زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هوالمحبوب

 

امروز 26 آذر هزار و سیصد و نود وشش خورشیدی، مصادف است با تولد مهربان ترین و فداکار ترین خواهر تاریخ! اصلا خواهر داشتن، مخصوصا خواهر بزرگتر، یه حس معرکه ای هست که تا تجربه اش نکنید نمی فهمید. مریم بانوی ما در این روز مبارک قدم به جهان هستی گذاشتن و این گونه سلسله ی ما رو از انقراض نجات دادن :)

اگه بخوام درباره ی مریم صادقانه ترین حسم رو بیان کنم؛ اول باید یکم اشک بریزم بابت همه ی مهربونی هاش، پشت گرمی هاش، فداکاری هاش. بعد بشینم به این فکر کنم که من کجای زندگی مریم به دردش خوردم. شاید روز عروسی اش، شاید وقتی ایلیا و السا دنیا اومدن و شاید روزهای سختی که داشت برای آزمون می خوند و  ......

اما مریم همیشه مث یه کوه پشتم بوده، اگه بگم بیشتر از مادر هوامو داشته، اغراق نکردم. تو روزای بی پولی، بی کسی، تنهایی همیشه مریم بوده که پای گریه هام بشینه، باهام پیاده روی کنه، برام خرج کنه، کلاس بفرسته، بهترین کادوها رو روز تولدم بخره، بدونه که در لحظه چی خوشحالم میکنه و ....

درباره ی مریم حرف زدن سخته. چون یه آذر ماهی مغروره که خیلی وقت ها هم باهم دچار چالش میشیم. من اذیتش میکنم. اون بد حرف میزنه باهام. ولی هیچ کدوم از اینها مانع نمیشه که عاشقش نباشم و قربونش نرم. امروز دعوتش کردیم اینجا تا براش تولد بگیرم. از دیشب بساط کیک پزی مهیا شده .

امروز که رسید و السا رو داد بغل مامان، بهش تبریک گفتیم و اون هاج و واج نگاه مون کرد که یعنی بابت چی بهش تبریک میگیم! وقتی مامانِ دو تا بچه ی ریزه میزه باشی، روز تولدت هم یادت میره حتی. دعا میکنم همیشه مهربون ترین خواهر، عاشق ترین مادر، باقی بمونی و جون مون برای هم در بره.

  • نسرین

هوالمحبوب

هیچ وقت فلسفه ی دندون عقل رو نفهمیدیم. غیر از اینکه یه مدت با روییدنش درد رو بهمون تحمیل می کنه و یه بارم وقتی رشدش کامل شد یا نصفه  رشد کرد و دوباره کل وجودمون رو به در آورد؛  چه حسن دیگه ای می تونه داشته باشه؟

پارسال این دندون عقل نصفه در اومده، دردش شروع شد، که با مسکن و داروهای گیاهی حالش خوب شد و رفت نشست سر جاش و دیگه صداش در نیومد. اما امسال که دردش شروع شده، مسکن هم دیگه جواب نمیده. منی که سال تا سال تعداد قرص هایی که میخوردم به تعداد انگشتای دست هم نمی رسید هر روز چن تا مسکن قوی می خورم و بی فایده است.

خلاصه کارمون کشیده به دندون پزشک و جراحی و اینا. امروز به دلیل آلودگی هوا تعطیل هستیم و من منتظرم مامانم از کلاس قرآن برگرده و بریم کار این دندون عقل بی عقل رو یه سره کنیم. منی که تا حالا یه بارم کارم به دندون پزشکی نکشیده بود به شدت از جراحی و این صحبت ها می ترسم. ولی دارم خودم رو ریلکس نشون میدم که فک نکنن می ترسم.

توی این درگیری با دندون عقل سرمای بدی هم خوردم و گلوم چرک کرده. جوری که شبا چند بار از خواب بیدار میشم و حس میکنم دارم خفه میشم و راه گلوم بسته شده!

خلاصه که من در یک، شنبه ی بی حوصله در میان کوهی از ورقه های تصحیح نشده نشستم و دارم پست میذارم و درد دندون و گلوم رو تحمل میکنم

اینم یه غزل خوب از  فاضل نظری با صدای محزون من که به عمق ماجرا پی ببرید:


 

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

 

نمیدونم بهتون گفتم یا نه ولی من از پسرای چشم رنگی خوشم نمیاد. مخصوصا اونایی که چشم شون زیادی رنگیه و داره به زردی میزنه! نمیدونم دقیقا به این نوع رنگ چشم، چی میگن؛ ولی جور حال به هم زنی رنگیه. نه مثل چشم این بازیگرا شیک و خاص و تو دل برو!

اولین خواستگارم  رو صرفا به خاطر چشم های رنگی اش جواب کردم!

خلاصه که امسال دو تا چشم رنگی تو کلاسم دارم. دو تا چشم رنگی که از دو تا دنیای متفاوت اند.

ایلیا پسر درس خون و بچه مثبت و کمی دل نازک کلاس. پسر مدیر مدرسه است ولی نه اهل سو استفاده از موقعیتش هست و نه اهل خرابکاری. در کل جزو بهترین های کلاسه فقط یه کوچولو تنبل تشریف داره!

پسر چشم رنگی دیگه صد و هشتاد درجه با ایلیا متفاوته. شر و شیطون  با صدایی که انگار در حال جیغ کشیدن ممتده. چشم های زاغ ورقلمبیده ای داره و صورت گرد و قدی کوتاه. یک خپله ی پررو و پر مدعا. پر ازبی انضباطی، پر از تنبلی، پر از درس نخوندن پر از شلوغ کاری و در یک جمله یک پرروی تمام عیار!

ولی عاشق کارهای عملیه. عاشق تحقیق، آزمایش، کنفرانس و.....

از پدرش حسابی می ترسه و اگه اسم زنگ زدن به بابا پیش بیاد خیلی اخلاقش بهتر میشه.

روزهایی پیش میاد که سه روز متوالی تکلیفی رو انجام نمیده یا جزوه ای رو همراه خودش نمیاره و صورت نسبتا شرمنده ای به خودش میگیره ولی باز هم فردا همون آشه و همون کاسه.

پدرش معتقده که من بلد نیستم باهاش رفتار کنم یا نمیتونم ارتباط درستی باهاش برقرار کنم! در حالی که به تنهایی میتونه یه لشکر رو از نظر مغزی تخریب صد در صد بکنه!

امروز سر جلسه ی امتحان وقتی داشت بی وقفه حرف میزد و خاموش نمی شد؛ بهش گفتم: مهدی بعضیا با برق کار میکنن، میشه از پریز کشیدشون، بعضیا باتری خورن، میشه باتری شون رو در آورد، ولی تو رو از برق بکشن با باتری کار میکنی، باتری هاتو در بیارن با نور خورشید کار می کنی و....

خلاصه خاموش شدن در کارش نیست این پسر ما. 

  • نسرین

هوالمحبوب


قبلا هم با چند تا از دوستان وبلاگی ام دیدار داشتم. یعنی از آن آشنایی هایی که شده اند؛ جزو جدایی ناپذیر زندگی ام. از آن نوع دوستی هایی که شده اند بهترین اتفاق زندگی ام. از آن دوستانی که برای عشق شان گریه کرده ام و برای وصال شان من هم خوشحالی کرده ام و بالا پایین پریده ام.

دوستانی که اول می خوانی شان، بعد لمس شان می کنی، به نظرم، با روحی عریان در برابرت ظاهر می شوند. شاید تصورت از آن ها اشتباه از آب در بیاید و شاید خیلی بهتر از خود نویسنده شان باشند. مثل اتفاقی که سه بار قبلی برایم افتاده بود. مینا و آنا و بانو برایم بهتر از نوشته هایشان بودند، عزیزتر و خواستنی تر. چرا که حالا جزو دوستان جانی شده اند برایم.

امروز به طور اتفاقی به بهانه ی نمایشگاه اتاق آسمان با هلمای عزیز و جناب رامین ملاقات کردم.

هلما همان است که می نمایاند. شاید کمی ساده تر، بی پیرایه تر و خودمانی تر از نوشته هایش. چشم های روشن گیرایی دارد، قدی کشیده و صدایی که بوی جنگل می دهد. دخترهای دهه هفتادی عجیب از نظر قد و قامت از ما دهه شصتی ها جلو زده اند. 

زمان دیدارمان با جناب رامین محدود به ملاقات در نمایشگاه و دید زدن نقاشی بچه ها بود. با هلما و دوستش نرگس حیاط دانشگاه را چند دقیقه ای گز کردیم و به لطف نرگس و دوربین عکاسی اش چند تا خاطره ثبت کردیم با کلی ژست هنری و رئال :)

دیدارمان سرپایی بود. دوست داشتم بیشتر باشیم و بیشتر حرف بزنیم. زمانی که اینقدر خسته نباشم و دندان درد روح و روانم را به هم نریخته باشد. زمانی که بتوانیم جایی بنشینیم و دمی آرام بگیریم.  حس خوبی داشت دیدار وبلاگی مان. حداقل برای من. امیدوارم به زودی دوباره همدیگر را ببینیم و با فراغ بال بیشتری هم کلام شویم.

  • نسرین

هوالمحبوب


بعد از سه ماه سخت و طاقت فرسا، برای منی که همیشه جنسم از حریر و ابریشم و لبخند بود، بعد از سه ماه ماراتن سخت با پسربچه هایی ک جنس شان متفاوت بود، کم کم دارم عاشق شان میشوم. عاشق غد بازی هایشان، عاشق زورگویی هایشان، عاشق اینکه هر چیزی را میخواهد با زور و کتک به طرف مقابل حالی کنند.

دارم عاشق شان می شوم که اینقدر مرد هستند، عاشق شان می شوم که اینقدر غیرت و تعصب دارند و وقتی قول شرف می دهند پایش می ایستند. عاشق شان می شوم که امروز بهترین زنگ آخر را برایم ساختند. با تکه هایی که نثار هم میکنند که هم به عنوان معلم باید کنترل شان کنم، ارشادشان کنم و هم مجبورم نخندم. ولی مگر می شود در برابر چشم های قلمبه ی مهدی، زیر چشمی نگاه کردن های مبین، شاخ شدن های علی و کلی انرژی مثبت نخندید؟؟

چطور می توانم نخندم وقتی وسط تدریسم، امیرمحمد با آن نگاه مظلوم صدای عر عر الاغ در می آورد و مرا تا حد انفجار می رساند و خودش را خیلی خوب به کوچه ی علی چپ می زند:)

امروز بهترین روز من در مدرسه ی پسرانه بود. لب های قلمبه ی ایلیا که وقتی جواب نه می شنود قلمبه تر می شودند، شیطنت های نگاه کیارمین، گارد همیشه بسته ی مهدی و هزار و یک بهانه تا من دوست شان بدارم. 

  • نسرین

هوالمحبوب

پارسال همین موقع ها بود که با الی رفته بودیم برای جشن امضای آثار فریبا وفی در شهر کتاب. یک  زن مهربان و کمی خجالتی و کم حرف. مثل همه ی نویسنده هایی که دیده ام و می شناسم. ذات نویسندگی، به نگاه کردن و گوش دادن است انگار؛ تا به سخن گفتن. در آن روز دیدنی و خاص، فریبا وفی برایم نویسنده ای بود که کتاب های خوبی می نویسند شاید یک نویسنده ی متوسط و معمولی. اما رفته رفته که کتاب های بیشتری از او خواندم، حلاوت نوشته هایش را بیشتر درک کردم. گاهی این میزان نفوذ، این میزان قدرت کلام میخکوبم می کند. واگویی های ترلان و رعنا و افکاری که مدام با آن ها درگیرند بی شباهت به حال و روز الان من نیست.

عاشق رعنا شده ام. رعنا یک من جسور و بی باک دارد که جذبم می کند. رعنایی که مدافع حق است و زندگی برایش چیزی جز تلاش کردن نیست. رعنا را در مبارزه، در تحمل، در شکنجه در عشق مث خودم دیده ام. همانقدر که سر نترسی دارد گاهی بدجایی وا می دهد. خالی می شود و سکوت می کند.

آبادانی که تا آخر همان آبادانی می ماند و کلامی درباره ی خودش نمی گوید، حتی اسمش راهمانقدر تودار و غیر قابل نفوذ. همان جایی که می گوید آدم می تواند صادق باشد اما راست نگوید. یا می تواند راست بگوید اما صادق نباشد. همان وقت بود که فهمیدم این کتاب قلابش بدجوری در یقه ام گیر کرده است.

و ترلان که سودای نویسندگی دارد و به ناکجاآبادی رفته است که هم می سازدش و هم ویرانش می کند. و ایرج که نیمه ی خوب و فرشته سان مردهاست در مقابل قدرت غیر قابل نفوذ تورج و سخت گیری های بی پایه ی پدر.

رعنا برایم تجربه ی جدیدی بود. یک بار مرور کردن خودم. یک بار تبریک گفتن به قلم فریبا وفی. یک بار دعوت از شما برای خوانش ترلان.



  • نسرین

هوالمحبوب

معرفی کتاب: این مردم نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم 

نشر مشکی  چاپ اول 1387  قیمت : چاپ اون سال 3200

رضا کیانیان، جزو بازیگرانی است که اغلب کارهایش را دیده ام و اغلب بازی هایش را ستایش کرده ام. در بازیگری مانند کیانیان انگشت شمارند. کیانیانی که هم در تلویزیون درخشیده است هم در سینما.  دستی به قلم دارد؛ طراحی می کند؛ عکاسی، بازیگردانی و ....

قصه ی آشنایی ام با این کتاب، بر می گردد به سال های دانشجویی ام، که کتاب تازه چاپ شده بود و  بازارش حسابی داغ بود. نوشته ها و خاطره های کیانیان را جسته گریخته در مجله ی فیلم یا روزنامه خوانده بودم. هرزچندگاهی نیز در تلوزیون از زبان خودش شنیده بودم. کیانیان شاید آدم طنازی نباشد؛ ولی خاطره گوی خوبی است و مسائل ساده و یا پیش پا افتاده را خیلی شیرین تعریف می کند. نوشته هایش به دل مخاطب می نشیند. خلاصه اینکه کتاب «این مردم نازنین» اولین کتابی است که رضا کیانیان، در آن به ذکر خاطره هایش با مردم می پردازد. خاطره ها تاریخ مشخصی ندارند، توالی منظمی ندارند، بر اساس هیچ ویژگی خاصی منسجم نشده اند و صرفا بر اساس یاری ذهن نویسنده بر کاغذ آورده شده اند. تنها حسنی که دارند، مکان مشخص و دقیق آن هاست. خاطره هایی از گوشه گوشه ی ایران و چند کشور دیگر، خاطره هایی از راننده تاکسی ها، فروشنده ها، مزاحم ها، هوادارها و ....

گاهی می توان در برخی خاطره ها عمیق شد، لذت برد، خندید و یا به فکر فرو رفت. از میان این کتاب 165 صفحه ای چند نقل قول و خاطره برایم بسیبار شیرین بود. خاطره ی زنی در بیمارستان روانی امین آباد، که شوهرش به قتل رسیده بود و اقوام شوهرش او را به بیمارستان روانی آورده بودند تا اموال شوهرش را بالا بکشند و با کمک کیانیان توانسته بود حقانیتش را ثابت کند، قصه ی زنی در دادگاه خانواده که برای دادخواست طلاق آمده بود و با وساطتت کیانیان و رانمای یاو به زندگی برگشت و.....

اما قصه ی خبرنگاری که در مکه درباره ی خال و احوال رضا از او می پرسد برایم جالب بود!

بچه های یکی از شبکه های تلویزیون نزد من آمد و پرسید: اجازه می دهید مصاحبه کنیم؟

+پرسیم درباره ی چی؟

-گفت: درباره ی احوالات شما در مکه.

+گفتم: شما درباره ی مسائل شخصی تان مثلا اتاق خواب تان مصاحبه می کنید؟

-گفت: چه ربطی دارد؟

+گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این جا از اتاق خواب هم شخصی تر است، چون فقط یک نفریم و خدا !


  • نسرین


هوالمحبوب

کسی با "موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟

کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو

کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد

تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من

برایت دستمال کاغذی بودم ولی آیا 

کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟

مرا از "جمع" خاطرخواه ها "منها" کن ای حوا

تورا کافیست آدم هرچه بار آمد به غیر از من


حسین زحمتکش



  • نسرین

هوالمحبوب

کتابفروش های جلو باغ گلستان، قدیم تر ها مهربان بودند. با کتاب خوان ها راه می آمدند. اصلا برق چشم هایت را که میدیدند می فهمیدند که عطش خواندن داری گل از گلشان می شکفت. حالا این روزها سخت میشود بین انبوهی از کتابهای خاک گرفته شکار خوبی کرد. اگر هم دلخواهت را بیابی آنقدر قیمت ها پرت و پلا هستند، که از آمدن پشیمانت کنند. راستش را بخواهی کتاب را ارزان خریدن بیشتر به دلم می نشیند. اینکه برای یافتنش تلاش کنی و بجنگی و سر داشتنش چانه بزنی. رمان لولیتای ناباکف را فکر نمیکنم بتوان جایی پیدا کرد. اما چاپ افغانستانش را امروز بین بساط کتابفروشها دیدم قیمتش ١٧ هزارتومن بود و فروشنده دندان گرد،حاضر به تخفیف نشد.. می دانستم که ارزش کتابی را که در بساطش دارد را نمی داند، کتاب شناس نبود. اصلا کتاب فروشی که تبدیل به تجارت شود رنگ و بویش را از دست می دهد. شبیه فروشنده ای که قبل تر ها با الهام دیده بودم نبود. همان که اغلب کتاب های  بساطش را خوانده بود. دایره المعارف کوچیکی بود از موسیقی و فلسفه و ادبیات. همان که زنش به خاطر زیاد غرق شدن در کتاب ها ترکش کرده بود. این پنج کتاب را روی هم ١۴ هزارتومن خریده ام. دیروز حساب تلگرام را بستم و تصمیم گرفتم تا آمار کتابهای نخوانده ام را تقلیل نداده ام سراغش نروم. امید که بتوانم. دلم غرق شدن در بین صفحات کاغذی کتاب را می خواهد. دلم نسرینی را می خواهد که هزار بار صدایش می کردند و او که بین کتاب هایش گم شده بود  خیال بیرون آمدن نداشت. به نظرم کتاب خواندن یک جورهایی عبادت است. چیزی که لذت بخش باشد و لذتش حلال باشد و چیزی بر تو بیفزاید.

موج مرده

این مردم نازنین

آقای سفیر

مجموعه شعری از سیاوش کسرایی

کشتی پهلو گرفته

  • نسرین

هوالمحبوب


یادم می آید سال پنجم ابتدایی یه معلمی داشتیم که اسمش خانم فرهنگی بود. اما به غایب بی فرهنگ بود! من که همیشه جزو دانش آموزان خوب مدرسه بودم هیچ وقت پیه تنبیهش به تنم نخورده بود؛ اما بخت برگشته هایی را که درس نمی خواندند مجبور می کرد که چندین ساعت متوالی، درست جلوی سطل زباله بایستند و یا ضربه های مهلکی به زانو هایشان وارد می کرد.
شاید آن روزها نمیدانستم که سرنوشتم در آینده با همین کلاس و درس و نیمکت ها گره خواهد خورد؛ شاید آن روزها حساب آینده ام را جور دیگری چیده بودم ولی دست روزگار مرا هل داد سمت معلمی و آن هم معلمی برای بچه های ابتدائی.
من ذاتا آدم خیلی فرشته گون و مهربانی نیستم. کمی بداخلاق و تند مزاجم. شاید در این مدتی که می خوانیدم به این نکته پی برده باشید. اما معلمی باعث شد تا حد بسیار زیادی صبور شوم. تا حدی که در چند سال معلمی ام اغلب بچه ها دوستم داشته اند و جز عده ی معدودی خاطرم را می خواهند. اما روزگار همیشه بر یک منوال نمی گذرد و چرخ بازیگر بازی های بسیار دارد. امسال که مدرسه ی پسرانه هم به لیست کاری ام اضافه شده است؛ با یک بحران جدیدی مواجهم. عدم توانایی در برقراری ارتباط با پسرها! تا قبل از این فکر می کردم این پسرها هستند که نمیتوانند با من ارتباط برقرار کنند. ولی حالا به این نتیجه رسیده ام که مدار ارتباط سازنده با جنس مخالف در وجودم نهادینه نشده است!
حالا فرقی نمی کند که این جنس مخالف برادرم باشد، شاگردم باشد یا هر کس دیگری!
تنها چیزی که در طی دو ماه و اندی کارزار با پسرها دستگیرم شده است این است که نباید باهاشان جنگید! جنگ مغلوبه است. حتی قبل از شروع هم تو باخته ای. باید از در دوستی و صلح وارد شد. پسرها را با زبان راحت تر می شود نرم کرد. پسرها اغلب تشنه ی محبتند. مخصوصا از طرف جنس مخالف. باید معلمی کردن را جور دیگری مشق کنم. باید پسرهایم را دوست بدارم. 15 پسر شر و شیطان و دوست داشتنی را.
  • نسرین