زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

خوبیِ خدا

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ

هوالمحبوب

دو تا چیز نشونه ی عمیقی از حال درونی منه، وضعیت اتاقم و عکس های پروفایلم، هر کس بخواد بفهمه من چمه باید به یکی از این دو تا مراجعه کنه. وقتی خوبم، عکس های شخصی ام روی پروفایلم هست، خودمم با لبخند هام، با دوستام با همه ی حس های مثبتم. وقتی خیلی خوبم حتی تو وبلاگمم خودمم، اما چند روزی میشه که اتاقم شبیه میدون جنگه و پروفایلم هیچ عکسی نداره، نه تو تلگرام، نه واتس آپ و نه اینستاگرام، این بدترین حالته ممکنه. این یعنی مدت ها طول میکشه که خوب بشم.

جالب ترین بخش ماجرا اینجاست که جز یه نفر هیچ کس متوجه این اوضاع نشده و براش سوال نبوده که چرا من این شکلی شدم. برای هر کسی نمیشه درد و دل کرد. نمیشه گفت چی شد که اینجوری شد. میشینم کتاب میخونم، غرق میشم توی دنیای خودم، میشینم می نویسم و هی غرق میشم توی کلماتم. منتظرم یکی یه چیزی بگه بزنم زیر گریه، سه شنبه عروسی دوستم بود، حتی حوصله نداشتم برم آرایشگاه، ساده ترین آدم تمام عمرم بودم توی عروسی، حتی کلی شلنگ تخته انداختم که بلکه یه چیزی ته دلم تغییر کنه، نمیدونم چرا خدا برای بعضی ها اینقدر پشت سر هم خوب میخواد، چرا اینقدر فرق میذاره بین بنده هاش، چرا وقتی من به یکی از بچه های کلاسم بیشتر توجه میکنم، بقیه صداشون در میاد و من مجبور میشم متنبه بشم، ولی هیچ کس نمیگه خدا خودش داره فرق میذاره بین مون. من ظرفیت مصیبت زدگی ام پره، دیگه تحملش رو ندارم. هی روزها دارن میگذرن و میرن بدون اینکه من بتونم کاری بکنم. هی دارم به آخرین دقایق تابستون نزدیک تر میشم بدون اینکه قدم مثبتی برای خودم برداشته باشم. چون تمام وقت درگیر چیزی ام که تقصیری در به وجود اومدنش نداشتم. خدا اونقدر بعضی از بنده هاش رو دوست داره که از هر خطا و اشتباهی مصون شون میکنه. بعضی ها انگار از وسط بهشت افتادن رو زمین، باید رسالت بندگی شون رو انجام بدن و دوباره صاف برگردن تو آغوش خدا. گناه من که اینقدر کم ظرفیت و خطا کارم و کم صبر چیه؟ به قول شهریار«هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه » کاش می تونستم، عرضه اش رو داشتم که خوب باشم و سخت نگیرم هیچی رو، کاش اونقدر خوب بودم که می شد مثل نسرین 22 ساله، کمی بی خیال، کمی خوشحال باشم، که میتونستم این حجم از بدبختی، این حجم از تنهایی، این حجم از ناامیدی رو تاب میاوردم. هرچند نسرین 22 ساله هم اگر 8 سال آینده اش رو میدید قطعا این شکلی نبود.

  • نسرین

از بی حوصلگی ها

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.