زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

هوالمحبوب


15 شهریور السا جان به دنیا اومدن. به دنیا اومدنشون علاوه بر اینکه کلی انرزی تو وجود هممون آورد؛ کلی هم گرفتاری و سرشلوغی با خودش به همراه داشت. خب قطعا می دونید که نگهداری از نوزاد تازه به دنیا اومده و مادرش چقدر سخته. حالا به این ها اضافه کنید ایلیای 22 ماهه رو که خودش هم نیاز به مراقبت داره هم نیاز به توجه و هم به شدت باید مراقبش بود که به السا حسودی نکنه و اذیتش نکنه. در کنار همه ی اینها مهمون های عزیزی که از روز چهارم اومدن به عیادت نی نی جان و مامانش هم که دیگه جای خود دارد.

کلا از 15 شهریور تا همین لحظه که دارم مینویسم خیلی کم خونه بودم و نود درصد روز و شبم تو خونه ی خواهر بزرگه گذشته. خدا رو شکر که تا اینجا همه چیز رو به راهه و همه در سلامتی کامل به سر میبرن.

چند روز قبل از دنیا اومدن السا، خبر قبولی دوستم الی در آزمون دکتری خیلی خوشحالم کرد. فک میکنم اگر خودم قبول می شدم اینقدر ذوق نداشتم. روز شنبه هم قراره باهاش برم سر کلاس. چون همون دانشگاهی قبول شده که من کارشناسی ام رو اونجا خوندم و کلی خاطره ی ناب از استاداش و محیط داشنگاه دارم.

نوشتن رو بدجوری کنار گذاشتم و این داره اذیتم میکنه. خیلی از کتابهایی که قرار بود تابستون خونده بشن هنوز روی میزم تلمبار شدن و فهرست دعاها و نذر و نیازهام داره سر به فلک میزنه. این تابستون به سرعت برق و باد طی شد و من تقریبا حس تعطیل بودن رو مگر در مواقعی که یاد بی پولی می افتادم حس نکردم!

بی پولی خیلی چیز بدیه امیدوارم دیگه دچار چنین بحرانی نشم! چیزی که همیشه دم مهرماه از خدا میخوام ولی ولخرجی زیادم نمیذاره ذخیره ی مالی ام، بیشتر از مرداد دوام بیاره!


بوی پاییزم داره میاد و مست میکنه آدمو. شوق زیادی توی رگ هام دویده برای بازگشایی مدرسه و رفتن به سراغ عشق اول و آخرم.
خلاصه که همه چی خوبه ملالی نیست جز بی پولی)



  • نسرین

هوالمحبوب

 

به هر حال هر کسی یه سری ویژگی ها داره که بقیه شاید خوششون نیاد. به هر حال هر کسی برای خودش یه سری کارها داره که باعث میشه سرش شلوغ باشه و نتونه حال تو رو بپرسه. به هر حال منم یاد میگیرم با بقیه ای که سرشون شلوغه چطوری رفتار کنم هنوز از خودم نا امید نشدم. به هر حال یه وقتی نوبت منم می رسه که سرم خیلی شلوغ باشه!

خدا رو شکر می کنم که اونقد بهم فرصت داد که خوش رقصی خیلی ها رو ببینم و در نهایت بهم ثابت بشه که اینا همونی که نشون میدن نیستن. و من خیلی ساده بودم که فکر می کردم دوست داشتن فقط یه رو داره و نمی دونستم در عین حال که یکی رو دوست داری می تونی دوستش هم نداشته باشی!

خدا رو شکر که این امکان برام فراهم شد که برخی از دوستام قبل از من ازدواج کنن و من بفهمم که عمق دوستی که ازش دم میزدن چقد کمه! خیلی برام جالبه که دوستی که روزی شونصد بار حالت رو می پرسید و هفته ای چند بار بهت زنگ میزد چطور میشه که دم ازدواجش یهو تو رو فراموش میکنه و میره و سه روز بعد از عقدش میاد سراغت و خبر ازدواجش رو اعلام میکنه! خیلی برام جالبه که دوستی که یک ماه قبل از عروسی اش اومده تبریز برای دیدن ما و باهامون قرار میذاره و میریم بیرون و هی از عروسی اش حرف میزنیم و اینکه مامانا رو راضی کردیم که اجازه بدن بریم شهرشون برای عروسی اش و چقد نقشه می چینیم که دوستانه سفر بریم و کلی خوش بگذرونیم و در نهایت در عین ناباوری یک هفته به عروسی کلا گم و گور میشه و نه جواب پیام ها رو میده نه تماس ها رو و تازه بعد از بازگشت از ماه عسل بهت زنگ میزنه که عزیزم ببخشید یهویی شد و کلی درگیری پیش اومد نتونستم خبر بدم! خواهش میکنم اونقد شجاع باشید که با صدای بلند اعلام کنید منو دوست ندارید! این خیلی شرافت مندانه تر از اینه که به دروغ متوسل بشید و رابطه ها رو به گند بکشید!

درسته که نمی تونم انتقامی ازتون بگیرم چون قطعا اونقدی که عروسی شما منو خوشحال می کرد؛ اونقدی که بودنم تو عروسی شما برای من مهم بود قطعا عروسی من برای شماهایی که متاهل هستین مهم نخواهد بود. ولی فقط همین قد بدونید که هر وقت یه نفر عکسی از عروسی دوستاش میذاره و خوشحالی اش رو اعلام میکنه یه جای دلم بدجوری درد میگیره.

قطعا بعد از این دیگه یاد میگیرم چطور یه زمان های مشخصی نباشم، یه سری چیزها رو اصلا نبینم، برای یه سری چیزها اصلا وقت نداشته باشم، از کنار یه سری چیزها بی تفاوت رد بشم! حتی توی فضای مجازی هم همین تصمیم رو اجرایی میکنم. دیگه اصراری برای کامنت گرفتن ندارم حتی شما دوست عزیز. درسته که هیچ وقت هم نداشتم ولی خب از بعضیا توقع بی جا خیلی داشتم. به هر حال مرسی که هستید!

 

  • نسرین

هوالمحبوب

وقتی 29 سالت رو رد کرده باشی، از نظر خیلی از اطرافیان دختر خیلی موجهی باشی، تحصیلات، شغل  قیافه ی نسبتا خوبی، داشته باشی ولی هنوز مجرد باشی؛ یعنی تو در یک بحران بزرگ به سر می بری ولی هنوز خودت حالیت نشده!

این استدلال 99 درصد از فامیل ها و 99 درصد از دوستان متاهل منه! نمیدونم دلیل اینکه تا حالا مجردم چیه ولی قطعا دلیلش این نیست که ناز می کنم یا خیلی سخت گیرم و یا چیزی شبیه اینها. من تنها مجرد فامیل نیستم ولی بزرگترین شون چرا! تنها مجرد فامیل نیستم ولی آخرین مجرد بعد از من، چهار سال ازم کوچیکتره و داره پزشکی میخونه و قطعا حالا حالاها قصد ازدواج نداره. قصدم از نوشتن این ها، ابراز ناراحتی از مجردی ام نیست. من نه شاکی ام از مجرد بودنم و نه خیلی خوشحالم. ازدواج باید پیش بیاد و ترجیح میدم یه ازدواج خوب داشته باشم تا اینکه صرفا فقط ازدواج کنم(کاری که اغلب دخترا این روز ها میکنن!) وقتی اولین خواستگار رو پذیرفتم24 سال داشتم، زمانی بود که خواهر بزرگم ازدواج کرده بود و اصطلاحا نوبت به من رسیده بود. ارشدم رو به پایان بود که پسر همسایه پشتی اومده بود خواستگاریم. خانواده ای به شدت مذهبی و مقید، پسری دیپلمه با چشم های زاغ و قدی کوتاه و شکمی برآمده که مغازه ای در بهترین نقطه ی بازار تبریز داشت و خانه ای از آن خود. وقتی رفتیم زیر آلاچیق های آن پارک نفرین شده حرف بزنیم، میدانستم که جوابم منفی است و حالم از پسر قد کوتاه شکم گنده ی چشم رنگی به هم میخورد. پسرهای چشم رنگی مرا می ترساندند. جواب ردمان تقریبا دو طرفه بود. نه من باب میل ایشان بودم نه ایشان باب میل من. بماند که چه اشک هایی ریختم بعد از اینکه مامان اصرار می کرد بهش جدی تر فکر کنم و اصرارش برای این بود که تا پدر جدشان را می شناسیم و اصل و نسب دارند. من اما در سرم هوای عاشقی بود و هیچ رقمه حاضر نبودم بدون تجربه ی عشق تن به ازدواج دهم.
پای خواستگارها که به خانه ی ما باز شد، روزهای خوش و ناخوش پشت سر هم ردیف شدند. دلهره ی هم کلامی با پسری که برای بار اول می بینی اش و دلهره ی رفتار و کردار و حتی نگاهت. تا امروز که من مقابل صفحه ی مانیتور نشسته ام و دارم این پست را برایتان می نویسم، به اندازه ی موهای سرم، خواستگار دیده ام. اما 99 درصدشان حتی به مرحله ی دوم هم نرسیده است و در همان نطفه خفه شده اند! در آن یک درصدی که به مرحله ی دوم رسیده اند برای جواب رد دادن 50-50 بودیم. یعنی در نصف موارد من نه گفتم در نصف دیگر موارد طرف مقابل قید ادامه ی رابطه را زده. ولی چیزی که باعث  شد این پست نوشته شود؛ جرقه ایست که خواستگار امروزم در سرم روشن کرد.

رفتارهای توهین آمیز، سراسر اشتباه، تحقیر آمیز و مورد تنفر بخش اعظم خواستگارها.

اگر مخاطب من دختر باشد قطعا به خوبی می داند که هدف نوشته ام چیست. اغلب ما دخترها با نفس ازدواج مشکلی نداریم با خواستگاری هم همین طور. همه ی مان عاشق خانه  ی پدری هستیم. ولی هوس مستقل شدن، هوس عاشق شدن، تجربه ی همسر بودن و مادر بودن چیزی نیست که بشود از دستش داد. در این میان تکلیف خیلی ها  اما روشن نیست! تکلیف منی که از وقتی چشم باز کرده ام، در هاله ای از دین و مذهب احاطه شده ام. تکلیف منی که همیشه از رابطه با جنس مخالف برحذرم داشته اند، تکلیف منی که هیچ وقت یاد نگرفته ام برای همکلاسی ام، همکارم، پسران فامیلم دلبری کنم چیست؟ تکلیف دختران مذهبی و مقیدی که هم زیبا هستند هم زنانگی دارند هم بلد هستند چطور دلبری کنند اما کسی را نداشته اند که خواستن شان مردانه باشد چیست؟
برای هم نسل های من که در حوالی سی سالگی اند و دارند سال های جوانی شان را از دست می دهند ولی هنوز در قید و بند خواستگار سنتی گیر افتاده اند چیست؟

تکلیف پسرها هم این وسط روشن نیست! تکلیف مادرها و خواهر ها هم همین طور. نمیدانم در چه دوره ای از زمان زندگی میکنیم که معیارهای اخلاقی به شدت تغییرکرده اند. دیگر زیبایی و نجابت و تحصیلات و ایمان به شدت بی اهمیت شده اند!

و این وسط عده ای دوره افتاده اند به اسم خواستگار و آدم ها را درجه بندی می کنند. متراژ خانه ات، منطقه ای که در آن زندگی میکنی، شغل پدر و برادرت، میزان لوکس بودن لوازم خانه.  اینها درجه  ی توست برای ارزش گذاری خواستگارها. اگر تعداد خواهر ها و برادرهایت هم کم باشد که دیگر نور علی نور است. نه زیبایی چهره ات به چشم می آید نه رابطه های داشته و نداشته ی قبلی ات نه زنانگی ات و نه هیچ چیز دیگر. همین که بدانیم پسرمان با یک دختر پولدار ازدواج کند برایمان کفایت میکند!

من یکی که دیگه خسته شدم از مراسم های مسخره ی خواستگاری که شبیه بالماسکه شده. از اینکه مدام لبخند بزنم به آدم هایی که برای معامله آمده اند نه برای پیوند دادن. از تحمل من یکی خارج است.
اگر شمایی که مخاطب  این نوشته اید از جنس مونث هستید یا مذکر لطفا اعلام نظر کنید اعلام موضع بکنید رد و قبولش مهم نیست.

 

 

  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۷
  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۳
  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۴
  • نسرین