زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب

خیلی وقت بود که درگیر دیدن یک سریال نشده بودیم.اون هم به شکل خانوادگی و جوری که همه از دیدنش لذت ببرند. کیمیا که در شروع یک سریال متوسط رو به بالا بود؛ از نیمه های پخش به شدن افت کرد و در فصل پایانی بازی مهراوه واقعا رو اعصاب بود. کاملا تصنعی بازی میکرد. یه جوری که انگار داره منت میذاره رو سر مردم؛ به خاطر بازی کردنش!

اما «پشت بام تهران» که از متن بگیر تا کارگردانی و بازی ها همه عالی و درخشان بودند و من برای اولین بار تو زندگیم از بازی کامبیز دیرباز خوشم اومد!

برای من که نگاهم به فیلم و سریال نیمه حرفه ای هست؛ دیالوگ ها و بازی های زیر پوستی به شدت مهمه. دیالوگ هایی که سعید نعمت الله نوشته بود انصافا خیلی قوی بود. دیالوگ هایی که بین «هاله و آهی» رد و بدل میشد؛ بین غیاث و هاله؛بین آهی و غیاثو....

بازی «ثریا قاسمی» که یک بار دیگه ثابت کرد دود از کنده بلند میشه.با اون نگاه های نافذ و چشم هایی که کلی حرف برای گفتن داشت.

درسته که مث همیشه این سریال هم ایراد و اشکال داشت؛ اما روی هم رفته از دید من نمره ی بالایی میگیره. دست کارگردان خوب و جوونش آقای بهرنگ توفیقی درد نکنه.

خلاصه ی پشت بام تهران: ماجرای پدری است با دو فرزند. خواهر و برادری ناتنی که به خون هم تشنه اند و هر کدام دنبال سهم بیشتری از مهر پدری میگردند. داستان با نیرنگ زدن های اینها به هم شروع می شود و با کشته شدن پدر وارد فاز دیگری می شود.

بازیگران: بهزاد فراهانی(آقا ولی) ثریا قاسمی(طاهره خانم) لعیا زنگنه(انوشه) کامبیز دیرباز(غیاث) اندیشه فولادوند(هاله) سام درخشانی(آهی) آزاده صمدی(اختر) و.....

چیزهایی که نمی پسندیدم:

اول: اینکه زن دوم آقا ولی یعنی «لعیا زنگنه» اصلا انتخاب مناسبی نبود نه به جهت سن و سال که به جهت بیش از حد شیک بودنش! با اون تلفظ سین و شینش و اصلا برای مادر اندیشه فولادوند بودن خیلی خیلی جوون و شیک بود! من بودم از پریوش نظریه یا شبنم مقدمی استفاده میکردم!

دوم: قتل آقا ولی واقعا قتل بود؟؟ یه هل دادن واقعا میتونه قتل حساب بشه؟ اینکه طرف بیماری قلبی داشت و بهش شوک وارد شده بود تاثیری توی روند ماجرا نداشت؟

سوم: اسم «اختر نمد زن» زیادی غلط انداز بود! به نظرم این کاراکتر خیلی هم بد نبود و بهتر بود اسم ملموس تری براش انتخاب بشه.

چهارم: اختر با وجود زندگی خوبی که داشت حتی بعد از طلاق عاشق چی غیاث شده بود؟؟ و اینکه چه دلیلی برای دزدی داشت؟؟ ارزشش رو داشت آواردگی و از دست دادن شغل و خونه و ماشین؟؟ و اینکه اگه میخواست ترک کنه سر زندگی اولش ترک می کرد خب! شوهرش که بهش فرصت داده بود! کلا اختر یه جورایی نچسب بود. دختری که میتونه شاگرد اول دانشکده بشه با وجود این خانواده ی داغون و یه شوهر خوب و مناسب پیدا کنه واقعا چرا معتاد شده؟؟

پنجم:بازیگر نقش الهام هم زیادی لوس بود به نظرم. عشق اینقدرها هم دیگه کور نیست! غیاثی که سراپا اشکاله و حتی بابای خودشم قبولش نداره دو نفر هم زمان عاشق و شیفته اش شدن اونم دختری با ویزگی های الهام(مومن، زیبا، خانواده دار، تحصیل کرده و....)

چیزهایی که دوست داشتم: بازی سام درخشانی توی این سریال عالی بود. به نظرم جزو درخشان ترین کارهایی بود که انجام داده بود. لبخند زدن هاش، دعوا کردن هاش، دیالوگ های پینگ پنگی اش با هاله، اخم هاش و همه چیزش ایده آل بود به نظرم برای این کار. هرچند تا چند وقت پیش جزو بازیگرهایی بود که بهش آلرژی داشتم!

اندیشه فولادوند هر جا بازی میکنه آدم توقع یه چیز غیر متعارف رو داره ازش! اینجام همین طور بود هر چند دختر خانواده بودن زیاد بهش نمیومد و نشون هم داد که خیلی دختر خونه نشستن نیست! اهل جنگ و دعوا و حق گرفتنه حتی از راه های نادرست! بازی اش و واکنش هاش و دیالوگ های جذابش رو دوست داشتم.

قاب بدنی های توفیقی، دکوپاژ های معرکه اش و در کل کارگردانی شسته و رفته اش عالی بود.

بازی با نگاه ثریا قاسمی و شخصیت پر جذبه ی سلمان امیرعلی هم خوب و متفاوت بود.


  • نسرین

هوالمحبوب

زنگهایی که کلاس ششمی ها ورزش دارند من بیکارم و میتوانم توی دفتر بنشینم و با گوشی ور بروم یا ورقه های باد کرده روی دستم را تصحیح کنم و یا هر کاری که دلم بخواهد!

اما چند هفته ای بود که بچه ها گیر داده بودند که با آنها و معلم ورزش شان به سالن بروم و ورزش کنم، بچه ها کلا دوست دارند با من ورزش کنند؛ بس که با من بهشان خوش میگذرد. چون سعی میکنم زنگهای ورزش یکی باشم از جنس خودشان؛ نه یک معلم که کنارشان می دود. موقع بازی وسطی عمدا می سوزم و بیرون میروم؛ جر میزنم؛ دعوا میکنم و کلی میخندیم کنار هم:)

یکشنبه روزی بود که با بچه ها به سالن رفتیم. یکی از دخترها مشغول نرمش دادن بود کششی ها را قاطی حرکتی ها میکرد و ملغمه ای ساخته بود در غیاب معلم ورزش.

معلم شان که آمد نرمش ها ریتم بهتری گرفت من هم ذوق زده داشتم تمام حرکات را انجام میدادم و اصلا حواسم به ناخن های بلند نازنینم نبود:(

در حین یک حرکت که هم زمان دست و پای مخالف را باید میکشیدم ناخن انگشت وسطی از وسط شکست و داد من به هوا رفت!

درد پیچید توی سرم پیچید، توی تمام عضلات صورتم و نزدیک بود اشک های بی اختیارم جاری شود. سعی کردم بچه ها نفهمند اما نشد!

دخترها هر کدام دنبال دوا و درمان من بودند یکی با ناز و نوازش ، یکی با چسب زخم ، یکی با دستمال کاغذی و....

چند دقیقه از حضورم در سالن ورزشی نگذشته بود که دوباره به دفتر برگشتم دستم را سفت چسبیده بودم و ناله میکردم.ناخن بدجوری شکسته بود و خون زیادی رفته بود اما دردش فروکش نمیکرد.

بچه ها یکی یکی به بهانه ی دستشویی یا آب خوردن می آمدند و سری به انگشت مصدوم من می زدند و می رفتند. مهربانی صادقانه شان دلم رو گرم کرد ؛ درد کم کم فروکش میکرد و تمام مشد با تمام دردی که می پیچید توی سرم مشغول اصلاح دفترهای تمرین بودم  یادگاری هایی در هر دفتر باقی مانده از دست خط کج و معوج من در آن یکشنبه ی کذایی:)

  • نسرین

هوالمحبوب

می خوام راجع به چیزی حرف بزنم که چند وقته مدام ذهنم رو مشغول خودش کرده. عبارتی جادویی به نام «دوستت دارم».عبارتی که رایج ترین عبارت عاشقانه بین عاشق و معشوق هاست. میخوام بگم گاهی وقتها شروع یه رابطه شروع یه عشق، شروع یه دوست داشتن میتونه با تموم قشنگی هاش ویران کننده باشه. من میگم وقتی تصمیم میگیری به کسی بگی «دوستت دارم» حواست رو جمع کن؛ببین چه باری رو دوشته. من میگم «دوست دارم» هایی که رو هوا زده میشه بدون اینکه سر و ته داشته باشه؛ مث پول بی پشتوانه ای هست که دولت برای تنظیم بازار وارد چرخه ی اقتصاد میکنه. برای اینکه تو شرایط بحرانی تورم رو مهار کنه. یا مثلا بازار اقتصاد  رو تنظیم کنه. ولی در نهایت به ضرر اقتصاد تموم میشه و بدتر از تنظیم درش میاره! با شمام آقای محترم، خانوم محترم، وقتی می خوای به کسی بگی «دوستت دارم» حواست باشه که داری یه حفره تو دل یه آدم باز می کنی. اگه نمیتونی تا آخر زندگیت، مدام با عشق، حفره های دلش رو پر کنی؛ اگه از خودت مطمئن نیستی؛ اگه هنوز بزرگ نشدی؛ اگه هم زمان به چند نفر فکر میکنی؛ اگه دوست داشتن هات هم مث بقیه ی حرفهات لقلقه ی زبانه؛ نگو،به زبون نیار؛ کسی با نگفتن «دوستت دارم» نمرده تو هم نمی میری! بازار دل یه آدم رو با دوست داشتن های بی پشتوانه به هم نریز. وقتی  کسی رو از عشقت باخبر کن که مطمئن شی میتونی تا ابد کنارش باشی. که نه تو کارت نمیاد. «دوست دارم» ها خیلی مقدس هستن خرج هر کسی نکنیم...

  • نسرین

هوالمحبوب


 

رمان آبلوموف معروف ترین اثر نویسنده اش یعنی جناب گنچاروف است. کتاب مفهوم جدیدی به ادبیات جهان عرضه میکند وآن مفهوم ابلومویسم است یعنی نوعی بیماری بی حسی درمان ناپذیر که از فرد، شخصیتی فاقد نیروی اراده و اعتماد به نفس می سازد. داستان خود کمکی است ارزشمند به تحول رئالیسم روانشناسی در ادبیات روس و بهترین اثر هنری نویسنده به شمار می رود؛ که شهرتی جهانی کسب کرده است.

شخصیت های اصلی داستان:ایلیا ایلیچ(آبلوموف)،شتلتس،الگا،زاخار و دیگران

خلاصه داستان:ایلیا نجیب زاده ای روسی است که همراه خدمتکار باوفایش زاخار در شهر سن پترزبورگ زندگی میکند.روستای ابا و اجدادی اش ابلوموکا را به دست مباشر سپرده و در خانه ای اجاره ای به سر میبرد. چیزی که باعث شده ایلیا همواره به کاناپه اش بچسبد و یارای دل کندن از آن را نداشته باشد، بیماری مهلکی به نام تنبلی  است که  شتلتس ،رفیق عزیزش ان را آبلوموویسم  می نامد!

شتلتس که از کودکی با ایلیا بزرگ شده است بسیار به او  مهر می ورزد اما هیچ گاه نمیتواند او را از این بیماری برهاند. او را به سوی مصاحبت با دوشیزه ای زیبا  به نام الگا سوق میدهد تا شاید کمی در احوال او تغییر ایجاد کند ایلیا و الگا به هم دل میبازند شیفته ی هم میشوند اما باز هم ابلومویسم همه چیز را به هم میریزد.

شرح و توضیح:

رمان های روسی اغلب به توصیفات و شرح و توضیح های زیاد معروف هستند. گاهی برای القای مفهوم صحیح از یک صحنه  صفحات زیادی به شرح  تفصیل پرداخته می شود.و این رمان روسی نیز از این قاعده مستثنی نیست. بی شک اگر علاقه مندبه رمان باشید و بالاخص رمان های روسی، شیفته ی این  کتاب خواهید شد. داستان در ابتدا کلافه ات میکند گاهی مجبور می شود از خیر خواندنش بگذری، کتاب را منقطع میخوانی  زمین میگذاری و دوباره از سر شروع به خواندن میکنی، قلاب این رمان خیلی دیر به یقه ی مخاطب گیر میکند ؛ ولی وقتی گیر کرد دیگر راحتش نمیگذارد. نکته ای که میتوان به آن خرده گرفت کشدار بودن آن است گاهی دچار ملال می شوی از اینکه هیچ اتفاقی  در  خلال داستان به وقوع نمی پیوندد. شخصیت پردازی گنچاروف بی نظیر است به نحوی آن ها را معرفی میکند که کاملا حسشان میکنی.پرداخت داستان از جهت روانشناختی هم قابل توجه است چرا که این نوع داستان ها بی شک باید از جنبه های روانی  نیز بررسی شوند.نکته سنجی های شتلتس و الگا پیرامون شخصیت ایلیا و نیز اعتراف های خودش گویای این مسئله است که این  نکته مورد توجه نویسنده  بوده است .ویژگی های مهم شخصت ابلوموف سکون و لختی فوق العاده ی اوست که حاصل بی اعتنایی به همه ی امور جاری در  جهان پیرامون اش است.ا

یلیا زندگی را جز در  سکون نمیبیند. از این همه تلاش و تکاپویی که اطرافیانش برای زندگی می کنند در شگفت است! نجیب زاده ای که به دلیل پیوند خوردن روح و جسمش با سستی و خمودگی در بستری پلاسین سر بر بالین می گذارد در خانه ای آشفته و بی نظم میزید بر هیچ چیز و هیچ کس کنترل ندارد اراده ای برای مدیرت امور خود و ملکش ندارد. هر کس که  بخواهد می تواند به سهولت از او سواستفاده کند

بی آنکه ایلیا بویی  ببرد یا شکایتی از وی داشته باشد!

نیروی عشق مدت اندکی او را به پیش میراند کم  میخورد کم میخوابد راه میرود و مجبور به معاشرت هایی هرچند اندک می شود. او به راستی الگا را دوست می دارد اما قدرت تغییر زندگی را ندارد همه ی امور را به فردا و فردا ها واگذار میکند و این امر الگای جوان را که سراپا شور زندگی است به ستوه می آورد.

نکته ی مقابل ایلیا دوست صمیمی اش شتلتس است که برای زندگی بهتر و آسایش بیشتر مدام در حال  سفر است مدام در پی یادگرفتن آموختن و شناختن انسان ها  اجتماع و ...است. جهانی که این دو یار قدیمی برای خود متصور بودند  در دوره های  کودکی و نوجوانی یکی بود. سفرهای طولانی گشت و گذار در ایتالیا فرانسه شناختن چزهای جدید ....اما اکنون ایلیا تنها و بی کس و سزاوار دلسوزی و ترحم در  جای خود مانده است و شتلتس بدون وقفه میجنگد و پیش میرود. دوستی شتلتس برای ایلیا موهبتی بزرگ است که چند بار زندگی  او را  از خطر فروپاشی می رهاند اما برای کسی که  به خمودگی خو گرفته نمیتوان چاره ای اندیشید همانگونه که شتلتس نتوانست. رمان رو جناب اقای سروش حبیبی ترجمه کرده است

ترجمه جز در پاره ای مواقع سلیس و روان است.

در انتهای کتاب مقاله ای با عنوان ابلومویسم چیست به قلم دابر والیوبوف آمده است، که خواندش خالی از لطف نیست  توضیح بیشتری است  پیرامون کتاب و موضوع آن. امیدوارم تو روزهای فراغت  بتونین ساعتهای خوشی رو با این کتاب داشته باشین!

 

  • نسرین

هوالمحبوب

میدونی بعضی از آدم ها همین جوری بهت انرژی مثبت میدن و قرار نیست خیلی حرفهای خاصی بزنن تا تو عاشقشون بشی! بعضیا سکوت و لبخندشون هم قشنگه. من همین الان به این نتیجه رسیدم که میخوام تا ته این راه رو برم و یه زندگی فانتزی تو یه خونه ی شکلاتی، وسط یه جنگل بلوط بسازم!

همین قدر عجیب و همین قدر دوست داشتنی!

تو بشینی روبه روی من و هی لبخند های شیرین تحویل بدی و من هی حرف بزنم و حرف بزنم و کم کم، دلم خالی بشه؛ صاف صاف بشه؛ زلال بشه؛ برای یه شروع دوباره.

دلم بدجوری لک زده برای کارهای دونفره، برای سفرهای دونفره، برای کتاب خوندن های دونفره، برای شیطنت های دو نفره، برای مهربانی های دونفره.

کنج خونه نشستن و حرف زدن، کنج خونه نشستن و سریال دیدن، کنج خونه نشستن و کتاب خوندن،کنج خونه نشستن و آشپزی کردن.

اختراع هیجان های جدید، اختراع غذاهای جدید؛

کشف راه های جدید برای خوشحال کردن آدم های مهم زندگی؛

کشف اسم های قشنگ برای صدا کردن آدم مهم زندگی ات؛

راه رفتن رو برف ها، گوله برف پرت کردن، زیر بارون خندیدن و بی چتر به دل خیابون زدن؛

بالا پشت بوم نشستن به ضیافت ستاره ها و زل زدن به ماهی که کم کم داره کامل میشه.

زندگی همین شادی های کوچک دو نفره است مگه نه؟؟؟؟

ما حق داریم یه زندگی شاد داشته باشیم مگه نه؟؟؟

  • نسرین

هوالمحبوب

گره خورده ام به جایی در گذشته ها؛

شاید در ته آن خیابانی که نخستین بار، نگاه مان گره خورد به هم.

شاید زیر همان سایبانی که تو اولین و آخرین نگاه عاشقانه ات را نثارم کردی.

شاید جایی حوالی عاشقی ها،حوالی دلدادگی ها؛

شاید در لحظه ی هم آغوشی دستانمان.

شاید در سیل خاطره هایی که هجوم می آوردند بر سرم.

گره خورده ام به گذشته ها؛

این روزها نان و بغض میخورم و لبخند های تلخ تحویل میدهم.

لای هر خاطره را که باز میکنم تو تمام قد ایستاده ای؛

گاه لبخند میزنی و دلبری میکنی؛

گاه اخم میکنی و مجنونم میسازی؛

و گاه دور می شوی و زخم دل کاری تر می شود.

دست خاطره ها را بگیر و برو

جایی در گذشته های دور که خنده های حلال ارزان بود

و عشق ما را به صرافت جنگیدن نمی انداخت.

جایی در حوالی دوستت دارم های زلال،

که در هر دلی کاشته میشد تا سپیده ی صبح جوانه می زد؛

جایی در هم آغوشی شعر و ترانه و تصنیف؛

به دیار عاشق های تا ابد مرد و معشوق های تا ابد زن.


  • نسرین