زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۹۱ مطلب با موضوع «روزمرگی ها» ثبت شده است

هوالمحبوب


به گوشی طفلکی‌ام چند روزیست که التماس می‌کنم خراب نشود. باتری‌اش را شهریور پارسال تعویض کردم و حالا چند روزیست دوباره در حال باد کردن است. التماسش می‌کنم، قربان صدقه‌اش می‌روم. اگر آموزش مجازی باشد، عصای دستم است و اگر خراب شود نمی‌دانم چه گلی باید به سر بگیرم. سیستم خانه سیزده سال است که دارد کار می‌کند، از خواهر بزرگتر به من رسیده و مانیتورش را چند سال قبل به باد دادم و حالا با مانیتور برادرم امورات می‌گذرانم. هر وقت به پت پت می‌افتد قربان صدقه‌اش می‌روم! مودم وای‌فای خانه را از دامادمان دارم و تا این لحظه که قریب دو سال می‌گذرد، پولی بابتش نگرفته. چند روز پیش که چراغ‌هایش یک در میان روشن می‌شد، مشغول التماس کردن به او بودم که جان هر که دوست دارد، دست از خراب شدن بردارد. این روال را دربارۀ اعضای بدنم هم دارم. دندان‌هایم، که یکی در میان درد می‌گیرند، موهایم که زود به زود چرب می‌شوند، صورتم که جوش می‌زند، چشم‌هایم که درد می‌گیرند! 
آخرین حقوق ثابتم را 25 اردبهشت گرفته‌ام. بعدی را اگر قسمت شود و از کرونا نمیرم، قرار است آخر آذر بگیرم! این وسط البته بیکار ننشسته‌ام و چشمم به جیب کسی نبوده. با محتوا نویسی امورات می‌گذرانم. 
می‌دانید، روزگار سختی است. جوانیم و خواسته‌هایمان زیاد است، زندگی از وقتی یادم می‌آید برایمان سخت بوده و هرگز جوری نگذشته که خیال‌مان حداقل از چند ماه آینده راحت باشد. ما همیشه گنجشک روزی بوده‌ایم. نه سفرهای لاکچری رفته‌ایم، نه لباس‌های مارکدار پوشیده‌ایم، نه تجهیزات و لوازم‌مان فلان برند مطرح بوده، نه هر روزمان را در رستوران و کافه‌های بالاشهر سر کرده‌ایم. از وقتی یادم می‌آید قانع بودم. قانع به کمترین میزان از چیزی که باید. دانشجو که بودم کرایۀ قطار رفت و برگشت به دانشگاه 200 تومان بود و من روزی 500 تومان پول تو جیبی داشتم. تا وقتی لیسانس بگیرم یادم نمی‌آید با دوستانم بیرون رفته باشم رستوران یا کافه‌. ندار نبودیم ولی به شدت قانع بارمان آورده بودند. آنقدر که قدر تک‌تک داشته‌هایمان را به غایت می‌دانستیم.
از همان اول، پول خواستن برایم مصیبت بود. دلم می‌خواست بمیرم ولی درخواستم را مطرح نکنم. از همان بچگی دنبال راهی بودم که پول در بیاورم. از بسته‌بندی کردن گاز استریل توی خانه تا قرآن خواندن برای اموات عمه‌هایم گرفته تا معرفی کتاب نوشتن برای سازمان فرهنگی هنری شهرداری و ....
حالا که بزرگ شده‌ام و به سنی رسیده‌ام که باید تکلیف زندگی‌ام روشن باشد، بلاتکلیف‌تر از همیشه‌ام. مستقل شدن را دوست دارم ولی وقتی به هزینه‌های سرسام‌آورش فکر می‌کنم قیدش را می‌زنم. دلم می‌خواهد گوشی‌ جدیدی بخرم و وقتی قیمت‌ها را بالا و پایین می‌کنم متوجه می‌شوم که حداقل چند ماه باید برایش صبر کنم. برای سفر رفتن، تفریح کردن، برای هر قدمی که باید بردارم، پول لازم است و این روزها همه چیز به طرز عجیبی گران است. گران و غیر قابل باور!

دیروز وقتی داشتم موارد سالاد ماکارونی را می‌خریدم، یک بسته قارچ از یخچال فروشگاه برداشتم و توی سبد گذاشتم، امروز که داشتم قارچ‌ها را می‌شستم به این فکر می‌کردم که چرا هشت تا قارچ باید بشود 18500؟

چرا قارچ کیلویی پنچاه تومان است و هویج کیلویی سی تومان؟ ما در کدام زمان و مکان داریم زندگی می‌کنیم که راه رسیدن به حداقل‌های یک زندگی هر روز بیش از قبل، سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌شود؟

  • نسرین

هوالمحبوب


نمی‌دانم خواندن پیام افسانه مسببش بود یا چه که از صبح یادت افتاده‌ام و هی به خودم می‌پیچم و اشک‌ها را بدرقه می‌کنم و بغضم را فرو می‌دهم. یادت از کی اینقدر گریه‌آور شد؟ از هشت فروردین 91؟ یا قبل‌تر از اسفند نحس 90 که دیدارمان افتاد به قیامت؟ یادم به آخرین روزهایت که می‌افتد بغض امانم را می‌برد. از اشک و آه و حسرت چیزی فراتر بود. ما بخشی از خودمان را توی بلوک 5 خاک کردیم. همراه تو. چیزی از زندگی همۀ ما کم شد و تو همۀ شادی‌های زندگی را یکجا با خودت بردی. چقدر دلم برات تنگ است. چقدر دلم می‌خواهد باز هم سوار ماشین محمد شویم و سر هر پیچ آوار شویم روی هم. چقدر دلم شهربازی رفتن و بستنی قیفی خوردن می‌خواهد. باورت می‌شود از آخرین باری که عکست را دیده‌ام سال‌ها می‌گذرد؟ مامان همۀ عکس‌هایت را جمع کرده و نمی‌گذارد جلوی چشم‌مان باشد. من رفیق بی‌معرفتی بودم. ولی تو بدترین کار را با ما کردی. قرار نبود پیام آخرت را عملی کنی و واقعا برایم بمیری. یادت هست؟ ترانۀ قمیشی تازه منتشر شده بود و تو برایم نوشته بودی: «من فقط عاشق اینم، اونقدر زنده بمونم، تا به جای تو بمیرم.» یاد گلدان لاله‌ای افتادم که توی آن اسفند شوم برایت آورده بودم. چشم‌هایت درخشیده بود و گفته بودی خیلی قشنگه، بذاریدش جایی که تو چشم باشه. از بیمارستان که برگردم جای همیشگی‌اش رو تعیین می‌کنم. گفته بودی پرده‌ها برای عید بشوریم، مبل‌ها را جا به جا کنیم، قرار بود برگردی و عید 91 تحویل شود. قرار نبود عید زهرمارمان شود و دیدار بماند به قیامت. تو که تجسم عینی زندگی بودی برای همه، تو که روح زندگی بودی، خود زندگی بودی. چطور یکباره اینهمه تهی شدی از زندگی؟ مرگ برای تو شوخی بود ولی برای ما کابوسی که تعبیر شد. یاد تک‌تک عروسی‌هایی که با هم مجلس گرم‌کنش بودیم به خیر. رقصیدنت، خنده‌هایت که چهار ستون خانه را می‌لرزاند، مسخره‌بازی‌هایت بعد هر مراسم... چطور توانستی بمیری وقتی زندگی از همه جایت شره می‌کرد؟
کاش بودی که نون جان را دوباره به زندگی گره بزنی. کاش بودی که دوباره دلیلی برای شادی کردن پیدا کنم. کاش بودی که رقصیدن می‌شد معنای زندگی‌ام. دارم به پهنای صورت اشک می‌ریزم و کلمه‌ها از زیر دستم در می‌روند. من عجیب دلم برایت تنگ است. کاش بودی و سر زده در میزدی و صدایت زنده‌مان می‌کرد. ما از وقتی رفته‌ای شادی‌های کمی داشته‌ایم. باور کن. بیست و چهار سال و اندی زندگی کردی و همه را عاشق خودت ساختی.
دلم برای خاله‌بازی‌هایمان در کنج حیاط ابا تنگ شده. دلم برای وکیل‌بازی‌هایمان و رویایی که دود شد تنگ شده، دلم برای صورت قشنگت، برای پوست سبزۀ نمکی‌ات، برای چشم‌های میشی‌ات، برای موهایت، برای انگشت‌های کشیده‌ات تنگ شده. من نه سال و پنج ماه است که دلتنگم. 

  • نسرین

هوالمحبوب


از سال 94 که توی این وبلاگ دارم می‌نویسم، هنوز دنبال‌کننده‌هام به سیصد نفر نرسیدن! هر وقت هم که از اضافه شدن کسی خوشحال شدن و ذوق کردم که یه قدم دیگه به سیصد نزدیک شدم، چند نفر قطع دنبال زدن و برگشتم به همون عدد سابق. راستش قصد نوشتن توی وبلاگ رو نداشتم. بی‌حوصله‌تر از اونی‌ام که ذهنم رو منسجم کنم برای نوشتن دربارۀ یه موضوع واحد. اما صبح که پنل رو باز کردم دیدم رسیدیم به 294 نفر! می‌دونم که بعد از این پست قطعا چند نفر قطع دنبال می‌کنند ولی خب حس اینکه بعد شش سال و اندی داریم به سیصد نزدیک می‌شیم هنوزم می‌تونه خوشحالم کنه، اما نه اندازۀ قبل. نه اندازۀ وقتی که ذوق خونده شدن داشتم و فکر می‌کردم این میزان مخاطب برام کمه، این تعداد کامنت راضی کننده نیست!
الان دیگه به خونده شدن فکر نمی‌کنم راستش. مثل قبل وسواس انتخاب موضوع هم ندارم. دنبال پست‌های خفن و پرطمطراق هم نیستم. فهمیدم که هیچی قرار نیست درست بشه، خوب بشه و منو خوشحال کنه. اما همیشۀ تاریخ یه سوال توی سرم دو دو می‌زنه و نمی‌تونم بی‌خیالش بشم! اینکه چرا هیچ وقت به سیصد نفر نرسید این وبلاگ!
توی روزگاری که دیگه کسی کمتر سراغ وبلاگش میاد، حتی دوستای صمیمی‌ام دیگه وبلاگمو نمیخونن، خیلی از خفن‌هایی که به عشق خوندن مطالب‌شون پنل رو باز می‌کردم، دیگه نیستن و حتی کامنت‌هاشونم جواب نمی‌دن، پرسیدن این سوال احمقانه است ولی خب هیچ وقت جوابی براش نداشتم.
دیشب که حسابی دمق و بی‌حوصله و در مرز داریخماخ بودم، اومدم پی یه ستاره روشن. ستارۀ خورشید رو که دیدم خوشحال شدم. دویدم برم باهاش حرف بزنم که دیدم پستش فوتبالیه و ابراز خوشحالی از برگشتن رونالدو به منچستر. خب حرفم در نطفه خفه شد و برگشتم تو رختخواب.
بی‌نهایت دلم برای نوشته‌های لافکادیو، غمی، گلاویژ، آسوکا، لنی، هالی، صبا، حنانه و خیلی‌های دیگه تنگ شده. برای روزهای درخشان وبلاگ‌نویسی.



+بعدانوشت: نگفتم؟ حالا شدیم 293 تا!

  • نسرین

هوالمحبوب


به نظرم یکی از مهمترین مسائل توی رابطه اینه که از جایگاهت مطمئن باشی! بدونی که اگر هزار نفر هم دور و بر اون آدم باشن، باز هم به تو تعلق داره. بدونی که آدم‌های دیگه همه سیاهی لشکرن و تو در مرکز توجهی. این آدم‌ها لزوما رقیب عشقی نیستند. گاهی در لباس دوست، گاهی در لباس خانواده و گاهی در لباس دلمشغولی‌های دیگه، ظاهر می‌شن و اگر تو از جایگاهت مطمئن نباشی، تنت رو می‌لرزونن.
تعلق خاطر داشتن، حس اطمینان، اعتماد بسیار ارزشمندند. اینکه بتونیم به کسی که دوست‌مون داره، این حس رو منتقل کنیم که کافی، مهم و ارزشمنده، قطعا نوری در دلش روشن کردیم. این نور تضمین دوام رابطه است. 
آدم‌هایی که توی این چند سال باهاشون در ارتباط بودم، هیچ وقت بهم این حس رو ندادن که از جایگاهم مطمئن باشم. من همیشه با حس تلخ از دست دادن، در نبرد بودم. چه وقتی تکلیف رابطه روشن بود و چه وقتی که روشن نبود! 
البته تعداد آدم‌هایی که من باهاشون در ارتباط بودم به تعداد انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسه، ولی باز هم اون حس حرمان و یاس حاصل ازش، تونسته قلبم رو مچاله کنه. 
حسادت خاصیت عشقه و هیچ کس نمی‌تونه بدون حس اطمینان توی یک رابطه عاشقانه دوام بیاره. اینکه کسی بهمون حس اطمینان نده، ضعف اون آدمه ولی اینکه ما تو چنین رابطه‌ای همچنان بمونیم ضعف ما! 
دلایل زیادی وجود داره که آدم‌ها رو به هم سنجاق کنه و من حس می‌کنم گاهی حماقت و خوش خیالی از بین همۀ اون دلایل بیشتر خودش رو نشون می‌ده. ما در رابطه‌های معیوب اغلب در حال گول زدن خودمونیم. با خوش خیالی، با زود باوری، با امید واهی تلاش می‌کنیم چهرۀ رنجور و نزار رابطه رو جلا بدیم و ثابت کنیم که ما حال‌مون خوبه. ما همدیگه رو دوست داریم. اما وقتایی که شب سایه می‌ندازه روی شهر، وقتی توی تاریکی به چم و خم رابطه فکر می‌کنیم، وقتی اولین قطرۀ اشک می‌لغزه روی گونه، می‌فهمیم که داریم نقش بازی می‌کنیم!
ما به دنیا نیومدیم که به آدم‌ها فرصت بدیم که رنج‌مون بدن، ما کارهای مهمتری در این دنیا داریم. ما به دنیا نیومدیم که با آدم‌های اشتباهی وقت‌مون رو تلف کنیم. به دنیا نیومدیم که آزمون و خطا کنیم، تا بلکه شد! 
این دنیا پر از آدم‌های خراب، لاشی، فرصت طلب، عوضی و کلاشه. ممکنه حداقل با یکی از اینا در طول زندگی مواجه بشیم. ممکنه یک بار با کسی وارد رابطه بشیم که رابطه رو بیمارگونه پیش ببره. این جور وقت‌هاست که باید از خودمون بپرسیم، آیا ارزش من اینه که همیشه منتظر مهرورزی این آدم باشم؟ آیا من همیشه باید کسی باشم که پیش قدم و پیش قراول این رابطه است؟ تن آدم زخمی می‌شه وقتی بخواد تنهایی بار یک رابطه رو به دوش بکشه. 
وقتی چیزی توی رابطه اذیت‌مون کرد، باید جلوش وایسیم، وقتی چیزی مطلوب‌مون نیست باید جلوش وایسیم، وقتی چیزی داره بهمون تحمیل می‌شه باید جلوش وایسیم.  حفظ سنگر ارزش‌ها خیلی مهمه. هیچ کس اونقدر عزیز نیست که به خاطرش ارزش‌های زندگیت رو رها کنی. هیچ کس حق نداره تو رو جوری که دلش خواست عوض کنه. 
کاش وقتی شب‌ها لحاف رو می‌کشیم روی سرمون و هق‌هق‌مون توی سکوت اتاق جاری می‌شه، کسی باشه که بهمون هشدار بده، راهی که داری می‌ری غلطه. 
رابطه‌ای که بهت حس ارزشمند بودن نده، رها کن. آدمی که برات قدم از قدم برنمی‌داره رها کن، آدمی که بارها خودش رو بهت ثابت کرده، قرار نیست تغییر کنه، امید واهی رو رها کن. تنهایی خیلی ارزشمندتر از بودن در رابطه‌ای هست که مدام سرکوب بشی، از حسادت لبریز بشی و نتونی دم بزنی. 
رها کن بره رئیس، رها کن بره و تنهایی‌هات رو پر کن از چیزهای حال خوب کن! یک تنهایی با کیفیت، از یک رابطۀ سمی، خیلی خیلی بهتره. 
عشق یعنی حالت خوب باشه، از خودت بپرس که آیا حال من خوبه؟ آیا اونقدر که شایستۀ منه مهر و توجه دریافت می‌کنم؟ آیا همه چیز به مساوات در جریانه؟ زندگی اونقدر فرصت بهمون نمی‌ده که بتونیم همۀ اشتباهات رو جبران کنیم، ولی می‌تونیم جلوی تکرارش رو بگیریم.
ما لیاقت داشتن یک حال خوب رو داریم، چه در تنهایی چه در رابطه. 


  • نسرین

هوالمحبوب


احساس می‌کنم نوشتن این چیزها، هم لازم است هم ضروری و هم شاید به کار کسی بیاید. دیروز در مرز فروپاشی روحی و جسمی بودم. ساعت هنوز یازده نشده بود که حس کردم قلبم دارد جاکن می‌شود. سینه‌ام تحمل ضربان‌های پی در پی‌‌اش را نداشت. مغزم شبیه نوار مغزی که توی فیلم‌ها دیده‌ایم، تبدیل شده بود به یک خط صاف و من واقعا داشتم قالب تهی می‌کردم. 
توی گروه نوشتم که لطفا یک نفر به دادم برسد. بچه‌ها به دادم رسیدند. حرف زدم. یکریز و پی‌ در‌ پی گفتم و نوشتم. وقتی قصه تمام و کمال گفته شد، وقتی دیدم که دورم شلوغ است و جهان هنوز به پایان نرسیده، قلب و مغزم دوباره به روال عادی‌شان برگشتند.
دیدن آن صحنه غریب بود، هولناک بود، به حملۀ یک لشکر به یک آدم بی‌سلاح می‌مانست. داشت شبیه چاهی تاریک مرا می‌بلعید و من از پشت پرچم اشک‌ها جهان را تمام شده می‌دیدم.
تا ساعت دوازده که کمی خودم را یافتم، پیامکی به روانکاوم زدم که در اسرع وقت می‌خواهم حرف بزنیم. بعد قرار بود برویم بیمارستان برای رادیولوژی. چه بگویم از آن چند ساعتی که با مامان راهروهای بیمارستان و حیاط را گز کردیم تا نوبت‌مان شود؟ عقب راندن لشکر اشک وقتی کنار مادرتان هستید، دشوارترین کار جهان است. من باید شجاع، قوی و خوب به نظر می‌رسیدم.
روانکاوم تا شب که برسم خانه دو تا ویس فرستاده بود، چون بدجور نگرانش کرده بودم. شب را دوباره خزیدم در گروه و به گفتن و شنیدم گذراندم. حس می‌کردم شومی صحنۀ صبح دارد پر می‌کشد و می‌رود. تا قبل از خواب دوباره گریۀ مفصلی کردم. 
امروز که با روانکاوم حرف می‌زدم، چیزهای غریبی را از خودم کشف کردم. جلسات ما اینطور پیش می‌رود که من بیشتر از او خودم را کشف می‌کنم، خودم را افشا میکنم. اما گاه تلنگرهایش مرا وادار می‌کند که سکوت کنم و عمیق شوم در جملاتش.
امروز به من گفت تو معشوق بودن را بلد نیستی نسرین! همینقدر روشن و واضح. گفت در اغلب رابطه‌هایی که برایم نقلش را گفتی، تو یک خواهر مهربان و گاه حتی یک مادر دلسوز بودی نه یک معشوق! اینکه مدام نگران کسی باشی، در پی گشودن گره کارش باشی، تلاش کنی خوشحالش کنی، توجهش را جلب کنی، روحت را فرسوده کرده. مردها توی رابطه به خواهر مهربان نیاز ندارند. آنها زنی را می‌خواهند که جذاب و لوند باشد. تو قرار نیست همیشه پیگیر احوال طرف مقابل باشی، قرار نیست مدام با چنگ و دندان یک رابطه را حفظ کنی تا بلکه یک روزی، طرف مقابل هم حواسش را پی تو بدواند. 
فرق تو با زنی که آغوش می‌گشاید در همین است. او بلد است جذاب و لوند باشد و تو بلد نیستی. تو آدم‌ها را توی مهربانی‌ات غرق می‌کنی و تهش می‌گویند وای نسرین چه دختر خوبی است و بعد؟ راهشان را می‌کشند و میروند سراغ همان‌هایی که بغل کردن را بهتر از تو بلدند!
«البته که بحث ما دربارۀ گروه محدودی بود و شامل همۀ آدم‌ها نمی‌شود. البته که همۀ مردها چنین نیستند و همۀ زن‌ها هم. »
بحث من دربارۀ خود واژۀ معشوق بودن است. زن باشی و معشوق بودن را بلد نباشی خیلی دردناک است! من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها از اینکه بهشان توجه کنی خوششان می‌آید. از اینکه ببینند تو چقدر برایشان وقت می‌گذاری راضی‌اند. از اینکه حواست بهشان باشد، از اینکه خوشحالی و غمشان برایت مهم باشد و هزار و یک چیز دیگر راضی‌اند. می‌دانم که مرزی وجود دارد. می‌دانم که افراط و تفریط هیچ کدام خوب نیست. ولی محض رضای خدا چه کسی به ما زن‌ها یاد داده که چطور معشوقی باشیم؟ شاید بگویید فطرت زن‌ها همین است و همۀ زن‌ها باید این را بلد باشند. ولی خب من نمونۀ نقض این نظریه‌ام! زن‌های بسیاری را هم می‌شناسم که مثل منند. نجیب بودن، مهربان و قانع بودن، تنها چیزهایی است که به ما آموخته‌اند. 
گاه‌های بسیاری بوده که از این غم لبریز شده‌ام، بغض کرده‌ام ولی دستم به جایی نرسیده. روانکاوم می‌گویند این چند تجربه اصلا نباید عجیب و حتی دردناک باشند. اما من هنوز هم فکر می‌کنم باید یک نفر اینها را به من می‌گفت. یک نفر چم و خم زن بودن را باید به من یاد می‌داد. من فکر می‌کردم زندگی این است که درس بخوانی، درس بخوانی، دانشگاه بروی، بیشتر درس بخوانی، بعد که دیگر شور درس خواندن درآمد، کاری دست و پا کنی و ته‌تهش ازدواج کنی.
هیچ کس به من نگفته بود که وقتی از کسی خوشت آمد چه کار باید بکنی! کسی یادم نداده بود که چطور معشوقی باشم که ته رابطه آنی که ترک می‌شود من نباشم.
حتی نمی‌دانستم ممکن است کسی قدم به قدم به آدم نزدیک شود، لحن صمیمانه‌اش را بپاشد توی رابطه، بغلت کند، توی مهربانی‌اش غرقت کند و بعد یکهو دلش را بزنی، بعد یکهو که میل کنجکاوی‌اش ارضا شد، از توی آغوشش پرتت کند وسط جاده و برود. برود و دیگر حتی اسمت را هم بر زبان نیاورد!
می‌دانید، من تازه فهمیده‌ام روابط چقدر پیچیده‌اند. یعنی اینطور نیست که تو کسی رو دوست داشته باشی و خیلی راحت همه چیز جفت و جور شود:) 
اما خب برای فهمیدن و یاد گرفتن هرگز دیر نیست. من بالاخره یک روز یاد می‌گیرم چطور می‌توان معشوق بود نه خواهر مهربان!


+اولش می‌خواستم پست را رمزدار منتشر کنم، بعد منصرف شدم. شجاع بودن بخشی از پروسۀ بزرگ شدن است دیگر.

  • نسرین

هوالمحبوب


(گاهی یه سری پست رو که می‌نویسم، صرفا تخلیه روانیه. لزومی نداره حتما شما خودتون رو موظف به کامنت دادن بکنید. اینو گفتم که معذب نباشید.)


می‌دونی، حس می‌کنم گاهی یه سری لطف‌ها که بی‌منت و چشم‌داشت در حق کسی انجام می‌دیم، به مرور تبدیل به بار اضافه رو شونه‌های طرف مقابل می‌شه. یه جایی لطف می‌کنی چون طرف رو دوست داری، ولی خب اون آدمه ممکنه اندازۀ دوست داشتنش با تو متفاوت باشه! این نه تقصیر توئه، نه تقصیر اون آدمه. تو از حست حرف نمیزنی، طرفم چون اندازۀ دوست داشتنش با تو مشخصه، نمی‌تونه همچین حدسی درباره‌ات بزنه. وقتی تو براش دوست معمولی هستی و اون برای تو یه دوست ویژه، لطف‌های تو گاهی نادیده گرفته می‌شن و گاهی هم طرف مقابل به زور به خودش یادآوری می‌کنه که بیاد جبران کنه برات، چرا؟ چون حس می‌کنه زیر دین توئه. برای همین، کارهاش نه به دلت می‌شینه، نه کافیه و نه راضی کننده!
تو دنبال یه توجه خاص و ویژه‌ای چون خودت همیشه خاص و ویژه نگاهش کردی! ولی خب اون آدم چنین نگاهی نداشته و بلدم نیست و نیازی هم به این نگاه نداره راستش!
دوست داشتن بلد شدن می‌خواد، ولی هر آدمی هر چقدر هم از مرحله پرت باشه، یه جایی که دلش گیر کنه، چم و خم کار رو یاد می‌گیره. این تویی که نباید احترام رو با محبت اشتباه بگیری. این تویی که نباید جایگاه معمولی خودت رو با جایگاه ویژه اشتباه بگیری و توقعات بی‌در و پیکرت رو روانۀ اون آدم کنی.
بیا صادقانه بشینیم رو به روی هم و با هم صحبت کنیم. تو وقتی خودت هم تکلیفت با خودت روشن نیست، چطور توقع داری اون آدمه متوجه بشه تو حست چیه؟ تو همیشه آدم تاثیرگذاری براش بودی و مورد احترام، ولی خب هیچ وقت نشده از دوست داشتن تو فاز دیگری باهاش حرف بزنی!
یه چیزی هم که به ذهنم می‌رسه بهت بگم اینه که صرفا داری برای خودت گنده‌اش می‌کنی یا واقعا همینقدر گنده است؟ من حس می‌کنم دومی باشه. چون از خیلی جهاتی که خودت می‌دونی و بهش آگاهی لقمۀ دهن همدیگه نیستید. 
یه چیزی رو هم درگوشی بهت بگم: جات خالی نیست پیشش معمولا. بیا واقعیت رو قبول کنیم. وقتایی که خوشی می‌زنه زیر دلش، شده دنبالت بگرده؟ نشده دیگه. خب این یعنی براش اولویت نیستی عزیزدلم. این کش دادن ماجرا هم بدتر فرسوده‌ات می‌کنه. 
تو خیلی برام عزیزی، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی. برای همین نمی‌خوام رابطه‌های نافرجام فرسوده‌ات کنن. پس خواهش می‌کنم دست از توهماتت برداری.
اون پیام رو بارها و بارها زیر و رو کردم. چیزی که بیشتر از بقیه حس‌ها ازش در میاد، حس استیصاله. حس استیصال از اینکه دوباره گند زدم و الان مجبورم جبرانش کنم چون، اون همیشه برام سنگ تموم گذاشته. یه چیزی رو هم بگما، همیشه بخشیدن و گذشت کردن هم خوب نیست! گاهی آدم‌ها رو بدعادت می‌کنی. که هر بار هم اشتباه کنن، راه برگشت براشون بازه.
نکتۀ پایانی اینکه حتی صمیمی هم نیست باهات! شاید بدت بیاد از این تحلیل ولی رفتارش رو با چند نفر دیگه ببینی، متوجه این قضیه می‌شی که همیشه یه حریمی هست. یه فاصله‌ای هست. از کسی که می‌‌دونه و می‌تونه ولی انجام نمی‌ده باید دوری گزید!

تامام


  • نسرین

هوالمحبوب



حسم چیزی نیست که بتوانم انکارش کنم یا بتوانم بهایش را بپردازم. گویی سرنوشت من آونگ بودن بین حس‌های متناقض و ناپایدار است. من همیشه باید عاشق چیزی یا کسی باشم که سرنوشت از پیش برایم نرسیدن و نداشتن‌اش را رقم زده!
وقتی تکلیفت با قضیه روشن است، راحت‌تر می‌پذیری و دردت کمتر است. این جور وقت‌ها دست به کمر می‌ایستی و عاشق کس دیگری شدنش را می‌بینی، برایش آرزوی خوشبختی می‌کنی و بعد...
بعد کوله‌ات را روی دوشت می‌اندازی، دستی به سر و روی شال‌ات می‌کشی و بند کفش‌هایت را محکم می‌کنی و می‌دوی. با سرعت هرچه تمام‌تر می‌دوی و دور می‌شوی. جوری که حتی سایه‌ای از تو روی سر زندگی‌اش نباشد. و بعد؟ بعد غمگینی، توی خودت مچاله می‌شوی و چند روزی غمباد می‌گیری ولی عاقبت دوباره بلند می‌شوی، دست‌هایت را روی زانوهایت می‌گذاری. لبخند می‌زنی و به زندگی برمی‌گردی.
عاشق آدم‌های قرضی شدن دردناک است بهار. من اما همیشه دوست داشته‌ام، یک بار شانسم را امتحان کنم. بگذار این بار من به جنگ سرنوشت بروم به جای اینکه بنشینم و روال عادی‌اش را نظاره کنم، بدون اینکه هیچ حرکتی توی این بازی دو سر باخت کرده باشم.
می‌دانم که تو هم راضی به باختنم نیستی. تو از آن دست آدم‌هایی که می‌شود تا ابد از دور دوست‌شان داشت. و نگران نبود که عوض شوند. تو درست شکل هشت سال پیشی. همانقدر قرص و قابل اعتماد.
می‌دانی؟ به زندگی‌ام که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم آدم‌ها حق دارند از من بگریزند. اما به خودم که نگاه می‌کنم به هیچ کدام‌شان حق نمی‌دهم. زندگی و من همیشه دو روی سکه بوده‌ایم.
کم آورده‌ام بهار. حس می‌کنم همین روزهاست که آتش افتاده به جانم، خاکسترم کند. چیزی در درونم در غلیان است که درست نمی‌فهممش. نمی‌دانم باید دل به دلش بدهم یا خفه‌اش کنم. تا می‌آیم خفه‌اش کنم، مختصات چیزی این بیرون تغییر می‌کند، امید در دلم جوانه می‌زند و تا می‌آیم دل به بندم به امید...
ناگهان همه چیز فرو می‌پاشد.
کاش آنقدر جرات داشتم که حداقل با خودم رو در رو شوم. می‌دانی؟ این روزها از مواجهه با خودم گریزانم. می‌ترسم حقیقتی را توی صورتم بالا بیاورد که تاب و توان و قوت زانوهایم را از من بگیرد. 
گاه با خودم می‌گویم بگذار چند صباحی طی شود. قطعا اتفاق بهتری رخ می‌دهد. زندگی روشن‌تر می‌شود. ولی کو آن پرنده‌ای که نوید آزادی را برایم بیاورد؟
  • نسرین

هوالمحبوب


هر وقت تو گروه فرهیختگان، فرشته و تسنیم از گرمای کلافه کنندۀ جنوب حرف می‌زدن، من گردن فراز می‌کردم و می‌گفتم تبریز هواش به قدری خوبه که من شبا با لحاف می‌خوابم. این قضیۀ با لحاف خوابیدن تا یک هفته قبل هم به قوت خودش باقی بود. شب‌ها به قدری هوا سرد می‌شد که پنجره‌ها رو هم می‌بستیم حتی!
هر وقت هم صحبت از کولر می‌شد من می‌گفتم توی تبریز کمتر کسی کولر داره. حداقل تو خاندان ما که خیلی کمن کسایی که کولر داشته باشن. البته که قطعی نیست و ممکنه آمار درستی هم نباشه حتی؛ ولی خب گرمای اینجا اونقدر کلافه‌کننده نیست که کولر جزو واجبات زندگی‌مون باشه. 
حالا یک هفته‌ای هست اونقدر هوای اینجا گرم شده که داریم تبخیر می‌شیم رسما. هر سال که به اینجای فصل گرما می‌رسیم بحث کولر خریدن تو خانواده دوباره گرم می‌شه و تا میاییم به میانه‌های مرداد برسیم دوباره در محاق می‌ره.
دیروز مامان گفت که حاج فلانی 35 میلیون داده برای خونه‌اش کولر خریده. سر ناهار بودیم و من حسابی از گرما کلافه بودم. برگشتم گفتم مامان لااقل کولر که نخریدیم بریم یه پنکه بخریم، این پنکۀ قدیمی صدای درشکه می‌ده و موقع درس خوندن اعصابم رو خرد می‌کنه!
نون جان گفت به نظرت یه دونه پنکه کافیه؟ 
منم گفتم خب می‌تونیم دو تا بخریم.
خونۀ ما مدلش اینجوریه که زیرزمین که سابقا محل استقرار برادرم بود و الان خالی از سکنه است، دماش ده باشه، طبقۀ وسط که خانواده سکنی گزیدن، دماش بیسته و طبقۀ بالا که من مستقرم سی! یعنی هر چه طبقات رو میای بالا، گرما فزونی می‌گیره. به همین دلیل من دارم وسط خرما‌پزون بوشهر درس می‌خونم و صدای تق تق و لرزش پنکۀ قدیمی که سرجهازی مامانم بوده گویا روی اعصابم اسکی می‌ره. مامان می‌گفت یادش بخیر این پنکه رو سه هزار تومن خریده بودیم. یه توشیبای سفید با پره‌های آبی که وجدانا هرجوری حساب می‌کنم عمرش رو کرده!
الان که قیمت پنکه‌ها رو دارم نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم باید به همین صدای درشکه قانع باشم و زیاده‌خواه نباشم!

  • نسرین

هوالمحبوب


توی خیابان تربیت تبریز، یک پاساژ هست به نام شیخ صفی. شیخ صفی همان جد پادشاهان سلسلۀ صفویه بود که حالا مقبره‌اش توی شهر اردبیل واقع شده است. القصه، پاساژ شیخ صفی تبریز، پاساژ عقد و عروسی است. یعنی کل پاساژ به فروش ملزومات عروسی اختصاص دارد. اعم از لباس عروس، لوازم آرایشی، سفرۀ عقد، آینه و شمعدان و قص علی هذا.
قبلا هر بار که با الی پایمان به این پاساژ کشیده می‌شد، برای خودمان لباس عروسی و نامزدی و حلقه و آینه و شمعدان انتخاب می‌کردیم. توی کارمان هم بسیار جدی و مصمم بودیم. یعنی به شدت سعی می‌کردیم همه چیز با هم ست باشد. حلقه به دستمان بیاید، لباس چاق و کوتاه نشان‌مان ندهد، آینه خیلی پر زرق و برق نباشد و ...
آنقدر که این پاساژ ازدواجی است، حتی الی خبر ازدواجش با امیر را هم توی همین پاساژ بهم داد. یعنی اول اولش که رفته بودیم، قرار بود فقط یک دیدار و گردش عیدانه باشد. بعد به اصرار الی رفتیم تربیت و پاتوق همیشگی. آنجا بود که گفت چند ماه است با همکارش وارد رابطه شده است و قضیه دارد جدی می‌شود و ...
حالا که الی دو سال و دو ماه است عقد کرده، هیچ یادم نمی‌آید که حلقه‌اش همانی بود که بار آخر انتخابش کرده بودیم یا نه. یادم هست سال‌های جوانی انگشترهایی باب شده بود که به تخم‌مرغی معروف شده بودند. الی می‌خواست حلقه‌اش یکی از آنها باشد. می‌گفت انگشت‌های من کوچک و ظریف است، حلقۀ بزرگ توی انگشتم خوش نمی‌نشیند. چند روز پیش که خانۀ فاطمه بودیم، حلقه‌اش توجهم را جلب کرد. به غایت درشت و سنگین بود. 
اما لباس عروسش دقیقا همانی بود که همیشه می‌خواست. دامن سادۀ توری بدون منجق دوزی و حاشیه دوزی و ....عروس قشنگی شده بود. مراسمش هم در عین جمع و جور بودن و سادگی، دوست داشتنی بود. 
چرا داشتم از شیخ صفی می‌گفتم؟ آهان یادم افتاد. داشتم می‌گفتم که برسم به ستاره‌باران.
ستاره‌باران یک مجتمع تجاری تفریحی است که به سبک معماری لاله پارک ساخته شده. لاله پارک تبریز هم که معرف حضورتان هست؟ از آن مجتمع‌های شیک و پیک و بی‌خودی گران که مردم بیشتر برای تفریح و گردش و قرارهای دوستانه و عاشقانه پایشان به آنجا باز می‌شود تا خرید!
القصه، ستاره‌باران هم همین حکم را برای من دارد. اینکه گه‌گداری که هوای حوصله ابری شد، شال و کلاه کنم و بروم توی دنیای رنگی پنگی‌اش تاب بخورم و کمی زندگی را نفس بکشم. شاید اگر سر کیف باشم از فروشگاه ائل‌ای، رژی، لاکی، کرم پودری چیزی بخرم و بعد بروم بنشینم توی کافی‌شاپ و منو را به جستجوی یک چیز متفاوت شخم بزنم.
من تنهایی تفریح کردن را خوب بلدم و خیلی هم دوست دارم. تنهایی رستوران و کافه و سینما می‌روم. تنهایی خرید می‌کنم و تنهایی پارک می‌روم. راستش را بخواهید اصلا بعضی کارها را باید تنهایی انجام داد، مثل سینما رفتن! که هی مجبور نباشی سقلمه‌های بغل دستی‌ات را تحمل کنی و به نریشن‌هایش در خلال تماشای فیلم گوش بدهی.
همۀ اینها را گفتم که برسم به لباس سفید دلبری که امروز توی یکی از فروشگاه‌های ستاره‌باران برایم دلبری می‌کرد. از آن لباس نامزدی‌هایی که هیچ کجا لنگه‌اش را پیدا نمی‌کنی. فکر می‌کنم حالا دیگر می‌توانم قید آن لباس صورتی دلبری را که چند ماه است پشت ویترین فروشگاه ماهور منتظر من است بزنم. شاید اجازه دهم نصیب کس دیگری شود. راستش من دل به دیگری بسته‌ام.


  • نسرین

هوالمحبوب


تو همیشه برایم قابل ستایش بودی. زیبا، فعال، تلاشگر. کسی که همیشه در بدترین نقطۀ زندگی، به سمت نور می‌رفت. بالاخره راهی پیدا می‌کرد. فرو نمی‌ریخت. خسته نمی‌شد. بعد از آن دو سال کذایی که صحبت کردن ازش را بایکوت کرده‌ایم، تو توانستی به همه ثابت کنی که از پس زندگی برمی‌آیی. مایه افتخار بودی هنوز هم هستی. از اینکه هیچ وقت خسته نشدی و ننشستی که دیگران کاری برایت بکنند خوشم می‌آید. اما می‌خواهم اعترافی کنم. از یک بُعد زندگی‌ات بدجور می‌ترسیدم. از همان بچگی دلم نمی‌خواست سرنوشت، چیز مشابهی برایم تدارک ببیند. ولی حالا دقیقا سه سال  مانده تا سرنوشت تو برای من هم تکرار شود.
آن روزها که جوجه دانشجو بودم تصور می‌کردم زندگی همین است. اینکه درس بخوانی، درس بخوانی درس بخوانی تا جان در بدن داری و بعد که مدرک دکتری‌ات را قاب کردی و زدی به دیوار، بعدش بگردی دنبال کار. 
آن سال‌ها قرار نبود یک روز وسط سی و چهار سالگی بنشینم توی هرم تابستان و به تو فکر کنم و یادم بیوفتد که سرنوشت تو دارد برای من هم تکرار می‌شود. ترس‌هایت را دارم زندگی می‌کنم و هر روز بیشتر از روز قبل فرو می‌روم. می‌ترسیدم یک روز شبیه تو شوم. شبیه وجه شخصی و خودمانی‌ات. بعد بیرونی‌ات که هزار برابر بهتر از من بود. 
زندگی هیچ وقت به کام ما پیاده‌ها نبود. ولی هیچ وقت هم به گندی الان نبود. قبول داری؟ قبول داری که قبل‌تر‌ها مامان گاهی می‌خندید، گاه به گاه شوخی می‌کرد، پای حرف‌های خاله‌زنکی را پیش می‌کشید و دادمان را بلند می‌کرد. قدیم‌ترها مامان حالش خوب بود. قدیم‌ترها ما می‌توانستیم در پناه خانواده در امان باشیم. خانه امن بود، پر از آرامش بود. حتی اگر شبش دعوای خونینی کرده بودیم، شب که می‌خوابیدیم، صبح آدم‌‌های خوشبخت‌تری بودیم. اما حالا صبح و ظهر و شب ندارد. هر وقت که نگاه‌مان کنی در حال فرو رفتنیم. پدر چند وقت است که نخندیده؟ مامان کی بود آخرین بار که از ته دل خوشحال بود؟ کی نشستیم با دو پیاله چای ور دل هم و از قدیم‌ندیم‌ها گفتیم؟ 
دلم برای روتین سادۀ قدیمی تنگ شده است. باورت می‌شود؟ حتی برای روزهای گندی که توی کاخ بهار داشتیم هم دلم تنگ است. برای آن حیاط پر از چاله و چوله و دستشویی‌های پر از سوسک حتی. 
دلم برای ظهر جمعه‌هایی که مامان توی آن تابۀ روحی کباب درست می‌کرد و پلوی زعفرانی را می‌گذاشت وسط سفره و تا می‌آمد ته‌دیگ سیب‌زمینی را بچیند توی ظرف، خاله طیبه با سه دخترش سر می‌رسید و سفره رنگ و لعاب می‌گرفت؛ تنگ است. 

دلم برای سفره‌های نذری عمه جمیله تنگ است، برای آش‌های نذری‌اش، برای ساندویج‌های کالباس که طعم بهشت می‌دادند. دلم برای ولیمه‌های خانۀ خاله وسطی، برای والیبال زدن با پسرها توی حیاط خانه تنگ است.

دلم می‌خواهد برای این نکبتی که از سر و روی خانه می‌بارد های‌های گریه کنم.

دارم شبیه تو می‌شوم می‌بینی؟ دارم می‌شوم لقلقۀ زبان آدم‌ها. همان‌هایی که برایمان مهم نیستند، می‌دانم. دارم می‌ترسم از این تنهایی هولناکی که در انتظارم است. دارم ایمانم را به همه چیز از دست می‌دهم. باورت می‌شود؟ هیچ چیز برای چنگ زدن ندارم دیگر. انگار جایی وسط برزخ رها شده‌ام. نه نکیر و منکری هست و نه فرشتۀ مهربانی که یقه‌ام را بگیرند، که یقه‌اش را بگیرم و بپرسم خب چرا خلق شده‌ام وقتی تمامش درد بود و رنج؟


  • نسرین