زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

هوالمحبوب


تصور کن که کسی، داستانی را برایت روایت می‌کند و تو تشنۀ شنیدن می‌شوی، اما هر چه بیشتر جلو می‌روی، به جای آنکه گره‌های داستان برایت باز شوند، بیشتر پیچ و تاب می‌خوری و فرو می‌روی، ته قصه می‌فهمی که راوی فرد قابل اعتمادی نبوده. دست تو را گرفته و کشانده وسط داستان اما تو تازه فهمیده‌ای که نمی‌توانی به تمام گفته‌هایش اعتماد کنی، نمی‌دانی کدام بخش روایت درست است و کدام بخش نه، کدام بخش را باید کنار بگذاری و بر اساس کدام بخش پیش بروی.
تو باید بدانی که رفتار و گفتار آدم­‌ها چیزی نیست جز پوششی برای مهارکردن آنچه در خیال­‌شان می­‌گذرد. 
تو گیر افتاده‌ای، وسط جهانی که هم می‌شناسی و هم نمی‌شناسی‌اش. تو غربت را می‌فهمی، اصالت را درک می‌کنی ولی این قصه، استحاله‌ای از تمام مفاهیم آشنایت است. آینه‌ای مقابلت می‌گذاری و به دنبال خودت در آینه غور می‌کنی، توی آینه تو نیستی و دیگری نیست و جهان در سیلان خود، گویی تو را نادیده گرفته است.
 راوی می‌گوید: «من و تو آنقدر با هم تفاوت داریم که گویی شبیه هم شده‌ایم.»
تو راوی را پس می‌زنی، پرده را پس می‌زنی و پنجره را پس می‌زنی و آونگ می‌شوی میان هستی و عدم. آینه و آب پَسَت می‌زنند، روشنی به آغوش تاریکی می‌گریزد و سرما در گرما تنیده می‌شود و تو دنبال قلابی هستی که در یقه‌ات گیر کرده است، خیلی وقت است که گیر کرده است.
زمین تبعیدگاه راوی و توست و تو خیال کنده شدن داری و راوی گویی تیرکی است راست به سمت آسمان.
این قصه گویی طعم گس واپس‌زدگی به خود گرفته است، راوی به تبعید راضی است و تو به گسل فکر می‌کنی، گسلی میان واقعیت و وهم؛ میان آگاهی و جنون.
می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج؛ می‌گویند، دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچۀ تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.


جملات سبز رنگ از کتاب: هم‌نوایی شبانۀ ارکستر چوب‌ها


  • نسرین

هوالمحبوب

مامان برای ناهار دلمه بادمجان پخته است، از دیشب تدارکش را دیده و امروز سفارش کرد که سر ظهر بروم نانوایی و سه تا سنگک خشخاشی بگیرم. شال و کلاه کردم و راهی نانوایی شدم. کوچه‌ها هنوز از اثر برف چند هفته پیش، یخ زده و سُر هستند و من با احتیاط قدم بر می‌دارم تا کله پا نشوم. 
توی مسیر به این فکر می‌کردم که چند نفر امروز برای ناهارشان دلمه یا کوفته پخته‌اند؟ چند نفر توی راه نانوایی هستند برای خرید نان داغ؟ شاطر همیشگی سر تنور نبود، شاطر امروزی پسر جوانی بود با ریش تنک، لیوان چایی به دست ایستاده بود جلوی خمیرزن و نگاهم می‌کرد. چند باری دیده‌ام که جای شاطر همیشگی می‌آید.
گفت: « چند تا می‌خوای؟» مامان سفارش کرده بود سه‌تا. گفتم و ایستادم جلوی پیشخوان. 
وردست مشغول صحبت با موبایلش بود، با صمد نامی داشت معامله یک پیکان مدل 76 را جوش می‌داد. ته مکالمه سر 15 تومن به توافق رسیدند. بعد بلافاصله زنگ زد به اصغر نامی، از او هم قیمت گرفت تا مطمئن شود ضرر نمی‌کند. علی وردست همیشگی این نانوایی است، از وقتی که یادم می‌آید، اینجا بوده. پارسال چند روزی حلقه دستش می‌کرد، یکهو می‌دیدی وسط نان دادن دست مشتری، می‌ایستاد یک گوشه و با حلقۀ توی انگشتش بازی می‌کرد و به افق‌های دور خیره می‌شد.
دیگر حلقه دستش نمی‌کند. 
آدم عجیبی است، گاه زل می‌زند توی تخم چشمت و تو حس می‌کنی دارد تا فیها خالدونت را شخم میزند. گاه هم اصلا نگاهت نمی‌کند و همان طور سر به زیر و آرام نانت را می‌دهد و نامت را نمی‌پرسد.
سنگک‌ها رو توی کیسۀ پا
رچه‌ای گذاشتم و راه افتادم سمت خانه. هوا سرد است اما نه آنقدر که لرزت بگیرد. اما انگشت کوچک دست چپم، زق‌زق می‌کند. دردش تا مغز استخوانم رسوخ می‌کند، دستم را می‌مالم، گرمش می‌کنم، توی جیبم پنهانش می‌کنم اما هیچ کدام از این کارها تاثیری ندارند. انگشتم دوست دارد وقت و بی‌وقت درد بگیرد و من هیچ کاری ازم بر نمی‌آید. گاه نصف شب از دردش بیدار می‌شوم، فحش می‌دهم، سرم را توی بالش فرو می‌کنم؛ انگشتم را توی هفت تا سوراخ قایم می‌کنم تا بلکه دردش ساکت شود، آخرش احتمالا خوابم می‌برد و گاه صبح‌ها هم با همان درد بیدار می‌شوم.
گاه به سرم می‌زند انگشت کوچک دست چپم را ببُرم و بیندازم جلوی سگ‌ها تا از شر درد جانکاهش خلاص شوم. دخترعمه‌ام که دکتر شد، یک روز خوشحال و خندان انگشتم را نشانش دادم که تشخیصت چیه؟ به نظرت چرا انگشت من اینقدر دردناکه؟ گفت ما برای درد خود دست نمی‌تونیم دلیل منطقی پیدا کنیم؛ تو توقع داری برای یک انگشت، آن هم کوچکترین‌شان دلیل عملی وجود داشته باشد؟
فکر کردم لابد الهام دکتر خوبی نیست و درسش را خوب نخوانده، بلند شدم رفتم پیش متخصص طب فیزیکی و بعد از عکس و آزمایش نوشت که نه عصب انگشتت مشکلی دارد و نه استخوانش هر چه که هست به غدد فلانت مربوط می‌شود.
یادم هست که این درد لعنتی از دبیرستان شروع شد، توی فصل سرد که تا زانو برف می‌بارید و احتمالا اغلب شما آن سال‌های پربرف را یادتان نیست، حتی دستکش بافتنی مامان هم نمی‌توانست دستم را گرم کند، توی آن ده دقیقه پیاده‌روی از خانه تا مدرسه، دست و پاهایم شبیه یک قندیل یخی می‌شد و توی مدرسه از زق‌زق‌شان گریه‌ام می‌گرفت. این درد اما چند سالی است که بیشتر خودش را نشان می‌دهد. با کوچک‌ترین فشاری، با کوچکترین برخوردی چنان دردی می‌گیرد که نگو.
القصه برای روز شنبه از متخصص غدد وقت گرفته‌ام تا ببرم انگشت کوچک دست چپم را نشانش دهم، ببینم کم‌کاری کدام غدۀ خدانشناس، این بلا را سر من آورده که حتی به بریدن انگشتم هم فکر کرده‌ام. یک چیز عجیب دیگر شکل رشد کردن ناخن این انگشت کذاست، هم کندتر از بقیه بلند می‌شود و هم شکل کج و معوجی دارد!



+بعدانوشت: دیروز یک عزیزی نوشته بود اگر کامنت‌ها نبودند ما بلاگرها چه می‌کردیم؟ امروز داشتم به کامنت‌های شما فکر می‌کردم، به جز رفقای بلاگر، اسم چند نفر توی ذهنم بولد شد، معصومه و سارینا و جانان که وبلاگ ندارند اما اغلب پست‌ها را می‌خوانند و معرکه‌ترین کامنت‌ها را برایم می‌نویسند. خواستم بابت بودن‌تان و رنجی که برای وبلاگ‌خوانی می‌کشید سپاسگزاری کنم، شما انسان‌های فرهیخته‌ای هستید و من خوشحالم که خوانندۀ نوشته‌هایم هستید. اگر عزیز دیگری جزو این لیست هست و من نامش را فراموش کرده‌ام عذر خواهم.

 

  • نسرین


هوالمحبوب

می‌خواستم نوشتن را جدی بگیرم، می‌خواستم از آن غمی که احاطه‌ام کرده رها شوم، می‌خواستم دیگر سوزناک ننویسم، می‌خواستم وقتی صفحۀ وبلاگ را باز می‌کنم کلمه‌ها از سر و کولم بالا بروند و من برای چیدن جملات به زحمت نیوفتم.

دلم می‌خواست اتفاقی بیوفتد که دلم به نوشتن قرص شود، چیزکی پیدا شود که من را به این زندگی سنجاق کند. از بالا و پایین شدن‌های پی در پی خسته‌ام. توی سی و دو سالگی غمگینی گیر افتاده‌ام که از هر طرف نگاهش می‌کنم، تباهی و پوچی است. 
زندگی توی آن چهار سال دانشگاه که هم جوان بودیم و هم بی‌غم، با همۀ بی‌پولی‌هایش، شیرین‌تر بود. انگار غم‌ها هم اصالت داشتند، تو برای چیزی غمگین می‌شدی که به بطن خانواده بر می‌گشت، دلت برای چیزی می‌گرفت که به بطن خانواده بر می‌گشت. 
خانواده آن روزها محور همه چیز بود و هیچ کداممان اینقدر دور نیوفتاده بودیم از هم. دلم‌مان برای هیچ غریبه‌ای تنگ نمی‌شد، قصۀ سوزناکی نداشتیم و دلمان به همه صورت‌های سرخ و سفیدی که دور و برمان می‌پلکیدند خوش بود.
ملیحه هربار مرا می‌بیند، حرف رضا را پیش می‌کشد. اینکه ماشینش را عوض کرده، برای مادرش خانۀ جدا گرفته و هنوز هم تنهاست و به هیچ دختری فکر نمی‌کند. بعد که می‌بیند من عین خیالم نیست، چهار تا فحش آب نکشیده نثار می‌کند و خاک بر سر گویان دور می‌شود.
عمه وسطی می‌گوید تو بایست تو همون دانشگاه یکی رو پیدا می‌کردی و من می‌گویم نه که مامان و شما و بقیه تو دانشگاه یکی رو پیدا کردین!
عمه ترش می‌کند و دیگر ادامه نمی‌دهد.
عمه کوچیکه، هنوز از تک و تا نیوفتاده، هنوز هم هرجا حرف پسر کت و شلوار پوش کارمندی پیش بیاید که دارند زنش می‌دهند، فورا سراغ من می‌فرستدشان.
خاله کوچیکه، توی تمام ختم انعام‌ها و مرثیه‌ها و روضه‌ها شماره خانۀ ما را پخش کرده، هر بار هم که یک خواستگار بی‌ربط زنگ می‌زند به پرس و جو، شست‌مان خبردار می‌شود که کار خاله کوچیکه است.
خاله وسطی با نیش و کنایه حرف می‌زند، می‌گوید سن و سالی ازت گذشته دیگه باید خیلی وسواس نشان ندهی و بله را بگویی.
دوستان دوران دبیرستان که تازگی از گروهشان خارج شده‌ام، پر و بالم می‌دهند که شوهر می‌خوای چیکار، برو زندگیتو بکن، عشق و حالتو بکن.
دیشب با زهرا که حرف می‌زدم، گفتم چرا روزگار ما اینطور نکبتی شد زهرا؟ کدام‌مان فکر می‌کردیم، بعد از آنهمه خاطرخواهی‌ها، الی چنین سرنوشتی داشته باشد و زهرا پرت شود آن گوشۀ دور افتاده و سمیه پنج سال توی یک اتاق خانۀ مادرشوهر دوام بیاورد و نازی از ما کنده شود و حتی ندانیم اسم بچۀ دومش چه شد؟!
من اما به روزهای رفته فکر می‌کنم، به روزهایی که می‌توانستم برای زندگی بجنگم، می‌توانستم قوی‌تر شوم، می‌توانستم هزار و یک چیز بیاموزم و من فقط سرم توی کتاب بود و درگیر کسی شده بودم که فرسنگ‌ها از من دور بود و حالا هم که رفته پی زندگی خودش، من احساس می‌کنم خالی‌ام. خالی از هر خواستن و نیازی. 
کنار همۀ این تلخی‌ها که زندگی را سخت کرده‌اند؛ برای من آینده، همیشه پر از نور و روشنایی و زیبایی است. پر از جاهای خالی‌ای که پرشان کرده‌ام. دیشب توی کوچه پس کوچه‌های محلۀ ارامنه، خانه‌ای را نشان دادم و گفتم، یک روز من این خانه را می‌خرم و توش خوشبخت زندگی می‌کنم. بدون هیچ صدایی، بدون هیچ آدمی، بدون هیچ مزاحمی، تنها برای خودم. زندگی می‌کنم و خوشبختی را مزه‌مزه می‌کنم. بدون خیال دور آدم‌هایی که دوستم نداشتند و دیگری را به جای من بگزیدند. 

  • نسرین

هوالمحبوب

وقتی میری پایین و می‌بینی آقاجون به جاساز خوراکی‌هات دستبرد زده و چیپس و پفک‌هات کم شدن، وقتی یهو در اتاقت باز میشه و دو جفت چشم خوشگل زل می‌زنن بهت که اومدیم بازی کنیم، وقتی مامان بعد مدت‌ها می‌خنده و بهت می‌گه ازت راضی‌ام، وقتی مشغول کاری و یهو از طبقۀ پایین صدای قهقهه میاد، وقتی یه موزیک شاد برات می‌فرسته که بیاد آشتی کنیم. وقتی شاگردای سال‌های گذشته‌ات برات پیام می‌فرستن، وقتی ویس‌شون رو باز میکنی و کلی عشق تو رگ و پی‌ات جاری می‌شه، وقتی می‌ری پیاده‌روی و صورتت از سرما یخ میزنه ولی حال دلت بهتر می‌شه، وقتی با خواهرت آشپزی می‌کنی، وقتی کیک می‌پزی، وقتی برای رفیقت کاری انجام می‌دی و از ته دل خوشحالش می‌کنی، وقتی با صدای اذان بیدار می‌شی و توی تاریک روشنای صبح نماز می‌خونی، وقتی روزی چند بار دوست دارم از دخترا و پسرای کلاست می‌شنوی، وقتی السا ترکی و فارسی رو قاطی می‌کنه، وقتی میاد بغلت و کتاب قصه‌اش رو میاره تا براش کتاب بخونی، وقتی ایلیا از مغازۀ همه چیز فروشی‌ای که تو ترکیه داره برات حرف می‌زنه، وقتی بوی قورمه‌سبزی مامان‌پز می‌پیچه توی خونه.....
دقیقا توی این وقت‌هاست که زندگی هنوز خوشگلی‌هاشو داره. 
زندگی اون لحظه‌هاییه که از ته دل خندیدی، اون لحظه‌هایی که فارغ از هر دغدغه‌ای با آدم‌ها معاشرت کردی و دل به دل‌شون دادی، روزهایی که زندگی چنگ انداخته بیخ گلوت، باید فرار کنی به عشق، به دوست، به آدم‌ها، باید اون لحظه‌های خوشی رو اونقدر کش بدی که طعمش تا ابد بچسبه به تنت. باید السا رو وقتی نگران کثیف شدن لباس محبوبشه قاب کنی و بزنی کنج دلت، باید ایلیا رو وقتی از اژدهای مرگ بدجنس حرف میزنه، قاب کنی بزنی کنج دلت، باید آقاجون رو وقتی شیطنت می‌کنه و سر به سرت می‌ذاره، قاب کنی بذاری کنج دلت، باید مامانت رو روزهایی که سرحاله و می‌خنده قاب کنی بذاری کنج دلت. 
اگه این کار رو بکنی، وقتایی که غم خیمه می‌زنه روت، وقتایی که رفیق قدیمی‌ات بلاکت می‌کنه، وقتایی که آدم مهم زندگیت می‌رنجوندت، وقتایی که دوستات بدون تو می‌رن کوه، میری می‌شینی جلوی قاب‌های رنگی کنج دلت، بهشون نگاه می‌کنی، خاطره‌هات زنده می‌شن و غم‌ها سر می‌خورن از صورتت. 

  • نسرین

هوالمحبوب

آدم‌ها یکهو مهم نمی‌شوند، ذره‌ذره می‌آیند، کنجی توی دلت پیدا می‌کنند، می‌نشینند و ماندگار می‌شوند. هیچ کس یک شبه عزیز و خواستنی نمی‌شود. دوست داشتن آدم‌ها شیرین است، لطیف است، هر چقدر که گفتنِ "دوستت دارم" سخت است، اما بعدش شیرینی است و زیبایی. دوست داشتن آدم‌ها یک اسارت شیرین و خواستنی است و تو باید بمانی و تاب بیاوری.
وقتی کسی خودش را بالا کشید و رفت توی کنج دلت نشست، سخت بتوانی بیرونش کنی، سخت بتوانی بی‌محلی کنی و از خود برنجانی‌اش. 
وقتی اولین رابطه‌های اجتماعی‌ام را بیرون از خانه شکل می‌دادم، هنوز کودک نوپایی بودم که خواندن و نوشتن نمی‌دانست، توی اتوبوس، توی مسیر نانوایی، توی حمام عمومی‌هایی که تا قبل از هفت سالگی می‌رفتم، همیشه جایی بود که رفیقی برای خودم دست و پا کنم، تنهایی برایم ملال‌آور بود، تنهایی تحمل زندگی را نداشتم، منی که از همان ابتدا فرزند تک افتادۀ خانه بودم، همیشه دنبال کسی آن بیرون بودم تا بنشیند پای حرف‌هایم، دوست داشتم کسی باشد که برایش قصه‌هایم را بخوانم، کسی باشد که هیجان من موقع شعر خواندن را بفهمد، کسی باشد که بتوانم این غلیان احساساتم را موقع شعر خواندن نشانش دهم، همیشه دنبال کسی بودم که داستان بخواند، از کتاب سر در بیاورد و روح‌مان به هم گره بخورد. 
برای من آدم‌ها مهم بودند، ارزشمند بودند، یادم هست که وقتی سهیلا قدیمی‌ترین دوست دوران مدرسه یکهو بی‌دلیل جواب تلفن‌هایم را نداد، چقدر سرخورده شدم، من دانشجو بودم، حلقه‌های دوستی خودم را داشتم اما سهیلا کسی بود که مرا به مدرسۀ راهنمایی پیوند زده بود، با آن کاپشن بنفش کوتاه و لپ‌های سرخ و چشم‌های مهربانش، برام طعم شیرین یک خیال بود در عالم بچگی. 
قبل از سهیلا هم همین اتفاق با ساناز افتاده بود، ساناز از جنس من نبود، درس نخوان و تخس و اهل شیطنت بود. هیچ وقت جز سلام و علیک عادی، کلامی بین‌مان نبود، سوم دبیرستان بودیم که اول سال آمد و نشست کنار من توی ردیف اول. تلاش زیادی کرد تا من جذبش شوم، تا حلقۀ دوستی شکل بگیرد. اولین دوستی بود که برایم هدیه خرید، یک هدیۀ واقعی. هنوز نگهش داشته‌ام، توی دستمال کاغذی‌ عطری برایم نامه نوشته بود و نامه داخل دفتر خاطراتی بود که برایم گرفته بود، پایان سال، وقتی که کارنامه‌ها را گرفتیم و من شدم شاگرد اول کلاس و ساناز با چند تا تجدید سرخورده برگشت خانه، دیگر جوابم را نداد. بعدترها شنیدم همان سال نامزد کرده و دو سال بعد جدا شده و حدس زدم برای همین شکافی که پیش آمده قید دوستی‌مان را زده.
عادت بدی دارم، عادت بدی که هرگز نتوانسته‌ام ترکش کنم، من نمی‌توانم از کسانی که زخمی‌ام می‌کنند متنفر باشم، سر مراسم مهناز سهیلا را بغل کردم و روی شانه‌اش گریه کردم، مهناز همکلاسی‌اش بود و من دوستی فراموش شده. 
حالا که سی و چند ساله‌ام، حالا که نوجوانی و جوانی را پشت سر گذاشته‌ام، حالا که باید عاقل شده باشم، هنوز هم چشمم دنبال آدم‌هایی است که یک روز ترکم کرده‌اند. با زخم‌هایی عمیق بر تنم. 
من دوست نداشتن آدم‌ها را می‌فهمم، همان طور که خودم کسانی را دوست نداشته‌ام و دست دوستی‌شان را پس زده‌ام، اما زخم زدن در عین اقرار به دوستی را نمی‌فهمم. اینکه تو هر بار به عمد خنجری را در سینۀ کسی فرو کنی و بعد عذر بخواهی، برایم قابل درک نیست. 
همیشۀ خدا حاضر جواب بوده‌ام، جز وقت‌هایی که کسی که دوستش داشته‌ام، زخمی‌ام کرده. هر بار با صدای بلند گریه کرده‌ام، بارها و بارها گریه‌ کرده‌ام و هیچ کس جز خودم حساب زخم‌های تنم ار نمی‌داند. حتی خدا هم گاه چشم‌هایش را بسته بود، گاه رفته بود و من تنها بودم. 
حالا که روزها و ماه‌ها از ماجرا گذشته است، نشسته‌ام به خیال دور آخرین زخم فکر می‌کنم، اینکه چطور هر بار دشنه در همان جای همیشگی فرود آمد و من ابلهانه ایستادم به نظاره. چرا دوست داشتن کاری از پیش نبرد؟ مگر نه اینکه دوست داشتن آخرین سلاح ما بود؟

+وسط درد و دل‌های کسی یکهو بی‌خبر نرین، آدم‌ها حرف زدن از دردهاشون براشون سخته؛ نذارین اعتمادش به دوست و رفیق خدشه‌دار بشه.

++وسط درد و دل آدما، دردهای خودتون رو پیش نکشین، مسابقه کی از همه بدبخت‌تره راه نندازین.

+++ با دیوار هم که حرف می‌زنین، با یه دیوار دیگه مقایسه‌اش نکنین، حتی دیوارها هم دل دارن و از مقایسه بدشون میاد چه برسه به آدما.

++++وقتی تصمیم دارین عمدا کسی رو له کنین، دیگه بعدش عذرخواهی نکنین، بذارین براش تموم بشه همه چیز.

  • نسرین

هوالمحبوب 

حافظ گفت:«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند» اشک‌ها را پاک کردم و زل زدم به صفحه کتاب، چطور می‌توانست وسط این معرکه دم از روشنایی و امید بزند؟! اصلا رسالت حافظ همین است، اینکه تو خسته و درمانده بروی سراغش، در آغوشش بکشی، بعد تنش را نوازش کنی و او توی گوکل کروم دیوانش، حال عمومی تو را وارد کند و بعد از سرچ، یک غزل وصف‌الحال تحویلت دهد.

 بعد که دید دلت سوخته و گدازه‌هایش آزارت می‌دهد، دست نوازشش را بکشد بر سرت و توی تفسیر فالت بگوید، یار مهربان خواهد شد، بیمارت شفا خواهد گرفت و گره از کار مشکلات مالی‌ات گشوده می‌شود، زل‌زل که نگاهش بکنی احتمالا در آخر این را هم اضافه می‌کند که مسافرت به سلامت خواهد رسید و یا از جایی که انتظارش را نداری خبر خوبی دریافت خواهی کرد.

حافظ نه تنها شاعر عجیبی است، که آدم عجیب و پیچیده‌ای هم هست. گاه دقیقا حالت را نشانه می‌گیرد و واقعیت عریان را می‌کوبد توی صورتت و گاه مثل مادر مهربان دلداری‌ات می‌دهد. حال آنکه تو بهتر می‌دانی گندی که زده‌ای یا زده‌اند با مژدهٔ هیچ مسیحا نفسی رفع و رجوع نمی‌شود.

نصف شب خوابم نمی‌برد، از این پهلو به آن پهلو شدن هم راه به جایی نبرد، بلند که شدم برف بیرون سر ذوقم آورد. انگار خدا روی تمام زخم‌های بشر مرهم کشیده باشد. سفیدی شهر را دلبرانه زینت کرده بود. 

دیشب نسرین بالغی بودم که قرار بود کار درست را انجام بدهد و مثل همیشه از خودش مراقبت کند، اما یک جایی نسرین کوچک وارد معرکه شد و کار را خراب کرد. اما آدم‌های بالغ برای زخم‌های بی‌هوا همیشه تسکین دارند. گریه و شعر تسکین من است و روح سرکش و ناآرامم بعد از این دو صبور می‌شود. 


  • نسرین

هوالمحبوب

آیا تا به حال به خودتان قول چیزی را داده‌اید که بعد فراموش‌تان شود و یک عمر حسرت بشیند کنج دلتان؟ قرار نیست قول‌تان چیز بزرگی باشد، همین که به خودتان بدقولی کنید، دلتان زخمی می‌شود و یک عمر از سرش نمی‌افتد.
من جایی حوالی بیست سالگی به خودم قول دادم که یک روز نویسندۀ بزرگی شوم. اسم رمان اولم قرار بود کاخ بهار باشد. کاخ بهار قصۀ زندگی مادربزرگم بود. همان دختر کشیده قامت استخوانی که توی پر قو بزرگ شده بود و توی خانۀ اعیانی پدرش، یک روز دل به پسر باغبان‌شان می‌بازد و زندگی بعد از 18 سالگی جور دیگری برایش رقم می‌خورد. 
مادر بزرگم که ما حاج خانوم صدایش می‌کردیم، قد بلندی داشت. چشم‌های سیاه نافذی داشت که تا عمق وجود آدم را می‌خواند. مهربان بود، به غایب مهربان بود و دست‌هایش بوی دارچین می‌داد. پوست چروکیدۀ تنش چیزی از زیبایی و جذابیت دختر اعیانی بالاشهر کم نکرده بود و حتی توی 85 سالگی هم همۀ بچه‌ها گوش به فرمانش بودند. 

توی هجده سالی که حاج خانوم را دیده بودم، یاد ندارم، غذا پخته باشد، یا خانه را رفت و روب کند یا جارو بزند. حاج خانوم همیشه بالای اتاق مهمان که ما تنبی می‌گفتیم، می‌نشست و لحاف کوچکی روی پاهایش می‌انداخت و قرآن می‌خواند. گاهی که سر حوصله بود، مشاعره می‌کردیم و من که نوجوان عاشق شعری بودم، پیش حافظۀ شعری‌اش کم می‌آوردم. حاج خانوم، خط خوشی داشت و قصه‌های عجیبی از بر بود. ناغیل‌هایی که در کودکی توی گوشم نجوا کرده بود همچنان یادم است. از گولی خانیم و ملک محمد تا ایلان و گلین.
اما من قول خودم را به نسرین بیست ساله یادم رفت. توی مسیر زندگی، خوردم به سربالایی و سراشیبی‌های تند و یکی پس از دیگری، مرا از نوشتن و رویای کودکی جدا کردند. 
بعدتر‌ها رویای وکالت هم که آرزوی دیرینۀ من و مهناز برای بزرگسالی‌مان بود، رنگ باخت، خبرنگاری را هم نصفه و نیمه رها کردم، چون هیچ مشوقی نبود، هیچ کس پر و بالم نداد تا بدوم دنبال رویاهایم. 
یک روز نسرین بیست و هشت ساله از خواب که بیدار شد، یاد قول هشت سال پیشش افتاد. ضربان قلبش تندتر زد و نشست پای نوشتن. وقتی اولین قصه‌ام متولد شد، اسفند ماه زیبایی بود. من نسخه‌های بسیاری از داستان اولم را پرینت گرفتم و دویدم سمت کتابخانه. 
ضیا و رعنا و نعیمه تنها کسانی بودند که در آن 16 اسفند سرما زده، مهمان داستان نخستم شدند. وقتی داستانم را برایشان خواندم قلبم به شدت توی سینه‌ام می‌کوفت و نفسم بالا نمی‌آمد. اولین رنج نوشتن که به اولین داستان زندگی‌ام ختم شد، نسرین بیست ساله در من خندید. دستم را کشید و برد وسط شلوغ‌ترین میدان شهر، دستم را کشید و برد بالای بلندترین قلۀ کوه، ما با هم در آغوش هم خندیدیم و گریستیم. ما همدیگر را دوباره یافتیم و من دریافتم که رسالتم نه آموختن که نوشتن است.
شبیه کودک نوپایی که افتان و خیزان گام بر می‌دارد، نسرین درونم افتان و خیزان دارد نخستین قدم‌های نویسنده شدنش را بر می‌دارد، قرار است هوا که گرم‌تر شد، سه‌تارش را بردارد و برود سر اولین کلاس موسیقی‌ای که سر راهش دید، قرار است برف‌ها که آب شدند، با اولین رویش جوانه‌های بهار، دست نسرین کوچک ده ساله را بگیرد و ببرد باغ گلستان و برایش یک دوچرخۀ قرمز بخرد. شاید دیگر نسرین ده ساله به دوچرخۀ آبی وحید با حسرت نگاه نکند. 
می‌دانید؟ معلم شدن در هیچ کجای کودکی‌ام جایی نداشت، من معلم شدن را انتخاب نکردم، گاهی فکر می‌کنم اجبار بود که مرا به این سمت و سو کشید. نه اینکه پشیمان و ناراضی باشم. نه معلمی بهترین اتفاق زندگی نسرین 25 ساله بود. معلمی تمام چیزی بود که به من نوید زندگی می‌داد. اما می‌دانید رویای کودکی، چیزی است که خون را در رگ‌های آدمیزاد به جوش و خروش در می‌آورد، رویای کودکی چیزی است که نوید زندگی با خود دارد. من قرار است نویسنده شوم و این فراتر از کتابی است که در آستانۀ انتشار دارم.
حس می‌کنم باید زنده بمانم، خیلی بیشتر از آنچه لازم است، تا رویای انتشار کاخ بهار را به واقعیت پیوند بزنم. دلم می‌خواهد یک روز که با چای دارچینی و کیک وانیلی نشستم رو به روی شما، بخندم و بگویم، رویاهایتان را زندگی کنید، زمان برای اینکه شما رویای‌تان را به چنگ آورید هرگز دیر نیست.

  • نسرین