زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب

سلام

تنهایی پرهیاهو اثر جاودان بوهیمیل هرابال نویسنده ی اهل چک، ترجمه ی هنرمندانه ی پرویز دوایی

مدتهای مدیدی بود که به دنبال خواندن تنهایی پرهیاهو بودم از هر  کتابفروشی و کتابخانه ای سراغش را گرفته بودم ولی همیشه مایوس میشدم گویی کمیابی آثار هرابال در زمان حیاتش همچنان بر کتابهایش سیطره دارد!!

تا اینکه روی آوردم به نسخه یpdf اش  به امید اینکه نسخه ی کاملی باشد.

مقدمه ی جناب دوایی در صحیفه ی کتاب دریچه ای به دنیای  تازه است دنیای هرابال و اثارش. به واقع هرابال از پس سالها هنوز هم برای بسیاری گمنام و ناشناس باقی مانده است.

تنهایی پرهیاهو رمانیست که خواننده را مسخ  میکند. با وجود اینکه نتوانستم صفحاتش را لمس کنم  و با چشم درد فراوان تمامش کردم ولی  به واقع کیفور شدم از خواندن یک اثر فاخر چیزی که مدتها تشنۀ خواندنش بودم

هانتا شخصیت اصلی کتاب اینگونه خودش را معرفی میکند: «سبویی هستم پر از اب زندگانی و مردگانی که کافیست به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود»

معرفی اش هم برای جذب شدن به کلمات کتاب کافیست جایی از کتاب نویسنده از قول هانتا میگوید: «اگر کتابی حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده میشود چون که کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خویش اشاره دارد و این است حرف کتاب...»

کتاب به سان کلام کانت «از چیزهایی از اندیشه هایی سخن میگوید که میفهمی ولی نمیتوانی وصف کنی»

در آغاز وقتی  عبارت« نه آسمان عاطفه ندارد» را در کتاب میخواندم عبارتی که جا به جا تکرار شده منظور نویسنده را متوجه نمیشد ولی در آخرین سطور وقتی قصه ی هانتا در دستگاه پرسی که عاشقش بود به پایان میرسد ، به خوبی درک کردم که آری اسمان عاطفه ندارد ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است چیزی که مدتهاست که آن را از یاد برده ام....

کتاب تنهایی پرهیاهو مخاطب خاص میطلبد و از این رو برای همگان توصیه نمیکنم چراکه شاید به مذاق همه خوش نیاید...

میلان کوندرا نویسنده ی نامدار چک که برای ما ایرانی ها بسیار نام آشناست در باره ی هرابال میگه: ادبیات چک به دو دوره ی قبل و بعد از بروز هرابال تقسیم میشه.

هرابال در  سال 1914 در کشور چک که اون زمان جزو امپراطوری اتریش مجارستان  بوده به دنیا اومده دکتری حقوق گرفته و قبل از نویسنده شدن کارهای مختلفی رو تجربه کرده در واقع میشه لقب کارگر_ روشنفکر رو به هرابال داد!در بحبوحه حکومنت کومونیستی اثار نویسندگانی چون هرابال در کشور چک اجازه ی انتشار  نمیافت و واز همین رو هرابال نویسنده ای برای  کشوی میز لقب گرفت!هرچند اثارش به سبب سیل علاقه مندان به صورت دستی منتشر میشد و دست به دست میگشت آثار هرابال به حق اینه ی روزگار  مردم چک بود زبانی که مردم کشورش را جذب میکرد و حتی مرزهای چک را در مینوردید و در سایر کشورها هم خوانندگانی داشت.

هرابال سرانجام در سال 1997 از طبقه ی پنجم بیمارستانی به پاییت پرت شد یا خودش را پرت کرد!و به اوج هنر نویسندگی اش خاتمه بخشید!به قول...با مرگ هرابال دوران دوران یک نسل بزرگ ادبی قرن حاضر چک به نحوری بی بازگشت به پایان میرسد.

*برای معرفی نویسنده ی این کتاب از مقدمه ی جناب دوایی کمک گرفتم ولی نقد کتاب قلم ناتوان خودمه.

نقد کتاب:

داستان تنهایی پرهیاهو داستان عجیبیست قصه ی تنهایی مردی به نام هانتاست که به مدت 35 سال کارش پرس و خمیر کردن کتاب و کاغذ باطله بوده کاری که تنها دلیل انتخابش این بود که بتونه کتابهایی رو که اجازه خوانده شدن  ندارن توی اون زیرزمین و لای کاغذ باطله ها گیرش بیاره و بخونه!

تنهایی پرهیاهو را میتوان در زمره ی رمانهای فلسفی و روانشناختی جای داد چرا که سراسر تک گویی های هانتاست از انزاوا و یاس و تنهایی هایش.تنها شخصیت پر رنگ داستان و یکه قهرمان کتاب همین هانتاست

کسی که زندگی اش را در زیر زمین نمور وقف پرس کتابها کرده است  دچار عوالم مالیخولیای است توهم و تنهایی و افسردگی گریبانگیرش است ولی او حاضر نیست به هیچ قیمتی از کتابها و دستگاه پرسش جداشود زیرا تنها پیوند دهنده ی او به زندگی و تنها نقطه ی عطف زندگی اش است او کسی است که عاشقانه کتاب میخواند و با هر کتاب دریچه ای تازه به روی زندگی خود میگشاید.

کتاب پر از فلش بک است بازگشت به زندگی گذشته جایی که روزنه هایی از امید و عشق در وجود مرد بروز و ظهور داشت وقتی هانتا قصه ی عشق نافرجام اش به مانچا رو تعریف میکنده یا از دخترک کولی داد سخن میدهد قلم نویسنده آشکارا تغییر میکند شاعرانه تر میشود نرم تر و زیباتر  قلم میزند گویی روح لطیف  مرد عاشق پیشه است که دارد روایت میکند و در مقابل وقتی از رئیس همیشه عصبانی اش حرف میزند لحنی خشک دارد که خواننده عمق انزجار هانتا از وی را در یابد.کتابهایی که حکومت کومونیستی  برای سانسور به زیرزمین نمور هانتا میفرستد همگی به دستگاه پرس فرستاده نمیشوند هانتا  جمعی از زیباترین اثار را با خود به خانه میبرد جایی که حتی بالای تخت خوابش نیز انباشته از کتاب است و او همواره با این ترس به خواب میرود که روزی یا شبی  قفسه ی دو تنی کتابها بر سرش آوار خواهد شد

جامعه ،آدمها، نمادها ،نویسندگان کتابها حتی موشها عناصر پررنگ این داستان هستند داستانی که رگه های سیاسی دارد و تا مدتها اجازه نشر نداشته است هانتا نماد انسانهای تحقیر شده است که برای فرار از انزاوای خود ساخته دلمشغولی های کوچکی برای خود  ساخته اند که با از دست رفتن آنها زندگی خود را از دست رفته میبینن و به پوچی میرسند و در این هنگام تنها راه پایان دادن به زندگیست....

 

  • نسرین

هوالمحبوب

امسال سال دومی است که مشغول کارم. قرار داد من هشت ماهه است با یازده روز بیمه در ماه و با حداقل حقوق. چهار ماه از سال را نه حقوق دارم نه بیمه. امثال من هم خیلی زیادند در این شهر و در این کشور، بی شک.

دوستی دارم که با مدرک فوق لیسانس، با بهترین معدل و با سواد بالا در یک فروشگاه زنجیره ای صندوق دار است. روزی هشت ساعت حداقل تایم کاری اش است و حتی به او اجازه ی نماز خواندن هم در محل کار نمیدهند! ناهارش را سرپایی و پشت صندوق میخورد و دو هفته در روز نماز نمیخواند. چون مجبور است خرج زندگی اش را تامین کند. ماهانه یک میلیون تومان حقوق میگیرد ولی حتی یک روز هم در هفته مرخصی یا تعطیلی ندارد چه عاشورا باشد چه مبعث و چه هر روز دیگری او سر کار است!

پسر جوانی در فامیل هست که در یک شرکت عینک سازی کار میکند لیسانس فیزیک دارد و دانشجوی خوبی هم بوده. از اواخر فروردین که سرکار رفته هیچ مرخصی نداشته. از ساعت 9 صبح تا 1/30 و از ساعت 4 تا 9/30 سرکار است. بیمه نشده و ماهی پانصد هزار تومان حقوق میگیرد.

امثال من و  دوستانم در این کشور بی در و پیکر خیلی زیادند. ما قربانی یک سری بی تدبیری ها و سوء مدیریت ها هستیم. دستمان هم به هیچ جا بند نیست. چون نه قرارداد درست و درمانی داریم نه مدرکی که ادعایمان را ثابت کنیم. تنها چیزی که ما را به ادامه ی کار امیدوار میکند آینده است. من سرکار میروم شاید سال بعد بتوانم مدرسه ی بهتری پیدا کنم برای ادامه ی فعالیتم. دوستم سرکار میرود بلکه یک روز در هفته مرخصی گیرش بیاید و او بتواند دوباره قراردادش را تمدید کند. آن پسر جوان سرکار میرود تا بلکه یک روز رئیسش خواب نما شود و تصمیم بگیرد بعد از هشت ماه او را بیمه کند!

جوان بودیم گفتند درس بخوان بلکه چیزی بشوی، مثل ما که درس نخواندیم و خانه دار شدیم نباشی.

ما هنوز امیدواریم، هنوز به آینده ی این کشور امیدواریم، من خودم مشکل مالی ندارم؛ پدرم هست و تامینم میکند(خدا سایه اش را مستدام کند) اما آن دختر جوان و آن پسر جوانی پشتوانه ای ندارند. مجبورند که خرج زندگی شان را خودشان در بیاورند.

این مملکت اسلامی که هر روز یک اختلاس گر جدید به من معرفی میکند آیا میتواند دردی از من و سایر دهه شصتی ها دوا کند؟؟؟


پی نوشت: لطفا برای روز یکشنبه که روز کتاب و کتابخوانی هست ایده هایی بهم بدین که توی مدرسه اجرا کنم. منتظر نظرات ارزشمندتون هستم





  • نسرین

هوالمحبوب

برای تو مینویسیم خواهر کوچولوی قشنگ نادیده ام!

زیارتت قبول

دستت که به ضریح رسید حتما یاد من هم بوده ای

میدانم

این را از چشم های صادقت میخوانم

میدانی

دوست داشتن گاهی میتواند اتفاقی باشد

از یک تصادف مضحک شروع شود

یادت هست آن تصادف مضحک را؟

دلهره هامان را برای یک تشابه شیرین؟

تو بهار بودی به همان شیرینی

به همان سبزی

و به همان شکوه

دوست داشتن اتفاق می افتد اما میتواند اتفاقی نباشد

ما برای دوست داشته شدن و برای دوست داشتن انتخاب میشویم

زیارتت قبول

میدانم که سبک تر شده ای

دل ات را تکانده ای در دیار دوست

در آغوش محبوب

روزهای خوشی است

مشهدی جانم زیارتت قبول

حرفهای خواهرانه ام را زمزمه وار در گوشت خواهم نواخت

منتظر خواندنت هستم همیشه و همیشه و همیشه....


  • نسرین
هوالمحبوب

یک جایی از بیست و هفت سالگی می ایستی به پشت سرت نگاه میکنی و یک نفس عمیق میکشی و برق رضایت در چشم هایت میدرخشد. یک لحظه در حوالی آبان هست که فقط مال توست و هیچ درد و غمی نمیتواند آن را از تو بگیرد. یک روز تو هم احساس خوشحالی عمیق را از ته ته دلت حس میکنی و می ایستی و گذشته ها دیگر برایت زجر آور نیستند.
خوشحالی که مسیرت را هر چند با فراز و نشیب های فراوان اما درست پیموده ای.به خط و خطوط های زندگی ات نگاه میکنی، به زخم هایت دست میکشی، گرد روی خاطره ها رو می روبی و لبخند را به لب هایت سنجاق میکنی، نفس عمیق میکشی و از ته دل خدا را سپاس میگویی و بر گونه هایش بوسه مینشانی. روزهای بد عمرشان ناپایدار است. روزهایی که حوصله ات را سر میبرند کمتر از آنی تمام میشوند و تو دوباره میتوانی پناه بیاوری به کتابهایت و غرق شوی در شعر و غرق شوی در کارت.
رفته ها و از دست داده ها را برای یک بار هم که شده فراموش میکنی و چنگ میزنی به داشته هایت. حسرت ها همیشگی نیستند باور کن. غم ها مهمانان یک روزه اند می آیند چای میخورند، خواب قیلوله ای می کنند و با اولین قطار بعد از ظهر پاییزی کوچ میکنند.
نگاه توست که در کوچه پس کوچه های یک آبان سرد پاییزی برگ های کتاب زندگی ات را ورق میزند. سبز و سفید و نارنجی و قرمز.
یک قرمز آتشین و پر از شوق زیستن....
به کارت فکر میکنی و سرشار از نور میشوی که همکار انبیا شده ای!
به دانش آموزان پاک تر از گل فکر میکنی. غرق لذت میشوی برای بهترین هایی که همدم ات قرار داده است.
به مادر فکر میکنی به پدر که تمام عشق تواند؛ به خواهرها و به مغر بادامی که چند روز دیگر در آغوش خواهی کشید.
مغز بادامی که همین حوالی است و تا چند روز پاییزی دیگر صدای گریه هایش طنین انداز خواهد شد بس نیست این همه عشق برای دوباره زیستن؟

  • نسرین

هوالمحبوب

یادم است درست هشت سال پیش بود درست هشت سال پیش هشتم آبان ماه سال 86. سر کلاس مسعود سعد نشسته بودیم ردیف آخر. دکتر «ن» وارد کلاس شد حالش مثل همیشه نبود لبخند کجکی همیشگی را روی لبهایش نداشت.نشست و چند لحظه ای به سکوت گذشت و بعد به ما دانشجوهای ترم سومی تسلیت گفت. گفت متاسفم که خیلی زود قیصر را از دست دادیم. او هنوز خیلی کارها میتوانست خلق کند برای ادبیات ما.

من جوجه دانشجوی ترم سومی ادبیات دهن کجی به استاد کردم و بی اهمیت از کنار موضوع گذشتم.  فکر میکردم قیصر امین پور یک شاعر معمولی است یک شاعر انقلابی که شعرهایش به درد همان کتابهای مدرسه میخورد و یه درد چاپ شدن در نشریات دولتی. شعرهایی که همه بوی کهنگی میدهند و از دم انقلابی و جنگی و مذهبی است.

من 19 ساله آن روزها ساده انگارانه طرفدار سهراب بودم و با عطر شعرهای او به وجد می آمدم. روز و شبم با یواشکی فروغ خواندن شب می شد و چیزی از قیصر امین پور نمیدانستم.

چند ماه بعد  وقتی م.ط کتاب «دستور زبان عشق » را به کلاس آورد؛ کتاب دست به دست بین بچه ها گشت تا رسید به دست من. کتاب را دست گرفته بودم که به دکتر «ن» ثابت کنم معیارهایش برای ارج نهادن به شاعران معاصر ایراد اساسی دارد اما....

روزهای جوانی روزهای تغیر و پختگی است روزهایی است که امروزت با دیروزت فرق اساسی می کند. امروز که دارم این پست را برای سالگرد قیصر امین پور مینویسم تغییرات فاحشی کرده ام. هشت کتاب سهراب سالهاست توی قفسه ی کتابهایم خاک میخورد دیوان فروغ را شاید سالی یک بار تورق کنم اما «آینه های ناگهان» ،«گلها همه آفتابگردانند»، «دستور زبان عشق» جزو همدم های همیشگی ام شده اند.

نمیدانم این مرد چه عصاره ای در اشعارش می دمیدکه اینقدر با روح و روان و دل آدمیزاد بازی می کند. شعرهایش نوشته هایش، مقاله هایش در سروش همگی نمایانگر همان یک شعر بلند است. « درد های من نگفتنی /درد های من نهفتنی.....»

خوشحالم که حداقل بعد از مرگش به شناخت درستی از او و افکارش برسم و ناراحتم به عنوان یک ادبیاتی خیلی دیر شناختمش. اما دارم سعی میکنم دانش آموزانم را با آثار او بیشتر آشنا کنم و آنها هم عجیب شیفته ی نوشته های  قیصر شده اند. بی شک یاد و نامش همیشه برای دوست دارانش گرامی و عزیز است.

  • نسرین

هوالمحبوب

آدم های عجیبی شده ایم. آنقدر عجیب که گاهی به هم میرسیم در چهره ی هم دقیق میشویم ولی هم را نمی شناسیم. آدم هایی آنقدر عجیب که که حتی ماسک ها و نقاب های روی صورت خودمان را هم باور کرده ایم چه برسد به نقاب های آدم های دیگر!

قبل تر ها عشق بود و نان بود و وطن و تمام زمزمه های دلتنگی آدم ها برای این سه میتپید. قبل تر ها آدم های عاشق مومنی بودیم که دنبال نان میرفتیم آن هم از زیر سنگ اما...

این روزها آدم های نقاب داری شده ایم که دنبال نان میرویم حتی در عشق، حتی در وطن، حتی در دین. آدم هایی شده ایم که تنها تفاخرمان به گذشته های دورمان است.

روزهایی است که همه ی شهر را بیرق عزا بسته ایم. تمام صداهایی که زمزمه می کنیم نواهای غریب محرم است.

حتی پسر فشنی که نزدیک خانه ی ما صوتی-تصویری دارد و همیشه در مغازه اش آهنگ های هایده و گوگوش گوش میداد؛ حالا نوحه های امام حسینی گوش می دهد!

حتی مغازه دار جوانی که رفت و آمد دخترها و زن های محله را رصد میکرد؛ برای محرم سیاه پوشیده است!

تمام آدم های مومن و بی ایمان فاز محرم گرفته اند. هیئت میروند؛ سینه میزنند و زیر بیرق امام حسین حتی اشک می ریزند.

محرم خوب است؛ عزاداری خوب است؛ اشک ریختن خوب است؛ اما اعتقاد از آن هم بهتر است و اخلاق از اعتقاد هم بهتر تر است.

گمانم اگر آدم هایی باشیم که کمتر دروغ بگوییم، کمتر غیبت کنیم، کمتر تهمت و افترا به این و آن ببندیم، کمتر چشم مام به مال مردم باشد، کمتر با زخم زبان ها همدیگر را آزار دهیم مومن تر از وقتی هستیم که زیر بیرق امام حسین اشک بریزیم ولی بعد محرم سیاهی لباس هایمان مهمان هر شبه ی دل هایمان باشد.

خیلی وقتها شنیده ام که میگویند رفت و آمد ها قدیم ها بیشتر بود چون تشریفات نبود.اما من می گویم قدیم تر ها مهربان تر بودیم باهم برای همین اینقدر مهمان زیاد بود، برکت خانه ها زیاد بود؛ دل ها نزدیک تر بود. قدیم تر ها اینقدر نیش و کنایه نمی زدیم؛ اینقدر کنکاش در کار هم نمیکردیم. باور دارم که قدم هایمان از خانه ی هم بریده شده چون آدم های بدی شده ایم.

قدیم ها زن ها زن تر بودند و مرد ها مرد تر. باور کنید جوان های ما برای همین از ازدواج فراری اند. چون مرد و زنی کمتر شده است. همه چیزمان در هم تنیده شده و آن اصل و بکر بودنش را از دست داده است.

ببینیم مردهای قدیم چطور مردی بودند و زن های قدیم چطور زنی. عشق های قدیم چطور عشقی بود و زندگی های قدیم چطور زندگی ای . من این روزها در دختران جوان تازه عروس شده، تازه مادر شده، دقیق می شوم و آن شور و نشاط زن بودن را نمیبینم. آن زنها و مادرهایی که یک تنه یک زندگی را می چرخاندند کجا رفته اند؟ مردهایی که دل یک زن تنها به بودنشان گرم بود کجا رفته اند؟ زن ها و مردها به شدت سطحی شده اند. از اخلاق دور افتاده اند و این تغییر فرهنگ ها و باورها مرا بدجور میترساند.

راست است که زن های نادان طرفدار بیشتری در بین مردها دارند؟؟ زنهایی که تنها با لباس و آرایش و طلا بتوان سرشان را گرم کرد! دخترهای اطراف من حداقل دیپلم دارند اما هیچ وقت ندیده ام کتاب بخوانند یا یک فیلم درست و حسابی نگاه کنند یا اگر اهل هیچ کدام نیستند حداقل از اینترنت برای زندگی بهتر استفاده کنند.

ادامه دارد.....

  • نسرین

هوالمحبوب

یکی از دستاوردهای نمایشگاه کتاب تبریز، همین کتاب«عشق دو قاشق مرباخوری» است. راستش را بخواهید برای نمایشگاه قصد خرید نداشتم و بودجه ای هم برایش در نظر نگرفته بودم. چون اصولا وسطهای ماه اوضاع مالی کمی تیره و تار است؛ ولی خب وقتی رفیق خوبی باشه و وقتت هم آزاد؛ چیزی بهتر از کتاب نمیتونه ایجاد انگیزه کنه! من برعکس همیشه که خودم کتابهایم را انتخاب می کردم؛ امسال تسلیم غرفه دار ها شدم در واقع هر کتابی رو که غرفه دارها تایید کردند خریدم! کتاب فوق اثر پرفروش سال 92-93 انشارات بوتیمار است.

«عشق دو قاشق مرباخوری» مجموعه ی اشعار سپید، سروده ی سمانه سوادی است.

من که خیلی از شعرهاش لذت بردم و توصیه میکنم اگه دوست دار شعر سپید هستین حتما تهیه اش کنید.

اشعار کتاب غالبا عاشقانه های زنانه ای هستند که عشق رو در چارچوب ها و قوانین انسان معاصر روایت می کنند. دلدادگی هایی که اغلب به ثمر نمی نشینند.

با توجه به تغییر ساختارهای عشق ورزی این اشعار هم از مثلث عشق-عاشق-معشوق از منظر جدید نگاه میکنند. یعنی جای معشوق(زن) با عاشق(مرد) عوض شده است. و این معشوق است که حالا در جایگاه عاشق ایستاده است!

اشعار نمایانگر روح لطیف شاعر است.و نیز ذهنی که درگیر اندیشه هایی سیاسی و اجتماعی است. دغدغه های اجتماعی شاعر را میتواند از سروده هایی برای جنگ، کودکان کار و نیز مادران رنج دیده مشاهده کرد.

اشعار این دفتر بی نام هستند و شاعر تنها به شماره گذاری آنها اکتفا کرده است.

لحن بی پروا و جسارت شاعر در به تصویر کشیدن بعضی مسائل دخترانه قابل ستایش است. شاعر نبض جامعه را در دست دارد و بی شک سروده هایش باید در رگ جامعه اش جاری شود و درد مردمش را عریان سازد. دخترانگی هایی که سمانه در این اثر به تصویر کشیده است برای من بسیار خواستنی  و دلنشین بود.

بعضی واژه ها را خواه نا خواه در شعرهای امروزی زیاد میبینیم واژه هایی که از فرط تکرار به ابتذال رسیده اند و باید جدا فکری به حالشان کرد! واژه هایی از قبیل«قهوه، سیگار، کافه، فال، باران» که این دفتر شعر هم از این ایراد خالی نبود!

عشق دو قاشق مرباخوری را بخوانید به خاطر اشعار ساده و روان و به خاطر فضای صمیمی که در کتاب جاری است:)

نمونه هایی از اشعار:

من شک دارم

به تمام روزهایِ بی تویی

وقتی که تمامِ تقویم ها

سراسر تعطیل می شوند

و دیگر هیچ انفجارِ بزرگی

نویدِ زندگی نمی دهد

انگار کرکره ی روزگار

با پلک هایِ تو

سقوط کرده است....!

**************************

چشمانم را

از مادربزرگ به ارث برده ام

زنی که چشمه ی روستا

از حسادتِ چشمانش

خشک شد

و او تمام شب را روی پل بارید

باغ های روستا

هیچ سالی مثل آن سال

محصول ندادند!

**************************

کاش خیاط بهتری بودی

این تنهایی

به تنم زار می زند

و جیب هایش بزرگ تر از آن است

که با دستهای من

پر شود

باید از فردا

کمی بیشتر

غصه بخورم...!

  • نسرین