دکتر شدنم نمی آید!
هوالمحبوب
همیشه فکر میکردم که وقتی درسم را تمام کردم وقتی دکتری را گرفتم میشوم استاد دانشگاه و میروم سر وقت تدریس. میشوم خانم دکتر و کلی ذوق میکردم از این فکرهای خام.
وقتی ارشد را تمام کردم آنقدر فشار عصبی و روحی را تحمل کرده بودم که قید ادامه ی تحصیل را برای همیشه زدم. رفتن « م » آن هم درست وسط ترم آخر همه ی قاعده های زندگی را به هم ریخت. مگر چقدر میشد برایش گریه کرد؟ مگر چقدر می شد عزاداری کرد و تاب آورد. حال بقیه مگر بهتر از من بود که دلداری ام دهند؟ قرار بود همه ی کم کاری هایی که در دوره ی کارشناسی کرده ام در مقطع ارشد جبران کنم. ولی دست روزگار همیشه بازی هایی را برایت رقم میزند که تو فقط میتوانی انگشت به لب بمانی. آن دختر مغرور که همیشه کارایش سر نظم و قرار بود و هیچ وقت حرف نسنجیده ای از هیچ استادی نشنیده بود تبدیل شد به دختری که یک ترم تمام با ولنگاری پایان نامه را سردواند، وسط اتاق استاد راهنمایش زد زیر گریه و همه ی چارچوب های زندگی اش عوض شد.
هر کس به من رسید گفت دختر پس دکتری چه می شود؟ گفتم بی سواد تر از آنم که حتی فکرش را بکنم. الی دست از سرم برنمیدارد و هر سال وسط پاییز شروع به نصیحت میکند که حیف است دختر برگرد سر همان قرار همیشگی. برگرد و یک بار شانست را امتحان کن. و من همیشه همان جواب تکراری را نثارش می کنم. من برای دکتر شدن هیچ انگیزه ای ندارم. برای دکتر خوب شدن لازم است که دلت خوش باشد به درسی که میخوانی، مغزت پر از ایده های ناب باشد برای کارهای تحقیقاتی، روحت کشش این همه تلاش را داشته باشد و کسی باشد که مدام ای ولله خرجت کند تا بال در بیاوری وسط این همه جان کندن. کتاب های قطور نگاهم میکنند و گاهی وسوسه میشوم که شروع کنم بار دیگر غرق شوم در صفحه های شان. ولی باز هم میبینم راهی است که انتها ندارد و رفتن غرق شدن است. روح من آسیب پذیرتر از آن است که بار دیگر آماج نصیحت های استادانه ی کسی شود. خواهش میکنم هر وقت دانشگاه خوبی سراغ داشتید که رشته ی ادبیات معاصر یا ادبیات کودک-نوجوان را در سطح دکتری پذیرش میکرد خبرم کنید. شاید توانستم از لاک خودم بیرون بیایم برای یک بار هم که شده شانس تحقق آرزوی کودکی ام را پیدا کنم:)