زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ب.ظ

هوالمحبوب


وقتی میگم پرده ی روحم نازک شده دقیقا از چی حرف میزنم؟ از اینکه هر لحظه قابلیت این رو دارم که دلخور بشم، قابلیت اینو دارم که بزنم زیر گریه، قابلیت اینو دارم که از هر کسی توقع داشته باشم و وقتی توقعم برآورده نشد دلم بشکنه، لعنتی، این جور وقت ها آدم فقط یه نازکش میخواد که هی الکی نازش رو بکشه و قربون صدقه اش بره و وقتی این حس نیاز تامین نمیشه هی آدم سرخورده تر میشه. فکر میکنید خواسته ی خیلی بزرگیه که آدم از این دنیای به این بزرگی فقط یه نازکش داشته باشه؟ کسی که بی توقع دوستش داشته باشه و بی منت بخوادش و دوست داشتنش ته نکشه؟ کسی که نه شاخ داشته باشه و نه دم؟ کسی که نه اسب سفید داشته باشه و نه شبیه شاهزاده ها باشه؟ کسی که اونقدر ساده باشه که به چشم کسی جز من نیاد، کسی که اونقدر مرد باشه که بتونه روی قولش بمونه و هی مجبور نباشه بابت بی عرضگی هاش معذرت خواهی کنه، آدمی که وقتی نگاهش میکنی بتونی یه کوه رو ببینی نه یه موجود کوچیک یه آلت دست، آخه معذرت خواهی چه دردی از من دوا میکنه؟ مگه آدمیزاد چند بار میتونه چهره دلدارش رو تجسم بکنه و هی بخوره تو ذوقش؟ چرا این همه آدم بی عرضه دور منو گرفتن و من راه خلاصی ازشون ندارم؟ حس خفگی دارم، یه بغض گنده تو دلمه و هی میاد بالا و هی میره پایین، کی قراره خفه ام کنه نمیدونم.....



  • نسرین

از بی حوصلگی ها

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.