زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است

هوالمحبوب
«مخاطب این پست بلاگرا نیستن»
من نسرینم،سی و دو سالمه و الان توی شرایط فعلی زندگیم، انگار رسیدم به برزخ. یه حفرۀ بزرگ توی قلبمه که یکی از شما ایجادش کردین، شماهایی که با من در ارتباطید، من گاهی دلم می‌خواد از ته دلم دوست‌تون داشته باشم. گاهی دلم می‌خواد فرسنگ‌ها ازتون فاصله بگیرم. من آدم بی‌رحمی نیستم، هیچ وقت نبودم. من دل شما واسه‌ام مهم بوده همیشه. تلاش نکردم که با نفهمیدنم بهتون ضربه بزنم. گاهی نفهمیدم، گاهی سنگدل شدم، گاهی رها کردم، اما هیچ وقت انتخاب نکردم که بهتون آسیب بزنم. من طرفدار ثباتم. از بالا و پایین شدن‌های پی در پی غصه‌ام می‌شه. از بی‌دلیل ترک شدن غصه‌ام می‌شه.
من تلاش کردم که دلم رو به اندازه همه شماها وسعت بدم. خواستم که همتون توش جا بگیرین. اما گاهی خودتون دست و پا زدین و ناسازگاری کردین، گاهی بد نشستین و جای بقیه رو تنگ کردین، گاهی از دستم در رفتین، گاهی سنگ زدین به شیشه پنجره‌ام و وقتی با شوق اومدم لب پنجره قایم شدین. گاهی یهو بی‌هوا اومدین و نشستیم با هم دو تا پیاله چایی خوردیم و هم نفس شدیم، اما شما زود حوصله‌تون سر رفته، رفتین و دیگه پیداتون نشده.
من از دست همتون خسته‌ام.  از تحمل کردن‌تون، از کینه‌هاتون، از تظاهر کردن‌هاتون. حتی گاهی دوست داشتن‌هاتون هم حالم رو بد می‌کنه. من معنی اصالت داشتن رو خوب می‌فهمم، همین طور تظاهر به اصالت رو. من دروغ نگفتم، من گفتم که چقدر دوست‌تون دارم؛ اما شما چی؟
من حرف زدن رو دوست دارم، من دوست دارم از الان تا آخر دنیا برای شما حرف بزنم، اما فکر می‌کنم دیگه حوصلۀ منو ندارید، فکر می‌کنم دارم وادارتون می‌کنم به تحمل کردن خودم. کاش می‌تونستم روی همتون یه خط قرمز بکشم تا از تمام قید و بندهای روابط رها بشم. 
می‌دونید، از امتداد دادن یه رنج کهنه خسته شدم، از تکرار شوم یه اتفاق خسته‌ام. انگار کنار زمین بازی ایستادم و تا ابد منتظرم که نوبت به من برسه. که برم وسط زمین و با تمام قوا بدوم. اما واقعیت اینه که قرار نیست کسی توپی سمتم پرت کنه، قرار نیست دستم رو بکشید و با خودتون ببرین اون وسط. من اونقدر این کنار زیر آفتاب می‌ایستم تا بالاخره خسته بشم. من شاید از نظر خیلی‌هاتون کوچولو و بی‌اهمیت و به درد نخور به نظر برسم، اما هستم، نفس می‌کشم، نیاز به شادی دارم، نیاز به شنیده شدن دارم، اما شما همه چیز رو ازم دریغ کردین، من مثل یه ستاره کم رمق این گوشه افتادم و نای بلند شدن ندارم، نه کسی سراغم رو می‌گیره، نه کسی دنبالم می‌گرده و نه نقش بستن یهویی من توی قاب نگاه هیچ کدوم از شما، خوشحالتون می‌کنه. دوست داشتم یکی از شما بالاخره منو کشف کنه و با ذوق زیاد منو به بقیه نشون بده و بگه اون ستاره کوچولو، رو من کشف کردم، اون ستارۀ منه. من دیگه از گریه کردن هم خسته شدم، از تظاهر به بی‌تفاوتی، از تظاهر به خوب بودن، از تظاهر به اینکه سنگ‌هایی که سمتم پرت کردین، زخمی‌ام نکرده. اما واقعیت اینه که من زخمی‌ام و همین روزها زخمها منو از پا در میاره. شاید وقتی نبودم، بودنم اهمیت پیدا کنه. اما اون موقع دیگه من نیستم، لبخندم، چشمهام، کلمه‌هام، دوست داشتنم، من اگه نباشم، همه چیز رو با خودم دفن می‌کنم. 
  • نسرین

هوالمحبوب


چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که یهو چی میشه که تمام اون چیزایی که ته‌نشین شده بود و تو تونسته بودی باهاشون کنار بیای، دوباره هوار می‌شن سرت؟ مگه مشکل تازه‌ای داری؟ مگه اتفاق جدیدی افتاده؟ پس تو چه مرگه که صبح تا شب گوشی به دست زل زدی به در و دیوار و هیچ کار مفیدی نمی‌کنی؟ گاهی به این فکر می‌کنم که مختصات زندگی من همیشه همین بوده، هیچی بدتر یا بهتر نشده، فقط گاهی یه تنش‌هایی اومده و رفته. ما هیچ وقت یه زندگی نرمال و شاد و حتی معمولی نداشتیم. اما بهش عادت کردیم. اما چی می‌شه که یهو صبح که از خواب بیدار می‌شی یا شب که می‌خوای بخوابی حس می‌کنی بدبخت‌ترین آدم روی زمینی؟ من واقعا منتظر اتفاق خاصی نیستم که بتونم سرپا بشم یا بتونم به زندگیم سر و سامون بدم. من هیچ وقت منتظر معجزه نبودم، هیچ وقت ننشستم که کسی بیاد مثل ناجی، دستم رو بگیره و از این بحران بیرونم ببره. اما یه وقتایی مثل الان بدجوری کم میارم. حس بدبختی از همه جام شره می‌کنه و نمی‌دونم با این حجم از یاس و ناامیدی چیکار باید بکنم. سعی می‌کنم خودم رو ریلکس بکنم، سعی می‌کنم به چیزایی که از دست دادم، چیزایی که ندارم، فکر نکنم ولی نمی‌شه. مدام یه چیزی تو سرم آلارم میده که تو بدبختی، هیچ کس دوستت نداره، هیچ کس بهت فکر نمی‌کنه. تو برای چی زنده‌ای اصلا؟ بود و نبودت برای کی مهمه؟ وقتی با تلاش زیاد می‌تونم از این بحران موقت عبور کنم، وقتی دوباره می‌تونم شادی رو پیدا کنم، اینا از بین نمی‌ره. این حس بد و منفی همیشه هست، منتها می‌تونم کنترلش کنم، می‌تونم پنهانش کنم، اما این روزها که خونه‌نشین شدم و هیچ تفریحی اون بیرون ندارم، حالا که از ترس مبتلا شدن حتی کوه هم نمی‌رم و جلسات داستانم از این هفته نخواهم رفت، سایه شوم افسردگی د‌ائمی شده. اونقدر بلد شدم نقشم رو بازی کنم که حتی می‌تونم همزمان که دارم گریه می‌کنم، استیکر خنده بفرستم تو گروه و با دوستام غش‌غش بخندم. در حالی که از درون دارم می‌پوسم.
این وسط گاهی، توقعت هم بالا می‌ره و بی‌دلیل دلخور می‌شی از اطرافیانت. دلت می‌خواد همونقدر که تو براشون ارزش قائل بودی و به دادشون رسیدی، اونام به داد تو برسن، اونام به فکرت باشن. اما این رابطه‌ها هیچ وقت دو طرفه نیست، همیشه یه طرف بیشتر مایه می‌ذاره و یه طرف کمتر. حتی تو عشق هم همینه. دو نفر نمی‌تونن ادعا کنن که دقیقا همدیگه رو به یه میزان دوست دارن. 
برای همین تصمیم می‌گیری دیگه برای هیچ کس اهمیتی قائل نباشی، هی مدام نری سراغ‌شون، هی مدام پیگیر حال و احوال‌شون نباشی، هی مدام براشون دعا نکنی، هی مدام نشینی بهشون فکر کنی. سخته ولی باید قبول کرد، گاهی آدم محتاج یه توجه عادی هم می‌شه، توجهی که بهش بگه تو مهمی، تو ارزشمندی.



  • ۱۵ تیر ۹۹ ، ۱۲:۲۸
  • نسرین

هوالمحبوب


دیدین بلاگستان شبیه یه بیابون لم‌یزرع شده تازگیا؟ خیلی‌ها رفتن، خیلی‌ها خوابیدن، خیلی‌ها خستشونه. بِلاگردون، اومده یه حرکتی بزنه که همه برای برگشتن و دوباره نوشتن انگیزه پیدا کنن. اومدن که بگن بلاگرهای خفن، دوباره برگردین به خونه. بلاگ مثل خونه پدریه، هر جا هم که برین و رخت اقامت پهن کنین، بازم دلتون برای اینجا و چراغی که تو خونه‌تون روشنه، پر می‌زنه. حالا که هنوز قلب بلاگستان از تپیدن نایستاده، فرصت دارین که بیایین و همه رو به یه لبخند مهمون کنید.


لطفا توی این حرکت از بِلاگردون حمایت کنید.

  • نسرین

هوالمحبوب


وقتی سال‌ نود و دو بابت پیامک دادن‌‎های مداوم و گوشی دست گرفتن‌های بی‌وقفه ازم سوال می‌کردن، سوال‌شون حالمو بد می‌کرد، حس می‌کردم داره بهم حمله می‌شه و اون حریم امنی که دارم به هم می‌ریزه. من دوست داشتم کسی کاری به کارم نداشته باشه و من بشینم یه گوشه و مدام باهاش پیامک رد و بدل کنم.
فکر می‌کردم اون بهترین آدمیه که من توی زندگیم پیدا کردم و بهتر از هر کس دیگه‌ای منو بلده. اون سال‌ها هنوز یه بخش زیادی از من مذهبی بود و قاطی شدن تو یه رابطه‌ای که حتی خودمم قبولش نداشتم، منو دچار یه بحران عجیب غریبی کرده بود، بدتر از اون، خود اون آدمه بود که روح و روانم رو خط می‌نداخت و من فکر می‌کردم برای حفظ کردنش توی زندگی نکبتم باید به هر خفتی تن بدم. اون سال‌ها نه گوشی‌های هوشمندی بود و نه فضای مجازی به این گستردگی بود، نه می‌شد به راحتی الان عکسی رد و بدل کرد و نه ارتباط تصویری در کار بود. بعد از یه مدت که برای اولین بار می‌خواست بیاد تبریز و همدیگه رو ببینیم، من سراپا استرس و ترس بودم. نمی‌دونستم وقتی برای اولین بار می‌خوای کسی رو که یه ساله باهاش تو رابطه‌ای ببینی چیکار باید بکنی. برای همین بعد از یک سال پنهان کاری، قضیه رو به خواهرم گفتم.
نتیجۀ مذاکرات این شد که خواهرمم باهام اومد سر قرار و من اونا رو به هم معرفی کردم و دیدار اول و آخر ما سر و تهش دو ساعت بیشتر طول نکشید و طرف مقابل با کلی دلخوری برگشت تهران.
من وقتی وارد اون رابطه شده بودم، 24 سالم بود و خب طبعا بچه نبودم. اما هیچ تجربه‌ای نداشتم و به شدت خام بودم و پنهان کردنش از خانواده هم کار رو برام سخت‌تر می‌کرد. همیشه فکر می‌کردم وقتی خودم می‌دونم که رابطه‌ای که شروعش کردم اشتباهه، چرا باید با بقیه مطرحش کنم که سرزنشم کنن؟ 
همین باعث شد بار یه رابطه معیوب رو تا سال‌ها روی دوشم بکشم و ذره ذره خودم رو عذاب بدم. بعد از اون وارد هیچ رابطه طولانی مدتی نشدم، چون همیشه طرف مقابل حس ناامنی بهم می‌داد، فکر می‌کردم هر رابطه‌ای که می‌خواد شروع بشه باید همون اول کار تکلیفش روشن باشه. برای من رابطه دوستی تعریف نشده بود و فکر می‌کردم هر آدمی باید بعد از یه دوره آشنایی به ازدواج فکر کنه. 
خودم رو درگیر زندگی‌ای کردم که تهش تنهایی بود، خیلی چیزها توی این مدت تنهایی یاد گرفتم، تونستم خیلی رشد بکنم، خرج آدم‌های اشتباه نشدم، تلاش نکردم که به هر قیمتی چنگ بزنم به آدم‌ها، تلاش نکردم که وارد یه بازی دو سر باخت دیگه بشم.
اما اشتباه هم کم نداشتم، اصلا کیه که زندگی بکنه و اشتباه نکنه؟ مگه می‌شه سی و دو سال زندگی کنی و بگی من تا حالا زمین نخوردم؟ من تا حالا نشکستم؟ 
گاهی لذت زندگی به همین اشتباه کردن‌هاست. الان که نشستم به مرور کردن خودم توی این چند سال اخیر، از خودم خوشم اومده، از راهی که رفتم، آدم‌هایی که شناختم، دوستی‌هایی که تجربه کردم، از تلاشم برای بهبود روابطم. من اونقدر قدرتمند بودم که بعد از چند بار زخمی شدن، دست از تلاش نکشیدم و جنگیدم برای بهتر کردن شرایط. آدم‌هایی که یه دوره خیلی وابسته‌شون شده بودم رو خط زدم، آدم‌هایی که نمی‌تونستم کنارشون بذارم رو مجدد بازبینی کردم و تلاش کردم دوباره بهشون نزدیک بشم. این بازبینی هنوزم ادامه داره. خوشحالم که به این قدرت رسیدم که بتونم آدم‌های سمی رو کنار بذارم. آدم‌های سمی قرار نیست حتما بهمون ضربه بزنن، حتی اگه حضورشون بهمون توهمی از یک دوستی رو بده هم باید خط بخورن.



  • نسرین

هوالمحبوب

قصه از کجا شروع شد؟ از اولین اشتباهی که کردی؟ از نوشتن و سرودن؟ از خواندن؟ از کجا شروع شد که اینهمه عمق یافت؟ چه شد که این همه تو را در خود غرق کرد؟ آدم‌ها شبیه زورقی مواج در سطح اب، تلاطمی به زندگی کسالت‌بارت دادند و رفتند. گاه غرق شدند و گاه دور. این تو بودی که همیشه بست نشستی و چشم دوختی به آینده. با حال چه کردی؟ با زندگی چه کردی؟ با جام شرابی که جرعه جرعه در کامت ریخت چه کردی؟ مستی بعد از شراب را با که قسمت کردی؟ اولین منگی بعد از باده را روی شانه‌های چه کسی از سر پراندی؟ نوشتن نان زندگی بود، نوشتن آب بود، حیات بود، تو از نوشتن لبریز شدی و کوزۀ جانت لبالب شد و ناگاه سر رفت.
کلمات را حفظ نکردی، تو رازدار خوبی نبودی، حرف که زدی قفل بر دهان نداشتی، لبریز که شدی خوددار نبودی. تو کی این همه با خودت تنها شدی؟ کی همه بال پرواز گشودند و تو را رها کردند؟ کی این همه پژمردی و دم نزدی؟
به ستوه‌ام آورده‌ای، از تحمل بار گرانت به تنگ آمده‌ام، از بی‌زبانی و زبونی‌ات خسته‌ام. زندگی شرنگی بود گاه شیرین، که صدای نوشانوشت به گوشم می‌رسید، گاه تلخ بود و من صدای بلند ناله‌هات بودم. چه شد که قصه به اینجا رسید؟
از آن همه آواز دهل که دمی ساکت نمی‌شد چرا رسیدیم به این گوشه عزلت؟ آدم‌های قصه رفته‌اند و صحنه خالی از بازیگر است. نور رفته و سیاهی تو تنها بر هم زنندۀ نظم این جاست. تو هم‌رنگ جماعت نشدی، عاقبت کسی عاشقت نشد، کسی دستت را نگرفت و تو تا ابد تبعید شدی به قصه‌ها.  میان بی‌وزنی و بی‌مرزی و بی‌صدایی، میان خلا. تو خودت خلا بودی، تهی و پوچ. وزنی نداشتی، حس نشدی، دیده نشدی، کسی برای دیدن تو از روی صندلی بر نخاست، برای تو کسی کف نزد، همیشه گوشه‌ای نشسته بودی و پر زدن دیگران را تماشا می‌کردی، فکر می‌کردی، روزی نوبت تو هم خواهد رسید که بدرخشی، اما یادت نبود درس اول را که هر قصه‌ای به سیاهی لشکر هم نیاز دارد، به کسی که صحنه را شلوغ کند تا بازیگران اصلی به چشم بیایند، کسانی که معرکه گردان اصلی‌اند.
سطحی را که ترسیم کرده‌ بودند، برای تو بود، که حق نداری از آن قدمی فراتر بگذاری. تو به معنای هیچ رازی پی نبردی، با تو کسی نجوا نکرد، سرت روی شانه‌ای نلغزید و لب‌هایت داغی بوسه‌ای را نچشید. تبعید شدی به صحنۀ خالی، به دنیای بی‌پژواک.
به تو گفتند بنشین و گوش کن، گفتند لب از لب بر ندار، صدای نفس‌هایت را فرو ببر و دم نزن، گفتند سایه‌ات را خط بزن، گفتند وزنی نداشته باش، سبک باش، مثل پری رها در آغوش باد.
حالا چگونه تو را که نه صدایی داری و نه وزنی، نه سایه‌ای داری و نه ادراکی، دوباره به صحنه راه بدهم؟ 


  • نسرین