زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازۀ هیچ کدام از شما خوب نمی‌نویسم، لجم می‌گیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا می‌کنم که نوشته‌هایش تا مدتها میخکوبم می‌کند، لجم می‌گیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک‌تک‌تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی‌توانم جواب دندان‌شکنی به بعضی‌هایتان بدهم، بیشتر لجم می‌گیرد. از اینکه گاهی وقت‌ها حوصله‌سر‌بر می‌شوم هم لجم می‌گیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی‌توانم بنویسم لجم می‌گیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم می‌گیرد. از اینکه دوست‌تان دارم و نمی‌توانم بهتان بگویم، هم لجم می‌گیرد. از اینکه نمی‌توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم می‌گیرد. از اینکه مجبورم صبح‌ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب‌ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم می‌گیرد. از اینکه می‌دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم می‌گیرد. از اینکه نمی‌آیید بی‌هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم می‌گیرد. حتی از اینکه پست‌های جدیدم را می‌بینید و انگار نه انگار و صفحه را می‌بندید و می‌روید هم لجم می‌گیرد.
اما در کنار همۀ این ها اینجا یک عدد نسرینِ خوشحال هست، که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده‌های خاموش و بی‌حوصله. برای شما بلاگر‌هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی‌هایش برای شما حرف می‌زند. این نسرینِ گاه خوشحال و گاه غمگین، زادۀ قلب بهار، یعنی اردی‌بهشت است، حالا در نیمۀ مرداد نود و هشت، سی و یک سالگی‌اش را زندگی می‌کند.

بایگانی
نویسندگان

من جای تو

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۸ ب.ظ


مدیونید اگر فکر کنید که از قبل خبر داشتم، یعنی اگر به من بود تا یک هفته ی دیگر هم خبر دار نمی شدم. سپیده پیام داد، یعنی اول پیام داد و بعد که دید واکنشی نشان نمیدهم زنگ زد، سپیده همان یار غاری است که این روزهای تهران گردی، توی اتاقش می مانم و همراهش ماکارونی درست می کنم و شب ها خوشمزه هایی را که مادرش برایش می فرستد را می خوریم و قسمت سی و چندم سریال محبوب مان را نگاه می کنیم. سپیده از آن آدم هایی است که همه ی کارهای زندگی اش روی روال مشخصی است، از آن آدم هایی که برای بیست سال بعد زندگی اش هم برنامه ریخته است. پس به من حق بدهید که با وجود داشتن چنین رفیقی، از هیچی خبر نداشته باشم.

سپیده که زنگ زد داشتم فایل های صوتی جدیدی را که به دستم رسیده است، بررسی می کردم، از آن فایل های جالب و هیجان انگیزی بود که یکی از بلاگر ها توی مترو ضبط کرده بود. فایل، صدای گفتگوی دو پسر جوان بود که حرف هایشان از نحوه ی پذیرش دانشگاه های کانادا شروع می شد و هر کدام شان سعی می کردند به دیگری ثابت کنند اطلاعات بیشتری در این خصوص دارند و اتفاقا خودشان هم به همین زودی عازم یکی از شهر های کانادا هستند و از یک دانشگاه معتبر پذیرش گرفته اند، رفته رفته حرف هایشان رنگ و بوی سیاسی می گرفت و اگر سپیده زنگ نمی زد احتمالا انقلاب دوم را هم در ایران رقم زده بودند.

سپیده با صدای هیجان زده، گفت که نتایج را اعلام کرده اند، خودش دانشگاه تهران پذیرفته شده بود و انتظار داشت من هم خبر مشابهی را درباره ی قبولی ام بدهم. وقتی فهمید که من از اعلام نتایج خبر نداشتم، شبیه شیر برنج های مامان که روی حرارت گاز، سر میروند و چیزی از عطر و طعم عرق شاه اسپرن در آن ها باقی نمی ماند، وا رفت.

وقتی قطع می کرد، از خوشحالی اول مکالمه اش کاسته شده بود، شبیه آدم هایی که خبر داغ شان سوخته باشد. تماس را که قطع کردم، رفتم سراغ سایت سنجش.  بعد از کلنجار رفتن های بسیار، بالاخره صفحه بالا آمد، شبیه انتظار برای یک معجزه ی کوچک بود، شبیه آدمی که چشمش را دوخته است به دست های معجزه گر خداوند و انتظار دارد نشد ها و نباید های زندگی اش را به می شود و می باید تبدیل کند. ته دلم نه قرص بود و نه نامطمئن، چیزی بین این دو، من کارم را کرده بود و تلاشم را انجام داده بودم و حالا قبولی یا عدم قبولی اتفاقی بود که باید می پذیرفتمش. آغوشم را برای هر پیغامی گشوده بودم. کارنامه و درصدهای دروس و بالاخره رنگ قرمزی که در پایین کارنامه رخ نمایاند و کلمه ی عدم پذیرش توی مغزم پلی شد.

***

نوشتن جای کس دیگر و به شیوه ی او جزو سخت ترین کارهای جهان است، مخصوصا که طرف مقابل شباهنگ باشد، هم به خاطر سبقه و هم به خاطر شیوه ی بیان خاص و ویژه اش. حالا که به طور رسمی به این چالش دعوت شده ام تلاش میکنم که کمی تا قسمتی شبیه شباهنگ باشم. نامردی هم نکرده و وبلاگش را فعلا بسته تا نتوانم از روی دستش کپی کنم :)

 

 

  • نسرین

نظرات  (۱۴)

سلامی دوباره 
اولش فکر کردم درباره ی خودتونه :)
ولی آخرش متوجه شدم ...شباهنگ و چالش هایش...
نوشته ی نسرین برای نسرین :)
پاسخ:
سلام:)
بله چالش جدیده
اخ
انتظار داشتم قبول شده باشی . اشکال نداره . زندگی مجموع همین تلاش کردن ها و نرسیدن هست . نا امید نشو و باز تلاش کن . مهم اینه که از حرکت نایستی . بقیه اش دیگه حاشیه هاشه .

پاسخ:
من هیچ وقت دکتری شرکت نمیکنم همون یه بار هم که شرکت کردم اشتباه محض بود :)
ممنون از ابراز همدردی تون ارجاعش میدم به شباهنگ جان
توضیح اینکه، این پست دعوت به چالش من به جای تو بود یعنی سعی کردم پست قبول نشدن در آزمون دکتری رو از زبون شباهنگ بنویسم
البته به دعوت خودش
نسرین به جای نسرین!
خوبیِ در دسترس نبودن وبلاگم اینه که نمی‌تونید تقلب کنید و هر آنچه از من تو ذهنتون مونده رو نشون می‌دید و این خیلی برام جالبه که کی چی از من تو ذهنشه :)
مشروح نظرمو به صورت اختصاصی برای تک‌تک پست‌ها بعد از پایان چالش اعلام می‌کنم

ممنونم :)
پاسخ:
:)
قطعا افتضاح ترین و دور از شباهنگ ترینش همین پست من بوده :)

خوب بود،وبلاگ چه دنیای جالبیه که دغدغه‌های خیلی از دوستامون رو میدونیم، حتی از پشت مانیتور و نوشته‌ها:) 
دوتا انتقاد: اولا کوتاه بود:)) دوما جواب کامنت‌ها رو هم باید بلند بدی :))


پاسخ:
واقعا هم :)
واقعا بیشتر از این نتونستم کش بدم چون شباهنگ رو خیلی وقت نیست میخونم و رفتم تقلب هم بکنم به در بسته خوردم
بر من ببخشایید:)
آخه کامنت هم باید جایی برای پاسخ طولانی داشته باشه عزیزم :)
واقعا به جای شباهنگ نوشتن سخته...
صبغه یعنی چی؟
پاسخ:
سبقه یعنی سابقه:)
من غلط نوشته بودم که اصلاح کردم
کلی خندیدم... تورنادو کجایی بیای ببینی 😂😂😂
پاسخ:
:))
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • سلام.
    شباهنگ با لحن خودمونی و محاوره‌ای می‌نویسه معمولا:-))
    لحن این پست، لحن اختصاصی خودت بود:-)
    انتظار زیادی بتونیم شبیه کسی بنویسیم ولی کار جالب و ذهن مشغول‌کنی هست.
    پاسخ:
    سلام
    من خیلی وقت نیست میخونمش متاسفانه هنوز در ضمیر ناخودآگاهم رخنه نکرده طرز نوشتاریش:)

    شباهنگ بودن خداییش سخته :))
    پاسخ:
    خیلی  :)
    ا داستان بود؟ 
    پاسخ:
    نه چالش من به جای تو
    نوشته ای به سبک شباهنگ :)
    هوالمحبوب مال پست‌های نسرین زمزمه‌های تنهاییه نه نسرین شباهنگ خب. :) 
    جا داشت لااقل چهاربار ی مضربی از چهار به اسم مراد هم اشاره کنین که حق مطلب درباره شباهنگ ادا بشه:d
    پاسخ:
    ایراد وارده:)
    من داشتم به او جان خودم فکر میکردم یادم رفت مرداد شباهنگ :)
    اگه صبغه به معنی رنگ منظورته با صاده ها
    صباغ هم هم‌خانواده‌شه
    پاسخ:
    سابقه منظورم بود:)
    آخه با غ نوشتی
    نوشتی سبغه [آیکون تفکر]
    پاسخ:
    اشکال املایی بود اصلاح شد
    یعنی همین اندازه که شباهنگ شدی هم هلما خواهی شد؟! :)
    پاسخ:
    احتمالا :)
    وبسایت "لینکدون، سیستمی برای اشتراک لینک های شما به صورت رایگان" افتتاح شد. می توانید با مراجعه به وبلاگ ما و گذاشتن تنها یک نظر لینک خود را برای ما بفرستید و ما در اسرع وقت آن را در وبسایت خود قرار دهیم. آدرس سایت: linkdon.blog.ir همچنین برای قرار گرفتن در بخش لینک های ویژه اول باید لینک ما را در سایت خود قرار دهید و بعد برای ما نظر ارسال کنید. آدرس سایت: linkdon.blog.ir

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">