زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

لولیتا

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ب.ظ

هوالمحبوب


"احتمال لو رفتن داستان کتاب وجود دارد"

خلاصه ی داستان: هامبرت یک محقق ادبی و استاد دانشگاه است که شهوت عجیبی نسبت به دختر بچه ها دارد. زمانی که برای مطالعه ی ادبی به آمریکا وارد می شود در خانه ی زنی به نام شارلوت هیز سکونت می گزیند و در این خانه با دیدن دالی هیز (لولیتا) 12ساله ی شارلوت ، عاشق و شیفته اش می شود.

لولیتا  را بسیاری از منتقدان، سرآمد آثار ناباکوف قلمداد می کنند. اثری روایی با حجم باور نکردنی از اتفاق های ساده که با وجود تک گویی های فراوانِ شخصیت اصلی، جذبت می کند.

در رمان لولیتا با یک عشق ناپاک و شیفتگی خودخواهانه ی یک پدرخوانده به دختر دوازده ساله اش مواجهیم. مرزهای بین واقعیت و خیال، مرز بین هوس و عشق، مرز بین لولیتای واقعی و خیالی یک ریز در حال فروپاشی است. تصویری که از شکل گیری این عشق یا هوس جنون آمیز برای ما ساخته می شود، باعث انزجار است. انزجاری که دلت میخواهد دنبالش کنی و همین هنر نویسندگی ناباکوف است. کتابی که نویسنده اش بارها برای چاپ کردنش، به بن بست خورده است و هرگز دست از تلاش برنداشته است.

اگر نوشتن را یک حس درونی و یک ضربه ی روحی بدانیم، باید قبول کنیم که نویسنده از نوشتن اثر ناگزیر است. ضربه ای درونی که وقتی در ذهن و روح نویسنده شروع به نواخته شدن می کند، آرام و قرار از او می رباید.

کتاب موضوعی ممنوعه دارد .از شهوت مردی صحبت می کند که گرایش عجیبی به نیمفت ها(دختربچه های 9 تا 14 ساله) دارد. شاید بتوان ریشه ی این گرایش را در عشق نافرجام نوجوانی اش جستجو کرد. زمانی که آنابل 13 ساله، به دست نیامده از دست می رود.

رمان سراسر روایتی است از زبان هامبرت. لولیتایی که او برای مخاطب به تصویر می کشد دختری پر شر و شور و سرزنده و پر از آرزو و امید است. اما چیزی که از خلال صحبت های شخصیت های فرعی داستان برای ما آشکار می شود، این است که لولیتا دختری غمگین و کمی افسرده و گریزان از جمع های دوستانه است که حتی به ارتباط با پسرهای هم سن سالش نیز بی توجهی می کند.

در فصل های پایانی، زمانی که لولیتای عزیز، از دست رفته است و هامبرت به مرور اشتباهات خود می پردازد به درستی به این نکته اشاره می کند که او با خودخواهی هایش کودکی لولیتا را دزدیده است.

آغاز سفرهای هامبرت به همراه لولیتا در واقع شروع یک سیر و سلوک درونی است. در طول این چند سال سفر، با تغییر شخصیت هامبرت مواجه می شویم. مردی که از روی شهوت لولیتا را اسیر می سازد و در نهایت خود گرفتار عشق او می شود. زندگی برای هامبرت در لحظه ای که لولیتا می گریزد به پایان می رسد. رمان لولیتا در چارچوب روایت های تک صدایی مولف یا روای گرفتار نمی شود. در این رمان با روایت چند آوایی مواجهیم. نمونه ای از این را در فرار لولیتا می توانیم مشاهده کنیم. فراری که یک نوع شورش علیه چند سال استبداد پدر خوانده اش محسوب می شود. هامبرتی که در تک تک لحظه های بودن با لولیتا ترس از دست دادنش را دارد؛ بالاخره او را از دست می دهد. آزادی زمانی برای لولیتا معنا پیدا می کند که خودش بتواند انتخاب کند. زنجیرهای پایش زمانی گشوده می شوند که تحت سیطره ی هامبرت نباشد.

در رمان لولیتا می توان سه تجسم واقعی از سه جهانی که در زندگی تجربه خواهیم کرد را دید. زمانی که در کنار لولیتاست و از او کامجویی می کند در واقع در بهشت برین به سر می برد. فرار لولیتا پایان لذت بهشتی و آغاز دوران برزخی زندگی است. برزخی که هامبرت به شکل مالیخولیایی به مسافرخانه ها سرک می کشد تا ردی از گمشده اش بیابد و در نهایت دوزخ زمانی شکل می گیرد که لولیتای باردار در کنار همسرش ایستاده است و به درخواست بازگشت هامبرت جواب رد می دهد. جهنمی که به زندان ختم می شود و اعتراف نامه ای که در زندان نوشته می شود و در نهایت لولیتا به پایان می رسد.

ذهنم هنوز درگیر داستان و حوادث پیرامونش است. شاید اگر زودتر از سی سالگی به سراغش می رفتم ادامه اش نمی دادم. کتاب را می توان دارای گرایش های اروتیک دانست، چیزی که خواندنش برای هر کسی توصیه نمی شود. دلیل ممنوع بودنش در ایران نیز همین است .لولیتایی که در دست دارم چاپ افغانستان است. ترجمه ی اکرم پدرام نیا. الحق که ترجمه ی چنین اثری کاری بسیار دشواری است. هم به دلیل گریزهایی که نویسنده به زبان های دیگر زده است و هم به دلیل اشاره های تمثیلی و تاریخی فراوان کتاب.

  • نسرین

من و کتابهایم

نظرات  (۱۵)

  • © زهـــــرا خســـروی
  • فیلمشو دیدی؟ خیلی خوش ساختِ البته که کتاب بهتر ولی فیلم همچین کتابایی واسه ادمایی که اعصابِ خوندنِ چنین داستانایی رو ندارن خیلی بهتره، دقیقا عین تو درگییر شدم:(
    پاسخ:
    نه ندیدم باید جالب باشه فیلمش:)
    آره توصیه ی خوبیه برم ببینم میتونم پیداش کنم
    مرسی زهرا جان
    خیلی وقته قراره بخونم ولی نمیشد. این پست ترغیبم کرد زود زود شروع کنم
    پاسخ:
    ان شالله که محرک خوبی باشه
  • حامد سپهر
  • خوندنش اعصاب پولادین میخواد این یه قلم جنس و نداریم شرمنده:)
    پاسخ:
    نه زیاد، بیشتر وقت آزاد میخواد.
    نمیدونم چرا پست گذاشتم درباره اش
    خیلی وقته معرفی کتاب ها رو تو صفحه جداگانه مینویسم
    اصلا این  کتاب جور عجیبی بود
    گودریدز نداری آیا؟
    پاسخ:
    دارم ولی فعالیت نمیکنم
    از موضوعش بدم نیومد اخه😁
    پاسخ:
    آی شلوخ :)
    ایشاا... وقت کنم واجب شد حتما اینو بخونم😊
    پاسخ:
    حالا چرا واجب؟؟ :)
    خب من الان کنجکاو شدم بخونمش ، احساس میکنم طبق تعریفت باید ماجرای جالبی داشته باشه:)‌
    ولی فکر کنم باید بذارمش برای یه وقت مناسب،شاید یه خرده بزرگتر:)
    ممنون بابت معرفی:*
    پاسخ:

    بیشتر از ماجرای جالبش، چالش های روانی هامبرت جالب توجهه

    آره به نظرم یه چند سال بعد بخونی بهتره😁

    سلام بر بانوی گرامی
    داستان دردناکی ست، فکر نکنم سراغش برم.
    ولی توضیح و تحلیل شما برایم جالب و خواندنی بود، درود بر شما
    موفق باشید
    پاسخ:
    سلام جناب شریفی
    داستان دردناکی نیست ،بیشتر تاسف آوره
    زوال اخلاقیات
    ممنونم از حضورتون☺️
  • آسـوکـآ آآ
  • حس میکنم از تحملم خارجه خوندن این کتاب...

    پاسخ:
    آره منم چند سال پیش همین حس رو بهش داشتم
    من میخواستم بخونم، بعد دیدم واقعا تحمل خوندن همچین چیزایی رو ندارم و همین باعث شد همون اول کار ولش کنم.
    پاسخ:
    به نظرم کتاب ها هم مشمول مرور زمان میشن
    حالا دیگه اون گزندگی چند سال پیش رو برام نداشت
    نخوندم اسپویل نشه. ولی تعریفشو زیاد شنیدم..حتما میخونم (:
    پاسخ:
    امیدوارم دوسش داشته باشی😊
  • آشنای غریب
  • وای عجب داستانی
    خدا کنه به جهنم نرم :|
    پاسخ:
    من خوندم.  تو چرا بری جهنم؟ 
    لولیتای بیچاره... من هیچوقت یه همچین کتابی رو نمیتونم بخونم اعصابم رو احتمالا تحریک میکنه
    پاسخ:
    روحیه حساسی داری بهار جان☺️
    منم چند سال پیش همین حس رو داشتم
    آره خوندم متن را 
    اما این دقیقا چیزی بود که با خوندن عنوان در من ایجاد شد 
    فانتزی عمیق من 
    من نمیتونم این کتاب رو بخونم :) 
    پاسخ:
    منم از طرفدارهای زورو بودم:)

    لولیتا 
    مربوط به داستان زورو بود 
    یادش بخیر 
    بزرگترین و طولانی ترین فانتزی سالهای دور من 
    پاسخ:
    نه این یک رمان دیگه است
    ربطی به زورو نداره

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">