زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶۰ مطلب با موضوع «من و داستان هایم» ثبت شده است

هوالمحبوب

دختر نشسته است روی سکوی جلوی ساختمان یاس. دسته گلی توی دست‌هایش به چشم می‌خورد. از دور که دارم نگاهش می‌کنم شبیه آدم‌هایی به نظر می‌رسد که ساعت‌هاست منتظر است و کم‌کم دارد کلافه می‌شود. نزدیک می‌شوم. جایی دورتر از دیدرس دختر می‌ایستم زیر سایۀ درختی و سیگاری می‌گیرانم. دختر به احتمال زیاد بیست سال بیشتر ندارد. پالتوی خردلی یقه خزی به تن دارد و چکمه‌هایش تا بالای زانو کشیده شده‌اند. شال قهوه‌ای رنگی روی سرش خودنمایی می‌کند و موهایش... موهایش... چطور بگویم موهایش مرا یاد گندم‌زار می‌اندازد. طلایی یکدستی که مبهوتت می‌کند. حالا که بیشتر دقت می‌کنم از همان سر خیابان موهای دخترک بود که توجهم را جلب کرد وگرنه که من داشتم می‌پیچیدم سمت حکیم نظامی. حالا آمده‌ام ایستاده‌ام اینجا و به دخترک چشم دوخته‌ام. موهایش عجیب است. می‌دانی؟ رنگش شبیه رنگ موهای زن‌های فرانسوی است یا شاید هم آلمانی یا روسی. بلوند نیست. طلایی گیرایی است که نظیرش را حتی توی تبلیغات سالن‌های زیبایی هم ندیده‌ام. از آن رنگ‌هایی که محال است ببینی و بتوانی چشم ازش برداری. دخترک دسته‌گل آفتاب‌گردان را روی سکو می‌گذارد و پایین می‌پرد. دست می‌برد به خرمن موهایش.
-آه نه کاش آن همه زیبایی را زیر شال پنهان نکنی. 
نگاهش می‌کنم. حریصانه و باولع. دلم می‌خواهد نگاهم کند و ببیند این همه هوسی را که توی چشم‌هایم ریخته‌ام.
صورتش را از سر خیابان برمی‌گرداند و می‌سُراند سمت من. دستپاچه می‌شوم. دستی به موهایم می‌کشم و کاپشن جینم را مرتب می‌کنم. سیگار را پرت می‌کنم لای شمشاد‌های سرمازده. 
-وای دارد نزدیک می‌شود. حالا چیکار کنم؟
خرمن طلایی موهایش آزادانه به رقص درآمده‌اند. نزدیک‌تر که می‌شود تمام عضلاتم منقبض می‌شود. چیزی توی سینه‌ام فرو می‌ریزد. خودم را می‌سرانم سمت دیوار تا از هر گونه برخوردی دوری کنم. 
دخترک صاف می‌رود سمت شمشاد‌ها. متعجب تعقیبش می‌کنم.
ته سیگاری را از لای آنها بیرون می‌کشد که هنوز دود می‌کند.
-آقای محترم کیفش رو شما کردین آشغالش رو باید این طفلیا قورت بدن؟ هیچ می‌فهمین چه بلایی با این ته‌سیگارهاتون سر این بدبختا می‌آد؟
زبانم قفل شده است. حالا کنار خرمن طلایی موهایش دو جفت چشم آبی و یک جفت لب قرمز هم توی قاب‌چشم‌هایم نقش بسته. 
-کاش می‌شد ببوسمش. حتی شده برای یک بار.
جوابش را نمی‌دهم. عصبانی می‌چرخد که برود سمت سکو و دسته‌گلش. زیر لب چیزی می‌پراند که باد به گوشم می‌رساند.
-همتون بی‌لیاقتین. همتون.
سیگار دوم را می‌گیرانم و نگاهش می‌کنم. راه که می‌رود کمرش قوس زیبایی می‌گیرد و خرمن طلایی موهایش پریشان می‌شود. 
-خاک بر سر اون احمقی که تو رو کاشته.
جمله را بلند می‌گویم. آنقدر بلند که باد به گوشش برساند.
برمی‌گردد. اخم‌هایش باز می‌شود. می‌خندد. بلندتر می‌گویم: -غلط کردم. دیگه نمی‌ندازم زمین. 
با دستش لایکم می‌کند و می‌رود سمت دسته‌گلش. برش می‌دارد و دوباره می‌‌آید سمت من.
خدای من. تمام عضلاتم را تحت فرمان گرفته‌ام که گاف ندهم. سیگار دوم را توی سطل زباله می‌اندازم و چند بار توی هوا ها می‌کنم تا بوی دود از دهانم برود. 
-آخ خدای من چقدر زیباست. چقدر قشنگ است، چقدر همه چیزش به همه چیزش می‌آید. چقدر بغلی است، چقدر بوسیدنی است. 
تا آن دو قدم راه را بیاید و برسد به من یک دل سیر نگاهش می‌کنم. شبیه عوضی‌‍‌ها نگاهش می‌کنم. می‌دانم. دلم می‌خواهد با نگاهم ببلعمش. 
-این گل برای شما. ببرین برای کسی که دوسش دارین.
دست‌هایم را باز می‌کنم برای بغل کردنش ولی تنها دسته‌گلش نصیبم می‌شود. 
-من صنمم.
دستش را دراز کرده سمتم. 
با ولع دستش را می‌فشارم. 
-مسعودم. 
لبخند می‌زند.
لبخند می‌زنم.
-بریم قهوه بخوریم؟
-بعد سیگار قهوه می‌چسبه؟
-بعد سیگار همه چی می‌چسبه.
-پس یه نخ هم بده به من تا به منم بچسبه.
-بسته سیگار را می‌گیرم سمتش. پک اول را نزده به سرفه می‌افتد. چشم‌هایش از اشک پر می‌شود. سرفه پشت سرفه. سیگار از دستش سُر می‌خورد. 
با دست ضربه آرامی به پشتش می‌زنم. 
نفسش بالا می‌آید.
-چطور این آشغال‌ها رو تحمل می‌کنی مسعود؟ نزدیک بود خفه بشم.
-همه چی اولش سخته. کم‌کم بهش عادت می‌کنی. مثل من.
دستش را دور بازویم حلقه می‌کند و می‌گوید:
بریم کافه لیتو. 
حس عجیبی است. دست‌هایش تنم را گرم کرده. عطرش مشامم را پر کرده و حجم کوچکی که کنارم راه می‌رود هوش از سرم پرانده. تا چند دقیقه پیش حتی تصور نگاه کردنش هم قند توی دلم آب می‌کرد و حالا دارد شانه به شانه‌ام راه می‌آید.
توی کافه  می‌نشینیم و قهوه و کیک سفارش می‌دهیم. من محو تماشایش هستم و او خیره در صورت من. چند دقیقه که می‌گذرد میز کناری‌مان به اشغال دو پسر جوان در می‌آید. صنم خودش را به من نزدیک‌تر می‌کند. لبخند می‌زند و شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرایی که مشخص است برای پر کردن حجم سکوت فضاست.
پسر کافه‌چی قهوه و کیک را روی میز می‌گذارد و صنم بوسه‌ای روی صورتم می‌نشاند. از تعجب است یا از حرارت بوسه‌اش نمی‌دانم، سرم گرم می‌شود. چیزی آن تو شروع می‌کند به جوشیدن. پسرهای میز بغلی محو تماشای ما هستند که بار دیگر بوسه‌اش روی لب‌هایم فرو می‌آید. بوسه‌اش را جواب می‌دهم. حالم را نمی‌فهمم. چسبیده‌ایم به هم و ادای عاشق‌های دلخسته‌ای را در می‌آوریم که آدم‌های اطراف به هیچ کجایشان نیستند. 
صنم بدجوری دلبری می‌کند. نمی‌داند که چوب خشک هم که باشد دل من برایش می‌لرزد. اختیار خودم و احساساتم و بدنم از دستم خارج شده است. نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم ولی بوسه‌هایش شیرین است. خوشم می‌آید که خودش را به من بچسباند و لبخند بزند. دست می‌کشم روی موهایش. عین حریر نرم است. لمسش می‌کنم و او هیچ نمی‌گوید. پسرهای میز کناری بلند شده‌اند که بروند. صنم نگاهشان می‌کند. دوباره می‌بوسدم. انگار که بخواهد پیش پردۀ نمایشی را اجرا کند. چند دقیقه بعد که قهوه و کیک را خوردیم، بلند می‌شویم. سمت ماشین راه می‌افتیم. 
-مرسی که باهام اومدی مسعود. 
-من باید از تو تشکر کنم که قبول کردی همراهی‌ات کنم.
-من باید بهش می‌فهموندم که برای من آدم کم نیست.
-به کی؟
-به همونی که نوچه‌هاش میز بغلی‌مون نشسته بودن.
-نرسونمت؟
-نه می‌خوام قدم بزنم و به روز خوبی که داشتم فکر کنم.
  • نسرین

هوالمحبوب


داشتم بین فولدر عکس‌های چند سال اخیر تاب می‌خوردم که توجهم به دو تا عکس جلب شد. دو تا عکسی که پشت سر هم قرار گرفته بودند و مرا پرت کردند به عید سال 98. آره گمانم سال 98 بود. آخرین عید بدون کرونا.
توی عکس اول، تو شق و رق نشسته‌ای و زل زده‌ای به دوربین. پیراهن سنتی سفیدی تنت هست با یقۀ گلدوزی شده که حسابی به چهرۀ مردانه‌ات می‌آید. سفرۀ هفت سین دلبرانه‌ای روی میز خودنمایی می‌کند. عکس بعدی منم کنار میز نشسته‌ام و به سان زنان قاجاری با صلابت و شکوه دوربین را نگاه می‌کنم. مانتوی سنتی گلداری تنم هست و شال کرم رنگی سر کرده‌ام. سفرۀ هفت سین روی میز است و شیرینی‌های خانگی به من چشمک می‌زند. دست می‌کشم روی عکست، لبخند می‌زنم و آه می‌کشم.
متعجبم که چرا عکست هنوز توی فولدر عکس‌ها باقی مانده. از آخرین باری که همدیگر را دیده‌ایم، زمان زیادی گذشته. تو گویی قرن‌هاست از آن عصر سرد پاییزی گذشته است، از آن بهار خنک شیراز گذشته است، از آن تابستان خرما‌پزان تهران نیز....
تو گویی خاطرات افتاده‌اند روی دور تند و مدام از جلوی چشم آدم رژه می‌روند و قلب را پر و خالی می‌کنند از حجم بودن‌شان. از حجم حس‌های خوبی که دیگر نیستند، دیگر نمی‌شود تجربه‌شان کرد. من  با خاطره‌ها و رویاهایم زندگی می‌کنم. اگر این دو را از من بگیرند، تهی می‌شوم و شاید فرو بریزم. رویاهایم را آنقدر پیچ و تاب می‌دهم که گاه مرز بین واقعیت و خیال گم می‌شود.
حالا درست یادم نیست که آن شب توی خانه‌ات چه شد؟ یادم نیست که آن آغوش مردانه را چشیدم یا فقط خیالش کردم. یادم نیست بوسه‌هایت روی گونه‌هایم نشست یا فقط خیال بود؟ دست‌هایمان در هم گره خوردند و پارک چیتگر را شانه به شانۀ هم قدم زدیم یا فقط؟ 
دوست دارم که خیال کنم که تو بودی، حضور داشتی، لمست کردم، بوسیدمت و در آغوشت شبی را سر کردم. دوست دارم این عطر مست کننده‌ای که از اتاق آقای سین به مشام می‌رسد، عطر تو هم بوده باشد و من را یاد تمام خاطرات آن چند روز در شیراز بیندازد. همان چند روزی که شد بهترین سفر زندگی‌مان. می‌دانی توی عکس با آن ریش و سبیل مرتب و لبخند دلبر، قلبم را دوباره از شوق لبریز کردی. نبودی و عطرت توی اتاق پیچید. حتی اگر نخندی، صدای سازت را هم شنیدم. صدای دلبرانۀ سازهایمان را که دست در گردن هم انداخته و زخمه می‌زنند بر تن نحیف‌شان. دلم برای لبخندت تنگ شده است مرد. برای آن عزیزم گفتن و جانم شنفتن‌ها. برای قربان صدقه رفتن‌هایت. برای دختر جان گفتن‌هایت. می‌دانی ردی از تو همیشه در من هست که مرز میان خیال و واقعیت را با آن گم می‌کنم.... 


  • نسرین

هوالمحبوب

سر جاده نیست ولی بی‌شباهت به جاده هم نیست‌ توی هر ماشین خالی‌ای سرک می‌کشم. بلند می‌گویم راه‌آهن، تبریز. ماشین‌ها به سرعت از جلوی چشمم عبور می‌کنند. ماشین‌های گذری زیر سایۀ ماشین‌های ترانزیتی، کامیون‌ها و اتوبوس‌ها گم می‌شوند.
چند دقیقه که می‌گذرد معطلی کلافه‌ام می‌کند، مسخره‌بازی‌ام گل می‌کند، از پشت ماسک داد می‌زنم عشقم تبریز می‌ری؟ زیر آن حجم از ترافیک و دود و سر و صدا، مطمئنا کسی صدایم را نمی‌شنود. کسی‌ محلم نمی‌گذارد چند تایی سیبیل کلفت هم که چراغ می‌دهند رد می‌کنم و بر می‌گردم سر نقطه اول.
سمند نقره‌ای که صندلی‌ پشت را با یک تلویزیون بزرگ پر کرده ترمز می‌کند. پیرمرد مو سفید کرده‌ای است با لهجه کردی. روی صندلی جلو می‌نشینم. سبد فلاسک و استکان بغل پایم است. پیرمرد خوش مشربی به نظر می‌رسد. شروع می‌کند سر حرف را باز کردن.
سوال اول تمام راننده‌های جهان همین است: کارت چیه؟ پیرمرد مجال نمی‌دهد. رگبار سوالاتش را گرفته سمت من. تو این شهر چیکار می‌کنی؟ اهل کجایی؟ خونه‌ات کجاست؟ می‌گویم معلمم و تبریز ساکنم. پشت بندش می‌پرسد مگه مدرسه‌ها باز شده؟ می‌گویم‌ مدارس روستایی بله.
گوله شده‌ام توی صندلی و تکیه‌ام را داده‌ام به در. تصور اینکه خیال بدی به سرش بزند یک لحظه از خاطرم فراموش نمی‌شود. اما خب چهره‌اش به پدربزرگ‌های مهربان توی قصه‌ها می‌خورد. از تصور اینکه دستش به من بخورد مور مورم می‌شود. جمع‌تر می‌شوم. به خیال اینکه سردم شده است، بخاری را تا ته می‌دهد بالا.
سکوت دیری نمی‌پاید:
-آقاتون هم معلمه؟

-نه شغلش آزاده.

فکر می‌کنم اگر متاهل باشم، امنیت بیشتری کنارش دارم. 

پیرمرد یک‌ریز‌ حرف می‌زند از شهرنو، زنان مینی‌ژوب پوش، پهلوی، انقلاب. 

می‌گوید آن وقت‌ها بهتر بود. همه چیز سر جای خودش بود. میخونه و مسجد آدم خودش رو داشت. شهر نو مشتری خودشو داشت، مثل الان تو هر خونه‌ای یه زن اون کاره پیدا نمی‌شد. 
می‌گویم بله حرمت همه چیز حالا از بین رفته است. پیرمرد انگار ویر حرف زدن دارد.
-شما معلم‌ها چرا شوهراتون معلم نیست اغلب؟
می‌خندم؛ می‌گوید: -شغل آزادش چیه؟ می‌گم مغازه داره. می‌گه مغازه چی؟ می‌گم کتابفروشی. فسش در می‌رود. مگر کسی کتاب می‌خونه؟ چطور چرخ زندگی‌تون می‌چرخه؟ لابد بچه هم دارید. خندۀ تو دلی را قورت می‌دهم و می‌گویم نه.
عصبانی و پدرانه برمی‌گردد سمتم و می‌گوید:
-داره دیر می‌شه دیگه. پس کی قراره بچه بیارین؟ همۀ لذت زندگی به بچه است، به اینکه جوونی‌ات رو بریزی به پاش. من دخترم مهندسه شوهرشم مهندسه. تازه فرستادمش خونه شوهر. 
تبریک می‌گویم و به جاده زل می‌زنم. می‌گوید من توی این مسیر معلم‌های زیادی رو سوار ماشینم می‌کنم. چند روز پیش هم یه خانومی رو سوار کرده‌ بودم که معلم بود از تو بزرگتر بود ولی مغزش کار می‌کرد! (انگار که مغز من کار نکند مثلا)
ولی حرف عجیبی زد. گفت توی شیعه هست که اگر زنی مسافرت برود و شوهرش همراهش نباشد، می‌تواند صیغۀ مرد دیگری شود. پیرمرد عصبانی شده بود از حرف زن. گفته بود مگر زن موقتی می‌شود؟ اگر این طور باشد که آدم به زن و دختر خودش هم نمی‌تواند اعتماد کند! چنان شور حسینی گرفته بود که کم‌کم داشت خیالم راحت می‌شد و می‎‌‌‌‌رفتم سمت خود سرزنشی که بی‌هوا گفت:
-من خودم دوست دختر دارم. سی ساله که دوست دخترمه!!!
اینجای مسیر من چسبیده بودم به در و دود از کله‌ام بلند بود. در ادامه اضافه کرد:
-خودم قبول دارم که دارم خیانت می‌کنم. اما چه کنم که دوسش دارم. نمی‌تونم ازش دست بکشم. عشق جوونی‌هامه. اون موقع نذاشتن به هم برسیم. الان سی ساله با همیم. اونم عاشق منه. چهل ساله با زنم زندگی می‌کنم، چهار تا بچه ازش دارم. نمی‌تونم ولش کنم به امون خدا.
تا اینجای قضیه من فکر می‌کردم طرف دارد از یک خیانت پرتکرار مردانه پرده برمی‌دارد و مدام حس چندشم را فرو می‌دادم که سالم برسم به راه‌آهن. در ادامه میان خنده‌های هیستریکش افزود:
-چند وقت پیش شوهرش زنگ زده بود. گفت می‌دونم باهاش رابطه داری ولی من طلاقش نمی‌دم!
اینجای قصه فهمیدم که زن مورد نظر هم متاهل است!
با هول و ولا گوشی را از توی کیفم درآوردم و بعد از سایلنت کردنش، شمارۀ شوهر نداشته‌ام را گرفتم و بعد از اندکی قربان صدقه رفتن، اطمینان دادم که نزدیکم و دارم می‌رسم. او هم اطمینان داد که تا برسم ناهار آماده است. 
مردک اصرار داشت تا دم در خانه مشایعتم کند، ولی من اطمینان دادم که خانه‌مان همان حوالی راه‌آهن است و حتی این را هم پرسید که خانه مال خودمان است یا نه، که من گفتم بله مال خودمان است و او الهی شکر گویان مسیرش را سمت مرند ادامه داد. شاید از مرند دوباره برمی‌گشت سمت بوکان و یا بانه و عصر با تلویزیون دیگری، مسافر دیگری و قصۀ دیگری، می‌زد به دل جاده.

  • نسرین

هوالمحبوب


این پست‌ها قراره هرازگاهی به زندگی نگار و مهرداد بپردازه. هر بار یه برش کوتاه. اگر دوست داشتین همراه باشین.


شب عروسی که اصلا نمی‌شد خوابید! یعنی من و مهرداد که تا صبح بیدار بودیم. تک‌تک لحظات مراسم رو با هم آنالیز کردیم، راجع به تک‌تک مهمونا حرف زدیم، خندیدیم، مسخره بازی درآوردیم. 
شیرین‌ترین لحظات اون شب نگاه‌های مهرداد بود. هر بار که نگاهم بهش گره می‌خورد، لبخندی از سر رضایت روی لب‌هاش نقش می‌بست. توی تک‌تک لحظات حس خوب بودن، کامل بودن، زیبا و بی‌نقص بودن بهم القا می‌کرد.
شب بعد از بدرقۀ مهمون‌ها، من دلم می‌خواست هر چه زودتر از شر اونهمه گیره  و سنجاق و لباس زیری که داشت خفه‌ام می‌کرد راحت بشم ولی مهرداد دوست داشت، توی خونۀ خودمون با همون لباس عروس و دومادی، چند تا عکس بگیریم. می‌گفت یادگاری می‌شه.
الان که دارم عکس‌های اون شب رو نگاه می‌کنم فکر می‌کنم قشنگ‌ترین عکس‌ها همونایی هستن که خودمون دوتا توی خونه گرفتیم! توی بغل هم، مشغول مسخره‌بازی.
من قبل‌ترها هم توی بغلش خوابیده بودم، شب‌های زیادی کنار هم صبح کرده بودیم، بار اولی نبود که می‌خواستیم با هم باشیم. قرارمون برای شب عروسی یه شب آروم و عاشقانه بود بدون هیچ استرس اضافه‌ای. 
 وقتی داشت کمکم می‌کرد که لباسم رو در بیارم، وقتی کمک کرد که موهامو از چنگ نیزه‌های آرایشگر خلاص کنم، وفتی آرایش صورتم رو پاک کرد، توی تمام لحظات فقط و فقط یه صورت مهربون جلوی چشمم بود که با تمام وجود می‌خواستم قربونش برم. از زیر دوش که اومدم بیرون لباس‌های خواب روی تخت آماده بود. هوا دیگه روشن شده بود که با دیدن چشم‌های خمارش پیشنهاد دادم بخوابیم! 
مهرداد می‌گفت حیف نیست زیبایی و شکوه این شب رو فدای خواب کنیم؟ آینۀ جیبی رو دادم دستش و تاکید کردم که یه نگاهی به قیافه‌اش بکنه!
-منظورت اینه که من خوابم میاد؟
-خوابت میاد؟ داری از بی‌خوابی می‌میری بشر!
-نه اصلا هم اینطور نیست من تا صبح می‌تونم همین‌طور بی‌وقفه قربون زن خوشگلم برم بدون حتی یه خمیازه.
همین جمله هنوز تموم نشده بود که خمیازۀ کشداری سراغش اومد. خنده‌کنان گفتم:
-جون نگار آخرین شبی که بیشتر از چهار ساعت خوابیدی کی بوده؟ در ضمن اگر یه نگاهی به بیرون بندازی متوجه می‌شی که دیگه صبح‌تر از این نمی‌شه.
-فقط به خاطر اینکه همسرم دستور می‌ده من می‌رم که بخوابم.
همین که روی تخت ولو شد، دست‌هاشو باز کرد و منو دعوت کرد که برم توی بغلش.
دست‌هاشو دور تنم حلقه کرد و بعد از بوسیدن موهام، صدای آروم نفس‌کشیدنش بهم فهموند که خوابش برده.
هر کاری کردم نتونستم حلقۀ دستاشو باز کنم و بتونم خودمو رها کنم. ناچار شدم توی همون شرایط سخت دل به خواب بدم!
ساعت دوازده ظهر بود که چشم‌هامو باز کردم. غلتی زدم و دیدم مهرداد نیست و خوشحال از اینکه می‌تونم کل تخت رو صاحب بشم به غلت زدنم ادامه دادم. ولی خوشحالی دیری نپایید و صدای جذابش از توی چارچوب در به گوشم رسید:
-عروس خانوم نمی‌خوای پاشی؟ مامانم همیشه اینقدر مهربون نیست که صبحونۀ به این مرتبی برات بفرسته‌ها!  البته که با چند هفته تاخیر داره تدارک می‌بینه ولی خب بلاخره....
بالش دم دستم رو پرت کردم سمتش و با اکراه بلند شدم.
داشت میومد سمتم که پسش زدم:
-نمی‌خوام تصویر رویایی عروس دیشب رو برات خراب کنم، بذار برم یه آبی به سر و صورتم بزنم یه مسواک بکشم بعد در خدمتم!
-شما دست و رو نشسته و مسواک نزده هم قشنگی، ولی خب بهداشت همیشه اولویت داره!
وقتی پشت میز صبحونه نشستم و سفرۀ رنگارنگ مادرشوهر رو نظاره کردم، سوتی از سر تحسین زدم و گفتم:
-دست مامان گل درد نکنه، چه کرده با دل ما.
-البته بگما، به خاطر ما نبوده، به خاطر تو بوده، چون من سی و چند ساله بچه‌اش هستم و چنین سفره‌ای تا حالا ازش ندیدم!
-حالا نمی‌خواد حسودیت گل کنه، برای منم فقط همین یه شبه خیالت راحت!
-امیدوارم همین یه شب نباشه.
-مهرداد؟
-جان مهرداد؟
-یه چیزی بگم دلخور نمی‌شی؟
-اگه حرفت حق باشه نه چرا دلخور بشم.
-من خیلی بغلت رو دوست دارما، یعنی همیشه حالمو خوب می‌کنی با بغل کردنت. ولی....
-ولی چی؟
-می‌شه شبا موقع خواب همدیگه رو بغل نکنیم؟ راستش من وقتی دستات دورم حلقه شده خوابم نمی‌بره!
-جدی می‌گی؟ یعنی اگه بغلت نکنم فکر نمی‌کنی بهت بی‌توجهی کردم یا دیگه دوست ندارم؟
-نه دیوونه، چرا باید چنین فکری بکنم؟؟
-آخه خودت اون اوایل می‌گفتی عاشق اینی که یه بغل همیشه گرم باشه که بتونی بهش پناه ببری.
-خب مگه من گفتم نباشه؟ گفتم فقط شبا موقع خواب رها باشیم، کمی فاصله بگیریم از هم.
-خب اگه اینجوریه که چشم من دیگه شبا موقع خواب بغلت نمی‌کنم.
-ناراحت شدی؟
-راستشو بگم؟
-خب آره.
-راستش خودمم سختم بود سرت رو بازوم باشه موقع خواب، یعنی صبح با درد شدیدی بیدار می‌شدم و تا چند دقیقه بازوم بی‌حس بود. ولی چون فکر می‌کردم تو اینجوری دوست داری دیگه چیزی نمی‌گفتم!
-خب من فدای اون قلب رئوفت بشم که بشر:)


  • نسرین

از ساعت نه و ده دقیقه صبح، زده بودم بیرون دنبال کابل شارژ. فکر می‌کردم از بین این همه مغازه موبایل احتمال دارد یک نفرشان سحرخیز باشد ولی خب اشتباه فکر می‌کردم.

از میان انبوه مغازه‌هایی که دور و بر خانه سبز شده‌اند فقط نانوایی‌ها، میوه‌فروشی‌ها و مغازه لوله‌کشی باز بود!

وسط همین گز کردن کوچه‌ها و خیابان‌ها راهم را کج کردم سمت کوچه گلشن. دلم هوای عمه حبیبه را کرد. زدم زیر پل و رسیدم دم در خانه‌اش. همان خانه نقلی ته کوچه بن‌بست.

پله‌های زیر پل آن وقت‌ها که عمه بود چقدر زیاد به نظر می‌رسیدند! همیشه عصبی می‌شدم که چرا کوچه‌شان اینقدر پله می‌خورد و به عمه فکر می‌کردم که با آن پای لنگ چطور از پس فتح پله‌ها بر خواهد آمد.

به عمه فکر می‌کردم و روزهایی که توی خانه‌اش سر می‌کردم. وقت‌هایی که دم اذان بیرون می‌زدیم و عمه آرام و مصمم راه می‌آمد و مغازه‌دارها صندلی برایش می‌گذاشتند که دمی بیاساید.

نیم ساعت طول می‌کشید تا به مسجد موسی‌بن‌جعفر برسیم. کیف چادرنمازش را دستش می‌دادم و خداحافظی می‌کردم.

توی خانه عمه حبیبه می‌شد خوشمزه‌ترین غذاها را خورد. می‌شد یک عالمه زعفران توی پلو ریخت، می‌شد کلی سیب‌زمینی سرخ‌ کرد، شربت شاهسپرن را یخ یخ سر کشید.

عمه حبیبه با آن قامت کوتاه و چشم‌های درشت میشی‌اش مهربان‌ترین عمه دنیا بود.

برایش فاتحه‌ای می‌خوانم از خانه دور می‌شوم، پله‌‌ها را می‌روم بالا و می‌رسم نبش نانوایی، چقدر نزدیک‌تر آمده. عمه اگر بود چقدر کارش راحت‌تر می‌شد.

عمه اولین کسی بود که توی گواهی فوتش نوشتند: «دلتنگی»

برای آباجان، برای آقاجان، برای خواهرها و برادرش، برای خواهرزاده‌ها و برادر‌زاده‌هایش که به غایت نامهربان بودند، بودیم.

عمه اگر دورش شلوغ بود وهر روز مهمان داشت، توی شصت و سه سالگی نمی‌مرد.

حالا شش سال و پنج ماه است که رفته، عجیب دلم برایش تنگ است.

برای تمام کودکی‌ام که در پناه قامت کوچکش طی شد برای تمام بزرگسالی‌ام که خانه‌اش، خانه دومم بود.

 

 

+اگر دوست داشتید برایش فاتحه بخوانید.


  • نسرین

هوالمحبوب


حفظ کردن تعادل در یک رابطۀ عاطفی، متعهد ماندن در یک رابطۀ طولانی، تحمل سختی‌های یک رابطۀ به اصطلاح امروزی لانگ دیستنس، آن هم در روزهایی که تو بهترین سال‌های زندگی‌ات را می‌گذرانی، بی‌نهایت سخت است. 

حالا که به روزهای رفته فکر می‌کنم، می‌گویم، علی ما شاهکاریم. ولی اعتقاد دارم سختی‌ها برای من چند برابر علی بود. حرف شنیدن از خانواده، جواب کردن خواستگارهای تاق و جفت، محدود شدن، کنترل شدن، چیزهایی بود که من بیش از سه سال تحملش کردم. 
من و علی در کنار هم بزرگ شدیم، کنار هم رشد کردیم. ما یکدیگر را یافتیم و برای کنار هم بودن بها دادیم. ما در سال‌هایی عاشق شدیم که اجتماع و خانواده گاردش برای این جور روابط بسته بود. آزادی‌های حالا را نداشتیم ولی برای لحظه‌ای کنار هم بودن مبارزه می‌کردیم. ما با یک گوشی ساده که تنها امکانش پیامک دادن و تماس بود، کنار هم ماندیم. دیدن چهره‌ای رنگی، عشق ما را متزلزل نکرد. دوری مهرمان را کم نکرد، سختی ما را از هم دور نکرد. ما در هر گرفتاری و مشکلی به آغوش هم پناه بردیم و از هم انرژی گرفتیم.

دو سالی که از آن صحبت می‌کنم، سخت‌ترین روزها و ماه‌های رابطۀ ما بود. تولدمان را دور از هم جشن گرفتیم، عید‌هامان خلاصه بود در چند دیدار یواشکی و هول‌هولکی. تنها چیزی که به آن پایبند بودیم نوزده بهمن بود. هر طور که شده، علی آن روز را مرخصی می‌گرفت. زور می‌زد، خواهش می‌کرد ولی هر طور که شده برای آن جشن آیینی کنار من بود. دیگر از هدیه‌های رنگی و گران قیمت خبری نبود. قرار گذاشته بودیم که فقط به پس‌انداز فکر کنیم. حقوق اندک من توی مطب دکتر، تمامش می‌رفت توی حساب پس‌اندازم. علی برای رفت و آمد از اتوبوس استفاده می‌کرد. هدیه را حذف کرده بودیم و جایش برای هم مدام نامه می‌نوشتیم. نامه‌هایی که همیشه حالمان را خوب می‌کرد. روزی که علی خبر انتقالی‌اش را به من داد، یکی از زیباترین لحظات این رابطۀ چند ساله بود.

توی پارک میعادگاه‌مان بودیم. هنوز بعد سه سال و اندی، اینجا را کسی کشف نکرده بود. سرم روی شانۀ علی بود و دست‌هایمان گره خورده در هم. 

-اسما اگه بگم از هفتۀ دیگه تبریزم و همۀ دوری و سختی داره تموم می‌شه چیکار می‌کنی؟

-یه جیغ گنده می‌زنم و بعدش از خوشحالی سکته می‌کنم.

-پس من نمی‌گم که از هفتۀ دیگه تبریزم و همۀ دوری و سختی داره تموم می‌شه!

-خیلی مسخره‌ای علی.

-خب چیکار کنم، نمی‌خوام عشقم سکته کنه.

-علی بگو به قرآن؟

-باور کن جدی می‌گم. حکمم رو زدن. از هفتۀ بعد نیروی تبریزم.

اشک‌هایی که خیمه زده بودند پشت پلک‌هایم به یک بار سد را شکستند و روی گونه‌هایم جاری شدند. علی را بوسه باران کردم. این علی بود که حالا جیغ می‌زد.

-اسما اون حلقه رو یه دیقه در میاری؟

-چیه؟ نکنه این بار می‌خوای یه حلقۀ الماس بهم بدی؟

-حالا درش بیار کاریت نباشه.

-انگشتر را که گرفت بی‌هوا مقابلم زانو زد.

-می‌دونم همیشه به یه خواستگاری فانتزی فکر می‌کردی، ولی فعلا همینو از من قبول کن و لطفا باهام ازدواج کن.

-با کمال میل قبول می‌کنم و باهات ازدواج می‌کنم. 

-خب لعنتی یکم سنگین باش، یکم تاقچه بالا بذار برام!

-سه ساله منتظر همین لحظه‌ام تاقچه بالا بذارم که بری سه سال دیگه بیای؟

-عاشق همین صاف و سادگی و بی‌ریایی‌هاتم دختر جون.

آن روز مادر علی رسما مرا از خانواده‌ام خواستگاری کرد. قرار و مدار خواستگاری رسمی گذاشته شد و ما دیوانه‌وار تلاش کردیم که آن روز طبیعی جلوه کنیم و خیلی از خود بی‌خود نشویم.

انوشه باورش نمی‌شد سه سال تمام این رابطه را ادامه دهیم، باورش نمی‌شد که علی هنوز به من وفادار باشد ولی واقعیت داشت. شب خواستگاری وقتی گفتند جوون‌ترها برن توی اتاق حرف‌هاشون رو بزنن، انوشه ناخودآگاه زد زیرخنده. قرار بود سنگین و رنگین باشیم ولی آن روز توی اتاق من، فقط شلنگ تخته انداختیم و ریز ریز خندیدیم. هنوز هم علی وقتی یاد روز خواستگاری می‌افتد خنده‌اش می‌گیرد.

28 شهریور عقد کردیم و پشت کردیم به همۀ تلخی‌ها و دوری‌ها و نرسیدن‌ها و نشدن‌ها.

حالا که این‌ها را می‌نویسم دخترم ارغوان رو به رویم نشسته و لبخند می‌زند، نوشتن این قصه پیشنهاد او بود. به زعم او قصه‌های عاشقانه باید نوشته شوند، خوانده شوند، تا آدم‌ها بدانند عشق هرگز دروغ و خیال و توهم نبوده. 

عاشق شدن در یک لحظه رخ می‌دهد ولی عاشق ماندن یک عمر مرارت و سختی دارد. 


پایان.

  • نسرین

هوالمحبوب


توی کافه منتظرم نشسته بودم. پیراهن یاسی زیبایی تنش بود و از دید من زیباتر از همیشه شده بود. بوی عطرش مستم می‌کرد. تا چشمش به من افتاد به استقبالم آمد. دست‌هایش که توی دستم گره خورد، حس کردم دنیا جای زیباتری شده است.

پشت میز که نشستم گفت:

-اسما من طاقت ندارم این یارو کیک رو بیاره، بعد جشن رو شروع کنیم؛  می‌خوام هدیه‌ات رو بدم. اما قبلش باید اون حلقۀ نقره رو درش بیاری.

-حلقه رو در بیارم؟ دیگه چی؟

-دیگه هیچی، سلامتی‌ات.

حلقه را که هدیۀ خودش بود در آوردم و گذاشتم روی میز. توی چشم‌ به هم زدنی دستم را توی دستش گرفت و حلقۀ دیگری را در انگشتم نشاند. درست شکل همان حلقۀ قبلی.

-گفته بودم یه روزی یه انگشتر بهت می‌دم که جنسش از طلا باشه. قرار بود اینو وقتی بدم که می‌خوام ازت خواستگاری کنم. اما حالا که سالگرد اول آشنایی‌مونه، بهترین وقته برای اینکه همه چیز رو سفت و محکم جلو ببریم. اینو دستت کردم که بدونی، هرجای دنیا که باشی قلب من به عشقت می‌تپه.

-خب حالا نوبت منه که هدیه‌ام رو بدم؟ قبلش لازمه که چشمات رو ببندی.

جعبۀ توی کیفم را درآوردم و به حلقه‌های تویش نگاه کردم و خندیدم. دو تا حلقۀ ست خریده بودم برای خودم و علی. با یک دستبند که شعر محبوبش رویش حک شده بود. حلقه را توی دستش کردم و دستبند را گرفتم جلوی چشمش.

حلقه را که دید خندید.

-خانوم زیبا دارین ازم خواستگاری می‌کنین؟ من قصد ادامه تحصیل دارما، تازه باید فکرامو بکنم، بعدم مامان و بابام...

-اوووه چه خبرته؟ از خداتم باشه من ازت خواستگاری کنم.

- از خدام که هست ولی  فعلا جیبم رو که نگاه می‌کنم می‌بینم نهایتش بتونم یه چادر تو پارک شمس بزنم دو تایی بریم توش!

دستبند را دور مچش بستم. نگاهش که کرد چشم‌هایش درخشید.

-اسما من عاشق این شعرم وصف حال من و تویه اصلا: «من و تو گمشده در یکدیگر مبارکباد/حلول عشق تمام تو در تمامت من»

-علی می‌شه بعدش بریم ربع رشیدی؟

-شما امر بفرمایید فقط. ولی دلیل خاصی داره؟

-آره دلیل خاصی داره. دلم می‌خواد پایان تبعید رو اونجا جشن بگیریم.

به محوطۀ پارک که رسیدیم، حس رهایی عجیبی در من بود. دست‌های کسی که دوستش داشتم، در دستم بود. شانه به شانه‌اش راه می‌رفتم و حلقه‌اش توی انگشتم بود و عطرش را در نزدیک‌ترین فاصله حس می‌کردم. تصمیم داشتم آن روز تلافی تمام این چند ماه را در بیاورم. آنقدر غرق علی شوم که برای چند ماه بعد هم از عطرش سیراب باشم.

علی گفت: - کجا بشینیم؟ گفتم:- نشینیم بریم لای درختا گم بشیم. علی خندید و گفت: بریم اسما خانوم.

انبوه درخت‌ها مثل حصاری محکم دوره‌مان کرده بودند. سایۀ دلچسبی بود و فضا تا چشم کار می‌کرد سرسبزی بود و سبزینگی.
دستم را از دست علی جدا کردم و رو به رویش ایستادم. زل زدم توی چشم‌هایش. کمی جلوتر رفتم تا عطرش را نفس بکشم و بعد آغوش باز کردم و سفت و سخت بغل گرفتمش. علی هم دست‌هایش را دور من قلاب کرد و بغلم کرد. بوسه‌هایش حالم را خوب می‌کرد. نفس‌هایش که به صورتم می‌خورد از نو عاشق می‌شدم. دلم نمی‌خواست آن لحظه تمام شود. دلم می‌خواست تا ابد گره خورده در هم زیر حصار درخت‌ها بمانیم و صورت‌مان غرق بوسۀ یکدیگر باشد. 
زیرگوشش نجوا کردم:

-عاشقتم پسر چشم قشنگ. اونقدر عاشقم که حتی تحمل یک لحظه جدایی ازت رو ندارم. اونقدر عاشقم که دلم می‌خواد همینجا باهات یکی بشم. اونقدر عاشقم که...

علی انگشتش را روی لب‌هایم گذاشت و گفت:
-علی بیشتر از تو عاشقه دختر مو قشنگ. اونقدر که این دوری داره پدرش رو در میاره. ولی دلش نمی‌خواد عشقت رو هدر بده. دلش می‌خواد وقتی باهات یکی بشه که سرش پیش تو و خودش و خدای خودش بالا باشه و بعد بوسه‌ای روی لب‌هایم کاشت.

به خدا که این حرکتت زیباترین هدیه‌ای بود که می‌تونستی بهم بدی. قشنگی این آغوش، عطر این بوسه‌ها تا ابد تو یادم می‌مونه. دوست داشتن تو، انتخاب کردن تو، درست‌ترین کاری بود که تو زندگیم کردم اسما.

روی نیمکت که نشستیم علی گفت:

-من یه خبر برات دارم، خبری که فکر می‌کنم خوشحالت می‌کنه. دیشب با مامان و بابا دربارۀ تو حرف زدم. گفتم توی دانشگاه آشنا شدیم. باورت نمی‌شه که چقدر خوشحال شدن از حرفم! انگار بعد این مصیبت چند ماهه، نیاز داشتن به یه خبر خوب.

-خب الان چی می‌شه؟ یعنی می‌خوای که منم با خانواده‌ام صحبت کنم؟

-به نظرم اگر صحبت کنی بهتره. حداقلش اینجوری برای تلفنی حرف زدن لازم نیست هر بار دست و دلت بلرزه. 

-خب من می‌دونم اگر از تو حرف بزنم، اولین سوالشون اینه که کی میاد خواستگاری!

-به خاطر پروژه‌ای که داریم انجام می‌دیم از یه شرکتی دعوت به کار شدیم. قراره وقتی برگشتم تهران حضوری صحبت کنیم. اگر از بابت کار خیالم راحت بشه، می‌تونیم برنامه‌هامون رو یکم جلو بندازیم. 

-به نظرم اول تو از کارت مطمئن شو، چند ماه جا پاتو محکم کن بعد پا پیش بذار. الان اگه بگم ترم اول عاشق یکی شدم حسابی بهم می‌خندن!

-طاقتش رو داری تا چند ماه دوباره دوری و دوستی؟

-قرار ما چهار سال بود، پس چند ماه که چیزی نیست!

*********************

علی توی آن شرکت مشغول کار شد. همزمان درس می‌خواند و کار می‌کرد. روزها و شب‌هایش آنقدر به هم گره خورده بود که جز چند پیام سرسری، عملا فرصتی برای حرف زدن نداشتیم. عید آن سال همراه خانواده‌اش به مسافرت رفت و عملا فرصتی برای دیدار حضوری هم پیش نیامد. سرم به درس و دانشگاه گرم بود و داشتم گندی را که ترم اول زده بودم رفع و رجوع می‌کردم. روزها از پی هم می‌گذشتند و تابستانی که قرار بود رابطه را رسمی کنیم در چشم بر هم زدنی رسید. اواخر تیر بود که علی به تبریز برگشت. توی آن تابستان گرم حرف‌های علی جدی‌تر از همیشه بود:

-اسما من فکرای جدیدی تو سرمه.

-چه فکرایی؟

-من تازه دارم تو شرکت جا میوفتم، اگر بخوام ازدواج کنم باید مدام تو سفر باشیم. یه پام تهران باشه و یه پام تبریز.

-خب پس پیشنهادت چیه؟

-مدیرعامل شرکت چند وقت پیش می‌گفت قصد داره یه شعبه تو تبریز افتتاح کنه. فکر می‌کردم وقتی شرکت تاسیس شد، پیشنهاد بدم منو منتقل کنن به تبریز.

-خب اینجوری که خیلی عالیه. 

-آره عالیه ولی زمان می‌بره. چیزی که الان مطرح شده، حداقل چند ماه طول می‌کشه تا عملی بشه. بعدم تا عملی بشه و بخواد بیوفته رو غلتک....

-می‌خوای بگی یک سال بیشتر باید صبر کنیم؟

-آره. نمی‌دونم شدنیه یا نه، ولی به نظرم ارزشش رو داره. اینجوری هم من یه سرمایۀ کوچولو جمع کردم هم تو یکم درست رو پیش بردی و هم ممکنه من پذیرش دکتری بگیرم و اینجوری سربازی بازم عقب بیوفته.

- من مخالفتی ندارم ولی شرط داره.

-چه شرطی؟ اینکه وقت بیشتری برای هم بذاریم! حداقل روزی یه بار تلفنی حرف بزنیم. 

- موافقم.

آن روز احتمالا نمی‌دانستم روزی که علی از آن حرف می‌زند درست دو سال بعد فرا خواهد رسید!


ادامه دارد......

  • نسرین

هوالمحبوب


روز عید، گوشی علی خاموش بود. من هم درگیر مهمان‌هایی بودم که از اول صبح سر و کله‌شان پیدا شده بود. فرصت اینکه پیگیر گوشی باشم نداشتم. عصر توی خنکای هوا، وقتی فراغتی حاصل شد، رفتم سراغ تلفن.

چند میس‌کال و پیام از علی داشتم و مثل همیشه، قبل از اینکه بفهمم چی به چیست، دلشوره افتاد به جانم. 

-اسما جان، می‌دونم که قرار بود امروز باهات حرف بزنم و همه چیز رو بهت بگم ولی  شرایطی پیش اومد که مجبور شدم برگردم تهران. قول بده ناراحت نشی ازم. می‌دونم درست نبود بدون خداحافظی برم ولی مطمئن باش دلیل موجهی براش داشتم. می‌بوسمت، مراقب خودت باش. وقتی رسیدم دوباره حرف می‌زنیم.

شوکه و ناباور زل زده بودم به صفحۀ گوشی. باورم نمی‌شد علی دوباره همان کار قبلی را تکرار کرده و زیر قولش زده! بدون خبر و خداحافظی برگشته تهران، آنهم وقتی تازه بعد یک ماه دیداری تازه کرده بودیم. کلی ایده داشتم برای خداحافظی و قرار بود کلی کیک و شیرینی براش بپزم!

توی یک اقدام انتحاری، تصمیم گرفتم اصلا نه جوابش را بدهم و نه نگرانش شوم. عاقله زن درونم می‌گفت، وقتی کسی اینقدر بی‌مسولیت است که بدون خداحافظی از تو بر می‌گردد تهران، پس ارزش نگران شدن را ندارد!

همان لحظه گوشی را خاموش کردم و تا دو روز سمتش نرفتم. این دو روز شبیه معتادهایی که مواد بهشان نرسیده، هی پیچ و تاب می‌خوردم، هی دلتنگ می‌شدم و روزی هزار بار دلم می‌خواست به علی پیام بدهم. اما عاقله زن درونم می‌گفت این دوری و بی‌خبری لازم است، بگذار بفهمد تو هم اگر پاش بیوفتد بلدی پا روی دلت بگذاری.

شنبه که داشتم می‌رفتم دانشگاه گوشی را روشن کردم. طبق پیش‌بینی‌هایم انتظار داشتم کلی پیام داده باشد، اما فقط دو پیام از علی داشتم. 

-اسما؟ قهری؟ جوابمو نمی‌دی؟

-فکر نمی‌کردم اینقدر بچه باشی و گوشی رو خاموش کنی، متاسفم برات!

همین و همین. توی ایستگاه اتوبوس زدم زیر گریه. باورم نمی‌شد آن علی عاشق پیشه اینقدر سنگ‌دلانه جوابم را داده باشد. تا خود دانشگاه گریه کردم. نگاه همۀ آدم‌ها به من بود. ساعت هفت صبح توی اتوبوس، توی تاکسی، توی حیاط دانشگاه بی‌وقفه گریه کردم. انگار چیزی درونم شکسته بود که دیگر قرار نبود ترمیم شود. اگر کمی فقط کمی بدی در حقم کرده بود، تحمل این بی‌محلی‌هایش راحت بود. اما توی این یک سال، هیچ وقت بدی نکرده بود، هیچ وقت قلبم را نشکسته بود. 
آن روز تا عصر کلاس داشتم، کلاس‌هایی که از هیچ کدام‌شان هیچ نفهمیدم. ظهر که با بچه‌ها رفته بودیم سلف، برعکس همیشه که بگو و بخند می‌کردم، یکهو وسط غذا خوردن بغضم ترکید و زدم بیرون. 

نشستم روی سکوی کنار سلف و های های گریه سر دادم. نمی‌دانستم دقیقا برای چه گریه می‌کنم فقط چشمۀ اشکم نشتی کرده بود و تا خودم را خالی نمی‌کردم آرام نمی‌گرفتم. الهام که نگرانم شده بود بدو بدو آمد دنبالم. بغلم کرد و بدون اینکه چیزی بگوید فقط سعی کرد محکم توی بغلم بگیرد و نوازشم کند.

انگار فهمیده بود غمی روی دلم سنگینی می‌کند که توان گفتنش را ندارم. وقتی هق هق گریه‌ام تمام شد، نشست کنار و گفت:

-اگه اینقدر دوستش داری که اینجوری براش گریه می‌کنی پاشو همین الان بهش زنگ بزن. منت‌کشی کن، قربون صدقه‌اش برو، اصلا فحشش بده، فقط نذار این فاصله‌ای که افتاده از این بیشتر بشه. فاصله قاتل عشقه. 

بهت‌زده نگاهش کردم. دهانم به حرف زدن باز نمی‌شد. الهام منتظر نشد تا من چیزی بگویم. توی همان بهت و حیرت رهایم کرد و رفت.

نفسم که جا آمد، شماره علی را گرفتم. بوق سوم که خورد صدایش توی گوشی پیچید. 

-بله؟

صدایش آنقدر یخ و سرد و بی‌روح بود که دوباره دلم لرزید و اشکم سرازیر شد.

-اسما تو رو جون هر کی دوست داری، فحش بده، دعوام کن فقط گریه نکن، طاقت هر چی رو داشته باشم، طاقت گریه‌هاتو ندارم.

-خییییلی...نا....مردی... علی....

-می‌دونم. هرچی بگی حقمه. 

-فقط بگو چه مرگته که بدون خداحافظی پا میشی می‌ری تهران؟

-میشه صبر کنی از اتاق برم بیرون بهت زنگ بزنم؟ از اینجا نمی‌تونم حرف بزنم.

یک ربعی طول کشید تا دوباره زنگ بزند. اولش قول گرفت که وسط حرفش نپرم تا بتواند تمام ماجرا را تعریف کند:

-بابام برای توسعۀ کارگاه نجاری‌اش دنبال وام بود، چون نتونست ضامن پیدا کنه، رفت سراغ پول نزول. هر چقدر هم که من و مامان گفتیم نکن، گوشش بدهکار نبود. از خیلی وقت قبل، که بانک به خاطر چند تا چک برگشتی دیگه بهش دسته چک نداد، به اسم من چک می‌کشید. همیشه چند تا چک سفید امضا ازم داشت که وقتایی که لازم میشد خرج می‌کرد. 
حالا که نتونسته پول اون یارو نزول‌خوره رو بده، حکم جلب گرفته برام. چون چکا به اسم من بود. اون روزم که مجبور شدم بی‌خداحافظی برگردم تهران مامور با حکم جلب دم در خونه‌مون بود. با یه کیف دستی و چند تا تیکه لباس از پشت‌بوم در رفتم. بابام داره زورش رو میزنه که پولش رو جور کنه و راضی کنه از شکایتش بگذره ولی خب زمان می‌بره. اگه مجبور بشه کارگاهشم می‌فروشه. اوضاع خونه‌مون اصلا خوب نبود. مامانم کارش به بیمارستان کشیده بود وقتی شنید برام حکم جلب گرفتن.

وقتی حرفاش تموم شد، گریۀ من دیگر بند آمده بود. از شنیدن حرف‌هاش سرم سوت کشید.

-حالا می‌خوای چیکار کنی؟ تا کی طول می‌کشه این قضایا؟

-نگران نباش تا همین یکی دو هفته‌ای پول جور می‌شه. چند نفر قول دادن که یه وام جور کنن برامون.

-تا وقتی مشکل حل نشده نمیای تبریز درسته؟

-نه ریسکش بالاست. اگر بیام و بگیرنم، برای درس و دانشگاهمم مشکل به وجود میاد. حالا دلت میاد باز گوشی رو روم خاموش کنی؟

-اون که حقت بود، بدتر از اینا هم حقت بود. چون بازم زیر قولت زدی، قرارمون این بود حرف بزنیم هر چی که شد.

-دلت میاد اینجوری حرف بزنی باهام؟ من داغون شدم این چند روزه.

-دلم میاد، چون منم داغون شدم. چون تو هنوز یاد نگرفتی بین بخش‌های مختلف زندگی توازن برقرار کنی! هنوز نفهمیدی منم بخشی از زندگی‌ توام که نمی‌تونی هر وقت دلت خواست پرتم کنی بیرون!

-اسما تو تنها کسی هستی که هنوز دلم به بودنش خوشه. اینجوری حرف نزن دلم می‌گیره.

-من متاسفانه نمی‌تونم اینو قبول کنم. 

-چرا آخه؟

-چون توی این یک سال سه بار منو درست لحظه‌ای که باید کنارت می‌بودم گذاشتی کنار. چه تضمینی هست بعد از این دوباره اتفاق نیوفته؟

-کینه‌ای نباش اسما، بیا فراموشش کنیم. قول می‌دم دیگه تکرار نشه.

-تا وقتی نیومدی تبریز و درباره‌اش درست و حسابی حرف نزدیم من دلم به ادامۀ این رابطه گرم نمی‌شه علی!

-پس یعنی قهری؟

-قهر نیستم، سرسنگینم. از این لحظه هیچ حرف عاشقانه‌ای با هم نمی‌زنیم تا روزی که ببینمت.

-تنبیه ناجوانمردانه‌ایه! من تحملش رو ندارم قربون صدقه‌ات نرم.

-این تنبیه رو می‌ذارم تا یادت بمونه، اسما رو وقتایی که گرفتاری نذاری کنار.

وقتی اینقدر قرص و محکم پشت تلفن حرف می‌زدم هیچ فکرش را نمی‌کردم که دیدن دوبارۀ علی تا آخر امتحانات ترم طول بکشد!

علی از آبان تا بهمن تبریز نیامد که نیامد! حرف زدن‌های ما به روال قبل بود ولی دوز عاشقانه‌اش به حداقل ممکن رسیده بود. درست است که گاهی از دست هر دویمان در می‌رفت ولی تنبیه به قوت خودش باقی بود. 

اوایل بهمن بود که وام پدر علی بالاخره واریز شد و توانستند از کابوس چند ماهه راحت شوند. 

بهمن ماه، برای ما ماه ویژه‌ای بود و قرار بود اولین سالگرد آشنایی‌مان را جشن بگیریم. 



ادامه دارد.....

  • نسرین

هوالمحبوب


شهریور آن سال، برای ما ماه سرنوشت‌سازی بود. قرار بود هر دو وارد مرحلۀ جدیدی در زندگی شویم که سختی‌های زیادی را به ما تحمیل می‌کرد. که رنج جدایی بزرگترین آن بود.
من طبق پیش‌بینی‌هایی که کرده بودیم، رشتۀ حقوق دانشگاه تبریز قبول شدم و علی مکاترونیک دانشگاه امیرکبیر. 
دلم می‌خواست موقع ثبت‌نام دانشگاه علی همراهم باشد ولی خب، طبیعتا امکان‌پذیر نبود. چون خانواده از این رابطه چیزی نمی‌دانستند و طبیعی بود که انوشه مرا در این پروسه همراهی کند. به انوشه نمی‌توانستم چیزی بگویم. چون دلم نمی‌خواست پر رو و  وقیح جلوه کنم. از دید انوشه ما رابطه‌مان دورادور بود و هنوز نمی‌دانست که چقدر درگیر همدیگر شده‌ایم. بعد از ماجرای مرگ محسن و از هوش رفتن من، انوشه حواسش بیشتر از قبل به من بود و من نهایت تلاشم را می‌کردم فقط زمان‌هایی به دیدار علی بروم که می‌دانستم انوشه خانه نیست. 
بعد از ثبت‌نام در دانشگاه به رستورانی همان حوالی رفتیم و خودمان را مهمان یک چلوکباب حسابی کردیم. آنجا بود که انوشه برای اولین بار سوالی پرسید که حس کردم باید جدی جوابش را بدهم:

-از علی چه خبر هنوز در ارتباطین؟

-آره گه‌گاه تلفنی حرف می‌زنیم. 

-ارشد قبول شد یا می‌خواد بره سربازی؟

-دانشگاه امیرکبیر قبول شده.

-باریکلا، پس حسابی درس‌خونه، خوشم اومد.

-آره این ترم آخری کلا سرش تو کتاب بود، سرش رو می‌زدی تهش رو می‌زدی از کتابخونه سر در میاورد.

-پس احتمالا دیگه باید خداحافظی کنین با هم نه؟

-چرا؟

-چرا؟ خب اون داره می‌ره تهران! نکنه فکر کردی بره تهران باز می‌خواد باهات دوست باشه؟

-اشکالش چیه؟

-اشکالش اینه که تو یه دختر سادۀ بی‌تجربه‌ای. تهران هم پرِ دختره. اونم یکی از یکی قشنگ‌تر.

-مگه من قشنگ نیستم؟

-از دید من که خواهرتم هستی، ولی پسرا همشون دنبال دخترای ترگل ورگلن! سادگی و متانت خیلی خریدار نداره اسما جون.

-ولی علی مثل بقیه نیست.

-همۀ دختران جهان چنین تصوری از دوست پسرشون دارن، ولی بهت قول می‌دم همۀ پسرای جهان هم به این دیدگاه می‌خندن!

-چرا اینقدر بی‌رحمانه داری حرف می‌زنی؟

-برای اینکه دوستت دارم و دلم می‌سوزه. نمی‌خوام بری دانشگاه بعد همش فکرت پیش اون پسره باشه و ضربه بخوری تهش. الان تموم بشه به نفع هر دوتونه.

آن روز خیلی به حرف‌های انوشه فکر کردم. به اینکه علی عوض شود، فراموشم کند، راهش را تغییر دهد. همۀ این احتمال‌ها وجود داشت. همان‌طور که ممکن بود من عوض شوم. ممکن بود فضای دانشگاه چنان درگیرم کند که علی توی ذهنم کمرنگ شود. ولی در آن لحظه و آن زمان، ترجیح می‌دادم به پیشواز حوادث تلخ نروم.

 روز آخر که توی پارک شمس همدیگر را دیدم خداحافظی سوزناکی نداشتیم. چون آن روز ایمان داشتیم که قرار است به هم متعهد باشیم. یک هفتۀ تمام برای تهیۀ بسته‌ای که قرار بود به علی بدهم تلاش کرده بودم.

یک عروسک ممول که علی دوست داشت، یک ساعت مچی، یک تقویم که روزهای مهم رابطه‌مان توش هایلایت شده، دفترچه‌ای برای ثبت خاطرات روزانه که هر ماه موقع برگشت به تبریز برایم بخواندشان، کیک خانگی‌ای که خودم پخته بودم و علی عاشق طعم‌شان بود و یک عکس از خودم. و یک نامۀ مفصل که قرار بود هر وقت دلتنگ شد بخواندش. 
جعبه را که گذاشتم توی دستش چشم‌هایش برق می‎‌زد. با دیدن هر تکه از هدیه‌ام مثل بچه‌ها ذوق می‌کرد.

-اسما اینا خیلی خوبن. دقیقا می‌دونستی چیا خوشحالم می‌کنن. عروسک ممول از کجا یادت مونده بود؟

-تلاش کردم تک‌تک چیزایی که قراره بهت بدم، یه خاطره پشتش باشه. امیدوارم اینا باعث بشه منو فراموش نکنی.

-دیوونه، برای فراموش نکردنت نیازی به اینا نبود، چون اصلا قرار نیست فراموش بشی!

هدیۀ علی بیشتر از آنکه هیجان‌زده‌ام کند، متعجبم کرد:

چند تا لاک در رنگ‌های مختلف، چند تا رژ، ریمل، کرم پودر، گل سر و یک گردنبند که اسمم رویش حک شده بود.

خنده‌کنان گفتم:

-علی نکنه فکر کردی من رشتۀ آرایشگری قبول شدم؟

-دوست‌شون نداری؟

-نمی‌دونم، آخه من اصلا اهل آرایش نیستم که!

-خب من فک کردم شاید اگر بری دانشگاه دوست داشته باشی امتحان کنی. 

-خب من ساده بودن رو بیشتر دوست دارم راستش. ولی بابت زحمتی که کشیدی ممنونم. مخصوصا لاک‌ها و گردنبند خیلی هدیۀ خوبی هستن.

-خب پس لوازم آرایشی رو نگه دار برای بعد.

-بعد یعنی کی؟

علی وقتی لپ‌هایش گل می‌انداخت خیلی بامزه می‌شد.

-خب وقتی رفتیم خونه خومون دیگه. تو خونه آرایش کن. من دوست دارم چهرۀ آرایش کرده‌ات رو ببینم.

این بار من سرخ شدم. با اینکه داشتیم برای همین هدف تلاش می‌کردیم ولی حرف زدن از آن خانۀ مشترک همیشه حس گنگی در من ایجاد می‌کرد، لذت توام با شرم. هیجان توام با ترس.

سکوت مرا که دید از توی کیفش یک بستۀ دیگر درآورد و مقابلم گرفت:

-و اما هدیۀ اصلی که می‌دونم خیلی دوستش خواهی داشت. 

ذوق‌زده بسته را از دستش گرفتم و کاغذ کادو را که باز کردم از ذوق جیغ زدم. دیوان شعر«حسین منزوی»

-وای علی این خیلی هدیۀ محشریه، حتما خیلی هم گرونه، خیلی لطف کردی، واقعا راضی نبودم اینقدر هزینه کنی. ممنونم ازت.

-راستش این هدیه از کتابخونۀ خودمه. شعرهایی رو هم که خیلی دوست دارم برات علامت گذاشتم که اول بری سراغ اونا.

-یه خبر خوب هم دارم که مطمئنم خیلی خوشحالت می‌کنه.

-چی؟

-حدس بزن.

-خب ذهنم الان یاری نمی‌کنه خودت بگو که به یه خبر خوب حسابی احتیاج دارم.

-قراره آخر هفته بریم گوشی بخریم!

- وای چه خبر خوبی، پس دیگه برای هر بار زنگ زدن لازم نیست ده تا آیت‌الکرسی بخونم فوت کنم که خودت گوشی رو برداری!

-اره دیوانه جان دیگه لازم نیست. داداش رضا از این سیم‌کارت اعتباری‌ها برام خریده و آقاجونم گفت آخر هفته می‌ریم گوشی می‌خریم.

آن لحظه‌ای که دست‌هایش توی دستم بود حس می‌کردم خوشبخت‌ترین آدم دنیام. بوسۀ آخرش روی دست چپم تا مدت‌ها قلبم را گرم می‌کرد. هزاران بار جای بوسه‌اش را بوسیده بودم و مدام خاطره‌اش را توی ذهنم مرور می‌کردم که مبادا یادم برود 28 شهریور چقدر خوشبخت بودم.


ادامه دارد....

  • نسرین

هوالمحبوب


از وقتی انوشه ماجرای من و علی را فهمیده بود، دیگر آزادی قبل را نداشتم. همش نگران بود که اتفاق ناجوری برایم بیوفتد. احتمالا اگر سرش گرم احمد و نامزد بازی‌هایش نبود، همان هفته‌ای یک بار دیدن علی هم نصیبم نمی‌شد!
چند هفته بعد از اعلام نتایج کنکور، نتایج ارشد هم اعلام شد. باورم نمی‌شد علی جزو رتبه‌های برتر شود. ولی شده بود. رتبۀ 16 کشوری، چیزی بود که برایش خیلی تلاش کرده بود ولی باعث می‌شد سر دو راهی بدی قرار بگیرد!
من به احتمال زیاد همان دانشگاه تبریز قبول می‌شدم. چون نه خودم و نه خانواده‌ام دوست نداشتیم که آوارۀ شهر دیگری باشم. خودم را بچه‌تر و خام‌تر از آن می‌دیدم که توی شهری مثل تهران بتوانم از پس خودم بر بیایم. ولی برای علی که چنین رتبه‌ای آورده بودم، بهترین مسیر رفتن به دانشگاه‌های تاپ تهران بود. چیزی که علی سفت و سخت داشت جلویش می‌ایستاد!
آن روز اولین دعوای رابطۀ ما سر همین موضوع رقم خورد:
-بابا و مامان اصرار دارن که انتخاب اولم دانشگاه شریف یا امیرکبیر باشه. می‌گن وقتی زحمت کشیدی درس خوندی، چرا ازش استفاده نکنی.
-خب راست می‌گن. حالا من که خیلی وارد نیستم ولی خب شنیدم که امکانات و رتبۀ علمی دانشگاهی مثل شریف یا امیرکبیر قابل مقایسه با دانشگاه‌های شهرهای دیگه نیست.
-ولی برای من مهم اینه که همینجا بمونم. کار کنم کنارش درس بخونم و تهش  بتونم یه زندگی خوب بسازم.
-خب چرا داری لجبازی می‌کنی؟ تهران که همۀ اینا خیلی راحت‌تر مهیا می‌شه.
-می‌شه ولی نمی‌ارزه به چند سال دوری.
-خب می‌ری هر ماه میای سر می‌زنی، اینجوری نیست که مثل قدیم کل اون دو سال همو نبینیم.
-من دلم تنگ می‌شه، نمی‌تونم به ماه تا ماه ندیدنت صبر کنم.
-خب من سعی می‌کنم آقاجون رو راضی کنم گوشی بخره برام و اینجوری همیشه در ارتباطیم.
-تو هنوز دانشگاه نرفتی و معلوم نیست اگه بری و وارد اون فضا بشی، چه چیزایی برات تغییر کنه.
-یعنی منظورت اینه که من اینقدر بی‌جنبه‌ام که برم دانشگاه چهار تا پسر دیگه ببینم تو رو یادم می‌ره؟
-نه منظورم این نبود.
-چرا دیگه منظورت همین بود. چون من پسر ندیدۀ عقده‌ایم که منتظرم بهت خیانت کنم!
-اسما! چرا الکی جو می‌دی. خب نگرانم دست خودمم نیست. حس می‌کنم اینجا بودنم به نفع همه است.
-اصلا حالا که اینجوری شد، اگه نری تهران من کات می‌کنم باهات!
این جمله را مثل تیری در تاریکی رها کردم و کوله‌ام را برداشتم و راه افتادم سمت خانه.
اولین بار بود که قهر می‌کردم و توقع داشتم علی فورا سراغم بیاید و از دلم در بیاورد. ولی هر چه از نیمکت دورتر می‌شدم، احتمال اینکه علی منصرف شود و دنبالم بیاید کمتر می‌شد. وسط راه ترس برم داشت، اگر علی کلا برای منت‌کشی پا پیش نمی‌گذاشت چه؟ همان لحظه برگشتم سمت نیمکت که ببینم چه واکنشی نشان می‌دهد که دیدم نیمکت خالی است و خبری از علی نیست!
چشم‌هایم جوشید و نم اشکی روی گونه‌هایم راه افتاد. من هیچ وقت به جدایی فکر نکرده بودم. اصلا برای قهر و جدایی آمادگی نداشتم و حالا انگار داشت اتفاق می‌افتاد. 
رسیدم خانه و رفتم سراغ تلفن. اما بدبختی اینجا بود که گوشی دست مامان بود و مشخص بود که حالا حالاها قصد دل کندن از گوشی را ندارد!
دو روز تمام هر چه با گوشی‌اش تماس گرفتم رد کرد. تلفن خانه‌شان را هم جرات نمی‌کردم بگیرم. چون همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود و مشخص بود کسی که موبایلش را جواب نمی‌دهد، گوشی خانه را ....
هم از دستش دلخور بودم، هم ناراحت بودم، هم دلم تنگ بود و هم می‌ترسیدم سر همین بحث ساده همه چیز به هم بخورد.
چاره‌ای نداشتم جز اینکه بنشینم برایش نامه بنویسم، اینجوری می‌توانستم هم حرف‌های دلم را بزنم و هم مطمئن باشم که به دستش می‌رسد.

«مرد چشم قشنگ من سلام.
من راستش بلد نیستم شبیه تو کلمات را به زیبایی کنار هم بچینم. بلد نیستم با کلمات قربان صدقه‌ات بروم برای همین صاف و ساده حرفم را می‌زنم.
من دوستت دارم، از آن دوست داشتن‌هایی که حاضری برایش هر کاری بکنی. از آن دوست داشتن‌هایی که حاضری منت کشی کنی حتی وقتی دلخوری. خودت می‌گفتی آدم برای عشقش بهترین‌ها را می‌خواهد. آدم دوست دارد عشقش را همیشه در اوج ببیند. حالا من هم حق دارم که گله کنم چرا وقتی من می‌خواهم تو را در اوج موفقیت ببینم دلخور می‌شوی؟ دلم می‌خواهد حتی اگر یک درصد شانس بیشتری در تهران داری، من مانعت نباشم. دوست داشتنی که بال پروازت نشود، یک جای کارش می‌لنگد. من پا به این رابطه که گذاشتم دختر بچۀ مدرسه‌ای بودم که هیچ چیز از عشق حالی‌اش نبود. من کنار تو رشد کردم و خیلی چیزها را مدیون تو و مهربانی و صبوری‌ات هستم. دلم می‌خواهد بال پروازت باشم نه اینکه پا بندت کنم. 
ما از اول مهر مسیر تازه‌ای را در زندگی شروع خواهیم کرد و برای زندگی‌مان خواهیم جنگید. راه‌ ما همیشه یکی خواهد بود، حتی اگر دور از هم باشیم.
دلتنگت هستم، قهرم ولی دوستت دارم، دلخورم ولی دوستت دارم، اصلا بیا یک قراری بگذاریم، هر کس از این به بعد قهر کرد خر است. آدمیزاد باید حرف بزند به قول جلال، نشخوار آدمیزاد حرف است علی جان.»

شب که احمد خانۀ ما بود فکری توی سرم جرقه زد. داشتیم سفرۀ شام را مهیا می‌‎کردیم که به احمد گفتم:
-احمد آقا من می‌تونم با گوشی‌تون به دوستم پیام بدم؟ تازه گوشی خریده و هیچ کدوم از ماها هم گوشی نداریم بهش پیام بدیم، فردا تولدشه دوست دارم اینجوری خوشحالش کنم.
-بله بله چرا که نه. 
گوشی را از احمد گرفتم و تند تند برای علی پیامی نوشتم:«فردا عصر توی آلاچیق همیشگی منتظرت هستم، اگر نیایی همه چیز بین ما تمام می‌شود.»
پیام که ارسال شد پاکش کردم. خواستم گوشی را به احمد برگردانم که گفت:
-ممکنه دوستت بخواد جواب بده بهت، یکم نگهش دار اگه جواب داد خودت بخونی پیامشو.
توی دلم داشتم می‌گفتم چقدر تو باشعوری پسر. توی همین فکرها بودم که علی پیام داد:
-فردا ساعت شیش اونجام، هر کی هم از تموم کردن رابطه حرف بزنه خره.
با تمام صورتم خندیدم. پیام‌ها را پاک کردم و گوشی را به احمد برگرداندم.
آن روز عمدا کمی زودتر رفته بودم سر قرار  که نقشه‌ام را اجرا کنم. نامه را با یک شاخه گل روی نیمکت گذاشتم و خودم را جایی مخفی کردم. می‌خواستم واکنشش را هنگام خواندن نامه ببینم. 
درست راس ساعت شیش علی رسید. با دیدن نامه و گل حسابی متعجب شده بود، کمی اطراف را پایید و چون دید خبری از من نیست، نامه را برداشت و مشغول خواندن شد.
علی نامه را که می‌خواند گریه‌اش گرفت، دیدن حالش دوباره خاطرۀ مرگ محسن را برایم تداعی می‌کرد. طاقت نیاوردم و رفتم کنارش. 
 دست‌هایم را گرفت و با همان صدای بغض‌آلودگفت:
-اسما ببخش، اون روز حسابی تحت فشار بودم، از یه طرف خانواده‌ام، از یه طرف استاد‌ا و دوستام، آخرین نفرم که تو حرف اونا رو تکرار کردی دیگه حسابی سیمام اتصالی کرد. 
-من بهت حق می‌دم که ناراحت بشی ولی حق نمی‌دم دو روز جواب منو ندی!
-اون دور روز فرصت خوبی بود که هر دومون فکر کنیم اسما.
-ولی می‌تونستی بدون دق دادن منم فکراتو بکنی!
-تو می‌تونی تحمل کنی که دو سال من برم تهران؟ بعدش هم احتمالا دو سال سربازی در پیش دارم. یعنی عملا تا تو لیسانس بگیری نمی‌تونیم سر و شکلی به رابطه‌مون بدیم. به همۀ اینا فکر کردی؟
-من فقط هفده سالمه علی، اونقدر تجربه ندارم که الان بهت قول بدم که آره تحمل می‌کنم و دم نمی‌زنم. ممکنه خسته بشم، ممکنه کم بیارم، ممکنه دعوامون بشه، ممکنه قهر کنیم. ولی اگه تکلیف‌مون با خودمون و رابطه روشن باشه، برای کنار هم بودن می‌جنگیم. 
-تو کی اینقدر بزرگ شدی اسما؟
-عشق آدما رو بزرگ می‌کنه، خودت می‌گفتی یادت نیست؟
-یادمه؛ ولی گاهی آدم حرف‌هایی می‌زنه که فقط قشنگن ولی پشتشون محتوای خاصی نیست. تو می‌گی که دل طرفو به دست بیاری.
-حالا این حرفا رو ول کن. تصمیمت رو گرفتی؟ 
-فکر می‌کنم حق با شماست و حیفه که شانس درس خوندن تو بهترین دانشگاه‌ها رو از دست بدم.
این را که گفت خنده‌ام گرفت از شدت هیجان و خوشحالم بغلش کردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. 
علی هراسان خودش را عقب کشید و گفت:
-اسما کتابخونه استا قربونت، به فنامون می‌دی!
آن روز کنار همۀ حرف‌های قشنگی که زدیم، یک قول و قرار سفت و سخت بین خودمان گذاشتیم، اینکه، هر وقت دلخور شدیم، به جای قهر کردن با هم حرف بزنیم، اگر کم آوردیم، به طرف مقابل بگوییم، قول دادیم که عین چهار سال را به جنگ سختی‌ها و دوری و دلتنگی برویم. آن روز اسما و علی اولین قدم بزرگ‌شان را برای زندگی برداشتند.


ادامه دارد.....

  • نسرین