زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

۱۲۱ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم» ثبت شده است

هوالمحبوب

وقتی زهره ازم پرسید که تا حالا از نه گفتن پشیمون شدی یا نه؟ قاطعانه بهش گفتم نه نشدم. وقتی یه آدم جدید وارد زندگی ام میشه، وقتی برای اولین بار می بینمش، توی همون چند ثانیه ی اول میتونم تشخیص بدم که تو هستی یا نه، از طرز حرف زدنش، از نگاه کردنش، از اینکه حرفم باهاش تموم میشه یا نه، از اینکه زمان از دستم در میره یا نه، از اینکه دلم میخواد دوباره ببینمش یا نه، از اینکه تونسته قلق منو به دست بیاره یا نه، هیچ کس تا حالا این ویژگی ها رو نداشته.
از استاد دانشگاهش بگیر تا کارگر کارخونه ی چسب، از مهندس و معلم تا آتش نشان و ....
میدونی، هیچ تصوری از اینکه تو قراره چیکاره باشی ندارم. تنها چیزی که توی این لحظه برام مهمه، اینه که تو باید آدمی باشی که هر لحظه بابت داشتنت خدا رو شکر کنم، هر لحظه از اینکه بهم لیاقت داشتن تو رو داده قربون خدا برم. من هدف های زیادی برای زندگیم دارم، اما دارم تلاش میکنم دست از آرزو کردن بکشم، دارم تو  رو از آرزوهام می کشونم به لیست هدف هام. تو رو باید بسازم. همون قدر خواستنی که من بخوامت. همونقدر دوست داشتنی که من دوسِت داشته باشم، همونقدر مهربون که دل منو نرم کنی، همونقدر آقا که همیشه دلم میخواست. من و خدا باید برای ساختنت با هم دست به یکی کنیم، من آدم هر چه پیش آید خوش آید نیستم، من شبیه هیچ کس نیستم، شبیه آدم هایی که کوتاه میان، شبیه آدم هایی که کم میارن. من کم آوردن تو کارم نیست. مهندس نیستم اما بالاخره می سازمت.
توی ذهن من که قوی تر از خیلی از کامپیوترهاست؛ تو وجود داری. زنده تر از هر تصویری. باور دارم به اینکه یه روزی پیدات میکنم، به اینکه پیدام میکنی. بالاخره می فهمی که همه مثل هم نیستن. بالاخره می فهمی که باید گذرت به کدوم خیابون و کدوم کوچه بیوفته.
دارم معمای تو رو حل میکنم، گیر کردم تو تئوری انتخاب. اما اونقدر این لحظه برام لذت بخشه که حاضر نیستم حتی با خودت سهیم بشم. میدونی این لذت دانستن، لذت تغییر، لذت خوشبختیِ که دارم می چشم. حتی اگر جسم و روحم داغون شده باشه. به قول مژده هر روز دوباره خودم رو از نو می سازم. به بهترین شکل. من آماده ام، برای همراهی با تو، آماده تر از هر لحظه ی دیگه ای.
  • نسرین


هوالمحبوب

زمان: ساعت 16:15 عصر مکان: کافی شاپ پتروشیمی

روبه روی هم نشسته ایم، سعی میکنیم لبخند بزنیم و فضای سنگین ایجاد شده را تلطیف کنیم. قبل از هر گونه حرفی گوشی اش زنگ می خورد، چند ثانیه ای صحبت می کند، قول می دهد تا یک ساعت دیگر چیزی را به آقا کمال تحویل دهد. عذرخواهی کوتاهی کرده و شروع به حرف زدن می کند، از کارش می گوید و از رشته ای که خوانده. توضیحاتش روی هم رفته به سه جمله هم نمی رسد. لبخند میزند، نگاهم می کند، از آن نگاه هایی که اذیتم نمی کند. من از خودم می گویم. از کارم از خانواده ام، از  ادبیات خواندنم و به تلاقی نگاه ها ادامه می دهیم. آدم شیک و جذابی به نظر می رسد. یقه ی پیراهنش برگشته است، نمی توانم تمرکز کنم، وقتی گارسون منو را روی میز می گذارد، از تلاش نا فرجام برای سکوت دست می کشم.  می گویم لطفا یقه ی پیراهن تان را درست کنید، دستش می رود روی یقه ی پیراهن راه راه آبی و سفیدش. تشکر می کند و منو رو مقابلم باز می کند، سعی میکنم نوشیدنی گرمی را را انتخاب کنم که گرمایش توی پوستم بدود و شاید سردی فضا هم در سایه ی این نوشیدنی گرم بشکند.

بریده بریده حرف می زند. تن صدایش بیش از حد آرام است. توی آن کافی شاپ بسیار آرام گوش هایم را تیز کرده ام که کلماتش را توی هوا بقاپم. اما با تمام تلاشم باز هم بعضی کلمات را از دست می دهم. گاهی میخواهم که حرفش را تکرار کند. شاید پیش خودش بگوید که دختر بیچاره مشکل شنوایی دارد. اما برای منی که توی خانه و مدرسه عادت کرده ام بلند بلند حرف بزنم و بقیه هم بلند بلند جوابم را بدهند، صدایش بیش از حد آرام و  حوصله سر بر بود.

می گوید برای آدم هایی به سن و سال ما توقع تغییر توقع بی خودی است. برعکس همیشه از بازی نگاه خوشم می آید. اما اغلب حرف هایش پرت و پلاست. دلم می خواهد سیر گفتگو تغییر کند. اما خودم به تنهایی از پسش برنمی آیم. هوا سرد است، زمین سرد است، پاهایم خواب رفته اند، چای هل را سر می کشم، قند توی دهانم می ماسد. دستم می رود به سمت روسری ام، صافش می کنم، بلند می شود، بلند می شوم. از پله های کافی شاپ پایین می آییم. توی ماشین بوی آزار دهنده ای پیچیده است، شبیه بوی پلاستیک. باران میزند به شیشه و من زل زده ام به جاده ی صاف و یک دست مقابل. نگاهم می رود به درخت ها، به ماشین ها، به باران.



  • نسرین

هوالمحبوب


دلم یک لحظه ی عاشقانه می خواهد، از آن لحظه های معرکه ای که وقتی به من می گویی «دوستت دارم»، ناخودآگاه بزنم زیر گریه. از آن عشق هایی که با دیوانه بازی شروع شود، از آن نگاه هایی که تا عمق وجودم را بسوزاند، از آن تپش های قلبی که رسوایم کند. از آن توجه هایی که چشم ها را به من خیره کند. از آن نگرانی هایی که اندازه ی صد تا دوستت دارم ارزش دارد.

گاهی دلم میخواهد بیمار شوم که تو نگرانم شوی. دلم می خواهد تبریزمان به زودی زود برفی شود، دستت را بگیرم و بزنیم به دل برف؛ راه برویم روی برف های چند روزه و من هی دستت را محکم تر بگیرم و هی سُر بخورم تا دستت بیشتر قفل شود دور انگشتانم.

آخ که چقدر دلم تا نیمه شب حرف زدن می خواهد، دلم دل دل کردن برای گفتن و نگفتن، دلم شرم دخترانه برای خیره شدن در چشم هایت، دلم محو صدایت شدن می خواهد.

دلم دزدکی نگاه کردنت را می خواهد. کاش بودی که این روزهای بی رمق پاییزی اینقدر تباه طی نشوند. کاش بودی که شب ها حرمت می یافتند. کاش روزی دل بکنی از این دل دل کردن ها. کاش یک بار هم که شده، تو برایم بنویسی، کاش برایم حرف بزنی. بگویی از انتظار خسته ای. بگویی تمام روزهای رفته، به من فکر می کردی. کاش تمام شود این غربت بی پیر که جوانی مان را سوزاند.

می دانی خسته ام از تنهایی نفس کشیدن حتی.

تنهایی مریض شدن؛

از تنهایی شادی کردن؛

خسته ام از زندگی بی تو....


  • نسرین


هوالمحبوب 
یک نگاه ساده، بیش از این هوایى نیستم
در خودم غرقم، به فکر آشنایی نیستم

با توأم تا با منی پس با منی تا با توأم
مثل تو در قید و بندِ باوفایی نیستم

دوستت دارم... ولی بسیار از آن بیشتر
عاشقت هستم؟... نه! تا این حد فدایی نیستم !

تا که یادم بوده اهل خواهش چشم توأم
حال، با این وصف، پیدا کن کجایی نیستم !

شعرِ نازل دارم از سوی تو، تکفیرم نکن
تا ابد پیغمبرم، فکر خدایی نیستم

با تو آری، با تو نه، با تو چنان، با تو چنین
هیچ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم

گرچه عمری آرزو کردم رها باشم، ولی
چون رهایی ربط دارد با جدایی... نیستم …

#مهدی_فرجی
  • نسرین

هوالمحبوب

داشتم به این فکر می کردم که اگه تو همین سنی که هستم بمیرم، چه حسرت هایی رو با خودم به گور می برم.

طبیعتا خیلی تجربه های نکرده دارم،  خیلی از حس ها، خیلی از لذت ها، خیلی از شگفتی ها رو، هنوز درک نکردم، اما میدونی بزرگترینش چیه؟ اینکه یه شب هم کنارت زندگی نکردم، اینکه حتی به خواب هم ندیدمت، اینکه حتی یه بارم بهم نگفتی دوستت دارم، اینکه حتی یه خط از نوشته هامو نخوندی، اینکه حتی یه بارم اتفاقی سر هیچ خیابونی ندیدمت، اینکه هیچ وقت خندیدنت رو ندیدم، هیچ وقت غمت رو ندیدم، هیچ وقت نفهمیدم وقتی یه خوشحالی گنده میاد سراغت، چطوری خوشحالی میکنی، موقع خواب یه دل سیر نگاهت نکردم، هنوز وجب به وجب تنت رو بلد نشدم، باهات قدم نزدم، باهات عکس نگرفتم، باهات غذا نخوردم، باهات عاشقی نکردم، باهات دیوونه بازی در نیاوردم، زیر هیچ درخت اناری بهت نگفتم که چقدر دوستت دارم، برات شعر نخوندم، برام کتاب نخوندی، آخرین فیلمی که دیدی رو با آب و تاب برام تعریف نکردی، تا حالا با هم دیگه یه موسیقی خوب گوش ندادیم، تا حالا هیچ فیلمی رو همزمان با تماشا برام ترجمه نکردی، هیچ وقت گریه ات رو ندیدم، سر به شونه ات نداشتم، باهات سفر نرفتم، هیچ قله ای رو باهات فتح نکردم، هیچ رستورانی رو با هم کشف نکردیم، ازم عکس نگرفتی، هیچ وقت بهم دوچرخه سواری یاد ندادی، برام ساز نزدی، هیچ وقت اولین مخاطب نوشته هات نبودم، هیچ وقت اولین مخاطب نوشته هام نبودی، هیچ وقت زل نزدی تو چشم هام و بهم نگفتی که چقدر با داشتن من خوشبختی، هیچ وقت حس با من بودنت رو فریاد نزدی، هیچ وقت بهم نگفتی که «تو صلت کدام قصیده ای ای غزل»، تا حالا هیچ وقت به معشوقه ی تو شدن حسودی ام نشده بود، اما امروز نه میخوام آیدا باشم، نه لاله، نه هیچ معشوق خیالی دیگه ای، امشب فقط دلم میخواد نسرین باشم، همونقدر نسرین باشم که همیشه بودم، همونقدر خوشبخت باشم که هیچ وقت نبودم، همونقدر زندگی کنم که هیچ وقت نکردم، همونقدر خوشحالی بدوه زیر پوستم که هیچ وقت ندویده، کاش همین امشب، تموم بشه، یا زندگی یا دلتنگی......

 

 

  • نسرین
هوالمحبوب


داشتم به این فکر می کردم که چرا یکی از بلاگرها خیلی وقته کامنت نمیده بهم، نشسته بودم پست هایی رو که کامنت نداده رو حساب می کردم که رسیدم به پست یک آبان، میخواستم برم بهش بگم چرا خیلی وقته حرف نمی زنی، شاید یکی از حرف زدن با تو حالش خوب بشه، شاید همین که آدم کامنتت رو میبینه، به نوشتن امیدوار میشه، اما نرفتم بهش بگم، گفتم بذارم آدم ها خوندن یا نخوندن اینجا رو خودشون انتخاب کنن، نه به اجبار من، نه تو رودروایسی، من حتی برای آدم هایی که یواشکی اینجا رو میخونن و نظر نمیدن هم احترام قائلم، حتی برای آدم هایی که خیلی وقته قهریم ولی هنوز رد حضورشون رو توی وبلاگم می بینم هم احترام قائلم.
توی این چرخیدن برای یافتن کامنت های بلاگر مذکور، به این نکته پی بردم که چقدر توی آبان ماه حرف زدم، چقدر غر زدم، چقدر حالم خوب و بد شده این بیست و چند روز. چقدر سخت گذشته این بیست و چند روز؛ بدون اینکه اتفاق خاص و ویژه ای رخ داده باشه، گاهی همین روزمرگی هایی که درگیرش هستیم میتونه تا مرز نابودی آدم رو ببره. گاهی حتی کامنت ندادن یه آدم خاص هم میتونه وسط یه روز شلوغ کاری تبدیل به دغدغه بشه، نمیدونم اگر یک روزی نتونم بنویسم، اگر یک روز انگیزه ای برای وبلاگ نویسی نداشته باشم، چطور میتونم با این حجم از دلتنگی برای شماها کنار بیام، برای همه ی شمایی که یکی یکی کشف تون کردم، کشفم کردین، برای تک تک شمایی که با یه قصه به هم برخوردیم، با یه سلام رابطه ای رو شروع کردیم، با تک تک شمایی که گاهی حرف هامون تبدیل به دوستی های خوب شده، تبدیل به همکاری های دلچسب شده، آدم با این همه رفیق ندیده چه کنه اگر دیگه بلاگر نباشه. از اول هفته که دارم به حسرت های  برخاسته از تنهایی فکر میکنم، یه دغدغه ی جدید هم پیدا کردم، اینکه اوجان حتما باید بلاگر باشه، بلاگری که من عاشق قلمش باشم، بلاگری که یه روزی بتونه برام عاشقانه بنویسه و کمی از رنج این چند ساله ی من، کمی از اندوه تنهایی های این چند ساله ی من رو کم کنه، مردی که اهل نوشتن باشه، راحت تر میتونه با من کنار بیاد، آدم ها با نوشتن میتونن به خیلی نقاط مشترک برسن، کاش خدا تک تک این دغدغه ها رو جدی می گرفت و توی آپدیت جدید اوجان لحاظ می کرد، به لحاظ عاطفی جدی جدی دارم کم میارم.....
  • نسرین

هوالمحبوب


وقتی صبح با راننده ی اسنپ دعوا می کنم، وقتی وسط اتوبان می گویم نگه دارد تا پیاده شوم، وقتی زیر گذر را رد می کند و نگه نمی دارد، وقتی از دادهایم نمی ترسد، وقتی از تهدیدهایم نمی ترسد، تو باید باشی. نه شبیه قهرمان فیلم فارسی ها، نه برای ادب کردنش، فقط برای اینکه بهانه ای برای جنگیدن داشته باشم.

وقتی خسته از یک روز کسل کننده، پیچ کوچه را رد می کنم و برای بچه ها دست تکان می دهم و حساب می کنم که چطور خودم را تا سر خیابان و ایستگاه اتوبوس برسانم، تو باید باشی، که یکهو از آن ور خیابان برایم دست تکان دهی، که ببیچی جلوی پایم و با یک لبخند غافلگیرم کنی.

وقتی توی هوای سرد تبریز قدم زنان باغ گلستان را رد می کنم و دست هایم توی جیب های پالتوام جا نمی شود، تو باید باشی، تا دست هایت را حلقه کنی دور دست هایم، که گرمم کنی با بودنت.

وقتی اشک هایم به اختیار خودم نیستند، وقتی پناه برده ام به غار تنهایی هایم، وقتی زانوهایم را بغل گرفته ام و زل زده ام به صفحه ی روشن گوشی، تو باید باشی، که ایمان بیاورم که هنوز معجزه اتفاق می افتد.

تو باید باشی تا نان داغ و آب سرد معنی شود، تو باید باشی که دعای مامان بزرگ معنی شود، تو نباشی کدام تخت طلا و کدام بخت طلا.

تو که باشی، کلمه هایم جان می گیرند، تو که باشی، هشت شب دیگر دیر وقت نیست. تو که باشی زندگی در رگ هایم جان می گیرند، تو که باشی دوست داشتن دیگر بی معنی نیست،

وقتی که نیستی زندگی تکرار غریب یک کابوس است، وقتی که نیستی زخم ها امتداد می یابند، وقتی که نیستی دعواها به قهر می رسد و کینه ها عمیق تر می شود. وقتی که نیستی بی پناهم. توی چهار دیواری خودم هم که باشم، بی پناهم.

حالا رسیده ام به سکوت، به حسرت، به تکرار بی معنای واژه ها، تو که نیستی فراموش کار شده ام، صبح ها خودم را توی خانه جا می گذارم و عصر ها بی خودم به خانه بر می گردم، صبح هاروی پیشانی زنان راهی کلاس می شوم و عصرها پشت دست داغ کنان به خانه بر می گردم.

همین نبودن توست که حادثه می آفریند، همین نبودن توست که تعادل زندگی ام را بر هم زده است....

 

  • نسرین

 

هوالمحبوب

نبودن تو فقط نبودن تو نیست

نبودن خیلی چیزهاست

کلاه روی سرمان نمی ایستد

شعر نمی چسبد

پول در جیبمان دوام نمی آورد

نمک از نان رفته

خنکی از آب

ما بی تو فقیر شده ایم!

#رسول_یونان

 

 

آهنگ غربت با صدای رحیم شهریاری

  • نسرین

 

هوالمحبوب

 

این همون پادکستی هست که به آقا حامد قول داده بودم، مربوط به یکی از پست های قدیمی وبلاگه. یکم گلو درد دارم، نمیدونم صدام چطور شده، نمیدونم چرا ماه مهر بیاد و من سرما نخورم یه جای کار می لنگه.

 

 

 

 

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب


 

این آهنگ دقیقا همان چیزی است که همیشه وقتی به تو فکر میکنم توی ذهنم شکل می گیرد. غصه ای از دل برآمده، نمکی روی زخم، تنهایی در جمع.

برای همین است که هیچ وقت نمیتوانم این تِرَک را تا انتها گوش دهم، شاید چون مرا یاد تو می اندازد، انگار این مرد، آرشه را بر تن نزار من می کشد نه بر تن ساز جادویی اش. موسیقی اختراع عجیبی است، چطور یک نفر می توانسته سازش را بردارد و تو را بنوازد؟ چطور یک نفر می توانسته تمام فراز و فرودهای یک زندگی را با بالا و پایین کردن نت های موسیقی بنوازد؟ حقیقتا جادوی غریبی است موسیقی. داشتم فکر می کردم که نت های زیر می توانست لحظه های عاشقانه ی من و تو باشد، لحظه هایی که قرار بود بسازیمش، نت های بم می توانست سختی هایی باشد که قرار بود از پسش بر بیاییم. حالا من توی اتاق کوچکم نشسته ام و این ترک غمگین پر از حس و حال زندگی را مدام پلی می کنم و هر بار قبل از پایان غصه ام میگیرد و دوباره.....


+برای ترک ششم از موسیقی های انتخابی رادیو بلاگی ها


+دعوت از حوا، بهار، جناب منزوی


دریافت

پادکست از جناب صاد

  • نسرین