زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب

وقتی اسم کتاب معروف کازوئو ایشی گورو را شنیدم تصور دیگری از آن در ذهنم داشتم. یا بهتر است بگویم هیچ تصوری از آن نداشتم! گاهی قبل از خواندن یک کتاب مخصوصا یک رمان معروف و نام آشنا نقد هایی راجع بهآن میخوانم تا ذهنیتی از آن در من شکل بگیرد اما بازمانده ی روز دقیقا اتفاقی بود که افتاد بدون هیچ پیش زمینه و پس زمینه ای!

بازمانده ی روز را نجف دریابندری ترجمه کرده است. نامی که وقتی روی جلد کتاب خودنمایی کند بی شک خواننده با اعتماد کامل کتاب را دست میگیرد.

مقدمه ی کوتاه و جذابی هم درباره ی ترجمه  یکتاب نوشته است که توصیه میکنم حتما قبل از مطالعه ی کتاب سراغ مقدمه اش بروید.

اینکه یک مترجم آنقدر برای کارش ارزش قائل باشد که راجع به ترجمه ی تک تک واژه ها و معادل ساز یآن برای مخاطب توضیح بدهد بی شک در کمتر کتابی اتفاق می افتد.

«بازمانده ی روز» صرفا به زمان باقی مانده از روز اشاره دارد. نه انسانی که در یک روز مانده یا هر اصطلاح مسخره ی دیگری که به ذهن آدم ها متبادر میکند!!!

داستان پیرامون یک خانه ی اعیانی و پیشخدمت این خانه است. و نویسنده ی ژاپنی-انگلیسی کتاب سعی دارد در این اثر بخشی از فرهنگ پیشخدمت های اصیل انگلیسی را که رو به فراموشی است احیا کند.

کل داستان روایت های«استیونز » پیشخدمت سرای دارلینگتون است؛ روایتهایی از روزگار اوج و اقتدار لرد دارلینگتون در خلال جنگ های جهانی.

روزگاری که لرد افراد بانفوذ را از سراسر اروپا به سرای دارلینگتون دعوت میکرد تا درباره ی راه های خاتمه ی جنگ و کمک به آلمانی های شکست خورده تصمیم گیری کنند.

در این رمان با ویژگی های بارز پیشخدمت های اصیل آشنا میشویم. پیشخدمت هایی که وفاداری، امانت داری و راز داری از ویژگی های مهم آنهاست.

استیونز در این روایت ساده ی خود از تشخص پیشخدمت ها و از میزان نفوذ آنها در در خانواده های اعیانی بریتانیان صحبت میکند.

مضامینی که در این کتاب با آنها آشنا میشویم بیشتر حول محور این بخش از جامعه ی انگلیسی است. بخشی با نفوذ و تاثیر گذار که دارای اهمیت بالایی است.

استیونز زمانی دست به قلم برده است که سرای دارلینگتون از آن شکوه و عظمت زمان لرد فاصله گرفته است و پس از وفات لرد دارلینگتون فردی آمریکایی ملک او را خریده و بیشتر خدمه را مرخص کرده است.

بن مایه های عشقی هم به صورت خیلی کم رنگ در این داستان به چشم میخورد اما استیونز که به شدت مقرراتی است و کارش را به همه ی عواطف و احساسات ترجیح میدهد این نشانه ها را زمانی که درمیابد که بانو کنتن از بودن با شوهرش ابراز رضایت میکند!

استیونز شخصیتی خشک و جدی دارد که حتی زمان مرگ پدرش هم ترجیح میدهد به سرکارش برگردد و این قبیل احساسات را برای بعد نگه دارد.

داستان سراسر بازگشت به عقب است. یادآوری روزهایی که برای استیونز بازتاب شکوه و جلال روزهای اوج خدمتش است. یادآوری خاطره هایی که در آن پدرش، خانوم کنتن و لرد دارلینگتون حضور دارند.

ترجمه ی محشر نجف دریابندری را هرگز از دست ندهید.

بخش هایی از کتاب:

باقی عمرم مانند یک بیابان خالی جلوم دراز شده .

 

وقتی جنگ تمام شد ، ادامه ی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست . وقتی پشت طرف به خاک آمد ، کار تمام است . دیگر لگد زدن به او معنی ندارد .

 

شاید بهتر بود خداوند ما را هم مثل – خوب دیگر – مثل گیاه ها خلق می کرد . یعنی این که پای مان محکم توی زمین باشد . آن وقت هیچ کدام از این کثافت کاری های مربوط به جنگ و مرز و این چیزها اصلا پیش نمی آمد .

 

تصمیمات مهم این دنیا در واقع در مجالس مقننه یا در ظرف چند روز اجلاس فلان کنفرانس بین المللی ، آن هم در معرض دید عموم مردم و مطبوعات ، اتخاذ نمی شود . بلکه تبادل نظر و اتخاذ تصمیم واقعی در محیط آرام و خلوت بزرگ ترین خانه های این مملکت صورت می گیرد .

 

زندگی سیاسی ممکن است آدم را آن قدر عوض کند که بعد از چند سال اصلا شناخته نشود .

بله ، من شوهرم را دوست دارم . اول دوستش نداشتم . تا مدت مدیدی دوستش نداشتم . آن همه سال پیش که از سرای دارلینگتن رفتم ، هیچ باورم نمی شد که واقعا و حقیقتا دارم می روم . فکر می کردم این هم یک حقه ی دیگر است که دارم سوار می کنم ، آقای استیونز ، برای این که لج شما را در بیاورم . وقتی آمدم این جا و دیدم که شوهر کرده ام ، جا خوردم . تا مدت مدیدی غمگین بودم ، خیلی هم غمگین بودم . ولی بعد ، سال ها آمدند و رفتند ، جنگ شد ، کاترین بزرگ شد ، آن وقت یک روز فهمیدم که شوهرم را دوست دارم . وقتی آدم این همه وقت با کسی سر کند ، بالاخره به او عادت می کند .

  • نسرین

هوالمحبوب

سلام

گاهی وقتها آدم از حرف پره و گاهی هم حرفی برای گفتن نداره این چند روز گذشته حرف زیادی برای گفتن نداشتم.

کتابهایی دارم در لیست معرفی ولی فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره.

دوشنبه های آخر هرماه توی کتابخونه نشستِ کتاب خوان داریم. نشستی که در اون کتابدارها، اهالی فرهنگ و رسانه و همچنین اعضا، کتابهای مورد علاقه ی خودشون رو برای بقیه معرفی میکنن.این ماه من هم شرکت کردم با کتاب کنسرو غول.

دلم میخواست کتابی که معرفی میکنم به شغلم مربوط باشه ودیدم چی بهتر از یک رمان نوجوانانه ی جذاب...

اگه قسمت شد و ارائه دادم حتما براتون نتیجه ی کار رو خواهم نوشت. مثل همیشه برای این کار دلیلی غیر از کتاب هم دارم که به دلم مربوط میشه.

امروز با بچه های دنیای مجازی جمع شده بودیم تو کتابخونه دوستانی از جنس کتاب و شعر و ادب. جشن کتاب یکی از دوستان نازنین بود. بانو صحاف کتاب شعرشون چاپ شده و این دور همی برای جشن گرفتن این اتفاق خوب بود.

کتاب شعر شمیم خیال که به همگی ما هدیه شد. امیدوارم که همیشه شادکام وسر زنده باشن.

  • نسرین
هوالمحبوب

مثل انداختن سنگ در لجن، بو راه می‌اندازد. دوست داشتن دوباره‌ات بو می‌دهد. عشق‌مان رودخانه‌ای زلال بود. ماهی‌ها تویش شنا می‌کردند. درخت‌ها و گل‌ها ازش آب می‌خوردند. جانمان سرازیر می‌شد توی دریا. بعدش اما، نمی‌دانم تو خواستی، یا من نتوانستم (چه فرقی می‌کند؟) دستمان از دریا بریده‌شد. رود‌خانه‌مان راکد گشت. ماهی‌هایش وارونه شدند و آمدند روی آب. وزغ‌ها حمله کردند و ... تمام.

هنوز هربار که زنگ می‌زنی، عاشق می‌شوم. ولی دیر است؛ باور کن! هربار که که نزدیک می‌شوی، ولو در قامت یک همکار، یا یک دوست قدیمی مثلا، دستت را می‌گذاری توی قلبم و خون‌های لجن شده‌اش را تکان می دهی. بوی گندش زندگی‌ام را پر می‌کند. نازنین! این رودخانه راه دریا را گم کرده‌است. هرقدر هم که آب ِ تازه قاطی‌اش کنیم، باز هم عاقبت به وسعت لجن‌زارمان افزوده‌ایم. 

از اینجا
  • نسرین

هوالمحبوب

یادمه توی وبلاگ قبلی که به ملکوت اعلا پیوست قرار بود در کنار پرداختن به کتابها و اشعار و بحث های فرهنگی من آثار و بناهای تاریخی تبریز رو هم معرفی کنم.
نزدیک یک ماهه که ما برای خرید مدام به بازار میریم و در طی این گشت و گذارها و مشاهده ی قیمت های نجومی لباس های نوزادی، تصمیمی گرفتیم سری هم به بازار بزرگ سرپوشیده ی تبریز بزنیم. دلیل اصلی برای اینکار قیمت های مناسب اونجاست. معمولا نسبت به مغازه های خیابون تربیت(مرکز خرید عمده برای لباس و مانتو) قیمت های بازار خیلی مناسب تره.

بازار بزرگ تبریز که بزرگترین بازار مسقف جهان به حساب میاد جزو معماری های زیبا و شکیل ایران هست. این بازار دارای تیمچه ها و راسته های مختلفیه. از جمله راسته های معروف این بازار:« راسه ی مظفریه(مخصوص فرش فروشها)، راسته ی پنبه فروشان، راسته ی بزازان، راسته ی طلا فروشان راسته ی کفاش ها و....» این بازار یک بخشی داره که در زبان ترکی بهش میگن (ایکی قاپلی)

ایکی قاپلی در ترجمه ی تحت اللفظی میشه دو در، در واقع توی این بازار به راسته هایی میرسی که با درهای چوبی بزرگ جدا شدن از بخش های اصلی. داخل همین درهای چوبی بزرگ درهای کوچکی هم هست که موقع تعطیل شدن بازار و وقتی درهای اصلی بسته میشن کسبه از این درهای کوچک رفت و آمد میکنن. این بخش مخصوصا لباس نوزاده بیشتره!

رفت و آمد توی این بازار علاوه بر لذت خرید یک لذت های دیگه ای هم داره. اصلا بافت سنتی و معماری درجه یک اینجا و بوی خوبی که توی اون مشام رو نوازش میده کلی حس خوب رو به آدم منتقل میکنه. بوی ادویه ها بوی شیرینی های سنتی بوی چرم و...

حتما شنیدین که تبریز قطب چرم ایرانه و کیف و کفش های چرم تبریزه همه جا معروفه. راسته ی کفاش ها معمولا پر از مسافرهای خارجی و گردشگرهای ایرانی است.

راسته ی مظفریه همون جایی است که توی محرم و صفر دسته های عزاداری توش برپا میشه و عزاداری های این مکان شکوه و عظمت خاصی داره.

برای آگاهی بیشتر از این بازار بخشی از معرفی ویکی پدیا رو توی ادامه  ی مطلب میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.




  • نسرین