زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

هوالمحبوب


نمی‌گویم خرس قرمز یا شکلات قلبی، اما دلم عجیب هوس عشق کرده است. نمی‌گویم بیست و پنجم بهمن یا پنج اسفند. نمی‌گویم یک روز خاص، یا مناسب ویژه، اما دلم عجیب هوس کرده که یک روز بالاخره تو هم قدمی برای من برداری. مثلا فردا تلفنت را برداری و زنگ بزنی و بگویی روز عشق مبارک. یا نه، پیام بدهی، بگویی به یادت بودم خواستم امروز را با تو شریک باشم. بگویی می‌دانم که تو هم مثل من تنهایی.
دلم یک روز متفاوت می‌خواهد، از آنها که توی تاریخ دلم ثبتش کنم. بس نیست اینهمه روز عشقی که تنها گذرانده‌ایم؟ 
ما دهه شصتی‌های بینوا که همیشه کم‌توقع بوده‌ایم. حتی از عشق هم به یک تبریک ساده دل خوش کرده‌ایم. اما صبح که آفتاب بزند، من کفش‌های آهنی‌ام را به پا خواهم کرد و پرونده زیر بغل راه خواهم افتاد توی خیابان‌ها. از کنار آدم‌های خوشحال که گل و شکلات دستشان گرفته‌اند خواهم گذشت، از خیابان‌های که می‌خندند خواهم گذشت، سرم را بلند خواهم کرد و به دست‌های در هم گره خورده نگاه خواهم کرد. من تمام این سی و اندی سال را دلتنگ بوده‌ام. دلتنگ لحظه‌ای که بگویی دوستم داری. اما تو روزهای مهم تقویم دست‌هایت را گذاشته‌ای توی جیبت و موسیقی گوش داده‌ای، کتاب خوانده‌ای شاید هم در خیابان قدم زده‌ای و سعی کرده‌ای به یاد نیاوری که امروز چه روزی است. من دلتنگم و فردا صبح منتظر یک پیام تبریکم که دلخوش شوم به بودنم. 
دلم لحظۀ جاودانه شدن را بی‌تابانه انتظار می‌کشد. دلم برای عشق تو شدن بی‌تاب است. اما همیشه ترسی توی رگ و پی‌ام می‌دود این جور وقت‌ها، اگر تو تنها نباشی چه؟ اگر اینهمه عاشقانه نوشتن یک روز بی‌معنا و پوچ و تهی شود چه؟ آدمیزاد به چه آرزوهای عبثی دل خوش است. می‌دانم فردا هم به شب خواهد رسید و نامت طنین‌انداز نخواهد شد روی صفحۀ گوشی. می‌دانم که تو سال‌هاست از من رفته‌ای، سال‌هایی که به وسعت یک قرن‌اند.



  • نسرین

هوالمحبوب


از وقتی توی بیان خانه کرده بودم، همان قالب ساده کارم را راه انداخته بود. سادگی‌‌اش را دوست داشتم. حس آرامش و امنیت داشت و من مثل همۀ ابعاد زندگی‌ام در مقابل تغییر ایستادگی می‌کردم. اما خیلی وقت بود که خورۀ قالب جدید افتاده بود به تنم. اما از شما چه پنهان که کسی را نداشتم که بدون گفتن از خودم مرا بفهمد و طبق سلیقه‌ام قالب جدیدی طراحی کند. من آدم توضیح دادن خودم نیستم. سر جلسۀ یک ساعتۀ روان‌درمانی، جان می‌کنم تا توضیح بدهم چه مرگم است. آدم‌های کمی درونم را می‌شناسند و شاید تعدادشان به انگشت‌های یک دست هم نرسد. 
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان. من چند ماهی است مادر شده‌ام. مادر سه تا دختر که یکی از یکی دلبرتر و فرهیخته‌تر و نازنین‌ترند. یکی از موهبت‌های بلاگری، همین حلقه‌های دوستی است که به آدم هدیه می‌شود و آدم نمی‌داند این همه آدم خوب پاداش کدام کارش است؟!
القصه که قالب جدید هنر دست نورا خانوم، دختر کوچیکۀ من است. نورا را چند ماه بیشتر نیست که شناخته‌ام، اما انگار عمق این آشنایی خیلی خیلی بیشتر از چند ماه است. هیچ چیز این قالب را من دیکته نکرده‌ام، اما تک‌تک جزئیاتش همانی است که می‌خواستم. حتی عکس پروفایلی که آن بالا خودنمایی می‌کند انگار خود منم در دنیای آزاد. من که شیفتۀ کوه و کتابم. این پست را بداهه و بی‌هوا شروع کردم. نوشتم که تهش بگویم تربچه نقلی، ممنونم که در این دنیای دیوانه حواست به من بود و چیزی را برایم ساختی که اینقدر دوست‌داشتنی است. 

  • نسرین

هوالمحبوب


1. راست دست هستین یا چپ دست؟

چپ دستم.

2. نقاشیتون در چه حده؟

تمام نقاشی‌های ادوار مختلف تحصیلی‌ام رو خواهرام کشیدن برام، لذا منو به عنوان نسرین سه ساله از تبریز قبول کنید.

3. اسمتونو دوست دارین؟

بچه که بودم، دوست داشتم نسترن باشم. دخترعمه‌ام شخصیت محبوبی بود برام و تنها کسی بود که نسترن صدام می‌کرد. اما الان از اسم نسرین بیشتر خوشم میاد و راضی‌ام از حسن سلیقۀ خواهرم.

4. شیرینی یا فست فود؟

من هم خورۀ شیرینی‌ام هم فست فود دوست دارم. اما از فست فود کالباس و سوسیس نمی‌خورم.

5. دوست دارین قد همسر آیندتون چند سانت باشه؟ (سانت بگینااا)

هرچی بلند‌تر بهتر:)

6. عمو یا دایی؟

چون از دایی خیری ندیدم ترجیح می‌دم جفتشون رو بدم و یه عمو بگیرم جاشون:) عمو ندارم متاسفانه.

7. خاله یا عمه؟

من عمه‌هامم دوست دارم، خاله‌هامم دوست دارم. ولی در جمع خانوادۀ پدری بیشتر خوش می‌گذره بهم.

8. عدد مورد علاقتون؟

2

9. اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

آخارسئوزلر بود تو بلاگفا. هنوزم هست ولی دیگه پسوردش یادم رفته.

10. تو بیان با کی بیشتر از همه صمیمی هستین؟

با مجموعه‌ای از بلاگرها که بخش اعظمی‌شون تو بلاگردون هستن، فرشته، هلما، نورا، گلاویژ، ثریا، حورا، یسنا سادات، مریم، فروزان و آقاگل و هیچ و آشنای غریب

11. بابا و مامانتون تو بیان کیه؟

ندارم ولی  خودم مادر سه تا دخترم:)

12. رو جنس مخالف کراشی؟

اون موقعی که تو سن کراش زدن بودم، نمی‌دونستم اسم این حرکت چیه:) ولی کراش اولم از 12 سالگی شهاب حسینی بود. از فوتبالیست‌ها هم توتی.  بعدتر هم فرهاد مجیدی و مهدی مهدوی‌کیا. بعدتر دیگه خیلی زیاد شدن و بی‌خیال شدم.

13. مترو یا قطار؟

متروی تبریز خیلی خلوته و هیچ حسی رو در من ایجاد نمی‌کنه. ترجیحم قطاره ولی به شرطی که اینقدر تق تق صدا نده و بذاره بخوابیم.

14. به نظرت شادی یعنی چی؟

شادی یعنی حس آرامش درونی و حس رضایت از خود و محبتی که تو خونه بین اعضای خانواده موج می‌زنه.

15. سه تا از صفاتت؟

زودجوشم، عجولم، آن تایمم، رفاقت کردن رو خوب بلدم، زود رنجم ولی کینه‌ای نیستم و متاسفانه زود می‌بخشم.

16. اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی دوست داشتی جای کی باشی؟

من بچگی‌ها خیلی ذهن متخیلی داشتم. همش خودم رو در قالب خانواده‌ای مختلف تصور می‌کردم. تو همشون هم پدرم وکیل بود:) اما الان حس می‌کنم بهتره کیفیت همین زندگی رو ارتقا بدم تا اینکه تلاش کنم هویت دیگه‌ای داشته باشم.

17. الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می کنه؟

کرونا، تعطیلی جلسات داستان‌مون. دوری از دوستام. سفر نرفتن، پول کافی نداشتن، تنبلی خودم در تحقق اهدافم.

18. به چی اعتیاد داری؟

گوشیم و نت گردی. شکلات و شیر کاکائو

19. اگه می تونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه چی می گفتی؟

تموم کنین جنگیدن سر هر چیز بی‌ارزشی رو، بشینین باهم چایی بخوریم.

20. پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

چایی تازه دم مامانم، کتاب خوندن،پیاده‌روی،هدیه گرفتن، آشپزی، خواهرزاده‌هام

21. اگه می تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می کردی؟

به آدم‌ها فرصت نده که حالت رو بد کنن.

22. چه عادتها و رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه است؟

یکم عجول و تند بودنم. بی‌نظم و شلخته بودنم و تو گوشی فرو رفتنم.

23. صبح ها اگه مامان بابات بیدارت می کنن، چه جوری این کار رو انجام میدن؟

مامان زنگ می‌زنه به گوشیم و آقاجون از پایین پله‌ها داد می‌زنه و من گلوم جر می‌خوره تا بهش برسونم که بیدار شدم.

24. کراشاتون تو مدرسه؟

تو مدرسه عاشق معلم ادبیات و جامعه شناسیم بودم. 

25. تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

گاهی که پیامی رو کپی می‌کنم از کسی برای کسی، جملات و ترکیبات صمیمانه رو یادم می‌ره پاک کنم، گاهی برای دوستان آقا از الفاظ عزیزم، گلم استفاده کردم سر این کپی کردن:) یا پیش‌فرض گوشیم که باعث سوتی‌های زیادی شده.

26. یه جمله تاثیرگذار برای مخ زنی؟

اینکه بقیه مخ منو بزنن؟ خب دختر بهتر از من گیرتون نمیاد، از من گفتن:))

27. چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین، وجود داره؟

واقعیتم کم‌حوصله‌تره. و گرنه در دنیای عادی هم همینقدر ساده و بی‌شیله پیله‌ام.

28. یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

معمولا دروغ خیلی کم می‌گم اونم وقتی که گیر بیوفتم:) شاید به یکی گفتم منم دوست دارم عزیزم یا چه نوشتۀ خوبی، از سر رو دروایسی مثلا.

29. تو بیان چند تا اکانت دارین؟

همین یکی. 

30. اولین دوستتون تو بیان؟

هلما 

31. چند بار تو وبتون .....ناله گذاشتن؟

تعداد دفعاتش تقریبا هشتاد درصد مطالبم رو شامل می‌شه:)


گویا چالش از اینجا آغاز شده. منم کسی دعوت نکرد خودجوش شرکت کردم. 


  • نسرین

هوالمحبوب


زمان دانشکده، هر کدام از دوستانم برای بچه‌های فرضی‌شان اسمی انتخاب کرده بودند، زهرا که بدجور پان‌ترک بود، دو دستی چسبیده بود به اسم «آنار» هر دقیقه و هر لحظه برای آنار دلش غنج می‌رفت. ازدواج که کرد، بچه‌دار که شد، به نظر پدر همسرش احترام گذاشت و قبول کرد که «آنار» را «مهدیار» صدا کند. الناز از بچه بدش می‌آمد، تصمیم داشت هیچ وقت بچه‌دار نشود. حالا هم دو سال است که ازدواج کرده و همچنان روی تصمیمش استوار است. سمیه مثل باقی خواهرهایش عاشق اسم‌های مذهبی بود و می‌دانستیم که بچه‌دار هم که شود، صاحب یک امیرمحمدی، امیرعلی‌ای چیزی خواهد شد. حالا دو تا پسر دارد «امیرمحمد» و «امیرحسام».
من اما از اول دبیرستان که قصۀ «کشته شدن بردیا» را توی کتاب تاریخ‌مان خواندم، شیفتۀ اسم «بردیا» شدم. هر چقدر هم اصرار کردم که اسم «ایلیا» را بگذاریم «بردیا» کسی گوشش بدهکار نشد. حالا من مانده‌ام و بردیا و سنی که همین طور بالا می‌رود و پسری که احتمال زاده شدنش نزدیک به صفر است.
اما «ارغوان» چند سال پیش متولد شد. دقیقش را نمی‌دانم چطور و چگونه، اما یکهو چشم باز کردم دیدم چقدر شیفتۀ اسم ارغوان شده‌ام و دلم می‌خواهد اسم دخترم را بگذارم ارغوان. قبل‌تر هم از اسم«آبان» خوشم می‌آمد. گمانم از وقتی فیلم باغ‌های کندلوس را دیدم، این اسم توی سرم افتاد.
نمی‌دانم اصلا توی طالع‌ام مادر شدن نوشته شده یا نه؛ نمی‌دانم اسم بچه‌های فرضی‌ام مثل اسم پسر زهرا صد و هشتاد درجه تغییر خواهد کرد یا نه، اما مادر شدن را دیگر مثل قبل دوست ندارم. فکر می‌کنم توی این سن و سال مادر شدن ظلم در حق بچه است. بچه‌ها حق دارند پدر و مادر جوان داشته باشد که پا به پای آنها جوانی کند.
اما حالا اگر ورق برگشت و روزی از روزهای خوب خدا من ارغوان و بردیا داشتم؛ دلم می‌خواهد اینگونه مادری کنم:
من بچه‌هایم رو دوست خواهم داشت، آنقدر که از مهر و محبت من سرشار شوند، من بچه‌هایم را خواهم بوسید، در آغوش خواهم کشید و نخواهم گذاشت حسرت محبت نکردۀ من توی دلشان قلمبه شود. نخواهم گذاشت جای مهر مادری را در آغوش دیگری جستجو کنند. برای بچه‌هایم پیش از آنکه واعظ و روحانی و نکیر و منکر باشم، مادر خواهم بود. سرشار از روح زندگی، سرشار از عاطفه و مهر بی‌دریغ. برایشان کتاب خواهم خواند، برایشان ترانه خواهم خواند، در گوش‌شان لالایی‌های مادری زمزمه خواهم کرد. تهدیدشان نخواهم کرد، رفیق‌شان خواهم شد تا در غم و شادی، به آغوش من پناه بیاورند نه بیگانه. مادری خواهم بود که به وجودم افتخار کنند، به وجودشان خواهم بالید. در شکست و پیروزی، در زنج و شادی، در سختی و آسانی. اما دلم می‌خواهد بیش از آنی که با بچه‌هایم رفیق باشم، با پدر بچه‌هایم رفیق باشم. دلم می‌خواهد شبیه ستون‌های محکمی باشیم که پشت بچه‌ها به ما گرم باشد. از آن مادرهای حال به هم زن که بچه‌ها را با پدرشان  تهدید می‌کنند، یا از آنها که جلوی بچه‌ها پدرشان را تحقیر می‌کنند، یا با پدرشان جلوی بچه‌ها دعوا می‌کنند، نخواهم شد. خانۀ ما پر خواهد بود از نور امید. زندگی هر چند کم جان اما با عشق ادامه خواهد داشت. ما کنار هم کتاب می‌خوانیم، نقاشی می‌کشیم، به موسیقی گوش می‌دهیم، قصه می‌نویسیم و بازی می‌کنیم. بازی‌هایمان پر از هیجان و شوز و شوق خواهد بود از آنها که بعدش از شدت خنده به اشک بیوفتی، از آنها که دلت درد بگیرد از خنده. ما با هم آب بازی خواهیم کرد، زیر باران راه خواهیم رفت، از سرما خوردن نخواهیم ترسید، توی زمستان بستنی لیس خواهیم زد و هر چیزی که دوست داشته باشیم خواهیم خورد. ما با دست‌های لرزان و سرخ از سرما، آدم‌برفی درست خواهیم کرد، همدیگر را با گلوله‌های برفی نشانه خواهیم گرفت. ما برای یکدیگر تولدهای شگفتانه خواهیم گرفت، نه از این تولدهای ساختگی با تم‌های عج‌وجق، ما زندگی خواهیم کرد به دور از رنگ و ریا و تظاهر. 
دوست دارم ارغوان و بردیایی اگر بودند، توی یک خانۀ امن و پر از عشق قد بکشند و حسرتی هم اگر به دل دارند از جنس عاطفه و محبت و لبخند نباشد. دوست دارم مادری باشم که همیشه بتوانند روی رفاقتش حساب کنند. 


برای چالش بلاگردون، به رسم همۀ چالش‌ها دعوت می‌کنم از  لادن، سوسن، آبان، مانا

  • نسرین

هوالمحبوب


می‌دانی، این روزها بیش از هر وقت دیگری به تو فکر می‌کنم؛ هربار بیشتر از قبل. راستش دارد حسودی‌ام می‌شود. به تو، به اینکه کسی چون من اینقدر بی‌حد و حصر دوستت دارد. بی‌آنکه دیده باشدت. کاش من هم کسی مثل خودم داشتم که اینگونه بی‌هیچ ادعایی دوستم می‌داشت، مرا می‌دید، کلماتم را، سکوت‌هایم را، حسم را. 
من هیچ وقت کسی را نداشته‌ام که دوستم داشته باشد، آن طور که من تو را دارم. هیچ وقت کسی حواسش به من نبوده، بودنم کسی را سر ذوق نیاورده و رفتنم کسی را دمق نکرده است. می‌دانی عاشقی کردن حس غریبی است، اینکه کسی روزهایش را با یاد تو لبریز کند و شب‌هایش بوی تو را بگیرد، حس معرکه‌ایست. 
آغوشم بوی نارنجستان‌های شیراز می‌دهد اوجان. آغوشم بی‌تو خالی است و پژمرده. کاش دوستم داشتی، کاش از خاطرت می‌گذشتم، کاش نجواهایم را خریدار بودی. من فقط یک قاب کوچک در مقابل دیدگانت می‌خواستم، یک لبخند کم‌جان روی لب‌هایت و یک نگاه عمیق که غرقم کند و جاری‌ام کند و آشوبم کند.
زندگی بی‌تو با دریغ و حسرت می‌گذرد، کاش آغوشت سهم من بود. کاش کلماتت برای من زاده می‌شدند و رنج بودن را به خاطر من به جان می‌خریدی. کاش دوستم داشتی، نه اندازۀ من، که فقط ذره‌ای. 
کاش حواست به من بود، کاش سرت را می‌چرخاندی و من را که بی‌حواس و  هراسان، پشت سرت گام بر می‌دارم می‌دیدی، من خسته‌ام از نوشتن برای تو اما قلمم برای چیزی جز تو روی صفحه نمی‌رقصد. باید آنقدر تو را بنویسم که تمام شوی، حل شوی در من.
من روزهای بسیاری توی رویا به تو فکر می‌کنم، تصورت می‌کنم، می‌سازمت و تصاحبت می‌کنم. اما تو یک گوشۀ دنج از این جهان نشسته‌ای و لابد به این دختر دیوانه‌ای که اینگونه بی‌وقفه عاشقت است، می‌خندی. لابد نانت داغ است و آبت سرد. لابد دنیا به کامت است و من هیچ کجای جهانت جای ندارم.
می‌گویند موسیقی زبان عشق است، سازم را برای تو کوک کرده‌ام، صدایم ناخوش است، ناموزون است، اما برای تو می‌خوانم. قلبت تکان می‌خورد از این شکوه عشق اما هنوز هم می‌ترسی از عاشق شدن. کاش کسی مثل خودم داشتم که اینگونه بی‌وقفه دوستم بدارد و برایم بنویسید. کاش کسی هم مرا می‌سرود، مرا می‌خواست و زندگی اینقدر هول‌آور نبود. 

  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۲۰
  • نسرین
هوالمحبوب
دیشب باز هم کتاب به دست خوابم برد، این روزها، کتاب حکم قرص خواب را برایم پیدا کرده، دست که می‌گیرم چشم‌هایم گرم می‌شود و تا می‌آیم کمی چرت بزنم و بعد کتابم را ادامه دهم، هفت تا پادشاه را خواب دیده‌ام. ساعت بین ده و نیم تا یازده و نیم بود و میانه‌های تعریف فردوس از گذشته، چشم‌هایم روی هم رفت.
توی خواب دیدم، ثریا شیری، گویندۀ خبر است و با همان جدیت و لحن ملایمی که دارد، خبر جدیدی را که هم اکنون به دستش رسیده است قرائت می‌کند:
-باخبر شده‌ایم که دفتر نمرۀ سین نشدۀ نسرین، که چندیست آن را گم کرده، به تازگی سین شده.
توی خواب که این خبر رو شنیدم، بند دلم پاره شد، توی دفترنمرۀ سین نشده، کل اطلاعات شخصی دانش‌آموزام با آدرس و شماره تلفن‌شون نوشته شده بود و حالا این گنجینۀ به زعم خودم ارزشمند افتاده بود دست کسی و سین خورده بود:))
با لرزش پاهام از خواب بیدار شدم و چند دقیقه رفتم تو کما تا بالاخره خون به مغزم رسید که اینایی که دیدم خواب بود و ما دفترنمرۀ گمشدۀ سین نشده نداریم که حالا سین شده باشه:)
دیشب خوابم را با همان لحن خوابالو ضبط کردم که صبح یادم نرود درباره‌اش بنویسم. ولی حالا که ویس را گوش می‌دهم جز همین چند خط چیزی دستگیرم نمی‌شود. دیشب طرح یک داستان طنز توی ذهنم شکل گرفته بود، اما چون غرق خواب بودم نتوانستم چیز بیشتری ازش در یادم نگه دارم.
کابوس گم کردن دفترنمره و هر چیزی مربوط به مدرسه، همیشه با من بود؛ مخصوصا سال‌های اول تدریسم که در یک دیوانه‌خانه با یک مدیر دیوانه کار می‌کردم. هربار که دفترنمره را با خودم به خانه می‌بردم که روزهای آخر هفته تکمیلش کنم، ترس اینکه توی اتوبوس جا بگذارمش، یا کیفم را بدزدند، یا توی خانه چایی رویش بریزد، فلجم می‌کرد. 
موقع پر کردن کارنامه‌های توصیفی، اعلام حکومت نظامی می‌کردم توی خانه و در آن چند ساعتی که مشغول کارنامه‌ها بودم، کسی جرات نداشت در اتاقم را بزند که مبادا اشتباهی مهلک دودمانم را به باد بدهد.
سال سوم که به مدرسۀ جدیدی رفتم، موقع پر کردن کارنامه‌ها دیدم همکاران دیگر چندین غلط  و قلم خوردگی توی کارنامه دارند، با ترس و لرز خوابیدم که فردا مراتب را به معاون گزارش دهم و با سند و مدرک ثابت کنم که این دست خط من نیست و من کارم را درست انجام داده‌ام. اما در کمال تعجب معاون با لبخندی ملیح و گرمی‌بخش، گفت:« اشکالی نداره الان دوباره براتون پرینت می‌گیرم.» من هاج و واج مانده بودم که یعنی می‌شد دوباره پرینت گرفت؟ یعنی می‌شود آدم اشتباه کند و معاون با لبخند بگوید اشکالی ندارد؟ 
ما توی آن دو سال نکبت، حق اشتباه کردن نداشتیم، حق تجربه کردن نداشتیم و حق اعتراض نداشتیم و حق مخالفت نداشتیم. اما من توی مدرسۀ جدید هر بار که اشتباه کردم، مدیر و معاون لبخند زدند، مهربان بودند و من آدم کودنی نبودم که بلد نیست کارش را درست انجام دهد، بلکه انسانی بودم که اشتباه کرده و هیچ اشتباهی مهلک نیست. 
من پنج سال است که مدرسه‌ام را عوض کرده‌ام، اما هنوز هم توی خواب‌هایم آن مدرسه و آن مدیر دیوانه دست از سرم برنداشته‌اند.
  • نسرین

هوالمحبوب


دلتنگ که می‌شوم، جای گریه و ویرانی جسم و روحم، به نوشتن پناه می‌آورم. مهم نیست که حرف مهمی نمی‌زنم، مهم نیست که سال‌هاست نتوانسته‌ام از کتاب‌ها بنویسم، مهم نیست که دیگر از ادبیات کنده شده‌ام و هر چیزی که مرا به یاد گذشته بیاندازد، عذابم می‌دهد، مهم نیست که دیدن حتی نام آشنای کتاب‌ها، قلبم را چنگ می‌زند و تلاطم وجودم را پایانی نیست. مهم این است که من می‌خواهم بایستم و مبارزه کنم. استاد راهنمای عزیزم، بعد از هفت سال هنوز مرا فراموش نکرده است، شماره‌ام را دارد و هنوز پیگیر است که بلکه رام شوم و او بتواند روی ادامه تحصیلم حساب کند. هفت سال است من دفاع کرده‌ام و هفت سال است حتی یک پیام تبریک برایش نفرستاده‌ام، چند سال اخیر حتی شماره‌اش را هم نداشتم. اما این زن تمام مقالاتی را که کار کرده‌ام را همراه رسید مجلات و همایش‌ها نگه داشته و منتظر است من برای مصاحبۀ دکتری از آنها استفاده کتم.
دورۀ ارشد بدترین دورۀ تحصیلی‌ام بود. من زندگی‌ام از روزهای نخستین ارشد روی گسل بود و میانۀ این دوره بود که گسل لرزید، همه چیز به طرفه‌العینی فرو ریخت. من تکه پاره‌های خودم را جمع کردم و با یک ترم مشروطی از آن پایان‌نامه‌ای که هیچ دوستش نداشتم، دفاع کردم. 
دورۀ ارشد طعم شکست را، از دست دادن را، تنهایی را خیلی عریان‌تر حس کردم. روزهای بدی بود، که حتی یادآوری‌اش عذابم میدهد. هربار که دکتر ر سعی می‌کند مرا به فضای آکادمیک پیوند بدهد، یاد روزهای بد گذشته میافتم. یاد آن روزی که توی اتاقش یک دل سیر گریه کردم. یاد روزهایی که پشت شیشۀ آی‌سی‌یو، تکه‌ای از قلبم بالا و پایین می‌شد و من هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. یاد روزهای رعب و وحشت بیماری و بوی تند مرگ و فضای قبرستان. یاد روزی که به نماز ایستاده بودیم و شانه‌هایمان می‌لرزید و مامان توی ردیف‌های جلویی ناله می‌کرد و قبرستان کوچک شده بود و آدم‌ها از پیر و جوان و بزرگ و کوچک ضجه می‌زدند و درد تمامی نداشت. یاد روزهایی که تنها بودم و تنهایی مثل یک سم مهلک تنم را می‌خورد. یاد روزهایی که شب‌هایش به گریه گذشت و روزهایش به دلتنگی و آشوب و قرص‌های قوی اعصاب.
زندگی روی دور تند بود و ما داشتیم غرق می‌شدیم. آخرین قاب شش نفرۀ ما همان بهمن 92 بود که من دفاع می‌کردم و خانواده معنای دوباره‌ای می‌یافت و زندگی با رنج آنچنان پیوند نخورده بود. چطور می‌توانم دوباره به دانشگاه برگردم و دوباره نفس بکشم جایی که تنها خاطره‌های بد را برایم تداعی می‌کند؟
من شادی را یک جایی همان حوالی گم کردم. من نسرین کوچک شادی بودم که نون جان فکر می‌کرد، غصه خوردن بلد نیستم، فکر می‌کرد دنیای به هیچ کجایم نیست، فکر می‌کرد بی‌دردم. 
انگار زندگی هرچه را دوست داشتم همان روزها از من گرفت. خواهرم را، میم را و هر آنچه که می‌شد نام عشق رویش گذاشت. من از همان روزها شروع کردم به تجزیه شدن. قرار بود توی دورۀ ارشد رژ قرمز بزنیم و مو افشان کنیم و دل ببریم. قرار بود با اولین همکلاسی خفنی که سلام‌مان را علیک گفت، نرد عشق ببازیم و دنیا به هیچ کجایمان نباشد. قرار بود پسرها دیگر لولوخورخوره نباشند و ما نترسیم از دوست داشتن. نترسیم از نزدیک شدن به آدم‌ها.
گلویم می‌سوزد، از گریه‌ای که به روی خودم نمی‌آورم، از دردی که چنبره زده روی سینه‌ام، از حرف‌هایی که توی هر سطر خورده‌ام تا چیزی از تاریکی‌ها نشت نکند توی این سطور، من سانسور کردن خودم را خوب بلد شده‌ام. 

  • نسرین

هوالمحبوب


همیشه فکر می‌کردم هر دلخوری و رنجشی که باشه، هر چقدرم که غد بازی در بیاریم سرش، بالاخره روز تولدم از راه می‌رسه و پیام تبریکش می‌تونه تمام کدورت‌ها رو بشوره و ببره. ضمیر دوم شخص مفرد، مربوط به فرد خاصی نیست، مربوط به هر کسیه که من یه روزی، روزگاری باهاش بحثم شده. از نزدیک‌ترین تا دورترین آدم. فکر می‌کردم، یعنی هنوزم فکر می‌کنم، روز تولد آدما، روز خاصیه، ‌هر چقدرم از دست کسی ناراحت باشم، دلخور باشم، رنجیده باشم، تلاش می‌کنم روز تولدش بهش تبریک بگم و با پیامم بهش ثابت کنم که هر چیزی هم که بوده تموم شده یا نشده، مهم نیست، مهم اینه که روز تولد توه و توی این روز باید شاد باشیم. نمی‌دونم شیوۀ درستیه یا نه، اما روز تولد برام روز مقدسیه. همیشه توی این روز منتظرم، منتظر معجزه‌های کوچیک خدا، تا دوباره ساخته بشم، دوباره احساس خوشبختی کنم، دوباره حس کنم مهمم و ارزش دارم. حداقل دو نفر از شما می‌تونن شهادت بدن که من روز تولدشون با وجود اینکه تو لک بودم، رفتم سراغ‌شون و بساط آشتی رو چیدم. اما شاید باورتون نشه، که روز تولد من هیچ وقت چنین اتفاقی نیوفتاده. هیچ کس روز تولد من نیومده باهام آشتی کنه، نیومده بگه بیا دوباره تلاش کنیم برای این مسیری که داشتیم با هم طی می‌کردیم. 
برای اون آدمی که همیشه ادعای دوست داشتنت رو داشته ولی طی این سه سال حتی یک بار هم روز تولدت رو یادش نمونده، برای کسی که روز تولدش دست گل محبوبش رو گرفتی و رفتی سراغش ولی روز تولدت حتی یه تبریک خشک و خالی هم نگفت و حتی لبخند نزد که فکر کنی دیگه قهر نیستین، برای کسایی که قلب‌شون از سنگه، هیچ کدوم از شگردهای مهربان بودن تاثیری نداره. 
من آدم مهربونی نیستم، یعنی اگه از دور منو ببینید فکر نمی‌کنید که وای چه دختر مهربونی. اما دوست داشتنم ادا نیست، بازی نیست. وقتی از یکی خوشم بیاد واقعا خوشم میاد و اگرم ناراحتم کنه مستقیم تو روش می‌گم که ناراحتم کردی. بلد نیستم خودمو قاطی قواعد پیچیدۀ آدما بکنم، بلد نیستم سیاست به خرج بدم و حساب کتاب کنم که این حرف رو بزنم یا نزنم؟ این حرف به نفع منه یا نه. 
گاهی به این فکر می‌کنم که واقعا «کاش آدم‌ها دانه‌های دلشان پیدا بود.» شاید اینجوری راحت‌تر میشد وارد قواعد بازی شد. 
چیزی که همیشه رنجم می‌ده، بی‌احساس بودن آدم‌ها در روابط انسانیه. محال ممکنه کسی کاری برای ما انجام بده و ما نتونیم دوست داشتنش رو حس کنیم، نتونیم بفهمیم این کاری که کرده از روی دوست داشتنه، از روی محبته. اما خیلی‌ها ترجیح می‌دن خودشون رو در این جور مواقع بزنن به اون راه. قشنگ هم بلدن توجیه کنن. یعنی یه جوری لفاظی می‌کنن که تو مجبور می‌شی بهشون حق بدی. تو دلت بگی خب آره حق داره، شاید واقعا آدم درون‌گراییه، شاید واقعا خجالتیه، شاید واقعا متوجه نشد و....
اما باید بگم نه، این که بشینیم و با چهار تا جملۀ خوشگل خودمون رو گول بزنیم، چارۀ کار ما نیست، اونی که دیده و به روی خودش نیاورده، یعنی دوست نداشته بیاره، اونی که تو رو ندیده درست تو موقعیتی که باید می‌دید، دقیقا خواسته که نبینه. آدم‌ها خیلی تواناتر و باهوش‌تر از اونی هستند که نشون می‌دن. فقط گاهی یادشون می‌ره که تو هم از توانایی‌هایی که اونا دارن، برخورداری. 
یادشون می‌ره که قرار نیست همیشه تو اونی باشی که مهربونه، اونی باشی که توجه می‌کنه، اونی باشی که تاریخ‌ها یادشه. 
بالاخره هر کسی یک روز خسته میشه از نادیده گرفته شدن. من خسته‌ام از اینکه همیشه همه چیز یادمه. خسته‌ام از اینکه حسم به آدما به این راحتی تغییر نمی‌کنه، خسته‌ام از اینکه اسفند در راهه و من نشستم به هدیۀ تولد کسی فکر می‌کنم که حتی روز تولد منم یادش نیست. کاش منم بلد بودم دوستتون نداشته باشم.



بعدا نوشت: شما چهار نفری که این چند روز اخیر به جمع مخاطبان من اضافه شدین، بدونید و آگاه باشید که خیلی خوشحالم کردین. ماه‌ها بود که عدد دنبال‌کننده‌ها رند نمی‌شد و خوشحالم که اومدن شما رندش کرد:)

  • نسرین

هوالمحبوب  

خواستنت یه عطش بود وسط ظهر داغ تابستون. من تشنهٔ صدا کردنت بودم. تشنه خواستنت. مهم نبود که جواب بدی یا نه، مهم نبود که ببینی یا نه، دلم می‌خواست مثل یه آب یخ تو هرم گرما، سر بکشمت. دلم پر می‌زد برای مهربون بودن‌هات، برای رفیق بودن‌هات، دلم پر می‌کشید برای تعریف کردن‌هات، برای توجه کردن‌هات، اصلا خواستنت شده بود یه هدف مقدس، داشتم روی خودمو کم می‌کردم، داشتم باور می‌کردم که شدنیه، آقا بالاخره منو دید، بالاخره منو خواست. اما قرار و قاعدهٔ زندگی من انگار به نشدن و نرسیدنه. به حسرت‌خور روزهای رفته بودن، به نشستن و مرور کردن. من هر کاری کردم که تهش یه اتاق سه در چهار تو قلبت پیدا کنم، یه اتاق سه در چهار دنج وسط همهٔ گرفتاری‌ها و مشکلات زندگی. دلم می‌خواست بالاخره با تو بشه سرریز حس‌های خوب شد، تو که بلد بودی خوب بنویسی، بلد بودی خوب عاشقی کنی، بلد بودی دل ببری. اما می‌بینی که، همهٔ فعل‌هام ماضیه. تو ماضی بعید بودی و من به یه حال اخباری نیاز داشتم. من دلم پر می‌زد برای دوست داشتنت، هنوزم می‌زنه، من دلم پر می‌زد برای بغل کردنت، هنوزم می‌زنه، من دلم پر می‌زد برای مالک تو شدن، برای دلدار توشدن، هنوزم می‌زنه. اما هیچ کدوم از این حرفا رو به خودت نزدم، آدما قرار نیست همه حرفاشون رو بزنن که، یه وقتایی باید زل بزنی تو تقلی چشماشون و بخونی که چقدر دوست دارن. دوست داشتن آدما گاهی همون توجه کردنه، گاهی همون وسط چله زمستون به دل برف زدنه، گاهی دویدن دنبال خواسته‌های معشوقه، گاهی پرسیدن حالته وسط شلوغی‌های زندگی. دوست داشتن همون گریه‌های نم پس نداده است که من روزها و ماه‌هاست دارم قایم‌شون می‌کنم که مبادا تو بو ببری. 

اما توام اهلش نبودی، توام رفتنی بودی، دلم آروم و قرار نداره، می‌دونی که دل آدم عاشق پرنده است، مجاور نمی‌شه جایی. دلم می‌خواست حداقل بخونی نامه‌هامو، دلم می‌خواست رد نگاهت رو تو کلماتم ببینم. دلم می‌خواست جاری بشی تو تمام سطرهای زندگیم. 

دلم یه باغ گیلاس می‌خواد پر از شکوفه‌های صورتی، پر از عطر و رنگ و زندگی. دلم می‌خواد بغلت کنم، بغلم کنی، دلم می‌خواد دیگه چیزی حسرت نشه و نچسبه به زندگیم. 

  • نسرین