زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

هوالمحبوب


28 اردیبهشت 28 سالگی را پشت سر گذاشتم.

هیچ چیز من شبیه 29 ساله ها نیست، افکارم، اعتقاداتم، طرز زندگی ام،

شبیه 29 ساله های خوشبخت حداقل نیستم.

روز سه شنبه سه امتحان در سه کلاس مختلف داشتم اما تا ساعت 12 مشغول شمع فوت کردن و کیک تقسیم کردن بودم:)

کلاس های چهارم، پنجم و ششم هر کدام جداگانه برایم تولد گرفته بودند و نهایت تلاش شان را کردند که به من خوش بگذرد.

گاهی حیرت میکنم از کار خدا که چطور سر بزنگاه حالت را خوب میکند با اینکه قصد کرده ای بروی توی لاک خودت و تنهایی و حسرت و مرور خاطره ها.

حس های عجیب و غریب یکهو هجوم می آورند توی دلت توی سرت، وول میخورند و بالا و پایین می روند بعد تو می نشینی به حساب و کتاب و سرت به دوران می افتد از اینهمه نداشتن ها و از دست دادن ها.

آدم های حال خوب کن در اطرافم کم شده اند، آدم هایی که در گذشته حرفهایم با آنها تمامی نداشت تبدیل شده اند به مجسمه های صم بکم که تنها حرفشان شکایت از بدبختی هاست.

در روزهایی که اختصاص به من داشت حالم خوب بود حتی نبودن کسانی که باید می بودند هم عذابم نداد. بعد سالها روز تولدم گریه نکردم و این یک شروع خوب است.

سلام به بیست و نه سالگی و روزهای پایانی دهه ی سوم زندگی.

  • نسرین

هوالمحبوب

رمان های روسی اسامی سختی دارند و در کنار این سختی اغلب اسما دارای یک اسم مصغر یا به زبان روسی محبت آمیز و یک لقب هم هستند! مثلا تصور کنید یک الکساندراستاپانوویچ می تواند در آن واحد هم استپا باشد و هم میشا!و توی خواننده باید از بین این همه اسم شبیه به هم شخصیت های داستان را سوا کنی و داستانت را درک کنی! قبول کنید کار سختی است و در کنار این سختی شیرین زیادی هم دارد.

  • ۷ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۴
  • نسرین

هوالمحبوب

مرشد و مارگاریتا اثر تحسین شده ی بولگاکف نویسنده ی روسی است. این اثر جزو شاهکارهای ادبی جهان به شمار می رود و در زمره ی آثار شاخص ادبیات روس قرار دارد.

داستان اصلی که بولگاکف آن را نوشته است از سه بخش  تشکیل یافته است که در آغاز جدای از هم به نظر می رسند اما در نهایت و در خاتمه  ی کتاب به هم می پیوندد و مخاطب در می یابد که در واقع هر سه ی آن ها یک قصه ی در هم تنیده بود.

مرشد و مارگاریتا رو عباس میلانی از زبان های فرانسه و انگلیسی به فارسی برگردونده و توسط نشر نو به چاپ رسیده کتابی که دست منه چاپ سیزدهم است و قیمتش هم 16500 تومنه.

من راجع به این کتاب خیلی حرف دارم که بزنم به نابر این تصمیم گرفتم این کتاب رو توی چند پست مجزا معرفی کنم البته اگه به سرنوشت آتش بدون دود دچار نشه و  حرفهام ابتر نمونه.

داستان اصلی  شرح سفر شیطان به مسکو است!همین جمله ی ساده به اندازه ی کافی ذهن مخاطب رو به کنجکاوی وا میداره که سر از کار این کتاب در بیاره.بخش دیگه ی این کتاب داستان تصلیب حضرت عیسی مسیح است و دیگری داستان عشق مرشد و مارگاریتا.هرچند داستان تصلیب بر اساس باورهای مذهبی ما اون جور یکه در این کتاب نقل شده رخ نداده اما بخش هایی از اون حقیقی است مثلا  حضور پیلاطس و یهودای اسخریوطی در خلال داستان که جزو دو شخصیت مهم داستان تصلیب هستند اولی به عنوان پادشاه اورشلیم که دستور تصلیب رو صادر میکنه و یهودا به عنوان حواری مسیح که بهش خیانت میکنه و بر اساس اعتقاد ما جای حضرت مسیح به صلیب کشیده میشه.

داستان اونقدر جذاب و  پر کششه که حیفت میاد وسطش غذا بخوری بخوابی یا حرف بزنی چیزی که میگم حقیقت داره چون خودم کلی غذاب کشیدم سر این یه هفته ای که کتاب رو خوندم چون مجبور بودم در خلال مطالعه به کارهای دیگه هم بپردازم و ایجاد وقفه اذیتم میکرد.

با توجه به اینکه بولگاکف در این کتاب دید انتقادی به ساختار جامعه ی روسیه ی زمان استالین داره و انجمن های نویسندگی مسکو رو به باد انتقاد گرفته در زمان حسیاتش کتاب اجازه ی انتشار پیدا نکرده خیلی ها اعتقاد دارن که شخصیت مرشد در این کتاب برگرفته از شخصیت خود بولگاکف میباشد.نویسنده ی که به دلیل بی مهری ها و نادیده گرفته شدن ها افسرده و ملول شده.این ساختار کلی داستان بود بدون اینکه خطر لو رفتن ماجراها در پیش باشه در پست بعدی به تحلیل شاخصیت ها خواهم پرداخت.

 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۱
  • نسرین

هوالمحبوب

برایم نامه بنویس از دردهای یهویی که می پیچد توی سرت از دردهایی که ناآرامت میکند برایم نامه بنویس از روزهای تنهایی از شب های تا صبح بیدار مانی.از جمعه های کش دار از تلخی های بی پایان از کتابهای جدیدی که خوانده ای از نقاشی های جدیدی که کشیده ای از پرتره های جدیدت بگو از روزهای ترش و ملس بهاری بگو از تخت یک نفره ات از اتاق بی کولر و شب های داغ کویری بگو.

برایم حرف بزن از تست زنی هایت بگو از درصد های جدیدی که به دست آورده ای از عیدی هایت بگو از روزهای خوبی که سپری کرده ای از شب هایی که مرا به یادآورده ای از لحظه هایی که با درد گذشته از روزهایی که با خنده شروع شده از اخبار جدید شهر از جنگل های ابر از شره های باران برایم حرف بزن از تمام لحظه هایی که بی من و با یاد من گذرانده ای از لحظه هایی که بی من و بی یاد من طی کرده ای از همه چیز برایم بگو از فوران غم ها از غدد اشک ریز چشم چپت که هنوز هم مقاوت میکنند در برابر شوری اشکهایت از قاب سیاه عینکت بگو که قرار بود تغییر کند. بگذار دنیا بخوابد بگذار گوش های نامحرم کر شوند چشم های نامحرم کور شوند بگذار دوباره نجواهای دونفره مان گوش فلک را کر کند برایم بنویس روزهایت چگونه شب می شود از آوازهای عاشقانه ای که تازه گی ها از بر شده ای از شعرهایی که تنها به یاد من زمزمه می کنی برایم بنویس کجای این دنیای بی صاحب نشسته ای ایستاده ای خوابیده ای که من ندارمت؟ بنویس از هر چیز که دوست تر می داری تنها یک چیز را نگو، ننویس... تنها نبودنت را.....

دلم تنگ می شود حتی ...هنوز هم....

 


  • ۱ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۶
  • نسرین
هوالمحبوب

با یه شماره ی ناشناس پیام داده بود که من سینم اینم شماره ی جدیدمه یه سالی میشه که ازش خبری نداشتم نه نه آبان ماه بود که گفت پدرم تصادف کرده و الانم تو بیمارستانم.من حتی یه زنگ نزدم حال پدرش رو بپرسم درسته خیلی تاق و جفت نبودیم ولی خب گاهی آدم از خیلی ها انتظار داره.حرف حرف آورد تا رسیدیم به ازدواج. گفت هنوز منتظره که الف برگرده میگفت هر روز از جلوی مغازه اش رد میشم و چشماش بهم میوفته و میخ نگاهم میشه ولی مادرش قسمش داده که اگه سمت من بیاد شیرش رو حلالش نمیکنه! گفتم حرف های خنده دار نزن؛ تو بعد رفتنش اونقدر شیر شده بودی که حاضر بودی با هر کسی باشی تا حالش رو بگیری چطور هنوز منتظری برگرده؟گفت فقط برای رها شدن از حس تنهایی بود وگرنه دلم هنوز گیره اونه دلم گواهی میده که یه روزی برمیگرده. بعد بیست و چند تا پیام رد و بدل کردن مکالمه رو رها کردم و نشستم با خودم فکر کردم اگه جای سین بودم چیکار میکردم؟اگه به بدترین شکل ممکن تحقیر میشدم اگه از زندگی چهارساله ی یه نفر پرت میشدم بیرون چیکار میکردم؟هنوزم هدیه هاش رو نگاه می کردم و پیراهن یادگاری اش رو بو می کشیدم و می بوسیدم و شب ها برای برگشتنش فال حافظ میگرفتم؟ اگه اونی که چهار سال حس و حال و جوونی ات رو باهاش سپری کردی به خاطر حق مادر فرزندی تو رو کنار بذاره چه حسی بهت دست میده؟ از دور نشستن و احساسات و روابط آدم ها رو قضاوت کردن خیلی راحته. زمان تغییر کرده و این روزها خیلی ها عشق رو توی رابطه های بی دوام تجربه میکنن. ولی سستی یه رابطه و نداشتن حاشیه ی امنیت باعث نمیشه حواست به احساسی که پای دلت می ریزی باشه باعث نمیشه کنترل شده رفتار کنی چون هنوز هیچی به هیچی نیست! اون میگه دوستت دارم و تو میری تا اوج آسمون ها اون از زندگی رویایی که قراره برات بسازه حرف میزنه و تو تا عروسی نوه هاتم رویا میبافی. اون از عدم وجود مشکل میگه و تو هر لحظه دلت رو از عشق اون آدم پر و پرتر میکنی ولی یه روزی خسته میشی از رابطه ی پیامکی از رابطه ی خیابونی از رابطه ی کافی شاپی دلت هوای سقف میکنه دلت هوای آرامش دونفره میکنه دلت میخواد بوسه های عاشقانه اش از توی پیامک ها بیرون بیاد و بشینه کنج لبت و آغوشی که توی پیامک هاش برات باز کرده توی آشیونه ی دو نفره ات باز بشه. دلت میخواد نه یواشکی و با ترس که با صدای بلند بهش بگی دوستت دارم...اینجاست که خیر و شر آدم ها هویدا میشه اینجاست که خیلی ها جا میزنن ترجیح میدن بوسه های مجازی بفرستن و آغوش مجازی باز کنن اما خودشون رو درگیر یه سقف نکنن. اما حساب این رو نکردن که تو احساست مجازی نبوده تو رویاهات مجازی نبوده حساب نمیکنن تکلیف خاطره های دو نفره چی میشه تکلیف رویاهای عاشقانه چی میشه تکلیف لباس عروس با دنباله ی بلند چی میشه. تکلیف اسم هایی که برای دختر و پسرت انتخاب کردی چی میشه! یه روز از خواب بیدار میشن و تصمیم میگیرن به جای اینکه مرد محبوب تو باشن پسر خلف مادرشون باشن پس یه تیر خلاص میزنن به عمر تو و همه ی عاشقانه هایی که تو دلت جوونه زده و میرن پی کارشون! حالا تو میخوای شب ها تا صبح پیام های عاشقانه اش رو دوره کن و اشک بریز میخوای تا چند ماه براش پیامک های عاشقانه ی گریه دار بفرست و به پاش بیوفت که برگرده توی همون رابطه ی پیامکی میخوای خودت رو از زندگی و رویاهات بکن و برو تو فاز افسردگی کردن! فرقی نمیکنه اونی که رفته دیگه رفته و این ضجه مویه ها برای تو زندگی نخواهد شد! پس تصمیم بگیر اراده کن قلبت رو خالی کن از همه ی آدم هایی که ظرفیت وجودشون در حد همون پیام های عاشقانه ای است که شب ها برات می فرستن. خالی شو از عشق آدمک هایی که نه غیرت عاشقانه دارن نه تعصب مردانه! فرقی نمیکنه دستت رو توی مسیر دانشگاه گرفته باشه یا توی پارک فرقی نمیکنه تو چت باهاش آشنا شده باشی یا توی خیابون. تا وقتی زن نشدی انتظار نداشته باش یه مرد بیاد سراغت که وجودت براش ارزشمند باشه!


  • ۲ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۱
  • نسرین

هوالمحبوب

بیان یه امکانی داره به اسم گزارش کپی برداری ها. با این امکان نویسنده ی بلاگ میتونه از متن هایی که از وبلاگش کپی میشن مطلع بشه. آی پی های کپی کننده ها رو بدونه و در صورت لزوم باهاشون برخورد قانوی بکنه.

من خیلی کم به این بخش سر میزدم چون حس میکردم وبلاگم اونقدر پر بازدید نباشه که کسی بخواد مطالبش رو کپی کنه!

در کمال تعجب امروز که به طور کامل این بخش رو بررسی کردم دیدم من از چند کشور خارجی هم خواننده دارم!!

نمیدونم این اطلاعاتی که بیان میده تا چه حد معتبره ولی تا جایی که اونجا نوشته از کشورهای آلمان و آمریکا و روسیه و سنگاپور خواننده دارم!!

از استانهای گیلان و تهران و گلستان و همدان و کرمانشاه و .....

و اینکه بیشتر مطالب بلاگ و حتی کامنت ها بارها و بارها کپی شدن!

نمیدونم این کپی برداری ها برای استفاده ی شخصی بوده یا آرشیو کردن یا باز نشر ولی به هر حال دوست دارم این طور برداشت کنم که کپی مطالب با حفظ نام نویسنده و ذکر منبع صورت گرفته.

و آرزو میکنم کپی کننده ها وجدان درد نداشته باشن:)

جدای از اینکه دیدن اینهمه بازدید از بلاگ آدم رو خوشحال میکنه یه نکته ای هم هست که خیلی ها خواننده ی خاموش هستن و مطالب رو میخونن کپی میکنن بدون اینکه نظری راجع بهش بدن و این کاملا غیر منصفانه است!

خواننده های محترم خاموش لطفا اول برای کپی برداری اجازه بگیرید و منبع رو متذکر بشین دوم روشن بشین و نظر بدین ممنون میشم:)

  • ۷ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۳۹
  • نسرین

هوالمحبوب


هم پای غزل های من

هم راه غم و شادی

دیریست که میخوانی دیریست که میدانی

من شادم و غمگینم

من هستم و میخوانم

تا هست توانی در من

من مهر تو را دارم

چون خواهر جانی

چون رفیق مایی

هم راه غم و شادی هم پای غزل خوانی

یک سال پر از عیدی

یک اردیبهشتی

یک جان بلا گردان

من مست و تو غزلخوان

یک راه پر از سختی

هم راه تو می مانم هم راه تو میخوانم

مهرت گره جانم

ای خواهر جانی:)


پی نوشت: بهناز عزیزم تولدت هزاران بار مبارک خواهر دیوانه ی اردیبهشتی من :)

  • ۷ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۶
  • نسرین

هوالمحبوب

این روزهای اردیبهشتی عجیب حس دلتنگی دارم. این روزها مدام خود گذشته ام را مرور میکنم و دلتنگ میشوم. دلتنگ آدم های رفته، دلتنگ وبلاگ های تعطیل شده، دلتنگ دوستان همراه خوب که حالا دیگر همراهم نیستند.

جای بعضی ها در اینجا بدجور خالی است. جای «مجید شفیعی» که مث یک برادر بزرگتر همیشه نکته به نکته نوشته هایم را میخواند و موشکافانه و گاهی بی رحمانه نقدم میکرد. و من چقدر این روزها نیاز به یک منتقد باسواد بی رحم دارم!

جای «بهناز» نازنینم که با بودنش ایمان در وجودم فوران میکرد. بهنازی که بودنش حسی داشت از جنس نزدیکی به خدا. بهناز که چقدر خوب بلد بود چم و خم من را. و من این روزها چقدر محتاجم به دوستی که ایمانم را بسازد از نو.

جای «گلاره» ی مهربان که هیچ چیزی را نخوانده رد نمیشد و برای هر کلمه از نوشته هایم کامنت های بلند بالا مینوشت. گلاره ای که منتقد خوبی بود، منتقد با سواد و بی رحم دوست داشتنی!

 جای چند دوست فرهیخته ی کتابخوان که در روزگاری نه چندان دور زلفی گره زده بودیم در اینجا با هم برای کتاب و ترویج علم و ادب و کتاب.

روزگاری بود که وبلاگ نویسی حرمت و اعتبار داشت و نوشتن به صرف مجازی بودن مقدس بود. اما در این روزگار وانفسا همه چیز رفته رفته دارد سهل الوصول تر می شود و روز به روز از غنایش کاسته میشود.

دوستان همراهی که هستید هنوز خواهشا زود به زود به خانه های مجازی تان سر بزنید شاید یک نفر دلتنگ تان شده باشد.

  • ۴ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۲
  • نسرین

هوالمحبوب

در میان این حجم تنهایی و سکوت گزنده که روح را تا مغز استخوان میجود و دردش تا پنهان ترین زوایای روحت میپیچد فکر کردن های تکراری به تو و لحظه های رنگی زندگی همیشه مسکن خوبی است.

دیشب روز پر رنگی بود برایم. وقتی تیمم می برد نا خودآگاه به یاد لبخندهای سکرآور تو می افتم با آن لحن مردانه ات یاد کل کل های نشاط آوری که داشتیم.

دیروز و دیشب مال من بود. روزی که با جشن شروع شد و شبی که با طعم گس پیروزی به پایان رسید. اما چه کسی میتواند در میانه ی خوشحالی های ناگهانی قلب آدم ها را بشکافد و سلول های مرده ی ته دلشان را کشف کند و به عنوان سند یک قتل عام دسته جمعی رونمایی کند؟!

ما سالهاست داریم قتل عام می شویم در هر زمستان و بهاری، در هر شادی و غم؛

سالهاست خودمان هم باورمان شده است که ته همه ی روزهای رنگی و شاد لحظه های خفه کننده ای هست که بدجور گریبانت را میگیرد و تا شادی هایت را از دلت بیرون نکند ارام نخواهد نشست.

دیشب مدام داشتم بازی های سراسر سرخ تیم های محبوب مان را مرور میکردم و مدام چشم های همیشه مسلح ام را وادار به عقب نشینی میکردم، چشم ها باید بیاموزند که سر نگه دار باشند.

باید ایمان بیاورند به معجزه ی سکوت، به معجزه ی لبخند های تلخ، به معجزه ی پرده داری.

همیشه تشنگی راه رسیدن به آب نیست، گاهی تو بیماری و آب تشنه ترت میکند، آنچنان که رگ و پی از هم میدرانی و فنا می شوی.

دل را هم همچون لب گاه باید تشنه نگهش داری تا بیاموزد که هر درمانی تسکین درد نیست.

دیشب خوب و رویایی بود، رویایی در دوردست، رویایی ناتمام، رویایی عزیز



  • ۵ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۳
  • نسرین