زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۸ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

هوالمحبوب


از بیست و سوم آذر تا همین حالا که به مدرسۀ جدیدی آمده‌ام، همۀ اتفاق‌ها، تلفیقی از تلخی و شیرینی بوده‌اند و اعتراف می‌کنم که شیرینی‌اش می‌چربیده. چالشی عجیب با محیط جدید، همکاران جدید و شاگردان به غایت درس نخوان!
البته حالا که اینها را می‌نویسم، دورۀ یک ماهه‌ام به پایان رسیده و از شنبه قرار است برگردم به مدارس قبلی‌ام. 
راستش با اینکه عمیقا خدا را شکر می‌کنم بابت موفقیت شغلی ولی در طی این چند ماه به این نتیجه رسیده‌ام که همه چیز از دور قشنگ‌تر به نظر می‌رسید. کارم خوب است، همکاران و محیط کاری و همه چیز خوب است اما چیزی که دلگرمت کند به ادامه و به وجدت بیاورد، انگار گم شده است. 
در مدرسۀ جدید، با بچه‌های انسانی دم‌خور بودم، بچه‌هایی که از نظر آموزشی سطح فاجعه‌باری داشتند. نه تنها معلم‌ها بلکه خود دانش‌آموزان هم کم‌کار بودند. در یک ماه و یک هفته‌ای که آنجا بودم تلاش کردم که وضع را بهتر کنم ولی خب در آن زمان کم و با توجه به شروع امتحانات ترم از یازدهم دی، عملا کار چندانی از پیش نبردم. مدیر و معاونین و حتی دانش‌آموزان مدرسۀ جدید مشتاق بودند که من بمانم و بیشتر کار کنم ولی خب معلمی که به خاطر بارداری‌اش از ادامه کار باز مانده بود، بچه‌اش سقط شد و تمایل داشت که برگردد و خب کسی کاری از دستش برنمی‌آمد!
حس می‌کنم این سوز و سرمای زمستان بدجوری در بند بند وجودم رخنه کرده و هیچ کار مفیدی را نمی‌توانم به ثمر برسانم. امروز سومین روزی است که خودم را از قید و بند رها کرده‌ام و از یک منتظر مضطرب، به یک انسان آزاد تغییر ماهیت داده‌ام. روزهای بدی را از سر گذراندم، حملات عجیبی داشتم که توی این سی و اندی سال، تجربه‌شان نکرده بودم. حسی شبیه خالی شدن، ته کشیدن و ایستادن در خرابه‌های تمام زندگی.
حالا دارم توی یک شوک عجیب، یک بی‌هویتی محض، یک عدم رضایت مسخره سر می‌کنم. امیدوارم از شنبه که زندگی به روال سابق برگشت، بتوانم زندگی‌ام را سر و شکل دهم و از این ریتم کند و آزاردهنده خارجش کنم.
دلم می‌خواهد از تجربۀ متفاوت این ماه برایتان بگویم، از تدریس دروس سنگین دورۀ دوم، از مدیریت کلا‌س‌ها، از تعامل با بچه‌های نوجوان که هم قد و هم هیکل و بعضا بزرگ‌تر از خودم بودم، از شنیدن دغدغه‌هایشان، از اینکه چقدر خوب پذیرای من شدند و چقدر زود رفیق شدیم. 
از همکاران درجه یک دبیرستان، از انرژی مثبت معاونین، از جو دوست داشتنی دفتر دبیران، از کادر مدرسۀ شهری و صمیمیت حاکم بر فضا. از مدیری که نمونۀ کامل یک رفیق بود. از جشن خداحافظی‌ای که برایم ترتیب دادند از ناراحتی‌شان بابت رفتنم و...
حس می‌کنم حالا خودم را به خودم و اداره و مدیرانم ثابت کرده‌ام به طوری که هر چهار مدیر مشتاق بودند که من در مدرسه‌شان بمانم.
حس می‌کنم، اعتماد به نفس معلمی‌ام را باید به ابعاد شخصی‌تر هم تزریق کنم. برای اینکه این بار روابط باکیفیت‌تری را تجربه کنم ....
حالا که اینها را می‌نویسم سی دی ماه است و حقوق دی ماه را واریز کرده‌اند ولی بیشتر از نصف حقوقم کسر شده است، این مشکلی است که برای اغلب همکاران تازه پیش آمده، نمی‌دانم چرا ولی دلشورۀ عجیبی به سراغم آمده. گویا طرح رتبه‌بندی معکوس در حال اجراست:)
شما تعریف کنید، توی این ماهی که گذشت چه کرده‌اید؟

  • نسرین

هوالمحبوب

اضطراب بدی است نداشتنت. 

انتظار کشنده‌ای است منتظر تو بودن.

امید عبثی است تو را داشتن.

ولی من همچنان یک مضطربِ منتظرِ امیدوارم که می‌داند تو هرگز بازنخواهی گشت. 

  • نسرین

هوالمحبوب


دلم مهر سکوت زدن بر لب‌هایم را می‌خواهد. هیچ حرفی، مطلقا هیچ حرفی رنج را کم نمی‌کند. حضورم انگار که هیچ است و حتی کمتر. دارم جان می‌کنم که خودم را نجات دهم و این حرف‌هایی که درونم می‌جوشند نمی‌گذارند. هوایی‌ام کرده روزهای رفته و نمی‌دانم چطور می‌شود احساس را افسار زد. چطور می‌شود حسی ناب را از دست داد و بعدش دوباره به زندگی برگشت. حالا که باید سراپا شور و شوق باشم، حالا که باید جانانه بجنگم برای زندگی خسته‌ام. قبول نمی‌کنم که خسته‌ام. تسلیم نمی‌شوم، می‌جنگم و زخمی‌تر بر می‌گردم سر نقطۀ اول. اما مگر زندگی جز این است؟ مگر نه آنکه کل زندگی برای ما معمولی‌ها میدان جنگ بوده است و ما همیشه لباس رزم بر تن داشته‌ایم؟ مگر نه این است که با نشدن‌ها و نبودن‌ها و نداشتن‌ها قد کشیده‌ایم؟ حالا چطور باید در برابر این نشدن این طور بی‌تابی کنم؟
دلم می‌خواهد سکوت کنم و هیچ نگویم. محو شوم و کسی سراغم را نگیرد. این کج‌دار و مریزی که در پیش گرفته‌ایم مریضم کرده است. ولی کسی نمی‌فهمد. کسی برایش مهم نیست که من بیمار شده‌ام از غصه، از فکر و خیال، از ترس، از اضطراب خراب شدن همه چیز. حس می‌کنم برای این طوفان آماده نبودم، هنوز زود بود برای اینهمه ویرانی، هنوز جا داشت کمی دیگر صبوری کنم. گاه که به تو فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. به دلخوشی‌های حقیری که برای خودم ساخته بودم می‌خندم و بعد خودم را تکفیر می‌کنم، احساسم را تکفیر می‌کنم و دلم می‌خواهد همه چیز را یک جا بالا بیاورم. بعدتر اما دلتنگ می‌شوم، آونگم بین این حس‌های متناقض.
کاش می‌شد زودتر رسید به اردیبهشت، به ختم این قائله و یک آرامش محض و یک سکوت ممتد. جایی که هیچ کس صدایت نکند و کاری به کارت نداشته باشد. لحظۀ مقدس هیچ کاری نکردن.

  • نسرین

هوالمحبوب


چند روز پیش که آن خواب لعنتی را دیدم و با حال نزار بیدار شدم، در قدم اول دنبال گوشی خیز برداشتم تا برایت بنویسم چقدر ترسیده‌ام از خوابی که دیده‌ام. مثل همیشه که وقتی خوابت را می‌دیدم و صبح برایت تعریفش می‌کردم. چشم‌هایم هنوز به نور گوشی عادت نکرده بود و وسط‌های نوشتن بودم که یکهو خشکم زد. انگار چیزی فراموش شده دوباره برایم تداعی شد. یادم آمد که حق ندارم دیگر برایت بنویسم. نوشته‌ها را پاک کردم و گوشی را انداختم یک طرف. دراز کشیدم توی رختخوابم و چشمۀ اشکم جوشید. هربار که برایت گریه می‌کنم فکر می‌کنم این آخرین بار است، فکر می‌کنم دیگر قوی شده‌ام و از پسش برخواهم آمد ولی چند روز بعد دوباره چیزی از توی ضمیر ناخودآگاهم بیرون می‌جهد و یادآوری می‌کند که هنوز جا برای گریۀ بیشتر دارم.
هربار دکتر از من می‌پرسد چرا؟ یادم می‌رود چرایی همۀ محبتم به تو. یادم می‌رود دلیل‌ها، منطق‌ها و همۀ چیزهایی که محقم می‌کرد به این محبت. دکتر می‌گفت یک جایی توی ناخودآگاهت ترک شدن را تجربه کرده‌ای و حالا از هر رفتنی واهمه داری. دکتر نمی‌دانست من با تنهایی استخوان ترکانده‌ام. با تنهایی خو گرفته‌ام. یادش نبود که همۀ اینها را جلسۀ قبلش گفته‌ام.
غد بازی‌هایم را یادم می‌آورد، اشتباهاتم را گوشزد می‌کند و من ته همۀ این حرف‌ها لبخند می‌زنم و می‌گویم، دکتر تو نمی‌شناسی‌اش. شاید تو آدم‌ها را خوب بشناسی ولی او را فقط من خوب می‌شناسم و ای کاش اینقدر خوب نمی‌شناختمش که بدانم وقتی برایش تمام شدی، یعنی تمام شدی. او آدم تلاش کردن برای کسی نیست. آدم بحث کردن نیست. آدم تلاش برای احیای رابطه‌ها نیست.
حالا که اینها را می‌نویسم تمام حس‌ها در درونم ساکت و آرام شده است. حس اندوه فراگیر گم شده، اضطراب‌ها فروکش کرده و در مجموع دریای درونم آرام است ولی می‌دانم که ممکن است باز آن غلیان احساسی پیدایش شود و باید خودم را برایش آماده کنم.
سال که عوض شود، من هم تغییر خواهم کرد. 

  • نسرین

هوالمحبوب


از وقتی یادم می‌آید آدم ترسویی بودم، بچۀ ترسویی که نمی‌توانست بالای درخت برود و همیشه با حسرت به هم‌بازی‌هایش که بالای درخت توت نشسته‌اند و برایش شکلک در می‌آورند نگاه می‌کرد، بچۀ ترسویی که سوار هواپیمای پرنده توی باغ گلستان نمی‌شد هر چقدر که خواهرهایش اصرار می‌کردند. نوجوان ترسویی که بلد نبود از خیابان‌شان دور شود، جوان ترسویی که ترم اول دانشگاه که می‌خواست از راه‌آهن برود خانۀ تازۀ خاله‌اش، دست به دامن کروکی شد و هزار بار آدرس پرسید تا بالاخره رسید. آدم ترسویی که چون توی کودکی در یک سریال دیده که آب‌گرم‌کن خانه منفجر شده و خانه را ویران کرده، عادت دارد هر شب درجۀ آبگرم‌کن خانه‌شان را چک کند تا مبادا بترکد. آدم ترسویی که وقتی باد شدت می‌گیرد گوش‌هایش را می‌گیرد و دعا می‌کند که فاجعه تمام شود. که از ترس فلج می‌شود وقت طوفان و زلزله در مدرسه.
من علاوه بر همۀ اینها از چیزهای بزرگ‌تری هم می‌ترسیدم. از مرگ آبا قبل از رسیدن مامان از مشهد. ولی سرم آمد.

از  رفتن مهناز توی 24 سالگی. از ترس نداشتنش توی روزهای جوانی، از ترس نبودنش توی عروسی میم، ولی سرم آمد.

از از دست دادن اولین عشق زندگی‌ام، توی روزهایی که سراسر شور و شوق بودم برای همیشه داشتنش ولی رفت.

برایم رابطه‌ها مهم بودند. من هربار دوستی‌ای را به پایان بردم، طرف ناچار قضیه بودم. همیشه زخمی شده‌ام از کلاس اول که سحر و الناز را گم کردم تا همین امروز که تو را گم کرده‌ام. لا به لای شلوغی‌های زندگی، دلم به گاه به گاه حرف زدن با تو خوش بود. گور بابای دوست داشتن، رفاقت را عشق است. گور بابای دنیا، همین حال خوبی که ساخته‌ایم را در یاب. گور بابای همۀ سختی‌های زندگی اگر آدم یک رفیق مثل تو داشته باشد که بتواند .....

با همه جور آدمی رفاقت کرده‌ام.  آدم‌های نچسب، مغرور، تباه، باطل
آدم‌هایی که کنارشان خوش می‌گذشت. اما تو جور دیگری وصله شده بودی به من. 

من حسود بودم و هستم. حسود همۀ آدم‌هایی که بودن‌شان ارزش دارد، آدم‌هایی که نبودن‌شان شکست بزرگی است. دلتنگی قوت غالب شب‌ها و روزهایم شده است و نمی‌توانم تظاهر کنم که حالم خوب است.

نمی‌توانم بگویم که چقدر دلتنگم و نمی‌توانم به این فکر کنم که چقدر ساده می‌شود نبود!

می‌توانم بگویم من بزرگ‌ترین ترس‌هایم را زندگی کرده‌ام و می‌دانم که بعد از این هم از هر چه بترسم سرم خواهد آمد. تو آخرین ترس بزرگ من بودی. 

  • نسرین

هوالمحبوب


پیشش غر میزنم که چرا پسرها عاطفه ندارند. می‌خندد می‌گوید برای آنها مسئله جور دیگری پیش می‌رود. ساختارمان باهم متفاوت است. توی کتم نمی‌رود. می‌گویم نه این متفاوت بودن ساختار نیست که اذیت می‌کند، این بی‌خیالی ذاتی‌شان است. انگار زخم‌ها بر پیکر ما کاری‌ترند. بعد می‌رسیم به عمیق بودن حس‌ها. به اینکه تو حق داری رابطه‌ای داشته باشی که توی آن اقناع شوی. محبتی را که شایسته‌اش هستی دریافت کنی. چرا فکر می‌کنی مجبوری با آدمی بسازی که حاضر نیست برای حل مشکل رابطه وقت صرف کند؟ جوابش را نمی‌دانم. به مغزم فشار می‌آورم. می‌گردم تا یک دلیل تنها یک دلیل برایش بیاورم و بگویم به این خاطر. 
مطلقا دستم خالی است. وقتی هر دو طرف یک رابطه خود را محق می‌دانند کار گره می‌خورد. وقتی یک طرف ماجرا سکوت کردن را به حل کردن ترجیح می‌دهد فاتحۀ طرف مقابل خوانده است. می‌گویم که همۀ این چیزهایی که توی سرم بزرگ شده‌اند را نوشته‌ام. تمام علامت سوال‌ها را، چالش‌ها. می‌گوید وقتی رسیدی خانه پاره کن و بریز دور.
می‌گویم من اصلا نفهمیدم چطور از نقطۀ آ رسیدیم به نقطۀ ب.
گفته بود شانست را امتحان کن. شاید بشود وصله پینه‌اش کرد. خندیده بودم و گفته بودم سخت است ولی به امتحانش می‌ارزد. آن لحظه دلم قرص بود که اتفاق خوبی در راه است. گفته بودم که آنقدر می‌شناسمش که با اطمینان بگویم حالم بدتر نمی‌شود. ولی شب که اشک‌هایم را پس می‌زدم باورم شده بود که اولین بار درباره‌اش اشتباه کرده‌ام.
آن شب آخرین باری بود که گریه کردم. بعدش سراسر لبخند بود. انگار که رسالتت را به سرانجام رسانده باشی و قلبت آرام گرفته باشد. آن شب بار دیگر به خودم گفتم دمت گرم. راستش را بخواهی دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کنم که کاش جور دیگری پیش رفته بودم. دارم به جملۀ الف فکر می‌کنم که دیروز توی گوشم خواند: تو ارزشش را داری که به خاطرت بجنگند. دورۀ به آب و آتش زدن تمام شده است. دوره دورۀ صلح است. اگر هم کسی به جای جنگیدن سپر انداخت و تسلیم شد اوست که باخته.

  • نسرین

هوالمحبوب


این روزها زیاد فکر می‌کنم، توی مسیر خانه تا مدرسه، در میان خیل ماشین‌ها و اتوبوس‌ها و کامیون‌ها، وسط بهت راننده‌هایی که گیج و سردرگم پی مسافرند، میان دست‌های یخ زده‌ای که از جیب پالتوها بیرون خزیده تا هوایی تازه کند، وسط گنگی آهنگ‌های مهستی، توی هر پیچ جاده، جایی که شهرم به شهرهای دیگر گره می‌خورد.
راستش را بخواهی بیشتر فکرهایم هول تو می‌چرخند. هول بودنت که بی‌کران است و وسیع است و قلبم را جا‌کن می‌کند.
لحظه‌ها پرشتاب می‌گذرند، روزها بی‌امان می‌گذرند و من انگار هر روز از تو دورتر می‌شوم. از تو و میل شدید خواستنت. از تو و میل شدید در آغوش کشیدنت، از تو و میل شدید هم قدم شدن و شانه به شانه شهر را قدم زدن.
دارم دور می‌شوم و این چیزی است که به وضوح شاهدش هستم. دارم دور می‌شوم و قلبم هر لحظه مچاله می‌شود از پذیرش این حقیقت. دارم می‌پذیرم که چیزی با اصرار من محقق نمی‌شود، چیزی با خواستن من محقق نمی‌شود.

می‌دانی؟ خواستن تو تنها چیزی بود که در زندگی‌ام باورش کرده بودم. تنها چیزی که انتخابش از صفر تا صد با خودم بود، در تو هیچ ردی از غیر نبود. من تو را ساخته بودم که دوست داشته باشم و پدیدارت کنم. دوست داشتم که یک روز رویای بزرگم شکل بگیرد و این خط‌خطی‌های سالیان را نشانت بدهم و بگویم ببین، ببین از کی منتظرت بودم؟
حالا که دارم خط می‌زنم روی همۀ باورهایم، حس می‌کنم آن عشقی که در درونم تنوره می‌کشید دارد خاموش می‌شود و این یعنی تو هرگز نخواهی آمد.
تو از اول هم نبودی و بعد از این هم محال است که پیدایت شود.
تو آخرین آرمان من بودی، تو آخرین سنگر من بودی، تو آخرین نوری بودی که قلبم را روشن می‌کرد و من بدون تو آدم بی‌رویایی خواهم بود که روی زمین زندگی می‌کند. راستش از خیال بافتن خسته شده‌ام. از خیال لحظه‌ای که می‌بینمت، از خیال لحظه‌ای که با هم سپری می‌کنیم، از خیال کوه رفتن با تو، عکاسی با تو.
خسته‌ام و تو کاری نمی‌کنی، مثل همیشه راهت را می‌کشی و می‌روی. همینقدر واقعی.
می‌روم تا کمی زندگی کنم بدون خاطره‌ات که گلویم را بفشارد.


  • نسرین

هوالمحبوب

نشسته‌ام مقابل روانکاوم و او دارد زیر و رویم رو بیرون می‌کشد. سوالاتی می‌پرسد که یکهو خودم را عریان می‌‌یابم در مقابلش. یکهو نقب می‌زد به یک جای خیلی دور و من نسرین کوچکِ غمگینی را می‌بینم که رها شده است. 

می‌پرسد چرا دوستش داری؟ فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، بسیار فکر می‌کنم. جملاتی را ردیف می‌کنم که می‌دانم هیچ کدام دلیل واقعی نیستند.

خاطره‌ای برایش تعریف می‌‌کنم. تکیه می‌دهد به صندلی و گوش‌هایش تیز می‌شود.

از چهار سال پیش برایش تعریف می‌کنم، تمام آن عظمتی را که هرگز به احدی نگفته بودم، برایش مجسم می‌کنم. می‌گویم که از چهار سال قبل، چنین چیزی را دیده بودم، دیده بودم که یک روز بدجوری گره می‌خورم به او و کنده شدن برایم سخت خواهد بود.

این ویژگی‌های دم دستی قانعش نمی‌کند. و من بالاخره سکوت را می‌شکنم و چیزی را که سعی داشتم پنهانش کنم، بالاخره بروز می‌دهم.

تمام تحلیلی که ارائه می‌دهد را می‌شنوم و می‌پذیرم. می‌گویم راستش تحلیل خودم هم همین است. می‌خندد. می‌پرسد پس چرا ادامه دادی؟ 

می‌گویم دوستش داشتم  بسیار دوستش داشتم و فکر می‌کردم دوستم دارد.

می‌گوید داشت. ولی نه اندازه تو. 

ساعت پنج شده و روانکاوم به ساعتش نگاه می‌کند. زمان رفتن است. آدم‌ها برای شنیدن دردهای هم، مجالی ندارند، دکتر هم اگر پول ویزیتش را ندهم مرا نمی‌شنود.

من ولی تمام خودم را در طول آن یک ساعت می‌شنوم. آن چیزی را که داشتم پنهانش می‌کردم بالاخره بروز داده‌ام. سبک‌ترم، رهاترم. انتخاب کرده‌ام که نباشم تا عزت‌نفسم خدشه‌دار نشود. 

از مرحله خشم و پرخاش رسیده‌ام به پذیرش. خودم را بغل می‌کنم و تمام گلگشت را با او پباده گز می‌کنم. توی گوشش زمزمه می‌کنم: تو بی‌نظیری دختر. 

قدم به قدم راه می‌روم و توی سرم فایل‌های مربوط به او را یکی‌یکی پاک می‌کنم. پوشه‌هایی که برای ذخیره کردن‌شان انرژی زیادی صرف کرده بودم.

سطل زباله را که نگاه می‌کنم خاطرات تلمبار شده‌ای را می‌بینم که قصد دارند هر طور شده بازبابی شوند. در سطل را می‌گذارم و می‌فرستمش لای ماشین آشغالی.

کتاب‌ها دهن‌کجی می‌کنند، فعلا گذاشته‌ام برای خودشان نفس بکشند تا شاید وقتی دیگر مرتب‌شان کنم. 


  • نسرین