زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب
چند وقتی است که آمار افکار احمقانه ام خیلی زیاد شده است.آمار غصه خوردن هایم خیلی زیاد شده است.چند وقتی که از رفتن او شروع می شود.
این یک سال اخیر من آدم دیگری شده ام.باور کنید انسان بدی شده ام.جوری که گاهی یادم میرود من چقدر دختر خوبی بودم یک زمانی.ولی بدی ماجرا اینجاست که خودم هم میدانم که همه ی اینها اداست و حال من واقعا اونقدرها هم بد نیست.یعنی بد هست ولی نه جوری که نشود ادامه داد!
یک جورهایی دارم از افسردگی کردن لذت می برم.گویا این ماسک ناراحت و غمگین بودن را پسندیده ام و هیچ رقمه حاضر نیستم کنارش بگذارم.
وقتی در زندگی چیزی را از دست میدهی تازه بحران ها شروع میشود. این چیز یک زمانی مدرسه و خاطرات خوش سال آخر بود.یک زمانی دانشگاه و دوستان ناب و فضای صمیمی و هیجان انگیز آن روزها بود. یک زمانی از دست دادن عزیزترین یادگاری کودکی ات بود.یک زمانی تمام شدن دوره ی ارشد و بحران بیکاری بود. یک زمانی هم او...
هنوز هم قلبت برای بعضی اتفاق ها تیر میکشد هنوز هم یادآوری بعضی چیزها قلبت را به تند تر تپیدن وا میدارد. اما هیچ چیز نمیتواند تو را وادار به زدن این ماسک لعنتی کند.
یک زمانی من بودم و کلی قلب شکسته که برای بهتر شدن سر من آوار میشدند و من با چند نوع عشق درمانی و کار درمانی درمانشان میکردم. یک زمانی اسم من مساوی بود با دو چیز در دانشگاه=غرور در خانه=الکی خوش!
اما این روزهای مزخرف پشت سر گذاشته شده هیچ مارکی به من نمیچسبد جز همان نچسب!
تا کسی میگوید سلام من یاد غصه هایم می افتم یاد نداشته هایم! واقعا نمیدانم چرا اینقدر غمگین شده ام. میگویند از دست دادن چیزی یا کسی تا مدتها تو را به سوگواری وامی دارد اما میزان سوگواری من برای از دست دادن هایم زیادی طولانی شده است!
من مزخرف بدی که تازگی ها شده ام خیلی عادت های بدی پیدا کرده است و مزخرف ترینش سبک شمردن نمازهایی است که روزگاری نچندان دور با عشق میخواندشان.
هی تقلا میکنم هی دست و پا میزنم که خودم را به ساحل نجات برسانم اما بیشتر دارم فرو میروم. این روزها از عاقبت به شر شدنم خیلی می ترسم....

  • نسرین

هو المحبوب

سلام دوستان خوبم...

 معرفی کتاب امروز:شوهر عزیز من نوشته ی فریبا کلهر نشر آموت

فریبا کلهر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان نامی آشناست کتابهای وی در این حوزه سه رقمی شده بود که جرات قدم گذاشتن در وادی بزرگسالان را پیدا کرد سه کتابی که برای بزرگسالان تالیف کرده است هر سه جزو پرفروش ترین آثار داستانی قرار گرفته اند.

این یعنی کوله بار تجربه به کمک نویسنده آمده تا در عرصه ای جدید قدم بگذارد و شگفتی خلق کند.شوهر عزیز من سومین کتاب از سه گانه ی فریبا کلهر است که نشر آموت به چاپ رسانده است چاپ اولش در اسفند سال  90 منتشر شده و چاپ سومش در پاییز 91.

کتابی بود که نامش را شنیده بودم ولی از مضمون و محتوایش بی خبر بودم میدانستم که از کتابهای بازاری و عشق های آبکی نیست برای همین وقتی در قفسه ی کتابخانه چشمم بهش افتاد در  خواندنش تردید نکردم سرعت کتابخوانی ام به کمک آمد و در عرض چند ساعت خواندمش.لذت بخش بود برایم تجربه های یک زن در میانسالی که تمام زندگی اش را از جوانی تا حال مرور میکند.کتاب پر از فلش بک است پر از غافلگیری های کوچک که برای خواننده شیرین است.پر از حسرت و دریغ روزهای از دست رفته برای سیما و کوروش.نویسنده  که روای داستان نیز هست قضاوت نمیکند اشتباهات خودش را و اشتباهات دیگران را توامان ذکر میکند در پی تبرئه کردن خودش نیست.من شخصا راوی اول شخص رو بیشتر دوست دارم و حس میکنم در انتقال حس به مخاطب موفق تر  از راوی سوم شخص هست البته به نوع  داستان و ویژگی های دیگر هم بستگی دارد حتما!

رابطه ها بسیار حسی و ملموس از کار درآمده جاهایی هست که دلت برای مظلومیت سیما برای غربت وتنهایی اش در جمع میگیرد و چشمانت تر میشود بغض عجیبی داشتم در قسمتهای پایانی داستانی جایی که تمام ماجراها گره گشایی میشود و تو علت تمام معلول ها را در میابی...کتابی است که نویسنده اش یک بانو است ولی دغدغه هایش با سایر بانوان نویسنده کمی متفاوت است.عنوان جالب کتاب هم از تکیه کلام سیما برگرفته شده است که  گاهی به طنز گاهی به  طعنه و کنایه و گاهی از روی عشق کوروش را شوهر عزیز من خطاب میکند.اینکه شخصیتها معرفی نمیشدند تا جایی که نیازش حس شود را دوست داشتم اینکه در بی خبری میماندی تا نویسنده آرام آرام روایتش را کامل کند شیرین بود برایم.

حضور نمادین درخت توت رابطه ی آدم ها با  اون و اینکه هر کس عاشق باشد میتواند زبان درخت را بفهمد چقد زیباست وقتی حرفهای درخت را بفهمی....

تنها چیزی که شاید کمی خواننده را ملول کند این رابطه های پیچ در پیچ  آدم ها بود که همه در نهایت با هم نسبتی پیدا میکنند و  یک جورهایی به هم وصل میشوند شاید ابتدا کمی اذیت کننده باشد اما کمی که بگذرد عادت میکنی....

لذت خواندن یک رمان ایرانی رو از دست ندین....

 

  • نسرین

سلام!

عید همگی مبارک دوستانِ جان!

امید که روزهای زندگی بر وفق مرادتون بگذره و سبز در سبز، پاییز نارنجی رنگ رو سپری کنید!

این روزها تو شهر من نمایشگاه کتاب برپاشده که یه جمع دوست داشتنی است از ناشران و کتابخوانان و منی که دو سال گذشته تحریم کرده بودم این جمع رو به دلیل کیفیت پایین کتابها امسال قفل دلم رو باز کردم و با دوستم راهی این دریای پریشانی شدم!

نسبت به سه سال گذشته کمی اوضاع بهتر شده ولی باز هم تا رسیدن به  ایده آل های من کلی راه داره!

هنوز هم خیلی ناشرها شرکت نمیکنن و یا در صورت شرکت کتابهای جدید شون رو عرضه نمیکنن!

امسال با دیدن نشر نی، ثالث، نیستان، فصل پنجم، تکا و چشمه کلی حالم خوب شد و کلی ذوق کردم.با دیدن چند تا رمان جدید که تازه ترجمه شدن و توی نمایشگاه حضور داشتن! کتاب جدید موراکامی هم زمان با کل دنیا ترجمه شده و این خیلی خوبه، کتابهای پرفروش اروپا و چند کتاب شعر و نمایشنامه که آدم لذت میبرد از دیدنش.

کتابهایی که خریدم به فواصل و بعد از مطالعه معرفی خواهند شد.

خواستم با این پست حال خوبی که باز هم از نفس کشیدن تو عطر کتاب داشتم با شما به اشتراک بذارم!


  • نسرین

هوالمحبوب

درباره ی نویسنده: مهدی رجبی، حدود یک دهه است که داستان و فیلم نامه می نویسد. وی متولد سال 59 در شهر خمین است و به گفته ی خودش علاقه ی اصلی اش نوشتن در حوزه ی نوجوانان است. برای تعدادی از کتابهایش اتفاق های خوبی افتاده است. کتاب فراموشان این زمستان کاندیدای جایزه ی ادبی یلدا، معمای دیوانه ی کله آبی کاندیدای جایزه ی ادبی اصفهان و کتاب برگزیده ی کتابخانه ی مونیخ آلمان، گریه نکنید مث ابر باهار برگزیده ی ناشران در سال 88 و برگزیده ی چهاردهمین جشنواره ی کتاب کودک و نوجوان در سال 89.

خلاصه ی داستان: داستان ماجرای پسر بچه ی ترسو و لاغر مردنی به اسم توکاست که از درس و مدرسه به ویژه ریاضی متنفر است و تصمیم گرفته شبیه جنایتکارها خشن، نترس و پولدار شود. در گیر و دار این افکار است که کتاب خاطرات یک جنایتکار به اسم پرویز به دستش می رسد و برای شکل دهی به این تفکر مزید بر علت می شود. خیال پردازی و غرق شدن در دنیای فانتزی ها برای توکا امری عادی است. او بعد از مرگ پدرش بیشتر روز را در معبد دکمه اش میگذراند. پناهگاهی که به همراه پدرش آن را در زیرزمین خانه ساخته است. در همین معبد است که او برای نخستین بار غول کنسروی اش را می بیند. حضور غول زرد رنگ که به خیال توکا از یک قوطی کنسرو بیرون آمده است یک نقطه ی عطف در زندگی او محسوب می شود. این غول بی آزارِ تنبلِ دوست داشتنی، برای توکا یک ارمغان بزرگ است. غول کنسروی عاشق دو چیز است رنگ زرد و اعداد ریاضی!

او هیچ قدرت جادویی به توکا نمی دهد؛ در هیچ دعوایی به کمک او نمی آید؛ دستورات توکا را اجرا نمیکند؛ اما به شکل یک نیروی عجیب او را به سمت ریاضی سوق میدهد!

زاویه ی دید: داستان از زاویه ی اول شخص روایت می شود. روایت داستان از زبان توکاست و همین امر باعث شده است نویسنده در چینش کلمات و جمله بندی های کار بیشتر وسواس به خرج دهد تا هر چه بیشتر به زبان کودکانه نزدیک شود. لحن داستان اغلب محاوره ای است.

ویژگی های بارز شخصیت اصلی داستان: توکا به عنوان قهرمان اصلی داستان ویژگی های خاص و منحصر به فردی دارد. به عنوان مثال عادت دارد روی آدم های اطرافش اسم بگذارد؛ اسمی که از ویژگی های بارز اخلاقی و ظاهری اونها برگرفته شده است. او معلمش را «جلاد» ، همشاگردی هایش را«کباب» و«ژاکت» صدا میزند. از نظرتوکا آدم ها بوهای منحصر به فردی دارند. اونهایی که بوی لاستیک میدهند عصبی و خشن هستند اما لیمویی ها مهربان و دوست داشتنی اند.

توی دنیای فانتزی توکا پدرش تنها کسی است که به نام واقعی اش خوانده می شود- اتابک نادری-

توکا عادت دیگری هم دارد که مواقعی که عصبی است به سراغش می آید و آن عادت برعکس خوانی جمله ها و کلمه هاست و با این کار حسابی دیگران را آزار می دهد!

ساختار داستان: رمان از نوع ساختار قصه در قصه بهره گرفته است؛ ما داستان پرویز (همان جنایتکار) را به موازات داستان توکا می خوانیم و هم زمان به دنبال کردن هر دو داستان راغب می شویم. درست است که این رمان را نمیتوان فانتزی صرف به شمار آورد چرا که غول کنسروی تنها در تخیل توکا شکل گرفته است، اما در هر صورت عناصر و فضای تخیلی رمان دلچسب و شیرین است.

چرا کتاب را بخوانیم: دنیای نوجوانان پر از تخیل و فانتزی است و جهت دادن به این فانتزی ها میتواند در شکل گیری مسیر آینده ی آنها هم موثر باشد. این کتاب به دلیل موضوع و ژانر انتخاب شده اثری خاص محسوب می شود. ما در شخصیت توکا خود واقعی مان را می بینیم همان ترسها، علاقه ها و باورهایی که در نهاد همه ی ما وجود دارد در بخش هایی از این شخصیت ظهور و بروز پیدا کرده است. رویای اغلب نوجوانانی در سن و سال توکا داشتن یک قدرت برتر و یک حامی قدرتمند است که بتواند در کارهای خارق العاده به آنها کمک کند. بها دادن به قدرت تخیل کودکان راه را برای بروز استعداد های ذاتی آنها باز میکند. ما در طول داستان با توکا تعامل مستقیم داریم و سایر شخصیت ها از فیلتر توکا به ما معرفی می شوند این مسئله به اهمیت شخصیت توکا تاکید میکند به نحوی که بعد از اتمام داستان دلت برای توکا حسابی تنگ می شود.

این کتاب ازمنظر روان شناسی و رفتار شناسی هم حائز اهمیت است. واکاوی شخصیت توکا و مادرش که زنی افسرده و منزوی است می تواند به حل بخشی از معضلات این چنینی کمک کند. رجبی بهترین ساختار را برای روایت داستانش انتخاب کرده است و باید اذعان داشت که در این کار تا حدود زیادی موفق بوده است.

در این کتاب ما با خانواده ای در آستانه ی فروپاشی مواجه هستیم که فقدان پدر و در حاشیه ماندن مادر باعث انزوای پسر خانواده شده است و کم کم با شکسته شدن پوسته ی تنهایی و ظاهر شدن نشانه های بلوغ فکری و اجتماعی در توکا بارقه های امید در خانواده به چشم میخورد.

در پایان باید اضافه کرد همان طور که چاپلین در سرآغاز کتاب میگوید:« آخر همه چیز خوب تمام می شود اگر نشد بدان که هنوز به آخرش نرسیده است» این کتاب هم خوب تمام میشود.


  • نسرین

هوالمحبوب

مادرم از اول سال کلاس قرآن میرود. عاشق قرآن است و دوست دارد قرائتش را تصحیح کند. استاد قرآنش بانویی مومن و متدین است که از قدیم هم محله ای بوده ایم و آشنای دور و دراز. زنی است که زجر کشیده است و در عین فقر و فاقه دخترانی تربیت کرده است مث دسته ی گل و همه صاحب کمال و جمال. فقر و نداری اش از جایی شروع شده که همسرش هوای تجدید فراش زده به سرش و او را با چند دختر قد و نیم قد رها کرده به امان خدا.

تنها ممر درآمدش همین کلاس های قرآنی است که دایر میکند و البته دخترهایی که از آب و گل درآمده اند و هر یک سرو و سامانی یافته اند....

امسال این بانو مشرف شدند به حج با کمک مالی دخترها و داماد ها. زنی است که هر مراسم دعا و نیایشی براش شور معنوی خاصی دارد چه رسد به حج که دیدن چهره ی یار است و تپیدن دل در حرم یار....

ذوق و شوق غیر قابل وصفی داشت قبل رفتنش و مدام دلشوره پشت دلشوره بابت اعمال سخت حج و کهولت سن خودش....

ما بعد رفتنش دل زنگ زدن به دخترهای چشم انتظار را نداریم دل خبر پرسیدن از در و همسایه را نداریم مادرم عجیب دلواپس است.دیشب خواب شوهر مرحومش را دیده که توی خواب نگران بود و مدام این طرف و آن طرف میرفته.

پسرعمه ی مادر و همسرش حج رفته اند. از آنها هم بی خبریم. آدم مگر میتواند زنگ بزند به پسر جوانشان و بپرسد که مادر و پدر حاجی تان زنده اند یا....

مگر دل دارد آدمی در این لحظه های پر غصه و نفس گیر.

چه سفره های رنگارنگی که چشم انتظار آمدن حاجی ها نگشوده بسته شد چه چشم های گریانی که خنده را به لبان منتظران خشکاند و چه چشم هایی که دل دل میکرد که حاجی شود محرم شود و عزیز تر شود اما....

ما داغدار مصیبتی هستیم که از خودی و بیگانه خورده ایم. به شرف و ناموس مان تعدی شد و ما راه مکه را نبستیم، به مذهب و اعتقادمان فحاشی شد و ما راه مکه را نبستیم، دخترانمان را هتک حرمت کردند و ما راه بر روی دخترانمان بستیم نه کاروان عظیم حج.

به راستی شرف مکان بالمکین به راستی قدر و قیمتی در این دیوارهای به خون نشسته مانده است؟ قداست در دل مومن است یا در عظمت دیوارهای  بیتی که مدافعانش کفارند؟

اگر بودند مومنان راستین صدر اسلام چه میکردند با چنین مدافعان حرمی؟؟

حج هنوز هم تکلیف شرعی است به راستی؟؟


  • نسرین

هوالمحبوب

 


آمدن پاییز شروع یک فصل جدید در زندگی است. فصلی که با مشغله های کاری، با سرماخوردگی و با اعصاب داغان همراه است. فصلی که آخرش هی لحظه ها را میشماری برای رسیدن اردیبهشت برای خلاصی از مدرسه. فصلی که آدم هی دنبال بهانه است برای زیر و رو کردن گذشته های لعنتی اش. فصلی برای بهانه جور کردن، برای گره خوردن به خاطره ها....

پاییز عزیز از راه رسیده با کوله بار طلایی اش برای برگ ریزان روح، برای به سر شوق آوردن دل مرده هایی همچون من، برای همه ی افسرده مانی هایی که در طی تابستان کش دار و داغ میکردیم....

فصل عجیبی است این پاییز...میگویند فصل عاشق هاست اما من حال خوبی ندارم در پاییز عشق در بهار زیباتر است عاشقی در کوچه باغ های بهار رنگین تر و دلچسب تر است پاییز برای دل شکسته هاست برای گریه کردن در آغوش درخت های به یغما رفته، برای سوگواری در کوچه باغ های خاطره....

پاییز را دوست ندارم از بچگی هم دوست نداشتم. اینکه یک اردیبهشتی از پاییز بد بگوید فک نمیکنم عجیب باشد اما میگویند شاعرها و عاشق ها طرفدار پاییزند.

کاش میشد آدم دلش را پاکسازی کند؛ یک چیزهایی مث ویروس کش نصب میشد همه ی خاطره ها، همه ی آدم ها، همه ی دردهای بی درمان را دِلت میکرد از دل بی صاحب.

آن وقت مث این سیستم طفلکی من یک نفس راحت میکشیدی و مجبور نبودی پاییز نیامده هی اشک چشم و گرد و غبار صورت را پاک کنی....

آمدن پاییز تنها یک حسن دارد و آن هم شلوغی های مدرسه است و اینکه حجم کاری باعث میشود وقت برای فک کردن به هیچ چیز را نداشته باشم...

خوش آمدی پاییز جان

  • نسرین