زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر، با همه گرمیم...با دل های تنها بیشتر

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

تو نیم دیگر من نیستی، تو تمام منی

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ب.ظ

 


هوالمحبوب

آمده بودی تبریز و من هول و ولای دیدنت را داشتم، با این خیال خوشم لبخند نشسته بود روی لب هایم. حساب زمان از دستم در رفته بود. آمده بودم دیدنت، با یک بغل گل. وسط میدان ساعت، چشم گردانده بودم، بلکه بین غریبه ها بیابمت.  اما هیچ کدام از آن قد بلند های میدان ساعت تو نبودند، هیچ کدم از آن عینکی های میدان ساعت تو نبودند، هیچ کدام از آن چشم مشکی های میدان ساعت تو نبودند. چشم هایم شبیه دو چشمه می جوشید و  نگاهم می گشت بین همه ی آن هایی که تویشان در کنارشان بود. بعد از آن کابوس شبانه، حالا منِ خسته و رنجیده،  روی نیمکت سنگی میدان ساعت نشسته ام و برایت می نویسم. برای تویی که توی همین هوا نفس می کشی و برای منی که تو را ندیده است.

حتی توی خواب ها هم از دستت می دهم، حتی وقتی کنارم هستی هم مدام نگرانت هستم، توی ضمیر ناخودآگاهم کلید وصال ندارم، همیشه باید یک فاصله ای باشد بین من و توی غایب زندگی ام.

نشسته ام زیر نور چراغ های عمارت شهرداری و میخواهم برایت از رنج هایی بگویم که برای تو کشیده ام، برای همه ی راه هایی که به خاطر تو نرفته ام، برای همه ی خیالاتی که به خاطر تو بافته ام. وقتی همه ی زندگی خلاصه شده باشد در یک ضمیر همیشه غایب، حتی بهترین دوستت هم احتمال جنون میدهد. می گویم دیده ام که بارها از دور برایم دست تکان می دهی، از عطر گل هایی که همیشه برایم می آوری برایشان گفته ام، حتی طرح لباس هایت را هم می شناسم. که پیراهن های چهار خانه را از پیراهن های ساده بیشتر دوست داری، شلوارهای کتان را به پارچه ای و لی را به هر دویشان ترجیح می دهی، هیچ وقت کالج نمی پوشی، تیپ مردانه نمی زنی، عاشق پیراهن ها و تیشرت های سفید هستی ولی.....

حالا دیگر کم کم دارد دلم برایت می سوزد، برای تو که نیامده ای و این همه زیبایی را یک جا از دست داده ای. برای خاطر من نه، برای خاطر خودت و عمر تباه شده ات، دعا می کنم یک روز این نامه ها به دستت برسد.


  • نسرین

او جان

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.