زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۱۱ مطلب با موضوع «ایلیا و السا نوشت» ثبت شده است

هوالمحبوب

وقتی میری پایین و می‌بینی آقاجون به جاساز خوراکی‌هات دستبرد زده و چیپس و پفک‌هات کم شدن، وقتی یهو در اتاقت باز میشه و دو جفت چشم خوشگل زل می‌زنن بهت که اومدیم بازی کنیم، وقتی مامان بعد مدت‌ها می‌خنده و بهت می‌گه ازت راضی‌ام، وقتی مشغول کاری و یهو از طبقۀ پایین صدای قهقهه میاد، وقتی یه موزیک شاد برات می‌فرسته که بیاد آشتی کنیم. وقتی شاگردای سال‌های گذشته‌ات برات پیام می‌فرستن، وقتی ویس‌شون رو باز میکنی و کلی عشق تو رگ و پی‌ات جاری می‌شه، وقتی می‌ری پیاده‌روی و صورتت از سرما یخ میزنه ولی حال دلت بهتر می‌شه، وقتی با خواهرت آشپزی می‌کنی، وقتی کیک می‌پزی، وقتی برای رفیقت کاری انجام می‌دی و از ته دل خوشحالش می‌کنی، وقتی با صدای اذان بیدار می‌شی و توی تاریک روشنای صبح نماز می‌خونی، وقتی روزی چند بار دوست دارم از دخترا و پسرای کلاست می‌شنوی، وقتی السا ترکی و فارسی رو قاطی می‌کنه، وقتی میاد بغلت و کتاب قصه‌اش رو میاره تا براش کتاب بخونی، وقتی ایلیا از مغازۀ همه چیز فروشی‌ای که تو ترکیه داره برات حرف می‌زنه، وقتی بوی قورمه‌سبزی مامان‌پز می‌پیچه توی خونه.....
دقیقا توی این وقت‌هاست که زندگی هنوز خوشگلی‌هاشو داره. 
زندگی اون لحظه‌هاییه که از ته دل خندیدی، اون لحظه‌هایی که فارغ از هر دغدغه‌ای با آدم‌ها معاشرت کردی و دل به دل‌شون دادی، روزهایی که زندگی چنگ انداخته بیخ گلوت، باید فرار کنی به عشق، به دوست، به آدم‌ها، باید اون لحظه‌های خوشی رو اونقدر کش بدی که طعمش تا ابد بچسبه به تنت. باید السا رو وقتی نگران کثیف شدن لباس محبوبشه قاب کنی و بزنی کنج دلت، باید ایلیا رو وقتی از اژدهای مرگ بدجنس حرف میزنه، قاب کنی بزنی کنج دلت، باید آقاجون رو وقتی شیطنت می‌کنه و سر به سرت می‌ذاره، قاب کنی بذاری کنج دلت، باید مامانت رو روزهایی که سرحاله و می‌خنده قاب کنی بذاری کنج دلت. 
اگه این کار رو بکنی، وقتایی که غم خیمه می‌زنه روت، وقتایی که رفیق قدیمی‌ات بلاکت می‌کنه، وقتایی که آدم مهم زندگیت می‌رنجوندت، وقتایی که دوستات بدون تو می‌رن کوه، میری می‌شینی جلوی قاب‌های رنگی کنج دلت، بهشون نگاه می‌کنی، خاطره‌هات زنده می‌شن و غم‌ها سر می‌خورن از صورتت. 

  • نسرین
هوالمحبوب

اپیزود اول: 
+بابا، تو می‌تونی بری جنگ، برو و دشمنا رو با تیر بزن.
-اگه اونا منو زدن چی؟
+اشکال نداره اونوقت می‌میری و برمی‌گردی خونه.

اپیزود دوم:
+مامان پولایی که اون روز بهم دادی رو گذاشتم تو جیبم.
-که چی بشه؟
+که هر وقت تو شهید شدی یادگاری نگه‌شون دارم.

اپیزود سوم:
+خاله، سیبیل‌هات داره درمیاد.
-اشکال نداره.
+چرا داره، کم‌کم داری زشت می‌شی.

اپیزود چهارم:
-می‌دونی که خیلی دوست دارم؟
+منم دوست دارم.
-تو اولین کسی بودی که منو خاله کردی، پس من خیلی خیلی دوست دارم.
+تو اولش می‌خواستی مامان بشی، چون نتونستی؛ خاله شدی؟

اپیزود پنجم:
+آنا تو چند تا نماز داری؟
-خیلی
+مامان فقط دو تا نماز داره.


  • نسرین

هوالمحبوب

 

ایلیا اصرار عجیبی دارد که با نیم وجب قد، با پسرهای کوچه ی ما فوتبال بازی کند، به فوتبال می گوید، فوتی بال. عاشق این است که کسی توپ را بکارد و او شوتش کند، حالا دروازه یا دیوار یا گلدان روی میز، خیلی براش فرقی ندارد. او از شوت کردن خوشش می آید. از اینکه بقیه هم بازی اش بشوند هم خیلی خوشش می آید. بچه های محل هوایش را دارند. دعوایش نمی کنند. نمی گویند برود کنار تا بازی شان را بکنند. وسط بازی مدام توپ را برایش می کارند که او ضربه های مهیجش را بزند. بچه های محل، به فراخور بازی های ملی، بازی هایشان را تغییر می دهند، چند روز پیش که اوج هیجان بازی های والیبال بود، تور می کشیدند از این تیر چراغ برق تا نرده های خانه ی همسایه ی آن وری و والیبال بازی می کردند. ایلیا در این مواقع حسابی حرصش می گرفت. چون نه دستش به تور می رسید که بکشدش پایین نه توپی روی زمین بود که شوتش کند. هرچند بچه های با معرفت کوچه ی ما هرزگاهی، توپ را تحویلش می دادند که از آن کاشته های زهر دارش بزند، اما باز هم راضی کننده نبود. نوه ی همسایه ی بغلی که با یک لباس گل گلی می آمد وسط زمین بازی، ایلیا حواسش از بازی پرت می شد. دستش را می کشید و می بردش ته کوچه تا با توپ کوچکش کاشته بزند. اما نوه ی مینیاتوری همسایه، دلش نمی خواست توپش را با کسی شریک شود، نه ایلیا را به خانه شان راه می داد و نه توپش را فدای این دوستی ناخواسته می کرد. اما ایلیا خودش را تک و تا نمی اندازد. ایلیا بیدی نیست که از این بادها بلرزد. حتی اگر نوه ی همسایه بغلی توپش را تحویلش ندهد؛ باز هم او عاشق فوتی بال می ماند یک عاشق سینه چاک.

عصرهای ماه رمضان، که مجبور بودم ساعت ها توی کوچه بمانم تا ایلیا به عشق فوتی بال، از این سر کوچه به آن سر کوچه بدود، من نقش داور را بازی می کردم. امیررضا که امسال قرار است به کلاس ششم برود و با من خیلی رفیق است، حسابی کارم را قبول داشت. اغلب جلوی جر زنی های متین، نوه ی همسایه ی ته کوچه را می گرفتم، مهدی را که قاطی بازی شان نمی کردند؛ به عنوان کمک داور انتخاب می کردم و آن چند ساعت آخر روزه داری را یک جورهایی با هم سرمان گرم می شد.

از دیروز که جام جهانی شروع شده، برای «نون» خط و نشان کشیده ام که من تصمیم دارم تمام شصت و چند بازی را تماشا کنم، بنابراین این یک ماه برای خودش یک فکری بکند. هر چند می دانم همین که بگذارد بازی های تیم ایران را تماشا کنم، خیلی لطف بزرگی در حقم کرده است. اما خط و نشان کشیدن برای یک غیر فوتبالی خیلی مزه می دهد.

  • نسرین

هوالمحبوب


سی ام آبان ماه یکی از بهترین روزهای زندگی منه. روزی که یه حس معرکه رو برای اولین بار تجربه کردم. حس دوست داشتنی که نظیرش رو توی هیچ رابطه ای ندیده بودم و لمس نکرده بودم.

حسی که زیاد درباره اش شنیده بودم و برام گنگ بود. تو این روز، قشنگ ترین اتفاق زندگی من رقم خورده. و امسال دومین سالگردشه.

دومین سالی که دارم دل به دل کسی می دم که برام عزیزترینه. دومین سالی که انگار آدم یه قلب اضافه داره برای یکی دیگه. دومین سالی که یه موجود دوست داشتنی به جمع ما اضافه شده. امروز تولد دو سالگیه ایلیاست.

ایلیایی که توی این دوسال معجزه ی کوچیک زندگی مون بوده. همیشه بهترین ها با اون رقم خورده و عزیزکرده بودنش رو هیچی تغییر نمیده حتی نورچشمی جدید مون السا. 

ایلیا چیزی فراتر از یک خواهر زاده است برای من. چرا که نفس زندگی مون به نفس کشیدن هاش بنده. ایلیا که اومد جلوی خیلی از فروپاشی ها رو گرفت. جلوی خیلی از مرگ های تدریجی رو گرفت. جلوی خیلی از نبودن ها رو گرفت. پس بی دلیل نیست که اسمش رو میذارم عشق زندگی ام. 

عشقی که هیچ سر و تهی نداره و همیشه یه چشمه ی لایزال زندگی باقی خواهد موند.

ایلیای کوچک ما امروز میتونه حرف بزنه ادا در بیاره، عاشق قایم باشکه، می خنده و دلبری می کنه و حسابی به چشم های السا حساسه:) امیدوارم خدا برای ما حفظش کنه و چشم بد رو ازش دور کنه که هم جانه و هم جانان.


+وبلاگم نفس می کشه حتی اگه نباشید و نظر ندید!


  • نسرین

هوالمحبوب


15 شهریور السا جان به دنیا اومدن. به دنیا اومدنشون علاوه بر اینکه کلی انرزی تو وجود هممون آورد؛ کلی هم گرفتاری و سرشلوغی با خودش به همراه داشت. خب قطعا می دونید که نگهداری از نوزاد تازه به دنیا اومده و مادرش چقدر سخته. حالا به این ها اضافه کنید ایلیای 22 ماهه رو که خودش هم نیاز به مراقبت داره هم نیاز به توجه و هم به شدت باید مراقبش بود که به السا حسودی نکنه و اذیتش نکنه. در کنار همه ی اینها مهمون های عزیزی که از روز چهارم اومدن به عیادت نی نی جان و مامانش هم که دیگه جای خود دارد.

کلا از 15 شهریور تا همین لحظه که دارم مینویسم خیلی کم خونه بودم و نود درصد روز و شبم تو خونه ی خواهر بزرگه گذشته. خدا رو شکر که تا اینجا همه چیز رو به راهه و همه در سلامتی کامل به سر میبرن.

چند روز قبل از دنیا اومدن السا، خبر قبولی دوستم الی در آزمون دکتری خیلی خوشحالم کرد. فک میکنم اگر خودم قبول می شدم اینقدر ذوق نداشتم. روز شنبه هم قراره باهاش برم سر کلاس. چون همون دانشگاهی قبول شده که من کارشناسی ام رو اونجا خوندم و کلی خاطره ی ناب از استاداش و محیط داشنگاه دارم.

نوشتن رو بدجوری کنار گذاشتم و این داره اذیتم میکنه. خیلی از کتابهایی که قرار بود تابستون خونده بشن هنوز روی میزم تلمبار شدن و فهرست دعاها و نذر و نیازهام داره سر به فلک میزنه. این تابستون به سرعت برق و باد طی شد و من تقریبا حس تعطیل بودن رو مگر در مواقعی که یاد بی پولی می افتادم حس نکردم!

بی پولی خیلی چیز بدیه امیدوارم دیگه دچار چنین بحرانی نشم! چیزی که همیشه دم مهرماه از خدا میخوام ولی ولخرجی زیادم نمیذاره ذخیره ی مالی ام، بیشتر از مرداد دوام بیاره!


بوی پاییزم داره میاد و مست میکنه آدمو. شوق زیادی توی رگ هام دویده برای بازگشایی مدرسه و رفتن به سراغ عشق اول و آخرم.
خلاصه که همه چی خوبه ملالی نیست جز بی پولی)



  • نسرین

هوالمحبوب

 

از وقتی ایلیا دنیا اومده، گوشی و کامپیوترم مشکل دار بودن و به همین دلیل نتونستم هیچ عکسی ازش براتون بذارم. برای همین توی این پست میخوام تلافی کنم. چن تا عکس از سنین مختلفش رو براتون میذارم. ببینید جیگرترین و تو دل برو ترین و خواستنی ترین خواهر زاده ی دنیا اگر ایلیا نیست پس کیه؟!



  • نسرین

هوالمحبوب


شنبه روزی بود در سی ام آبان ماه سال 94 که چشم به راه آمدنت بودیم و تو درست به موقع از راه رسیدی، سحر خیز بودی و آمدنت خواب از چشم هایمان پراند، صبح یکی از بهترین روزهای زندگی مان بود که حضورت معجزه ی زندگی مان شد.

معجزه چیزی بالاتر از حال خوبی است که نصیب مان کردی؟ معجزه چیزی فراتر از خنده های از ته دلی است که سالها در سینه  حبسش کرده بودیم؟

معجزه قد کشیدن تو بود در آغوش مان، معجزه اولین آوایی بود که از گلوی تو برخاست، اولین خنده هایت با صدای بلند که ما را تا عرش الهی برد، معجزه نشستن و برخاستن ات بود، راه افتادن و ایستادنت بود و حالا شکر گزاریم برای بودنت و برای رنگی که پاشیده ای به زندگی خاک گرفته مان.بی شک معجزه های بزرگ تری در راه است.

اولین تولد زندگی ات مبارک جان دلم، برایت دنیا دنیا شادی آرزو میکنم و تنت را روحت را و خنده هایت را به خدا می سپارم. مواظب نبض زندگی مان باش که در دست های توست.


+ ایلیای نازم امروز یک ساله شد.

+ به مناسبت ایام عزاداری فعلا تولد نگرفتیم.

+ دلم میخواست عکسش رو به اشتراک بذارم ولی متاسفانه سیستمم کلا مشکل داره!

  • نسرین

هوالمحبوب

روزهای اول همین که چشم هایش را باز کند و یک نیم نگاهی به ما بیندازد برای سر ریز شدن احساسات مان کافی بود.

همین که در خانه ی بی رونق مان نوزادی نفس میکشید و سرما و گرمای خانه را تنظیم میکرد دنیا دنیا ارزش داشت.

چند وقتی که گذشت ساعت های بیداری اش بیشتر شدند و بغل گرفتن و برایش لالایی خواندن و خواباندش شده بود بهترین لحظه های زندگی مان.

چند ماه که گذشت یاد گرفت غلت بزند، بعدتر ها توانست از پشت به شکم بغلتد و ما همچنان مجذوب اش بودیم.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما خیلی کارها بلد شده است، کم کم دارد اصوات گنگ را به شکل کلمات معنا دار هجی میکن، ماما، من، بابا، عمه و ...

میتواند کف بزند و صدای به هم خوردن دست هایش سر ذوق مان بیاورد، میتواند غذا بخورد، میتواند قهقهه بزند و با صدای بلند بخندد و شوق زندگی بدود در رگ های ما.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما دل بردن از ما را خوب یاد گرفته است با خندیدن هایش با ابراز وجود کردن های گاه و بی گاهش، با اشتیاقی که به سفره ی غذا دارد و اینکه میتواند به سرعت هر چیزی را از دستت بقاپد و ببرد سمت دهان کوچکش.

حالا حس آدم های خوشبخت را دارم که میتواند از بغل کردن خواهر زاده ی هفت ماهه اش حس امید به زندگی را پیدا کند. حس دوباره سنجاق شدن به زندگی، حس دوباره رنگ گرفتن زندگی.

آمدن ایلیا در واپسین نفس های آبان بهترین خبر چند سال اخیر من است. چند سالی که با غم و درد گره خورده بودم و دنبال راه فراری بودم از زندگی کردن.

نفس کشیدن آدم کوچولوهای اطراف تان را زیر نظر بگیرید در هر نفس آنها هزارن جوانه ی امید نهفته است.

  • نسرین

هوالمحبوب

خاله بودن خیلی خوبه و خیلی حس شیرینیه امیدوارم برای همتون پیش بیاد البته اگه تا حالا نیومده!

ایلیای ما تازه سه ماهش رو تموم کرده و توی این سه ماه کلی مهارت کسب کرده و کلی قیافه اش تغییر کرده. اون روز که بغلش کرده بودم تونست عینکم رو از چشمم دربیاره و به زمین بندازه!

تازه یاد گرفته دستهاش رو مشت کنه و به زمین بکوبه و بزنه زیر گریه:)

توی وان حموم اونقدر ووول میخوره که نزدیکه از دستت سر بخوره و بره!

خندیدن هاش زیاد تر شده و راحت تر میخنده.
کلا بچه ی آرومیه و خیلی اذیت نمیکنه زیاد گریه نمیکنه. ماشالله:)

تازه یه ویژگی مثبت و خاص هم داره که وقتی خوابش میاد باید یکی بغلش کنه و اون سرش رو بذاره رو سینه ات تا خوابش ببره کلا سر جاش خوابش نمیبره! و چی از این بهتر که یه نوزاد خوش بوی بامزه ی ناز تو بغلت بخوابه و سرش رو سینه ات باشه!

تازه میتونه با مشت بزنه به آویزهای تختش و آهنگ شون رو در بیاره! تا چند روز پیش نمیتونست درست ضربه بزنه و تو یه هفته ی اخیر این مهارت رو کسب کرده!

لباس های سیسمونی کم کم داره براش کوچیک میشه چن تا از لباس ها رو کنار گذاشتیم و چند تا لباس جدید براش تهیه کردیم. کار هر روزمون عکاسی کردن و فیلم گرفتن از ایلیاست و اینکه چه کارهایی براش بکنیم که راحت تر باشه!



  • نسرین

به خاطر قامت کوچک تو
در دست های بزرگ من

به خاطر قامت کوچک تو، در دستان بزرگ من

به خاطر لب های بزرگ من
بر گونه های لطیف تو

به خاطر مشت کوچک تو
به دور انگشت سبابۀ من

به خاطر تو
به خاطر تو
تمام قد؛ ایستاده ام...


عنوان:نجوا رستگار
  • نسرین