زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

نقدی بر مخاطب

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۳۲ ب.ظ
هوالمحبوب

همیشه برام سوال بوده که چطور میشه یه آدم معمولی که هیچ ویژگی خاصی هم نداره می تونه یه کانال پر مخاطب توی تلگرام یا یه صفحه ی پر مخاطب توی اینستاگرام، یا یه وبلاگ پر مخاطبِ پر کامنت داشته باشه، سال 94 یه کانال شعر و دلنوشته داشتیم که شعرها و نوشته های خودمون رو به اشتراک میذاشتیم؛ هر چه سعی می کردیم پر مخاطب بشه نمیشد. اوج تلاش مون به 200 نفر ختم شد و در نهایت رهاش کردیم. توی صفحه ی خودم هیچ وقت نخواستم کسایی رو که نمیشناسم فالو کنم؛ ترجیح دادم یه فضای امن برای خودم داشته باشم که الانم از 80 نفر تجاوز نمی کنه که 90 درصدشون رو از نزدیک یا از طریق بلاگ میشناسم. ولی قصه ی وبلاگ همیشه فرق داشته، اینجا هیچ وقت دنبال مخاطب زیاد نبودم، دنبال این نبودم که معروف بشم و کلی دنبال کننده داشته باشم، همیشه خواستم خوب بنویسم و نسبت به دیروز خودم قوی تر باشم، یه سری اصول اولیه رو رعایت کنم که حداقل مدیون چیزهایی که یاد گرفتم نباشم. اما بازم می بینم که حال و احوال کردن آدم ها، درد دل کردن های ساده ی خیلی ها بیشتر ارج و قرب داره تا مطالبی که آدم برای نوشتن شون رنج می کشه.
این قصه ی پر غصه ی خیلی از آدم هاست، آدم هایی که در ظاهر ازت تعریف میکنن، تحسینت میکنن ولی در نهایت به بدترین شکل ممکن پشتت رو خالی میکنن، تلاش برای رونق دادن به داستان نویسی توی سخن سرا به بن بست رسید، در حالی که اون اوایل خیلی شوق و ذوق داشتیم برای نوشتن و به اشتراک گذاشتن تجربه هامون، پست های اینجا رو به جز چند نفر که همیشه لطف داشتن، عملا کسی نمی خونه، مسابقه ی داستان نویسی تد کنسل شد، آدم ها میگن سرمون شلوغه ولی توی همون وبلاگ هایی که سلام و علیک میکنن پر از کامنت های این عزیزان پر مشغله است، شاید توقع من از بقیه زیاده، یا الکی فکر میکنم که آدم ها باید برای نوشته ها ارزش قائل باشن. نمیدونم تنها چیزی که می دونم اینه که خستگی روحی من حالا حالاها درمانی نداره. دنیای وبلاگ نویسی به مخاطب زنده است، مخاطبی که پویا باشه، مخاطبی که نقدت کنه، تشویقت کنه، هر جا لازم بود بهت تذکر بده، آدم هایی که فکر میکنن من از روی بیکاری دنبال شون می کنم و خیلی خوش به حالشونه که هیچ وظیفه ای در قبال بقیه ندارن، آدم های جالبی هستن در کل. از این به بعد  کامنت ها رو میبندم که دیگه هیچ کس هیچ مسولیتی برای کامنت گذاشتن نداشته باشه. موفق باشید.
  • نسرین