زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

هوالمحبوب


خیلی بچه بودم که آقا ( پدربزرگ مادری) رو کتاب به دست توی رختخوابش دید می زدم، اونقدر بچه که حتی اسم و رسم کتاب ها هم درست تو ذهنم نمونده، آقا یه کتاب خونه ی پر و پیمون تو زیر زمین خونه اش داشت، از رمان های حسینقلی مستعان، تا آثار جرج جرداق و ... بعد ها وقتی ده یازده سالم شد، پاروقی های مستعان تو روزنامه ی دختران و پسران رو از تو پستوی خونه لای آت اشغال ها پیدا می کردم و یه نفس می خوندم، از خیلی چیز ها سر در نمیاوردم ولی اشتیاق به خوندن داشتم، هر چیزی که دم دستم می رسد. آقا که رفت، یه کتابخونه ی غارت شده ازش باقی موند، به جز چند تا کتاب که مریم ازش امانت گرفته بود چیز زیادی از اون کتاب ها به دست ما نرسید، رمان بابک یکی از همین کتاب ها بود که اولین بار تو 14 سالگی خوندمش. داستان سرگذشت بابک خرمدین، قهرمان مبارزه علیه بنی عباس. همون کسی که الان قلعه ی بابک ازش به یادگار مونده، بابک قهرمان سال های نوجوانی و جوانی من بود. شجاعتش، وطن پرستی اش، آزادگی اش. این که تن به ذلت نداد و مردونه پای اعتقادش ایستاد و حتی تا دم مرگ هم ترس به دلش راه نداد؛ مجموعه ای از خصلت های یک قهرمان بود. چیزی که من توی اون سال ها بهش نیاز داشتم. رمان بابک رو جلال برگشاد نوشته و هنوزم جزو ارزشمندترین کتاب هایی هست که نگهش داشتم و وقتی به کسی امانت میدم دل تو دلم نیست که هر چه زودتر پسش بگیرم.

بعد تر ها که عاشق تر شدم به کتاب، تو مسیر خونه ی مادر بزرگم، یه کتابفروشی بود به اسم گلشنی، آقای گلشنی یه پیرمرد شاعر مسلک بود که شعر های حماسی می گفت و بیشتر برای امام حسین و اهل بیت، حق بزرگی به گردن بچه های کتاب خون محل ما داشت، اون سال ها هزار تومن بهش میدادم و می تونستم ده  تا کتاب ازش امانت بگیرم و بخونم، پنجره اولین کتابی بود که از فهمیه رحیمی خوندم و اولین کتابی بود که تم عاشقانه داشت و برای من توی اون سال ها خیلی جذاب بود. همیشه فکر می کردم جذاب ترین عشق برای من می تونه عشقی باشه که مدام انکارش کنم و نتونم. نمیدونم چند درصد از آدم های این بلاگستان، کتاب خون شدن شون رو مدیون رمان های فهمیه رحیمی هستن ولی من می تونم به جرات بگم که این آدم با رمان های عامه پسندش سهم بزرگی توی کتاب خون کردن من و هم نسل هام داشت. شاید اگر این داستان های خوش خوان عاشقانه که الان به اسم رمان زرد می شناسیم نبودن خیلی هامون به سمت کتاب کشیده نمی شدیم. عشق گمشده ی مظلومی هست که توی ادبیات همیشه بهش ظلم شده مخصوصا توی ادبیات معاصر.

وقتی وارد دانشگاه شدم، گنجینه ی بزرگی از کتاب ها رو با خودم همراه داشتم، من کسی بودم که مثنوی شریف رو تو 17 سالگی خریده بودم، شاهنامه هدیه ی قبولی ام تو رشته  ی ادبیات بود، خیلی از رمان های آل احمد و دانشور رو خونده بودم، یه آدم تشنه بودم که حالا وارد یه محیط بزرگ شده، یه محیط بزرگ پر از جذابیت، جایی که بهش میگفتم بهشت آذربایجان، کتابخونه ی مرکزی دانشگاه، قشنگ ترین جای دنیا بود. جایی که روزهای ما رو ساخت. کتاب هایی که بی هدف و بدون هیچ مسیر مشخصی می خوندیم حالا به لطف اینجا سر و شکل درستی به خودش گرفت، استاد های خوبی داشتیم و همین باعث شد که خوره های کتاب بار بیاییم.

اما چیزی که توی سال های اول جوونی منو وادار به تحقیق کرد، چیزی که باعث شد برم سراغ نهج البلاغه و خیلی از کتاب های دیگه، سه گانه ی دن براون بود. شیاطین و فرشتگان، نماد گمشده و راز داوینچی، سه تا کتاب از دن براون. نویسنده در این کتاب ها درباره ی فراماسونری، فرقه های مسیحیت، نمادگرایی دینی، تاریخ هنر و خیلی چیزهای دیگه صحبت می کنه و مجبورت میکنه که بعد از خوندن این کتاب ها، بر اساس دین و اعتقاد و آموخته های قبلی تحقیق کنی و یه سری مسائل رو برای خودت روشن کنی، اجازه ندی کتاب ها به جات فکر کنن. توی همین تحقیق های دامنه دار به خیلی از مطالب جالب بر خوردم و از این نظر حس میکنم این کتاب ها محرک های خوبی برام بودن.

توی این پست به خیلی از کتاب ها می شد اشاره کنم، اما حس می کردم بهتره چیزهایی رو بگم که توی مقاطع حساس زندگی مثل یه محرک عمل کردن و هر کدوم شون یه تاثیر خوب توی زندگیم جا گذاشتن.

مرسی از حوای عزیز بابت دعوتش

دعوت می کنم از آقا گل و حامد سپهر

  • نسرین

هوالمحبوب

سلام!

بله من یک از کنگره برگشته ی خوشحالم. یک انسان ندید بدید خوشحال، یک عدد شیفته ی محمود جان، یک عدد شیفته ی فریبا جان، یک عدد نویسنده ی قشنگ، یک عدد آدم حسابی. بله شاید باورش برای خیلی هاتون سخت باشه؛ ولی من دیروز در نزدیک ترین صندلی به جناب دولت آبادی نشسته بودم، حتی از آقای ساعی ور برنده ی جایزه ی کن هم نزدیک تر، حتی از خیلی از بزرگان دیگر نزدیک تر، همینقدر شیفته طور، وقتی توی جمع دوستان داستان نویس خودت رو قالب کنی و بری تو گروه شون خیلی جاها راه رو برات باز میکنن و فکر میکنن جزو اون هایی. حتی اگر تا حالا دو خط درست حسابی هم ننوشته باشی، به هر حال چند روزه که توی تبریز یک کنگره ی ادبی در حال برگزاری هست که امروز هم اختتیامیه اش خواهد بود. کنگره ی سه نسل داستان نویسی در ایران، به مناسبت تبریز 2018.

جلسه قرار بود هم اندیشی بین داستان نویس های جوان با اساتید حاضر در جلسه باشه، ولی ما هیچی حرف نزدیم، یعنی مجری جلسه اعصاب نداشت و هی میخواست ناظم بازی در بیاره و نذاره کسی حرف بزنه! تازه توی حیاط تالار هم پر از مامور بود و فضا به شدت امنیتی، جلسه ی دو ساعته، یک ساعته تموم شد، چون می ترسیدن مبادا کسی حرف سیاسی بزنه و شلوغ بشه، طبق معمول همیشه. اما همین که آدم بشینه به صدای این آدم ها گوش بده، همین که داستان بشنوه، شعر بشنوه باز هم غنیمته، حتی اگر مسولان نامحترم همیشه دلواپس باشن و برنامه ریزی موج بزنه و خیلی از بزرگان نویسندگی تبریز به جلسه دعوت نشن، باز هم غنیمته. حتی اگر آقای ساعی ور کارگردان رو با غلامحسین ساعدی مرحوم اشتباه بگیرن و باهاش کلی عکس یادگاری بگیرن، بازهم غنیمته، خنده های ما توی ماشین آقای ساعی ور وقتی براش تعریف می کردیم که دلیل اون همه اشتیاق دخترهای جوون برای عکس گرفتن باهاشون چی بود هم غنیمته، حتی اگه خیلی از آدم هایی که توی جلسه اهل داستان و کتاب و غیره نبودن باز هم چنین جمع هایی غنیمته. کلی حرف زدیم کلی عکس گرفتیم و کلی خوش گذشت بهمون. نویسنده ها آدم های خوبی هستن، بی ادا، بی تظاهر بی هیچ منیتی، خانم وفی با اغلب داستان نویس ها در ارتباط هستن، آقای دولت آبادی هم همین طور، راحت جواب تلفن میدن، راحت عکس میگیرن و راحت تبادل اطلاعات میکنن. کاش توی فضای بهتری می دیدیم شون جایی که بشه زانو به زانو باهاشون حرف زد. تاکید کرده وبدن که هتل چند ستاره نمی رن، برای ناهار گفتن رستوران شیک بالا شهر نمیان و صاف رفتن رستوران محمدی تو خیابون تربیت، جای همتون خالی بود دیروز. سرزمین ستاره های درخشان ادبیات، شهر صمد بهرنگی، رضا براهنی و غلامحسین ساعدی دیروز مهمانان ویژه ای داشت.


#محمود_دولت_آبادی

#هوشنگ_مردادی_کرمانی

#فریبا_وفی

#شمس_لنگرودی

#بلقیس_سلیمانی

#علی_دهباشی

  • نسرین

هوالمحبوب

برای حال خوب دلت شکر میکنم، خوشحالم که توی نصف شب تابستونی، تونستی به تنبلی آبلوموف گونه ات غلبه کنی و اتاقت رو مرتب کنی، خوشحالم که داری کتاب میخونی، خوشحالم که نماز صبحت رو میخونی، اما ناراحتم بابت دردهای جسمی ات، از بدن دردهای مزمن اعصاب خرد کُنت، امیدوارم به زودی همه ی این مشکلات جسمی یکجا تموم بشن و توم اونقدر پولدار بشی که برای سلامتی ات هی خرج کنی و نترسی از فلاکت بعدش. غرض از مزاحمت این که، چندیست هوس های عجیب غریبی به سرت میزنه که سخت منو متعجب می کنه، هوس کشتن اون پسرِ بی ریخت توی اون گروه مضمحل، که فکر میکنه توجهش به تو باعث حسادت بقیه ی اعضای گروه میشه، یا هوس خواستگاری کردن از اون دختر محجوب بیانی برای اون پسر محجوب بیانی و دست به دست دادن عروس و داماد، یا هوس سرکار گذاشتن ملت با یه انگشتر فیک، یا هوس سفر رفتن اونم تنهایی و بی خبر، یا هوس زدن مشتی محکم بر دهان تمام عاشقان فیک، که جرات ابراز عشق شون رو ندارن، لذا برات نگرانم. بابت این سیستم عصبی خسته ای که برای خودت درست کردی؛ عمیقا نگرانتم. ولی شجاعتت رو برای فرت و فرت خرج کردن پول های بلوکه شده توی حسابت، تحسین میکنم، امیدوارم همین فرمون بری جلو و در نهایت آخر تابستون به جرم اختلاس مالی بازداشت بشی، بالاخره زندون محیط دنجی داره برای تفکر و برای کتاب خوندن؛ تازه دکترهاشم رایگان ویزیتت می کنن، دختر جان، حالا که شبیه یک شبه نویسنده و شبه اهل قلم به آن کنگره ی کذا دعوت شده ای، مانتوی ارغوانی خوشرنگت را فردا از خیاط بگیر و شال خوشگلی سرت کن و خیلی به این فکر نکن که با این یک بغل خوشحالی چیکار کنی، شاید اصلا فردا مُردی و نتوانستی فیس تو فیس با محمود جانت صحبت کنی و فریبا جان را یک دل سیر نگاه کنی، سعی کن فردا زود بیدار شوی، خوشحال باشی و به عملیات انتحاری کمتر فکر کنی، حداقل فردا نگران هیچ چیز نباش، من باز هم برای تمام درد های درونی و بیرونی ات دعا میکنم و آرزو میکنم هر چه زودتر شوهر خوبی گیرت بیاد و از این مهمل بافی ها خلاص شوی، میدانی دیگر هر چه نباشد سی ساله شده ای و می توانی برای خودت زندگی تشکیل دهی و هی لازم نباشد من نقص هایت را توی سرت بکوبم و برایت اسپند روی آتیش شوم و قربان صدقه ات بروم. خلاصه که دوست داشته باش خودت را و مراقب خودت باش.

  • نسرین

هوالمحبوب


اوایل برای همه عجیب بود، وقتی پا می شدم جلوی تخته بایستم، کل تخته رو، کل نوشته های روی تخته رو می پوشوندم، وقتی خم می شدم چیزی بنویسم، کل هیکلم میوفتاد روی دفترم، روزهای امتحان کسی نمی تونست از روی دستم تقلب کنه، چون من دستم روی ورقه ام بود، اوایل فکر می کردن دارم خسیس بازی در میارم و بهشون تقلب نمیدم، ولی کم کم مفهوم چپ دستی ام براشون جا افتاد. معلم مون کلافه می شد وقتی دوخت های دندون موشی ام رو از چپ به راست می دوختم و اون نمیتونست از جایی که من دوختم و نصفه رها کردم ادامه بده، وقتی دارم آستر و رویه ی لحاف رو میدوزم، کسی نمی تونه بغل دستم بشینه، چون به زودی به هم بر خورد می کنیم، چون من از چپ به راست میرم و اون از راست به چپ! هیچ می دونستین که هیچ کس اندازه ی ما از دفترها و کتاب های سیمی بدش نمیاد؟

هیچ وقت نتونستم خیاط خوبی بشم، چون قیچی ها برای راست دست ها طراحی میشن، مامان همیشه غر میزد که بلد نیستی لباس رو خوب چنگ بزنی، چرا دست چپ رو بالا گرفتی، وقتی سر میز غذا میشینم باید حواسم به بغل دستی ام باشه که بهش نخورم، چون من یک چپ دستم و طرفی که کنارم نشسته راست دسته. نباید از دیدن اینکه من قاشق رو با دست چپ گرفتم و چنگال رو با دست راست تعجب کنید، من چپ و راستم رو گم نکردم فقط من یک چپ دستم. وقتی کنارم راه میرید لطفا سمت چپم بایستید که بتونم تعادلم رو خوب حفظ کنم. هی نخوایید که براتون توضیح بدم. درباره ی اینکه چرا دستم تند هست سوال نپرسید شاید به چپ دست بودنم مربوط باشه ولی لزوما همه ی چپ دست ها تند نویس نیستند، هی نگین که چپ دست ها خوش خط هستند، من یک مثال نقض هستم. چپ دست ها آدم های عجیبی نیستن ولی خب توی یه سری چیزها متفاوتند. فکر میکنن که چپ دست ها هنرمندها و معمارهای خوبی میشن، چون سریع میتونن عکس العمل نشون بدن، ما آدم های تندی هستیم، اما نه هممون، من میتونم کاری رو که شما یک ساعت طول میدین در عرض یک ربع انجام بدم، نمیدونم به چپ دست بودنم مربوطه یا نه ولی میگن که هست. دو نیم کره ی چپ و راست مان را راحت تر به کار میگیریم و همین باعث می شود که هر سال کلی دانشمند درباره ی مزیت چپ دست بودن صحبت کنند و کلی نظریه صادر کنند. ولی واقعا چپ دست بودن  در جهانی که برای راست دست ها طراحی شده سخت است. ما فقط ده درصد از کل جمعیت زمین را تشکیل می دهیم و همین خاص بودن شرایط را برایمان سخت تر می کند. درباره ی ما اقلیت زمین حرف های جالب زیادی زیاده می شود ولی ما واقعا خاص و ویژه نیستیم فقط چپ دستیم همین. راستی مرد های چپ دست زمین، دو برابر ما زن ها هستند، عجیبه نه ؟

  • نسرین

هوالمحبوب

همه جا سفید بود، در و دیوار و پرده ها، از شدت سفیدی چشم رو میزدن، نور سفید مستقیم میزد به چشمم، نمیتونستم چشمامو باز کنم، وقتی به نور چراغ عادت کردم، چشمام رو آروم باز کردم، دو جفت چشم زل زده بودن بهم، تعجب نکردن از اینکه من دارم نگاهشون میکنم، همچنان عمیق و فیلسوفانه غرق در چهره ی من بودن، کمرم تیر می کشید، یکم جا به جا شدم و سعی کردم موقعیت خودم رو اصلاح کنم، اما تو همون تکون اول، یکی از اون دو نفر، یه چیزی رو به زور فشار داد تو دهنم، آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم، مهم تر از اون، نمیتونستم حرف بزنم، حتی سوال بپرسم، یکی از اون دو نفری که داشتن خیره نگاهم میکردن کمی ازم فاصله گرفت، دختره ولی هنوز بالا سرم بود، مرد سفید پوش وقتی برگشت سمتم، اسلحه مرگباری رو حمل میکرد، یه سرنگ بزرگ، ترسیده بودم، میخواستم فرار کنم، اما قدرت حرکت ازم سلب شده بود، فکم شل شده بود، لبام انگار دو برابر حجیم تر شده بودن، آب دهنم شره کرده بود و میدیدم که با خون قاطی شده، وقتی مته توی دهنم شروع به چرخیدن و کندن کرد، دوباره چشمام سیاهی رفت.
دکتر و دستیارش، با چهار تا دست شون وارد دهن من شده بودن، حسی که اون لحظه داشتم، حس سوراخ شدن فکم و کندن یه کانال بین فک پایین و گلوم بود. دکتر که خیلی کارش رو جدی گرفته بود، سعی داشت تمام کانال های دندونم رو مسدود کنه، برای همین با کل انرژیش داشت به فک من فشار میاورد که سوراخش کنه!
خونابه توی دهنم قل میزد، نمیتونستم دهنم رو ببندم، نمیتونستم آب جمع شده رو تخلیه کنم و فقط دلم میخواست اون دو تا احمق از دهنم برن بیرون.
خوشبخت بودم که دندونم ریشه محکمی نداشت و دکتر بالاخره رضایت داد که عصب کشی موفقیت آمیز بود. تا خواستم خوشحال بشم از فتح و پیروزی، دختر دستیار، فریم عکس برداری رو که نمیدونم چی میگن بهش، چپوند تو دهنم و با تمام قوا انگشت شستم رو روش فشار داد، در نهایت بلاهت میخواست از عملیات عصب کشی عکس بگیره، که با یه حرکت سریع بهش حالی کردم که دارم بالا میارم.
دل و رودم به هم پیچید و تو دلم به خودم فحش دادم که چرا همچین غلطی کردم و اومدم دندونپزشکی!
وقتی دندون رو پانسمان کردن و برای یکشنبه وقت جدید نوشتن، فکم هنوز شل و وارفته بود.
اما وقتی کل پول این چند تا کلاس رو توی اون یه ساعت پیاده شدم، علاوه بر فکم، پاهامم شل و وارفته بود.
حالا ساعت سه و نیم صبحه و من از درد دندونم بیدارم.
سلام زندگی
سلام افق های تازه ی پیش رو
سلام ای دکتر با پنبه سر ببر نامرد
سلام ای دختر دستیار نفهم


  • نسرین

هوالمحبوب

دو تا چیز نشونه ی عمیقی از حال درونی منه، وضعیت اتاقم و عکس های پروفایلم، هر کس بخواد بفهمه من چمه باید به یکی از این دو تا مراجعه کنه. وقتی خوبم، عکس های شخصی ام روی پروفایلم هست، خودمم با لبخند هام، با دوستام با همه ی حس های مثبتم. وقتی خیلی خوبم حتی تو وبلاگمم خودمم، اما چند روزی میشه که اتاقم شبیه میدون جنگه و پروفایلم هیچ عکسی نداره، نه تو تلگرام، نه واتس آپ و نه اینستاگرام، این بدترین حالته ممکنه. این یعنی مدت ها طول میکشه که خوب بشم.

جالب ترین بخش ماجرا اینجاست که جز یه نفر هیچ کس متوجه این اوضاع نشده و براش سوال نبوده که چرا من این شکلی شدم. برای هر کسی نمیشه درد و دل کرد. نمیشه گفت چی شد که اینجوری شد. میشینم کتاب میخونم، غرق میشم توی دنیای خودم، میشینم می نویسم و هی غرق میشم توی کلماتم. منتظرم یکی یه چیزی بگه بزنم زیر گریه، سه شنبه عروسی دوستم بود، حتی حوصله نداشتم برم آرایشگاه، ساده ترین آدم تمام عمرم بودم توی عروسی، حتی کلی شلنگ تخته انداختم که بلکه یه چیزی ته دلم تغییر کنه، نمیدونم چرا خدا برای بعضی ها اینقدر پشت سر هم خوب میخواد، چرا اینقدر فرق میذاره بین بنده هاش، چرا وقتی من به یکی از بچه های کلاسم بیشتر توجه میکنم، بقیه صداشون در میاد و من مجبور میشم متنبه بشم، ولی هیچ کس نمیگه خدا خودش داره فرق میذاره بین مون. من ظرفیت مصیبت زدگی ام پره، دیگه تحملش رو ندارم. هی روزها دارن میگذرن و میرن بدون اینکه من بتونم کاری بکنم. هی دارم به آخرین دقایق تابستون نزدیک تر میشم بدون اینکه قدم مثبتی برای خودم برداشته باشم. چون تمام وقت درگیر چیزی ام که تقصیری در به وجود اومدنش نداشتم. خدا اونقدر بعضی از بنده هاش رو دوست داره که از هر خطا و اشتباهی مصون شون میکنه. بعضی ها انگار از وسط بهشت افتادن رو زمین، باید رسالت بندگی شون رو انجام بدن و دوباره صاف برگردن تو آغوش خدا. گناه من که اینقدر کم ظرفیت و خطا کارم و کم صبر چیه؟ به قول شهریار«هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه » کاش می تونستم، عرضه اش رو داشتم که خوب باشم و سخت نگیرم هیچی رو، کاش اونقدر خوب بودم که می شد مثل نسرین 22 ساله، کمی بی خیال، کمی خوشحال باشم، که میتونستم این حجم از بدبختی، این حجم از تنهایی، این حجم از ناامیدی رو تاب میاوردم. هرچند نسرین 22 ساله هم اگر 8 سال آینده اش رو میدید قطعا این شکلی نبود.

  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۷
  • نسرین

هوالمحبوب

 

شاید همه ی آدم ها یک نفر را دارند که همیشه همراهشان است. توی ذهن شان زندگی می کند، همراه شان قد می کشد، همراه شان زخمی می شود، همراه شان درد می کشد و احتمالا همراه شان می میرد. یک معشوق ذهنی که برای خومان می سازیم، و در هر بد بیاری می رویم سراغش، برایش درد و دل می کنیم، به جای خالی اش زل می زنیم و گاهی حتی برایش آواز می خوانیم، گاهی آه می کشیم و از بی وفایی اش گله می کنیم. کاش هایمان را برایش بلند بلند تکرار می کنیم. کاش می شد دستت را دور گردنم می انداختی و یک عکس دو نفره ثبت می کردیم. کاش می شد سرت را روی زانویم می گذاشتی و برایم شعر می خواندی، کاش می شد توی بزنگاه های زندگی دستم را می گرفتی و با قدرت ماورایی ات مشکلات را از سر راهم بر می داشتی.

اما توی این دنیای آهن و سیمان، هر لحظه که می توانی عاشق کسی شوی، باید قابلیت از دست دادنش را هم داشته باشی. آدم ها توی چهار دیواری ذهن شان، خیلی ها را به دنیا می آورند و خیلی ها را می کُشند. ممکن است یک روز کسی را به فانتزی عاشقانه شان راه دهند که تنها یک بار دیده اند، یا حتی کسی را که ندیده اند . ذهن آدم ها دنیای عجیبی است. هر روز چندین مراسم مختلف را در ذهن مان برپا می کنیم. گاهی یک مجلس عروسی داریم و دو نفر را دست به دست می دهیم. گاهی مجلس ختم کسی را توی ذهن مان برگزار می کنیم. گاهی هم یک نفر می آید و کنج ذهن مان می نشیند که حرف می زند. گاهی سر تکان می دهد. تو حرف می زنی، حرف می زنی و تمام نمی شوی. مدام دوست داری بنشینی پای حرف هایش، مدام دوست داری نگاهش بکنی، گاهی حس می کنی حتی ممکن است بتوانی برایش بمیری. اینکه کسی را بیشتر از خودت دوست بداری یقینا معنای درستی از عشق است.

این روزها و شب ها بیشتر از قبل توی فانتزی های عاشقانه ام زندگی می کنم. شاید در حساس ترین بزنگاه زندگی ام باشم. شاید نیاز به یک انفجار احساسی داشته باشم. شاید نیاز به یک سیلی محکم که صدایش تا مدت ها توی گوشم زنگ بزند. تنها چیزی که در حال حاضر نیاز دارم یک فانتزی عاشقانه ی به واقعیت تبدیل شده است. فقط همین.

 

  • نسرین

هوالمحبوب

چک احمدی، پاس نشده بود و حساب کتاب های کل هفته را به هم ریخته بود، به جای اینکه بمانم و اوضاع را سر و سامان بدهم، از شرکت زدم بیرون، حوصله ی غر زدن هم نداشتم، حوصله ی سر و کله زدن با هیچ احدی را نداشتم، به هیچ کس نگفتم کجا می روم، گوشی را خاموش کردم و انداختم توی داشبورد.

چاووشی از همه جا بی خبر داشت برای خودش میخواند :

دلبر صنمی شیرین شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم بر زد بر زد به دلم آذر
عاشق شده ام بر وی بر وی شده ام عاشق
یکسر دل من او برد برد او دل من یکسر

و من به جای فکر کردن به صنم های زندگی به بدبختی های زندگی فکر می کردم، به حساب های مالی به هم ریخته، پروژه های ناقص روی زمین مانده، طراحی هایی که از طرف مشتری ها رد شده بودند، حقوق های عقب افتاده ی بچه های شرکت و .....

تصمیم داشتم بروم خانه و بعد زنگ بزنم و همه ی قرار های این هفته را کنسل کنم و چند روزی بزنم به دل جاده، دلم کنده شدن می خواست، از این همه دویدن و نرسیدن خسته بودم، آزادی مثل همیشه غلغله بود، ترافیک این خیابان لعنتی روز و ساعت خاصی نداشت. چاووشی دم گرفته بود و توی آن حال خراب همچنان سرخوش و مستانه زده بود زیر آواز:

منت به سرم بر نه بر نه به سرم منت
ساغر به کفم بر نه بر نه به کفم ساغر
رفته به سفر یارم یارم به سفر رفته
ایدر چه کنم تنها ؟ تنها چه کنم ایدر؟

چراغ قرمز سوم را که رد کردم پیچیدم توی گلباد و یک راست تا خانه راندم، وقتی ماشین را توی پارکینگ پارک می کردم، سبک تر شده بودم، انگار به این جا خالی دادن نیاز داشتم، حس می کردم حق دارم چند روزی برای خودم ول بگردم و به هیچ کس فکر نکنم.

آسانسور مثل همیشه خراب بود، چراغ راه پله ی اول و دوم روشن نمی شد و توی  تاریکی، کور مال کورمال پله ها را طی کردم و رسیدم پشت واحد هشت طبقه ی چهارم. همه جا سکوت بود و خلوتی، توی چهار طبقه ی ساختمان چشمم به هیچ کدام از همسایه ها نیوفتاد، حتی ماهان و مانی هم توی پارکینگ نبودند. کلید را توی قفل  چرخاندم و وارد شدم.

در نگاه اول، فکر می کردم خانه را اشتباهی آمده ام، فکر می کردم لابد فشار کاری زیاد روی مشاعرم هم اثر گذاشته و به جای واحد هشت قفل را توی واحد هفت چرخانده ام، شاید هم یک طبقه را پس و پیش آمده ام، اولین نکته ای که توجهم را جلب کرد، خط های سیاه روی دیوار ها بود، دیوار های لیمویی رنگ پذیرایی که با آن همه وسواس انتخابش کرده بودم، با رنگ سیاه خط خطی شده بودند، مبل ها دمر شده بودند و هیچ چیز سر جای خودش نبود، در را آهسته بستم و با بهت و حیرت قدم به قدم جلوتر رفتم، چیزی که در میدان دیدم بود هیچ شباهتی به خانه ای نداشت که صبح در صلح و صفا ترکش کرده بودم. کوسن ها با چاقو پاره شده بودند، شیشه های بوفه شکسته بود. چند لحظه ای همان جا میخکوب شده بودم، بعد دویدم به سمت اتاق خواب، نمیدانم چرا حس میکردم همه ی چیزهای با ارزش زندگی ام توی اتاق خواب است و اگر آنها هم سر جایشان نباشند قطعا دزد به خانه ام زده، گاو صندوق صحیح و سالم سر جایش بود، هیچ اثری از دست برد دیده نمی شد. اما رو تختی شکلاتی محبوبم با یک کاتر دو تکه شده بود. بالش ها هم دست کمی از کوسن های توی پذیرایی نداشتند. اما رنگ صورتی اتاق همچنان صورتی مانده بود و می درخشید. توی آشپرخانه همه چیز به طور معجزه آسایی جان سالم به در برده بودند. دعا دعا می کردم بلایی سر ال سی دی نازنینم نیامده باشد، هراسان به پذیرایی دویدم اما، کار از کار گذشته بود. گویی یک نفر با سنگ به جان صفحه نمایشش افتاده باشد. رنگ نگاهم تغییر کرد، داشتم از بهت زدگی به جنون می رسدیم. چطور ممکن است در عرض چند ساعت خانه ی نازنینم به این حال و روز درآمده باشد. سمت میز تلفن رفتم، میخواستم زنگ بزنم، نمیدانم به کجا، فقط فکر می کردم لازم است به یک نفر ماجرا را بگویم. شاید به علی زنگ می زدم، شاید هم به مامان. نه قلب مامان قطعا طاقت نمی آورد. شماره ی علی را گرفتم، اما هیچ صدایی از تلفن در نمی آمد، خواستم سیم اتصالش را بررسی کنم که دیدم ناشیانه از وسط بریده شده است.

-لعنت به تو

نمی دانم به چه کسی لعنت می دهم، ذهنم کار نمی کرد، نمیخواستم اثر انگشت ها را از بین ببرم، میدانم که باید پلیس خبر کنم،  تلفن خانه قطع است و گوشی توی ماشین جا مانده است. دوباره چشم می گردانم به خانه، باید تمرکز کنم، چه چیزهایی کم شده است، چه چیزهایی را برده اند،

مجسمه ی عتیقه ی محبوبم سر جایش نیست، اما چرا باید به جای پول نقد توی گاوصندوق، مجسمه ی عتیقه را برده باشد که آب کردنش سخت است. شیر دستشویی باز هم چکه می کند، باز یادم رفته است واشرش را عوض کنم، چراغ را که روشن می کنم، صحنه ی عجیبی را می بینم، روی آینه ی دستشویی با رژ قرمزش برایم پیغام گذاشته است.

-مجسمه ی عتیقه ی عزیزت، اولین قسط مهریه ام بود. برای بردن بقیه اش دوباره بر می گردم. اگر حرف گوش کن بودی خانه هم مثل آشپرخانه جان سالم به در می برد.


برای سخن سرا

  • نسرین

 


هوالمحبوب

آمده بودی تبریز و من هول و ولای دیدنت را داشتم، با این خیال خوشم لبخند نشسته بود روی لب هایم. حساب زمان از دستم در رفته بود. آمده بودم دیدنت، با یک بغل گل. وسط میدان ساعت، چشم گردانده بودم، بلکه بین غریبه ها بیابمت.  اما هیچ کدام از آن قد بلند های میدان ساعت تو نبودند، هیچ کدم از آن عینکی های میدان ساعت تو نبودند، هیچ کدام از آن چشم مشکی های میدان ساعت تو نبودند. چشم هایم شبیه دو چشمه می جوشید و  نگاهم می گشت بین همه ی آن هایی که تویشان در کنارشان بود. بعد از آن کابوس شبانه، حالا منِ خسته و رنجیده،  روی نیمکت سنگی میدان ساعت نشسته ام و برایت می نویسم. برای تویی که توی همین هوا نفس می کشی و برای منی که تو را ندیده است.

حتی توی خواب ها هم از دستت می دهم، حتی وقتی کنارم هستی هم مدام نگرانت هستم، توی ضمیر ناخودآگاهم کلید وصال ندارم، همیشه باید یک فاصله ای باشد بین من و توی غایب زندگی ام.

نشسته ام زیر نور چراغ های عمارت شهرداری و میخواهم برایت از رنج هایی بگویم که برای تو کشیده ام، برای همه ی راه هایی که به خاطر تو نرفته ام، برای همه ی خیالاتی که به خاطر تو بافته ام. وقتی همه ی زندگی خلاصه شده باشد در یک ضمیر همیشه غایب، حتی بهترین دوستت هم احتمال جنون میدهد. می گویم دیده ام که بارها از دور برایم دست تکان می دهی، از عطر گل هایی که همیشه برایم می آوری برایشان گفته ام، حتی طرح لباس هایت را هم می شناسم. که پیراهن های چهار خانه را از پیراهن های ساده بیشتر دوست داری، شلوارهای کتان را به پارچه ای و لی را به هر دویشان ترجیح می دهی، هیچ وقت کالج نمی پوشی، تیپ مردانه نمی زنی، عاشق پیراهن ها و تیشرت های سفید هستی ولی.....

حالا دیگر کم کم دارد دلم برایت می سوزد، برای تو که نیامده ای و این همه زیبایی را یک جا از دست داده ای. برای خاطر من نه، برای خاطر خودت و عمر تباه شده ات، دعا می کنم یک روز این نامه ها به دستت برسد.


  • نسرین

هوالمحبوب

واقعیتی که این روزها شاهدش هستیم، اینه که توی این وضعیت اقتصادی اسفناک، خیلی از جوون ها از تشکیل زندگی مایوس شدن و خیلی ها دارن به تجرد دائم فکر میکنن. چیزی که قطعا یک تهدید بزرگ برای کشورمون به حساب میاد. پسرها از مخارج عروسی و خرید و هزار تا چیز دیگه فراری هستن و دخترها دلمشغولی های خودشون رو دارن.  

نگرانی های مالی خواه یا ناخواه بخش بزرگی از روزمرگی ما شده. همش نگران این هستیم که کم بیاریم، نگران این هستیم که ازدواج باری بر دوش زندگی مون باشه. مدام داریم توی ورطه ای فرو میریم که سال هاست جامعه رو و خانواده ها رو تهدید میکنه.

  • نسرین