زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام!
از اینکه اندازه ی هیچ کدام از شما خوب نمی نویسم، لجم میگیرد. از اینکه هر روز یک وبلاگ جدید پیدا میکنم که نوشته هایش تا مدتها میخکوبم می کند، لجم میگیرد. از اینکه مجبورم مدام به تک تک تان لبخند بزنم و هیچ وقت نمی توانم جواب دندان شکنی به بعضی هایتان بدهم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه گاهی وقت ها حوصله سر بر می شوم هم لجم میگیرد. از اینکه گاهی دلم بیشتر از هر وقت دیگری پر شده است ولی نمی توانم بنویسم لجم میگیرد. از اینکه اینجا اینقدر برای من مهم شده است ولی برای هیچ کدام شما مهم نیست، هم لجم میگیرد. از اینکه دوست تان دارم و نمیتوان بهتان بگویم، هم لجم میگیرد. از اینکه نمی توانم هر وقت دلم خواست پست بگذارم و هر چیزی که دلم خواست توش بچپانم، بیشتر لجم میگیرد. از اینکه مجبورم صبح ها سر یک ساعت مشخص بیدار شوم و شب ها سر یک ساعت مشخص بخوابم لجم میگیرد. از اینکه می دانم هر شروعی یک پایانی دارد هم لجم میگیرد. از اینکه نمی آیید بی هوا برام کامنت بگذارید، هم لجم میگیرد. حتی از اینکه پست های جدیدم را می بینید و انگار نه انگار و صفحه رو می بندید و میروید هم لجم میگیرد.
اما در کنار همه ی این ها اینجا یک عدد نسرین خوشحال هست که دوست دارد تا ابد برای شما بنویسید. برای شما خواننده های خاموش و بی حوصله. برای شما بلاگر هایی که دوستش ندارید حتی. اینجا مهمترین بخش دنیای مجازی من است. دنیای که در آن یک معلم ادبیات نشسته است و از دل مشغولی هایش برای شما حرف می زند.

نویسندگان

مهمان ناخوانده

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۸ ب.ظ

هوالمحبوب

از اول آبان کلاس های نمایش نامه نویسی مون شروع میشه. خیلی هیجان زده ام، دلم میخواد مدام تجربه های جدیدی کسب کنم، دلم میخواد تبدیل بشم به کسی که هیچ چیزی نمی تونه متوقفش کنه، این چند وقته با مطالعه ای که داشتم؛ حس میکنم آدم قوی تری شدم، حس میکنم دیگه اون ترس های قدیمی ام کمرنگ تر شدن، این برای خودم خیلی ارزشمنده، درک این نکته که من هم میتونم آدمی باشم که یک زمانی ستایشش می کردم، منو به وجد میاره. این روزها نمایش نامه خوندن و تئاتر دیدن خیلی برام لذت بخشه، جدید ترین اثری که دیدم یکی از کارهای اشمیت بود، مهمان ناخوانده.

مهمان ناخوانده در گیر و دار جنگ جهانی می گذرد. دکتر فروید و دخترش آنا با وجود یهودی بودن مصونیت دارند و می توانند از کشور خارج شده و به جایی امن پناه ببرند. دکتر فروید در چالش پذیرفتن این پیشنهاد است. ترک کردن سرزمین مادری و تنها گذاشتن مردم تا به سادگی کشته شوند و فرار تصمیمی نیست که دکتر فروید به سادگی قادر به گرفتنش باشد.

اما زمانی نمایشنامه مهمان ناخوانده حقیقتا شروع می شود که فردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بر دکتر فروید ظاهر می شود. دکتر فروید که از خداناباوران مشهور تاریخ است خود را در چالشی بزرگ می بیند و نمایشنامه مهمان ناخوانده به بحث میان یک خدا و یک بنده ی بی ایمان می گذرد.

اشمیت درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ در نمایشنامه مهمان ناخوانده فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چراکه هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.»

بخش های زیبایی از این نمایش نامه:

انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!
اشمیت پاسخی روشن به خوانندگان و دکتر فروید نمی دهد. هدف او به وجود آوردن سوال بود و نه دادن یک پاسخ.
فروید : آنا، تو هنوز هم یه دختر بچه موندی. بچه ها خود به خود فیلسوفن، همش سوال می کنند.
آنا: بزرگ ها چی؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن.

******

ناشناس در قالب خدا به فروید پاسخ می دهد:

تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیز.”
“من انسان ها رو آزاد آفریدم. من انسان ها رو از روی عشق آفریدم.”

******

“اگه خدا در برابر من بود به جرم دادن قول های باطل متهمش میکردم. مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه، زندگی یی که این جا توی خونم، زیر پوستم می دمه. همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نیاستاده چون وقتی خودم رو نگاه می کنم، وقتی خودم رو توی دست های این مستی فکری رها می کنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمی کنم فانی هستم، مرگ هیچ جا در من نیست. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی گفت من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ شر مرگ قول زندگی که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده است؟ بدنی که برای لذت بردن به وجود آمده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب پذیر و نا کامله، به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی شود، چون همه ی زخم ها تنها زخم های روانی هستند. باز هم یک قول که زدن زیرش …”

******

“هیچ کس من رو نمی بینه. همه همون تصویری رو از من دارن که دلشون می خواد یا فکرشون رو  مشغول کرده.”


******

بازی تک تک بازیگران حیرت انگیز بود، دارم به این فکر میکنم که چرا هنر به این زیبایی اینقدر نادیده گرفته میشه؟ چرا قیمت یک بلیط تئاتر در تبریز باید یک مبلغ ناچیز باشه در حالی که تئاترهای موزیکال تهران قیمت های سرسام آور چند صد هزار تومنی دارن؟ کاش حداقل ما اهالی فرهنگ و آدم هایی که دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادبیات داریم، نسبت به تئاتر بی مهر نباشیم، رسم جالبی که بین اهالی نمایش وجود داره اینه که حتی اگر به عنوان مهمان دعوت بشن به یک نمایش، حتما بلیط تهیه میکنن، تا اینجوری از این هنر ارزشمند حمایت کنن. لطفا حداقل سالی یک نمایش رو تماشا کنید مطمئن باشید که پشیمون نمی شید.

  • نسرین

نمایش ببینیم

نظرات  (۱۱)

چقدر این ور اون ور سرک میشید شما (: احسنت به این فعالی 

چقدر خوب این بخش های نمایشنامه اشمیت ! اصلا مستقیما رفت تو لیست خرید 
پاسخ:
دیگه تابستون بود و بیکاری و از این صحبت ها :)
آره حتما بخونید پشیمون نمیشید

  • میــ๛ آنـہ
  • سلام بانو
    راستش من رشتم مهندسیه ولی خیلی ازادبیات خوشم میاد
    برای همینم یکم دست به قلم دارم
    وخیلی دنبال این بودم که یه دوستی پیداکنم که کارش درهمین حیطه باشه
    و درباره اش بنویسه

    پاسخ:
    سلام

    چقدر خوب

    امیدوارم بتونید چیزی رو که میخوایید پیدا کنید اینجا یا در وبلاگ سخن سرا
  • سمانه (رنگی)
  • به امید موفقیت
    پاسخ:
    ممنونم :)
    موفق باشین :)
    این جمله جالب بود برام :
    *آنا: بزرگ ها چی؟
    فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن.*

    پاسخ:
    ممنونم :)

    بله در کل از این جملات جالب زیاد داشت
    نمایشنامه چون اغلب دیالوگ محوره، باید جملات نابی داشته باشه که مخاطب رو مجذوب کنه
    با اینکه علاقه ای به تئاتر ندارم ولی امیدوارم موفق بشی و بیام تئاتر نمایش نامه هایی که تو مینویسی رو ببینم :)
    پاسخ:
    ممنونم عزیزم😍😍😍
    آها از اون لحاظ 
    دیگه از من بیکارتر که نشسته سر وبلاگش ببینه کی آنلاینه تابلو تر نداریم 
    چه جالب که اینقدر تابلوئم‌
    پاسخ:
    نه بابا من از جنبه مثبت نگاه کردم
    که حس ششم و اینا
  • امیر حسین
  • سلام دوست گرامی
    وبلاگ خوبی دارید امیدوارم همیشه موفق باشین
    از آخرین مطلبم دیدن کنید
    پایان دنیا (آخرالزمان) حتما بخونید
    اگه تبادل انجام میدین حتما بهم بگید
    ممنون
    پاسخ:
    سلام

    کجاش خوب بود دقیقا؟؟؟

    با رسم شکل نشون بدین لطفا!
  • جناب منزوی
  • به بازی های ورزشی که تو کشورهای دیگه (عموماً اروپایی) صورت میگیره توجه کردم، مردم بصورت خودجوش تو محل حاضر میشن حتی اگه اون بازی فوتبال نباشه و اگر هم باشه تیم ها معروف نیستن.
    خواستم بگم یک سری چیزها برای مردم بی اهمیت شده و یا اصلاً درکش نمیکنن، الا یک نفر بهشون بگه این کار تو اروپا کلاس داره و ماهم باید بریم چون کلاس داره.
    درواقع باید موضوع رو درک کنیم تا بهش اهمیت بدیم و بنظرم یکی از عواملی که هنر یا هر چیز دیگری که در ناحیه فرهنگ و هنر و غیره باشه، محجور شده بخاطر کم مطالعه کردن کتابه، امروزه بخاطر اتفاقات ناخوشایند فکری، اعتقادی و یا اقتصادی مردم یا از کتاب دور شدن یا سراغ برخی کتاب ها نمیرن.
    شاید نظر بنده بی ربط باشه ولی به اعتقادم جامعه ای که مردمش سواد فرهنگی داشته باشند بصورت خودجوش در جوامع ورزشی و هنری حاضر میشن.
    پاسخ:
    موافقم، متاسفانه ما توی فرهنگ سازی هر پدیده ای ناموفق بودیم. خود مردم دلشون نمیخواد یک سری چیزها رو رعایت کنن
    ولی تا دلتون بخواد میشینن از اقتصاد و قانون و وقت شناسی ملت های دیگه تعریف میکنن
    در حالی که خود ماها هستیم که کشور رو به این درجه رسوندیم با نادانی و کج سلیقگی و .....

    یعنی چی فهمیدم تویی؟ مگه چه فرقی کردم؟ 
    کلا یه نظر نوشتم 
    جدید یعنی چی؟ نظر جدید همینه دیگه 
    اصلا متوجه حرفت نشدم والا، خیلی مبهمه جمله 🤔
    پاسخ:
    بابا وبلاگ رو رفرش کردم
    دیدم نظرم جدیدی دارم
    بدون اینکه نگاه کنم
    حدس زدم کامنت توه
    چرا مگه پیچیده نوشتم؟ 
  • آقاگل ‌‌
  • اشمیت از خدایگان نمایشنامه نویسیه. چندتایی که من ازش خوندم واقعاً عالی بوده. اگرچه به خاطر شرایط شهرمون که کوچک بوده کمتر پیش اومده تئاتر ببینم. 
    پاسخ:
    خدایگان واژه مناسبیه براش😊
    واقعا کارهاش حرف نداره
    ان شالله که قسمت بشه تئاتر برین


    هر از گااااهی میرم تئاتر 
    شاید کلا سه یا چهار بار 
    خوبم تبلیغ نمیشه آخه 
    من وقتی پسر اول رفت تو این کار و خواهر کوچیکه از طریق اون بهم خبر می داد فهمیدم 
    الانم یه همکارم که دانشجوئه هم نویسنده است منتظر زمان اجرای اونم 
    پاسخ:
    چقدر خوب:)

    موافقم که خوب تبلیغ نمیشه برای همین میگم که باید ازشون حمایت کنیم

    من مسیرم همیشه از جلوی تئاترشهره، تصمیم دارم در کنار سینما به تئاتر هم بیشتر بها بدم

    ان شالله که اجرای خوبی داشته باشن :)

    راستی وقتی نظر جدید رو دیدم فهمیدم تویی:)


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">