زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

۱۵ مطلب با موضوع «فیلم نوشت» ثبت شده است

هوالمحبوب

از اول آبان کلاس های نمایش نامه نویسی مون شروع میشه. خیلی هیجان زده ام، دلم میخواد مدام تجربه های جدیدی کسب کنم، دلم میخواد تبدیل بشم به کسی که هیچ چیزی نمی تونه متوقفش کنه، این چند وقته با مطالعه ای که داشتم؛ حس میکنم آدم قوی تری شدم، حس میکنم دیگه اون ترس های قدیمی ام کمرنگ تر شدن، این برای خودم خیلی ارزشمنده، درک این نکته که من هم میتونم آدمی باشم که یک زمانی ستایشش می کردم، منو به وجد میاره. این روزها نمایش نامه خوندن و تئاتر دیدن خیلی برام لذت بخشه، جدید ترین اثری که دیدم یکی از کارهای اشمیت بود، مهمان ناخوانده.

مهمان ناخوانده در گیر و دار جنگ جهانی می گذرد. دکتر فروید و دخترش آنا با وجود یهودی بودن مصونیت دارند و می توانند از کشور خارج شده و به جایی امن پناه ببرند. دکتر فروید در چالش پذیرفتن این پیشنهاد است. ترک کردن سرزمین مادری و تنها گذاشتن مردم تا به سادگی کشته شوند و فرار تصمیمی نیست که دکتر فروید به سادگی قادر به گرفتنش باشد.

اما زمانی نمایشنامه مهمان ناخوانده حقیقتا شروع می شود که فردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بر دکتر فروید ظاهر می شود. دکتر فروید که از خداناباوران مشهور تاریخ است خود را در چالشی بزرگ می بیند و نمایشنامه مهمان ناخوانده به بحث میان یک خدا و یک بنده ی بی ایمان می گذرد.

اشمیت درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ در نمایشنامه مهمان ناخوانده فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چراکه هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.»

بخش های زیبایی از این نمایش نامه:

انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!
اشمیت پاسخی روشن به خوانندگان و دکتر فروید نمی دهد. هدف او به وجود آوردن سوال بود و نه دادن یک پاسخ.
فروید : آنا، تو هنوز هم یه دختر بچه موندی. بچه ها خود به خود فیلسوفن، همش سوال می کنند.
آنا: بزرگ ها چی؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن.

******

ناشناس در قالب خدا به فروید پاسخ می دهد:

تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیز.”
“من انسان ها رو آزاد آفریدم. من انسان ها رو از روی عشق آفریدم.”

******

“اگه خدا در برابر من بود به جرم دادن قول های باطل متهمش میکردم. مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه، زندگی یی که این جا توی خونم، زیر پوستم می دمه. همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نیاستاده چون وقتی خودم رو نگاه می کنم، وقتی خودم رو توی دست های این مستی فکری رها می کنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمی کنم فانی هستم، مرگ هیچ جا در من نیست. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی گفت من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ شر مرگ قول زندگی که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده است؟ بدنی که برای لذت بردن به وجود آمده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب پذیر و نا کامله، به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی شود، چون همه ی زخم ها تنها زخم های روانی هستند. باز هم یک قول که زدن زیرش …”

******

“هیچ کس من رو نمی بینه. همه همون تصویری رو از من دارن که دلشون می خواد یا فکرشون رو  مشغول کرده.”


******

بازی تک تک بازیگران حیرت انگیز بود، دارم به این فکر میکنم که چرا هنر به این زیبایی اینقدر نادیده گرفته میشه؟ چرا قیمت یک بلیط تئاتر در تبریز باید یک مبلغ ناچیز باشه در حالی که تئاترهای موزیکال تهران قیمت های سرسام آور چند صد هزار تومنی دارن؟ کاش حداقل ما اهالی فرهنگ و آدم هایی که دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادبیات داریم، نسبت به تئاتر بی مهر نباشیم، رسم جالبی که بین اهالی نمایش وجود داره اینه که حتی اگر به عنوان مهمان دعوت بشن به یک نمایش، حتما بلیط تهیه میکنن، تا اینجوری از این هنر ارزشمند حمایت کنن. لطفا حداقل سالی یک نمایش رو تماشا کنید مطمئن باشید که پشیمون نمی شید.

  • نسرین

هوالمحبوب

«خطر لو رفتن داستان فیلم»

امروز که نون جان دلش گرفته بود و حوصله اش سر رفته بود، پیشنهاد کرد که یه فیلم دانلود کنم که با هم ببینیم. جهت حفظ حق و حقوق تهیه کننده و پخش کننده معمولا موقع دانلود، میرم سراغ فیلم های چند سال قبل که دیگه فروش ندارن. این چند ماه اخیر فیلم زیاد دیدم. اما نون جان اصرار داشت که فیلمی باشه که من ندیده باشم و باهم از دیدنش لذت ببریم.

یکی از سخت ترین کارهای دنیا انتخاب فیلم برای خواهرجانه. فیلم حتما باید ایرانی باشه. یه سری بازیگرهایی که ازشون خوشش نمیاد، نباید توش باشن. طنز سخیف و اجتماعیِ کثیف و فقر و فلاک هم دوست نداره. فیلم حال خوب کن دوست داره که اونم باید بگردی از بین صد تا فیلم یکی رو بتونی پیدا کنی. بالاخره بعد از کنکاش فراوان رسیدم به فیلم «دوران عاشقی»

من و خواهر جان هر دومون طرفدار شهاب حسینی هستیم. اما چند سالیه از لیلا حاتمی خوشمون نمیاد ولی خب به هر حال گزینه ی خوبی بود. چون خلاصه داستانش جذبم کرد. خوشبختانه بعد از اتمام فیلم واکنش بدی نشون نداد. هر چند خیلی هم خوشش نیومد. ولی خب همین که بدش نیومده می شه، امیدوار بود.

داستان فیلم که احتمالا خیلی هاتون دیدین، درباره ی وکیل جوانی به اسم بیتاست. بیتا موکلی داره که صیغه ی یک مرد پولدار و گردن کلفت شده و ازش حامله است. ولی مرد گردن نمی گیره و نمیخواد براش شناسنامه بگیره و حق و حقوقش رو بده. بیتا توی دادگاه برنده میشه ولی مرد گردن کلفت کلی براش خط و نشون میکشه و .....

در چند روز آینده زن جوانی به دفتر بیتا مراجعه می کنه دقیقا با یه قصه ی مشابه. با این تفاوت که زن میگه شوهرش که یه مرد متاهل هست، میگه من عقیم هستم و نمیتونم بچه دار بشم و حتما این بچه ای که تو راه داری از کس دیگه ای هست. مواجه ی زن با صیغه نامه ی این زن، صحنه ی جالبیه. جایی که می فهمه مردی که ازش صحبت میشه، همسر خودشه.

یک زن متاهل در برابر خیانت همسرش واکنش های متعددی می تونه داشته باشه. سکوت و وانمود به اینکه اتفاقی نیوفتاده، داد و بیداد کردن و شکایت، تلافی و انتقام و هزارتا راه دیگه. نمیدونم یک زن عاقل در این باره چه تصمیمی می تونه بگیره که درست ترین تصمیم باشه. بیتای فیلم در ابتدا سکوت میکنه. سعی داره شوهرش رو پس بگیره از زن دوم. ولی در مواجه با حمید، خیلی چیزها رو میگه که توی خیلی از فیلم های مشابه عنوان نمیشه.

مرد داشت داد میزد که این اتفاق(خیانت به همسر) زمانی رخ داد که تو نبودی. سرت گرم پرونده هات بود. پرونده ی شهرستان داشتی، نبودی و .... قصه ی تکراری که همیشه از مردها در مقابل خیانت شون میشنویم. چه از مردها و چه از هم جنس های خودمون.

لابد به همسرت خوب نرسیدی که رفته هوو آورده سرت، لابد یه عیب و علتی داشتی دیگه، لابد خوب چشمش رو پر نکردی، و این قصه ی پر غصه ی اغلب زن هاست که قربانی خیانت همسراشون میشن. فقط یه نکته ی مهم اینجا وجود داره. اینکه آیا همه ی مرد ها چشم همسرشون رو خوب پر می کنن؟ آیا زنی توی این کشور وجود نداره که با وجود متاهل بودن تشنه ی محبت باشه؟ هیچ زنی کمبود عشق، کمبود توجه، کمبود نگاه عاشقانه و کمبود نوازش نداره؟ آیا توی این کشور همه ی مردها کامل و بی عیب و نقص هستن که در مواجه با خیانت مردها همه ی دست ها به سمت کم کاری زن نشونه میره؟

خیانت قصه ی تلخیه. چه از مرد سر بزنه و چه از زن. اما توی کشور ما زن ها تاوان بیشتری پس میدن. چه خیانت بکنن چه خیانت ببینن. سال ها قبل حتی تو قضیه ی تجاوز هم مقصر خود دخترها  بودن. که لابد مواظب حجاب و نگاه و رفتارشون نبودن. قضیه خیلی راحته. این که خیانت چرا سر میزنه دلیلش روشنه. هوس. اینکه زنی داشته باشی و بهش متعهد نباشی، اینکه مردی داشته باشی و بهش متعهد نباشی و فکر کنی نفر دوم بهتره؛ قطعا ریشه در هوس بازی داره. هیچ توجیه عقلانی دیگه ای تو کت من یکی نمیره. چون اگر طرفِ خیانت کار محق باشه میتونه اول تکلیف زندگی اولش رو مشخص بکنه بعد بره سراغ زندگی دوم.

لطفا هوس بازی ها رو توجیه نکنیم، لاپوشانی نکنیم و قربانی ها رو مقصر جلوه ندیم.

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

 

از تولدش که نهم دی ماه بود، ندیده بودمش. رفته بودم خونشون و کادوی تولدش رو تو مدرسه جا گذاشته بودم. قرار بود ساعت های طولانی رو با هم باشیم و چی بهتر از سینما. من ترجیح میدادم برم دیدن مصادره و یکم بخندم؛ اما اون میخواست یکم گریه کنه. هیچ جوره نمی شد به تفاهم برسیم؛ این شد که رفتیم به دیدن به وقت شام!

میدونستم که موضوع فیلم چیه، از هوچی گری های حاتمی کیا تو اختتامیه خبر داشتم و همین ولعم رو برای تماشای فیلم بیشتر می کرد. توی سینمای نوساز و تجهیز شده ی قدس نشستیم و تو سالن نسبتا پر، فیلم رو دیدیم. توی صحنه های زیادی گوش هامو گرفته بودم و بعضی جاها چشمامو بسته بودم. فیلم به شدت واقعی بود. یعنی بیشتر شبیه مستند بود تا فیلم

داستان: حکایت پدر و پسری خلبان به نام های یونس و علی است که تلاش می کنند هواپیمایی را از تَدمُر سوریه که در محاصره ی کامل داعش است به دمشق انتقال دهند، در این هواپیما علاوه بر قربانیان جنگ، چند اسیر داعشی هم حضور دارند که .....

بازیگران: هادی حجازی فر(یونس)، بابک حمیدیان(علی) و کلی بازیگر عرب زبان دیگه

فیلم برداری خیلی هنرمندانه بود، یعنی بعضی جاها یه سر و گردن از استانداردهای سینمای ایران فراتر بود. کارگردانی حاتمی کیا قطعا نقطه ی قوت فیلم بود و ایرادی که می شد به فیلم گرفت توی داستان پردازی و شخصیت پردازی بود. فیلم نتونسته بود از یونس و علی برای مخاطب قهرمان بسازه. نتونسته بود دلیل محکمی برای حضور نیروهای ایرانی توی دل جنگ برای من مخاطب ارائه بکنه.

فیلم، خیلی خوب مخاطبش رو تا تدمر سوریه می بره، میتونه مخاطبش رو نگران کنه، میتونه حتی اشکش رو در بیاره، ولی نمی تونه به سوالاتش جواب قانع کننده ای بده.

برای من و هم نسلان من سینمای حاتمی کیا، به قهرمان پروری و وجود دیالوگ های معرکه شناخته می شه. چیزی که این فیلم از هر دوی اونها تهی شده. به جز چند دیالوگ که بر محور آیات قرآن ارائه میشه و چند دیالوگ بین یونس و شیخ سعدی، چیزی که تماشاگر رو  میخکوب کنه وجود نداره.

یه جایی یونس توی بحث با شیخ سعدی(سرکرده ی داعش توی منطقه) وقتی شیخ میگه ما تا ایران خواهیم اومد و همه ی مرتدین و کافران رو نابود خواهیم کرد، میگه خب چرا از اسرائیل شروع نمی کنید اون که همینجا بغل گوش تونه ! شیخ هم میگه ما با یهود مشکلی نداریم! دیالوگ خوبی بود.

در اینکه به وقت شام تونست یه چهره ی نسبتا درست از داعشی ها ارائه بکنه شکی نیست، در طراحی کاراکتر های داعشی موفق عمل کرده، در پیش برد قصه به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی موفق بوده. اما همچنان معتقدم می تونست پرداخت بهتری داشته باشه، میتونست قهرمان بسازه، می تونست دیالوگ های بهتری داشته باشه و همه ی این ها وقتی میسر می شد که کارگردان خودش رو از درگیر صحنه ها و تکنیک های فیلم برداری بودن رها کنه. در ضمن هادی حجازی فر مگه چند سالشه که نقش بابای بابک حمیدیان رو بازی کنه؟ حداقل گریمش این باور پذیری رو به مخاطب نمی داد که بتونه پدر یه خلبان حداقل سی و چند ساله باشه.

به وقت شام رو ببیند ولی ترجیحا در تعطیلات عید این کار رو نکنید J

 

  • نسرین

هوالمحبوب


مدت ها بود تو لیست آهنگ های گوشی ام یه آهنگی بود از مهدی یراحی به اسم 21 روز بعد. خیلی ناله بود. نمی فهمیدمش. نمیدونستم قصه از چه قراره. اما حذفش هم نمی کردم. امروز نشستم پای فیلمش. قصه که تموم شد آهنگه شروع کرد به خوندن. عجیب بود. قصه ی زندگی همیشه عجیبه. شاید بگین تکراری بود. شاید بگین زیادی نخ نما شده بود. اما همیشه یه چیزی ته این قصه ها هست که وادارت می کنه بهش فکر کنی. به مرتضی، به مهران حتی به سینا.
همه ی تیکه های پازل رو جوری هنرمندانه کنار هم چیده بودن که حتی تو چند برش دیدن فیلم هم، حس آدم ها به خوبی منتقل می شد. ترس، استیصال، تلاش، انگیزه، باورها
بازی ساره بیات با پسرش خوب بود. بازی مهدی قربانی عالی بود. بازی مهران عالی بود. شبیه فیلم نبود. شبیه خود خود زندگی بود.

همیشه درد نداشتن رو میتونم خوب درک کنم، درد دویدن دنبال آرزوهای محال رو. مرتضی اوایل فیلم یه حرف خیلی خوبی زد:

بابام خسته نمی شد می رفت سراغ یه آرزوی ارزون تر.... آرزوها هم شدن پولی.....


  • نسرین

هوالمحبوب


خیلی وقت بود که غرق نشده بودم در قصه ی یک رن و خودم را در او ندیده بودم. شاید هیچ کدام از ما همان مینایی نباشیم که فیلم نشان مان میدهد. شاید آن رنجی را که کشیده، نکشیده باشیم اما کدام زن است که برای عشق نجنگیده باشد؟ کدام زن را می شناسید که با لبخند های یک مرد عاشق پیشه دیوانه نشده باشد؟ کدام زن را می شناسید که در برابر جادوی عشق مقاوم باشد؟! گناه ما نیست که عشق پناهگاه است، گناه ما نیست که زود غرق می شویم در پناه دست های مردانه. دنیا به قدر کافی جای اندوه باری برایمان ساخته است؛ چرا نخواهیم برای تمام رنج هایی که کشیده ایم آغوشی را بیاییم و آرام بگیریم. نمیدانم آیا عشق همین قدر احمقانه شکل می گیرد یا نه، نمیدانم برای هر زنی همین قدر تاوان دارد یا نه، نمی دانم دست های هر مردی همین قدر سرد است یا نه، نیمه ی راه یا پایان راه فرقی نمی کند، زیبایی عشق در مسیر طی شده است. در مسیری که تو را به کمال برساند، حالا می خواهد دست در دست یار یا... گاهی باید رفت برای رسیدن، گاهی باید برید تا رها شد. گاهی باید تمام عشق را بالا آورد، گاهی باید عشق را پس زد تا رسید. غمگینم. پا به پای مینای قصه گریه کردم. رنج کشیدم. پله ها را با او بالا رفتم و با همان عطشی که برای کشف دنیای آرام خودش داشت، با همان لذتی که از دنیای بیرون به آرامگاه امنش پناه می برد، با همان شعفی که غرق می شد در چشم های کامران. با او از همان پله ها پایین آمدم با همان روحی که عریان شده است، با همان دست های خالی و دلی سرد از عشق....

رگ خواب را اگر ندیده اید حتما ببینید آن هم تنها در انزوانی خودتان....


  • نسرین

هوالمحبوب


بازیگران: شهاب حسینی(عماد)، ترانه علیدوستی(رعنا)، بابک کریمی(بابک)، مینا ساداتی و ....

خلاصه: فیلم داستان زوجی جوان است که بازیگر تئاتر هستند و در بعد از  اسباب کشی به  خانه ی جدید متوجه می شوند که مستاجر قبلی آن خانه زنی روسپی بوده و همین آغاز ماجراست....

جوایز: بهترین فیلم نامه و بهترین بازیگری مرد برای اصغر فرهادی و شهاب حسینی

دیروز قرار بود برای تماشای لانتوری به سینما برویم. اما وسط های مسیر تصمیم گرفتیم کمی راه مان را دورتر کنیم و برویم سراغ سینما ناجی، که میزبان فیلم فروشنده ی اصغر فرهادی است.

ساعت چند دقیقه ای از دو گذشته بود که وارد سالن شدیم. فیلم راس ساعت دو شروع شده بود.سکانس اول که با دوربین رو دست گرفته شده بود؛ شروع یک فاجعه را نوید میداد. ساختمانی عریض و طویل که به دلیل گودبرداری دچار لرزش های شدید شده و همه ی همسایه ها از ترس فرو ریختن خانه هایشان از خانه فرار میکنند. فیلم در همان چند دقیقه ی اول درگیرت میکند و در همان چند دقیقه ی اول کدهایی ارائه می کند که در طول فیلم واکاوی خواهد شد.

نکته ای که در اول کار باید روشن شود این است که در حین تماشای فیلم و در حین روایت داستان عماد و رعنا باید حواست توامان به قصه ی تئاتری که آنها بازی میکنند نیز باشد؛ تئاتر مرگ فروشنده نوشته ی آرتور میلر، در واقع به موازات قصه ی اصلی بازگویی می شود، شخصیت ها و دیالوگ ها ارتباط معنایی خاصی با قصه ی اصلی دارند.

هم زمان با تماشای فیلم نکته های گنگ و ابهامات را با کمک همدیگر حل میکردیم این صحبت ها حین تماشای فیلم به نظرم جذاب است و میتواند به درک ماجرا کمک کند؛

فیلم تا انتها ابهامات خودش را حفظ میکند گره ها یکی یکی گشوده می شوند و ماجرا شکل و شمایل درستی دارد.فیلم داستان تردید ها، و ترس ها، شک ، و در نهایت انتقام است.

بازی شهاب حسینی مثل همیشه عالی بود به نظرم از قالب همیشگی خارج شده و تصویر جدیدی ارائه میکند. سیمای یک معلم ادبیات و برخوردش با شیطنت های شاگردانش، سیمای یک بازیگر تئاتر که در حین بازی حواسش به اشک های همسرش نیز هست، و سیمای یک مرد که به دنبال انتقام است.

دلم نمیخواست با نقد تخصصی داستان را لو بدهم بیشتر ترجیح میدادم با معرفی مختصر شما را به تماشای فیلم ترغیب کنم، درباره ی سینمای اصغر فرهادی جبهه گیری های زیادی میشود، عده ای سینه چاک فیلم های او هستند و عده ای مخالف صد در صدی اش، مخالفت هایی که بیشتر شبیه غرض ورزی است تا انتقاد سازنده. به شخصه ترجیح میدهم فیلم ساز را با اثرش نقد کنم تا با رفتار شخصی و حواشی دور و برش. سینما را یک سرگرمی میدانم تا یک صنعت. به همین دلیل نه به سفارشی سازی هایش کاری دارم نه به سیاه نمایی هایش. فروشنده را بیشتر از گذشته پسندیدم. ولی هنوز هم درباره ی الی چیز دیگری است....

  • نسرین

هوالمحبوب


شاید قبلا هم گفته باشم من عاشق فیلم دیدن و سریال نگاه کردنم. قبلا اونقدر اعصابم فولادین بود که هر چیز مزخرفی هم که پخش می شد نگاه میکردم صرفا به این خاطر که بدونم تهش چی میشه! چون دوست داشتم یکی باشه برام قصه تعریف کنه این ریشه داره تو ضمیر ناخودآگاهم که عاشق ادبیاته!

ولی چند سالیه به دلیل رشد شعور و عقلانیتم دیگه هر چیزی رو نگاه نمیکنم و خدا رو شکر صدا و سیما هم با این سیر نزولی در سریال سازی داره کمک میکنه که من بیشتر از وقتم حفاظت کنم!

امسال فک میکنم فقط دو تا شبکه سریال داشتن واسه ماه رمضون. پادری شبکه یک و برادر شبکه دو.

پادری رو که کلا ندیدم. به جز چن تا سکانس که همه ی بازیگراش داشتن جیغ و داد میکردن. انگار این دور تکرار قرار نیست دست از سر دنباله سازی ها برداره. هر چقدر دودکش شیرین و نمکین بود پادری رو اعصاب بود و کلیشه ی نخ نما!

اما برسیم به سریال فاخر برادر!

یک ماه مونده به ماه رمضون شرکت برنج محسن و آپ میزبان یعنی #733* زنگ میزنن به تهیه کننده ی محترم و میگن بیایین ما کلی پول میدیم بهتون برین یه سریال سرهم کنین ماه رمضونی جواب میده.

میگن خب طرح و ایده از کجا بیاریم آخه؟! میگن کاری نداره که. یه بابای آدم حسابی داریم که تاجر برنجه دو تا پسر داره یکی مثبت یکی منفی. از اونجایی که حاجی مثبته به تنهایی نمیتونه بار درام قصه رو به دوش بکشه باید یک بابای منفی هم با یه دختر شر وجود داشته باشه که اینها بتونن بیوفتن به جون هم تا برنج ایرانی محسن خوب دیده بشه. وسطش هم هر جا شارژشون تموم شد آپ کنن!

حالا فرقی نداره ها بعد یه دعوای حسابی باشه، یا وسط بیمارستان،یا تو خونه، یا تو ماشین باید هی آپ کنن. برنج محسنم باید هی وسط لوکیشن رژه بره و بای بای کنه برامون.

بعدش قصه چی باشه؟! قصه ی برنج- واردات برنج- صادرات برنج- برنج قاچاق- برنج ایرانی- تاجر برنج و کلا برنج دیگه.

ایرانی های روزه دار باید یاد بگیرن که برنج محسن بخورن و هی آپ کنن و مام هی آب ببندیم به سریال برادر بلکه خدا خواست و بعد ماه رمضون بیننده ی بالای 90 درصد داشتیم و رضایت 100 درصدی.

تازه صدا و سیمای عزیز هم دعوت مون میکنه بهمون جایزه میده و میگه آفرین که برنج ایرانی رو آوردین سر سفره ی ملت روزه دار!

بازیگراشم خوشحال که تو ماه مبارک یه سریال ارزشی بازی کردن و مهمون خونه های مردم شدن.

کارگردانش هم خوشحال که به به بدون فیلم نامه و هیچ دردسری نشستیم برادر ساختیم تازه رکورد بیننده ها رو هم زدیم. فقط حیف که کاش کیمیا رو هم میاوردم که قصه بیشتر دیده بشه.

این گونه بود که صدا و سیما و عوامل برادر نشستند دور هم به ریش ملت روزه دار خندیدند و برنج محسن به خانه بردند و هی آپ کردند.


  • نسرین

هوالمحبوب

زمزمه هایی زیادی شنیده بودم راجع به این فیلم که بهترین فیلم جشنواره شده و بیشترین سیمرغ را گرفته و قص علی هذا. ولی معمولا تا خودم فیلم را نبینم این تعریف ها را باور نمیکنم چون بارها شده به تماشای بهترین های جشنواره نشسته ام و تاسف خورده ام بابت هدر دادن وقتم!

شناسنامه اثر: کارگردان: سعید روستایی بازیگران: پریناز ایزدیار(سمیه)،نوید محمدزاده(محسن)، پیمان معادی(مرتضی)، شبنم مقدمی(اعظم)، ریما رامین فر(شهناز) شیرین یزدان بخش(مادر)

خلاصه داستان: زندگی یک خانواده پر جمعیت را به تصویر می کشد که با مشکلاتی مثل اعتیاد، فقر، بیکاری و ... دامن گیر هستند.

نظر من : تا نیم  ساعت اول فیلم مدام داشتم به این فکر میکردم که کاش به جای این فیلم به دیدن «بارکد محسن کیایی» می رفتم که لااقل کمی میخندیدم؛ حتی اگر شده زورکی و مصنوعی! کارگردان های ما بارها و بارها ثابت کرده اند که در به تصویر کشیدن فقر و فلاکت بسیار هنرمندانه تر عمل میکنند تا در به نمایش گذاشتن شادی و رفاه و خوشبختی!

نکته ی قوت بارز فیلم، ابتدا فیلم نامه ی پخته و کامل و سپس بازی های بی نقص مجموعه ی بازیگران فیلم می باشد.

 فیلم مجموعه ای از روابط پیچیده و چند لایه و پر تنش را نشان می دهند. زندگی آدم هایی که با اعتیاد پسر خانواده به قهقرا رفته است و حالا با ازدواج سمیه قرار است به ویرانی کامل برسد.

فیلم کاملا با روح و روان بیننده بازی میکند؛ دعواهای بی حد و حصر شخصیت ها گاه تصنعی می شود. مخصوصا دیالوگ های رو اعصاب مرتضی و محسن در نیمه ی پایانی فیلم که هدف اصلی این دیالوگ ها مشخص نیست و نمایش استیصال خواهرها برای سوا کردن این دو برادر واقعا کش دار است.

خانه ای که به عنوان اصلی ترین لوکیشن فیلم شاهدش هستیم نمادی از فقر و فلاکت است. اما در اصل خانواده خیلی هم فقیر نیستند، هیچ کجای فیلم بحث پول پیش نمی آید و به نظر می رسد برادر بزرگ تر می تواند به راحتی خانواده را اداره کند.

بازی پریناز ایزدیار را به هیچ عنوان نپسندیدم، بازی در نقش دختر جنوب شهری را در سریال زمانه به مراتب بهتر به نمایش گذاشته بود تا در این فیلم و دلیل سیمرغ گرفتنش واقعا برایم جای تعجب دارد. کلا با نقش های زیادی مهربان، زیادی دلسوز، زیادی فداکار در فیلمها مشکل دارم و به نظرم واقعی نیستند!

پسر بچه ی فیلم را دوست داشتم؛ بازی خوبی داشت و مخصوصا نگاه های خاصی اما به عنوان یک دانش آموز تیزهوش، هیچ وقت در طول فیلم ما او را در حال درس خواندن ندیدیم و هیچ المانی از درس خواندن در فیلم گنجانده نشده نبود!

حضور دو خواهر بزرگ تر فیلم به نظرم بی خودی بود و خیلی به پیش برد داستان کمک نمی کرد. وضع مالی خوب اعظم و بدبختی شهناز با آن پسر غول تشن قرار بود چه گرهی را باز کند؟!

مادر فیلم شاهکار بود:) یک زن زمینگیر که نه کسی احترامش را نگه می دارد و نه عنصر اثر

گذاری هست ولی یک دیالوگ معرکه دارد«خراب شه خونه ای که بزرگتر نداره!».دیالوگ های جنجالی می گوید؛ مواد پسرش را پنهان میکند که بتواند بعد از آزادی با فروش آن خرج خودش را در بیاورد؛ با ازدواج غیر منطقی سمیه راضی است؛ به نظرم مادرهای سینما کلیشه ای بودند ولی مادر این قصه کاملا متفاوت است.

 یک ضعف بزرگ هم به نظرم عدم پرداخت صحیح شخصیت لیلا بود. دلیل افسردگی اش، دلیل پذیرفتن شغل جدید و دلیل این میزان پرخاشگری اش به هیچ عنوان در طول فیلم پاسخ داده نمی شود و مخاطب نمی تواند به شخصیت او نزدیک شود.

به نظرم منطقی ترین و باهوش ترین و دلسوزترین شخصیت واقعی فیلم محسن بود. که در بین اون همه آدم تونست نقشه ی مرتضی مبنی بر فروش سمیه به اون پسر افغانی رو درک کنه و در برابرش بایسته. نوید محمدزاده یه ستاره ی تمام عیار بود هم اینجا و هم در خشم و هیاهو. امیدوارم که استعدادش به هدر نره.

نکته: کاش سعدی روستایی این هنر داستان گویی اش رو در فیلم نامه ای امیدوار کننده به کار بگیره تا آدم بعد از خروج از سینما هنوز به زندگی امیدوار باشه.

یک آرزو:کاش هنوز هم مثل دهه ی هفتاد وقتی دسته جمعی میرفتیم سینما اون یک ساعت و نیم صرفا باعث شادی و تفریح مون می شد؛ نه باعث غمگین تر شدن مون. کاش هنوز هم فیلم هایی ساخته می شدند که قهرمان داشتند و حتی پدر خسته ی من رو تشویق می کردند برای بردن خانواده به سینما. کاش هنوز هم سینما یه تفریح خانوادگی بود نه مکانی برای وقت گذرانی دختر-پسرها.

یک امیدواری: سعید روستایی فقط 27 سال داره و این یک امیدواری بزرگه برای سینمای از نفس افتاده ی ما

  • نسرین

هوالمحبوب


یک آن میخکوب صفحه شدم؛ اصلا حواسم پی هیچی نبود، فقط اشک بود که گوله گوله از چشمام میبارید. مگه میشه آخه؟!

چقدر تفاوت آدم ها قبل و بعد حرف زدن زیاده. همیشه به بازیگرها به چشم آدم های خوشبخت و بی درد نگاه میکنیم و غبطه میخوریم به حال خوبشون.

ولی پارسال بهنوش بختیاری و امسال پرستو صالحی یه روی دیگه از این سکه رو نشون مون دادن.

چیزی که متاسفانه خیلی ها جرات ابرازش رو ندارن.

میدونین من بعد این برنامه احساس میکنم شجاع تر شدم.

احساس میکنم از کم و کاستی های زندگی ام دیگه خجالت نمیکشم.

از نداشته هام ناراحت نیستم.دیگه نمیخوام شکایت کنم.

اصلا برام قابل باور نبود که زنی مث پرستو صالحی با یه همچین دردی بزرگ شده باشه.

چقدر ما آدم ها نیاز داریم به شناخت، به معرفت و به دور شدن از قضاوت.

نمیدونم اگر خدای نکرده من جای اون بودم ایا همینقدر از داشتن چنین پدری فرار میکردم یا نه؟!

چون نشستن زیر باد کولر و نظریه پردازی کردن خیلی کار راحتیه.

چقدر درد رو افشا کردن سخت و طاقت فرساست.

آفرین به شجاعت و جسارت این زن که فقط برای نجات یک خانواده هم که شده دست به این کار زد.

شاید خیلی ها با این برنامه یکم به خودشون بیان.

چون قسم حضرت علی(ع) رو دادن هیچ کدوم مون حق قضاوت کردنش رو نداریم.

اینکه اگه ما جای اون آدم بودیم چه برخوردی میکردیم و...

بعد مدت ها یه برنامه ی عالی دیدم از ماه عسل.

البته که کج سلیقگی پخش شبکه سه یه جاهایی حالمون رو گرفت ولی دم احسان علیخانی گرم که به موقع تذکر داد و به موقع عذرخواهی کرد

بعدا نوشت:به نظرم همتون خسته این یا خوابین یا ؟؟!!

چرا هیچ کس نیست؟!

پرنده هم پر نمیزنه اینجاها!!

بابا روزه داری دیگه اینقدرم سخت نیستا!


  • نسرین

هوالمحبوب


نقد و معرفی فیلم سینمایی خشم و هیاهو


شناسنامه ی اثر: کارگردان: هومن سیدی

بازیگران: نوید محمدزاده(خسرو )، طناز طباطبایی(حنا) ، رعنا آزادی ور(تینا) ، سعید چنگیزیان(بازپرس) و دیگران


فیلم سینمایی خشم و هیاهو بعد از فیلم های  «آفریقا»، «سیزده» و «اعترافات ذهن خطرناک من» چهارمین اثر سینمایی هومن سیدی در مقام کارگردان است.


دیروز این فیلم رو تو سیما دیدم. البته این فیلم جزو اکران های نوروزی محسوب میشه ولی خب توی شهر ما همه ی فیلم ها یکم دیرتر اکران میشن.


خلاصه ی داستان: زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.

این خلاصه ی تک جمله ای تنها چیزی است که تهیه کنندگان فیلم قبل از اکران عمومی منتشرش کردند. اما در واقع این فیلم برداشتی آزاد، از زندگی ناصر محمدخانی و شهلا جاهد است.

تنها تفاوتی که در اصل قضیه رخ داده اینکه که شخصیت اصلی فیلم سیدی یک خواننده ی معروفه نه یک فوتبالیست.

اقتباس توی عالم سینما زیاد اتفاق میوفته. حالا چه از روی کتاب یا از روی اتفاقات واقعی. اما چیزی که میتونه یک اثر رو شاخص جلوه بده؛ اتفاقات دراماتیکی است که توی فیلم میوفته و جنبه ی نمایشی به اثر میده. که به نظرم من سیدی در این زمینه خیلی موفق عمل نکرده است.


نقطه قوتِ بارز این فیلم، بی شک بازی های درخشان نوید محمدزاده و طناز طباطبایی است. بازیگرانی که هر دو نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگری شده بودند اما هیچ یک موفق به دریافت آن نشدند.


چند ابهام بعد از دیدن فیلم برای مخاطب باقی می ماند:  اگر بپذیریم که این فیلم اقتباسی از زندگی ناصر و شهلاست (که گزاره های مختلف آن را تایید میکند) پس می توان اینگونه حساب کرد که همون طور که حنا به خاطر عشق بی حد و حصرش به قتل نکرده اعتراف کرد شهلا هم همین کار رو کرده بود؟

اینکه تصادف تینا کار کی بود ؟پرسشی که در طول فیلم پاسخی بهش داده نمیشه.

خشم و هیاهو ابهامات احتمالی که ممکن است برای مخاطب پیش آورده را در فیلمنامه پاسخ نمی دهد، زیرا اساسا ابهامات از طریق کارگردانی ایجاد شده اند و در همانجا هم باید جواب بگیرند. ابهامات با چند دکوپاژ گره افکنی می شوند و با مرور دوباره به سکانس (اعتراف به قتل کاراکتر زن و کنتراست بین مونولوگ و تصویر) و یا سکانسی که زن به طرف پنجره های میله ای به دنبال برف میرود و یا سکانس التماس مرد به زن که منجر به اعتراف دروغین به قتل میشود و یا سکانس پایانی زنی که به سمت اعدام می رود و مردی که به عکس مرموز خود خیره است میتوان پاسخی برای ابهامات خود یافت.  علاوه بر این دوربین و زمانبندی فیلمنامه سمپاتی با زن دارند و آن در تمامی عناصر فیلم با تکنیک های مختلف قابل رویت است.


صحنه ی بازسازی قتل توسط حنا، کاملا بر بی گناهی او صحه میگذارد. برای بازشدن گره های داستانی باید این سکانس را با دقت و البته چند باره دید.


*وقتی از سینما خارج شدم نه احساس شکست داشتم نه پیروزی. دیدن فیلم تجربه ی خوبی بود هر چند نمی توان اسم شاهکار بر روی آن گذاشت اما در این برهوت داستان گویی در سینما واقعا فیلم نمره ی قبولی میگیرد.


  • نسرین