه
    ممنون از لطفت :)
    قلم خوبی داری 
    آفرین :)

    پاسخ:
    شما لطف زیادی دارین😊
  • آسـوکـآ آآ
  • چرا این او جان ها زودتر از راه نمی رسن :(
    منم هی برنامه ریزی رو عقب میندازم و هی می گم تا اسفند که وقت هست واسه دفاع... :(
    پاسخ:
    نمیدونم واقعا!

    من تا آخر دی باید تحویل بدم!

    تا حالا هیچی ننوشتم فقط دارم میخونم و نظرسنجی میکنم!
  • آشنای غریب
  • سطر اول کلمه سوم 

    یکی میگفت می نویسم یا من نویسم؟

    پاسخ:
    من مینوسم بود، وقتی داشتم ویرایش می کردم منش حذف شده گویا :)

    مرسی
  • آشنای غریب
  • تسلیم بقیه اش مشکلی نداشت

    فکر کنم به ساعت برنارد نازمندی:))
    پاسخ:
    مرسی از دقتت
     وای نگووووووووووووو
    چقدر از دیروز به یادتم 
    یاد تو و حرفها و نظرهات نسرین
    چقدر دلم میخواست پیشم باشی و کنارت بشینم و حرف بزنم باهات 
    هوف نسرین چقدر این پستت بوی اجابت اون نیاز آخر رو میده 
    سلام
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    دیروز مگه چه خبر بوده که حضور من به عنوان مشاور اردش نیاز بود :))
    چقدر خوشحالم اینو میگی چون اولین باره کسی به حضور من نیازمند شده :))

    بله بله کل پست رو نوشتم که برسم به جمله ی آخر
  • آشنای غریب
  • هنوز چند سطر خوندم کلی غلط املایی یا تایپی داره !
    نشانه خوبی از حالتون نیست
    پاسخ:
    کلش رو اصلاح کردم رفرش کن بعدا باز کن دوباره صفحه رو

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">