زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۲۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۹ ثبت شده است

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی.


شب و روز غریبی را می‌گذرانم. نه از خودم راضی‌ام نه از روزگارم. شب‌ها این بغض لعنتی یک دم رهایم نمی‌کند، گفتم به تو پناه بیاورم بلکه آرام شوم. دلم لبریز اندوه است، اندوهی که پایانی برایش متصور نیستم، دلیلی برای اینهمه غم نیست ولی دل من، جایی از قصه گیر کرده و قصد رها کردن ندارد. 
محبوب من، من را یک دم در محل تهمت و قضاوت قرار نده، نگذار آدم‌ها با حرف‌هایشان، خنجری تیز در قلبم فرو کنند، گاهی زبان قاصر است از بیان رنج‌ها، گاهی حتی به تو هم نمی‌توانم شکوه کنم، تویی که دانای کلی و عالم به اسرار، خودت مرا دریاب. نجاتم بده از این شرایط بغرنج. مهیای زندگی جدیدم کن. فرو رفتن بیش از این دیگر در تحملم نیست، کاش دامنۀ رنج‌هایت اینقدر گسترده نبود، کاش می‌شد همیشه بهانه‌ای برای خندیدن یافت. این حس خلا کم‌کم دارد از درون می‌خوردم. مرا دریاب. نگاهم کن، قلبم را بخر، تو که خریدارش باشی، تمام مدعیان دروغین رنگ می‌بازند. آرامم کن، تلاطم درونم را، آشوب مغزم را، سنگینی سرم را، آرامم کن که سخت محتاج آنم.
از محنت و رنج روزگار به تنگ آمده‌ام، خسته‌ام، بی‌پناهم، اما هنوز به تو و کرمت امیدوارم. تا وقت و فرصت باقی است قبولم کن. بیش از این امتداد دادن این رنج، اسراف است. آغوشم برای تو پر می‌کشد. با تمام سیاهی قلبم، با تمام گناهانی که در گردن دارم، می‌خواهم بغلت کنم، از نزدیک‌ترین فاصلۀ ممکن.


عنوان: بیست و ششمین سحر
  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۳۹
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی


از اینکه یک سال دیگر فرصت زیستن به من دادی ممنونم، بابت وجود تمام آدم‌های حال‌خوب‌کن در زندگی از تو سپاسگزارم. دوست دارم از اینجا تا آسمان هفتم برایت بوس و بغل بفرستم، از بس که حالم با تو خوب است. دوست داشتن تو مهربان‌ترم می‌کند، روحم را رقیق می‌کند، آتش خشمم از آدم‌ها را فرو می‌نشاند، دوست داشتن تو آخرین مفر من است. 
مرا از دوست داشتن خودت به کار دیگری وا ندار، دوست داشتن تو، همان حس خوبی است که زندگی را زیبا می‌کند.
مهربانم، بابت اینکه به من قدرت شاد کردن بخشیده‌ای از تو ممنونم، از اینکه می‌توانم تمام وجودم را لبریز از محبت کنم، از اینکه می‌توانم زیبایی‌ها را ببینم و درک کنم، از اینکه از چیزهای کوچک شاد می‌شوم، از اینکه هنوز امیدوارم که دنیا جای بهتری برای زندگی شود، از اینکه هنوز امیدوارم عشق نجات‌مان دهد، بابت تمام اینها ممنونم.
حتی بابت آن دسته گل زیبا که بغلش کردم و از بویش مست شدم، بابت آن جعبۀ بزرگ هدیه که هنوز نتوانستم لمس‌شان کنم، بابت آن روسری سبز دلبر، بابت آن پیام‌های محبت‌آمیز، بابت داشتن تمام شاگردانم از دیروز تا امروز، بابت داشتن دوستانم از گذشته تا حال ممنونم رفیق.
شکرت که اجازه دادی زندگی کنم، شکرت که توانستم جایی بایستم که راضی‌ام کند، راهی را بروم که حالم را خوب کند، ادم‌هایی را ملاقات کنم که نور بپاشند به زندگی‌ام. دستم را رها نکن محبوبم، توی تاریک‌روشن زندگی، از تنها رها شدن می‌ترسم. تنها و بی‌کس رهایم نکن. دستت را از شانه‌هایم برندار.


عنوان: بیست و پنجمین سحر
  • ۴ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۲۶
  • نسرین

هوالمحبوب

باورت می‌شود؟ به همین زودی قد کشیدی و رسیدی به پلۀ سی و سوم؟ انگار زندگی از یک جایی به بعد شتاب بیشتری گرفت، از دوران ابتدایی خیلی زود پرت شدی تو مدرسه راهنمایی، که بهشت تمام ادوار تحصیلی بود، پرونده‌ام که در آن مدرسه بسته شد، حواله‌ام‌ دادند به دبیرستان بغلی. دو تا ساختمان یک شکل که سال‌ها قبل، آلمانی‌ها ساخته بودندشان. پنجره‌های بزرگ و نور‌گیر، با حصارهای آهنی، که کلاس‌ها را شکل زندان می‌کرد. با درخت‌های تنومند وسط حیاط، با گل‌های یاسی که فضای مجتمع را می‌آکند، با آبخوری‌های همیشه کثیف، با سالن‌های باریک و تو در تو که تهش به ناکجاآباد می‌رسید. من بزرگ شدم، دانشگاه رفتم، چهار سال لبریز از شیرینی را گذراندم، خاطره ساختم، رشد یافتم، عشق را شناختم، در معنای زندگی دقیق شدم. شکست‌ها و پیروزی‌ها را از سر گذراندم، دوری‌ها را تاب آوردم، نبودن‌ها و نداشتن را مزه‌مزه کردم. گاه نشستم و در خودم به گشت و گذار پرداختم، در افکار و حالات خودم، در احساسات رنگینم، در فلسفه و چیستی خودم و جهان. بعد زندگی یکهو تند شد. دوستی‌ها از هم پاشید، بچه‌ها دور شدند، پراکنده شدند، حس‌ها تغییر کرد و من از نو ساخته شدم. آدم‌های جدید، احوال جدید و سبک جدیدی از زندگی را برایم رقم زد. 
راستش را بخواهید یادم نیست کی سی و دو سال گذشت، چطور گذشت، خوب گذشت یا بد. فقط می‌دانم که هنوز پر از شور زندگی‌ام، هنوز پر از خواسته و آرزویم. 
هیچ وقت توی زندگی‌ام جاه‌طلب نبوده‌ام، رویاپردازی‌های دور و دراز را در همان کودکی جا گذاشتم، نه اینکه رویا نداشته باشم، نه، رویا بخشی از من است و بدون رویا زندگی تلخ و بدمزه می‌شود، اما دیگر مثل کودکی‌هایم رویاهای عجیب و دست نیافتنی نمی‌پرورم. 
زندگی برایم همیشه جریان مشخصی داشته است، دور نرفته‌ام و دیر هم نکرده‌ام، گاه خیالی توی سرم ریشه دوانده و من پر و بالش داده‌ام، گاه به ثمر نشسته و گاه خشک شده. روزهای بسیاری خسته و دلزده از دنیا و ما فیها، پناه آورده‌ام به کنجی، روزهای بسیاری خنده‌ام تا سقف آسمان صعود کرده، شادمانی را آسان به دست آورده‌ام، زندگی را سخت دوست دارم، برای تک‌تک لحظات این سی و دو سالی که گذشت خوشحالم، حتی آنجایی که گند زده‌ام، حتی آنجایی که خجالت کشیده‌ام، حتی آن جاهای بد‌بدش. حس می‌کنم رشد آدم به هیمن چیزهاست، به اینکه دست به آزمون و خطا بزنی، توی دل ماجرا بدوی، آدم‌ها را مجک بزنی، محبت کنی، دوست بداری و در نهایت عیار آدم‌ها دستت بیاید. 
گاهی حس می‌کنم برای تجربه‌های جدید دیر است، اما بعد یاد آن جملۀ معروف می‌افتم که می‌گفت: «زندگی میدان مبارزه نیست.» نگران چیزهایی که ندارم نیستم، چون داشته‌هایم غنی‌ترند. بیست و هشتمین روز از دومین ماه سال، همیشه برایم روز مهمی بوده است. این روز می‌تواند یک زمانی نقطه عطف تقویم باشد. 
خنده‌های امروز بعد از شگفتانۀ همکاران از ته دل بود، شادی‌های دیروز بعد از گرفتن جعبۀ هدیه از آقای پستچی از ته دل بود، دوست داشتن شما هم از ته دل است. خوشحالم که حتی قرنطینه و کرونا هم نتوانست فاصله‌ای میان دوستی‌ها ایجاد کند.

  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی


نورت را دیدم، تابیدی و من حست کردم، تو خدای آرزوهای بزرگ نیستی، تو خدای آرزوهای کوچک اما مهمی، همیشه وقتی می‌نشینم به غر زدن، کاری می‌کنی که فردایش با گردنی کج برگردم و بگویم حق با تو بود. حالا هم حق با توست، همیشه و همه وقت حق با توست. من بندۀ بیچاره‌ای هستم که چاره‌ام تویی، از تو خشمگین هم که باشم، باز هم دوستت دارم، دلم هم که بگیرد، باز هم دوستت دارم، حتی اگر وانمود کنم که نرنجیده‌ام، در همان لجظه‌ای که قلبم می‌شکند، در تک‌تک ساعت‌های بیداری و خواب، در تمام لحظات تشنگی و گرسنگی قبل از افطار، دوستت دارم.
گمان نکن که اگر خواسته‌های بزرگم را اجابت نکنی، از گفتن و خواستن باز می‌ایستم، من شبیه آن بچه‌های ننر و سرتقی هستم که تا حرف‌شان را به کرسی ننشانند، دست از خواستن بر نمی‌کشند، از حالا تا هزار سال دیگر، من همان یک چیز را از تو خواهم خواست، چه در این دنیا و چه در آن دنیایی که وعده کرده‌ای.
وعده‌مان بهشت باشد یا دوزخ، دنیا باشد یا آخرت، زود باشد یا دیر، بالاخره روزی از سر خستگی هم که شده، ناچاری مرا بشنوی، شبیه آن خواستن‌هایی که کسی رابه استیصال می‌رساند، اجابتش می‌کنی تا صدایش را نشنوی. تو بزرگی، بی‌انتهایی، برایت شنیدن من کار سهلی است. منم که سراپا نیازم و عجزم نسبت به تو. دوستم داشته باش، از تمام بنده‌هایت بیشتر دوستم داشته باش، قلبم سخت گرفته و رنجور است، مرا بخواه. 

  • ۲ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۵۵
  • نسرین

هوالمحبوب


هزار بار گفتی، بنده‌ای رو ناامید از درگاهم برنمی‌گردونم، هزار بار خوندم که پیامبرانت رو عتاب کردی بابت روندن کافران از در خونه‌شون، گفتی که اونها بندۀ من هستند و من روزی اونها رو تامین می‌کنم، از قدیما چیزی یادم نیست، ولی ده ساله ماه رمضون که می‌شه، شب قدر که می‌‎شه من میام در خونه‌ات، عین ده سالم فقط یه چیز ازت می‌خوام؛ نه تنها نمی‌دی که هر سال هم بیشتر ازش دورم می‌کنی، من معنی مصلحتت رو نمی‌دونم، من نادانم از درک هر نوع مصلحتی، من خسته‌ام از هر بار با گردن کج برگشتن از در خونه‌ات، تا کی به امید رمضان و رجب بشینم که حاجت‌روایی شامل حال منم بشه؟ وقتی سوختم و تموم شدم و چیزی از جوونی برام نموند دیگه جاجت‌روایی به چه دردم می‌خوره؟ وقتی از دستش دادم و زندگی تباه‌تر از این شد خدایی تو گره از کارم باز نمی‌کنه، من خسته و خرابم می‌شنوی صدامو؟؟ دیدی امروز توی ایستگاه چه از ته دل دعا کردم؟ چه از ته دل شکر کردم؟ چون فکر می‌کردم کرمت شامل حالم شده بود، اما اشتباه می‌کردم، تو عادت کردی یه بدبختی رو توی این زمین نشونه بگیری و مشت‌هاتو یکی‌یکی حواله کنی سمتش، کجاست اون کریمی‌ات؟ کجاست اون رحمانی‌ات؟ مگه شب قدر زار نزدیم تا صبح؟ مگه هزار بار استغفار نکردیم هر ماه، هر سال؟ پس چی شد اون بار عامت؟ چی شد اون درهای رحمتت؟ ما سوختیم و تموم شدیم، ما یه عمره چله‌نشین مصیبت‌های ریز و درشتیم. اسم این نعمتی که بهمون دادی زندگی نیست خدا، این روز رو شب کردن و شب رو روز کردن، اسمش تنازع برای بقاست، زندگی نیست. من همین لحظه، همین الان بهت نیاز دارم، شاید وقتی بخوای و بدی دیر شده باشه و من ازت رو برگردونده باشم، من صاف و صادق نبودم، اما اونقدرم کج نبودم که نبینی‌ام. کم بودم، اما بد نبودم، تو مگه وقتی نعمت دادی به ریز و درشت بنده‌هات نگاه کردی؟ تو مگه وقتی خوشبختی رو هوار کردی سرشون، نگاه به اعمالشون کردی؟ چی شد که اونی که همیشه باید صبوری کنه ما شدیم؟ چی شد اونی که همیشه غرق شد و یاری‌گری نداشت ما شدیم؟ خدایی با ما مشکلی داری؟


عنوان: بیست و یکمین سحر

  • ۴ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۰۴
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ابدی و ازلی.


ببین من نمی‌گم که تقصیر من نبوده، باشه قبول ولی فقط یه لطفی بکن این مسئله رو به شنبه موکول کن، بذار این دو تا امتحان آخری رو هم بگیرم بعد بزن بپوکونش اصلا:(((
من الان به این گوشی لعنتی احتیاج دارم، همه چیز زندگیم توی این لامصبه، برای تو که کاری نداره، اندازۀ آرزوهای دیگه هم بزرگ نیست، فقط یه کاری کن این صفحۀ لعنتی دو روز دیگه کار کنه، بعد از کار بنداز، پلیززززززززز

  • ۶ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۵۳
  • نسرین

هوالمحبوب

نشسته‌ام میان هیاهوی آدم‌ها، میان خواستن‌ها و به نیاز ایستادن‌ها، منتظر دست‌های اجابت. چه از دل هم بی‌خبریم. نشسته‌ام به دعا و سکوت و نیایش. هر شب و هر شب، هر جا که بساط نیازمندی بر پا باشد، دست‌ها گرفته به سوی آسمان تنها یک چیز را از تو می‌خواهم.
اینکه داشته‌هایم کم نشوند، گم نشوند. ما قانعیم به همین داشته‌های مختصر. به همین صدای نفس‌های مادر، به همین قدم زدن‌های پدر، به همین هیاهوی بچه‌ها، به صدای خنده‌های خواهرها، به دویدن‌ها و نرسیدن‌ها. دیگر از خواسته خالی‌ام. از آرزو تهی.
اما دلم روشن است به اینکه تو مادر‌ها را دوست‌تر می‌داری، به اینکه نفس حق مادر‌ها گیراتر است. به اینکه زاری کردن‌هایش را می‌بینی، به مادر‌ها که تجسم عینی تو هستند در برهوت زمین. مادرها را برایمان حفظ کن. نفس پدرها را برایمان حفظ کن. خنده‌ها را از ما نگیر، دلمان را خالی کن از کینه‌ها، حسدها، حسرت‌ها، آرزوهای محال و دور و دراز. ما قانعیم به همین حال، به همین روز، به همین لحظه. به دل‌هایمان قدرت پذیرش رنج، به روح‌مان امکان پرواز ، به جان‌مان گنجایش درد، به ما جسم و جانی تهی از خواسته بده. که نخواهیم بیشتر از تو را، که نبینیم غیر تو را، که نخواهیم از کسی غیر از تو، که نکوبیم دری غیر از در تو را.
برایم سخت است نوشتن، از استیصال این روزها، از رفتن و برگشتن از ایمان و بی‌ایمانی، از یقین و شک، از خوف و رجا، از اوج و حضیض، از درگیر شدن با دنیا، از خواستن دنیا، از خواستن آدم‌ها، از خواستن مقام و مال و عشق.
دورم نکن از راه درست، دورم نکن از خودت از آرزوهایی که بوی تو را می‌دهند، از خواسته‌هایی که یک سرشان به تو وصل است. از خطاهایی که کردیم و برگشتیم، از لذت‌هایی که بردیم و زهرمان شد، از خواستن‌هایی که پوچ بود و هوس بود و رنج‌مان داد، از تمام تلخی‌ها و تباهی‌ها و تنهایی‌ها به تو پناه می‌برم. از تمام گناهی که روحم را سخت و سیاه کرده است، از دروغ‌هایی که گفته‌ام و کامم را تلخ کرده است، از دل‌هایی که شکسته‌ام، از کفری که گفته‌ام، از دور شدن‌هایی که دست من نبود. از تمام دور شدن‌ها، از تمام بی‌راهه‌ها برگشته‌ام به تو. بی‌هیچ آرزو و حاجت و خواسته‌ای. جز اینکه مادر‌ها را، پدرها را از آرزوهایمان کم نکنی. همین. همین برای همۀ دنیا.


بازنشر از پست شب قدر پارسال+

التماس دعا رفقا+

عنوان: نوزدهمین سحر

  • ۱ نظر
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۲:۰۱
  • نسرین

هوالمحبوب

محبوب ابدی و ازلی سلام.


فکر می‌کنم امروز برای اولین بار در تمام عمرم اول برای خودم دعا کردم، سر افطار، بی‌آنکه یاد کس دیگری توی سرم وول بخورد، برای خود خودم دعا کردم، بی‌رودروایسی، بی‌خجالت، همان چیزی را خواستم که سال‌ها صدایش را هم در نمی‌آوردم، تو که خودت خدایی و بی‌شک دانا به غیب و اسرار ما. اما برای خودم می‌نویسم که یادم بماند که چقدر سال‌های عمرم را سر خواستن و به زبان نیاوردن هدر داده‌ام. 
امشب با تمام وجودم از تو یک چیز خواستم، یک نور کوچکی توی قلبم روشن شد و یقین دارم که امسال به خواسته‌ام می‌رسم. می‌دانم که حرف زدن را دوست داری، معامله کردن را هم، من اما همیشه گردن کج کرده بودم و گذشته بودم، فکر می‌کردم خب خودش می‌داند چی توی دلم هست، خب خودش مگر خدا نیست؟ چه نیاز به گفتن؟ بعدها مادربزرگ گفت، خدا دوست دارد صدای بنده‌هایش را بشنود، بلند و رسا صدا کردن‌شان را، یاری طلبیدن‌شان را، حالا من توی این وقت و ساعت، خواسته‌ام را بلند و رسا توی گوشت هجی می‌کنم. تو هم خیلی زود و بدون فوت وقت قبولش کن. من دعا اولی هستم، من همانی‌ام که نمازهایش تک و توک قضا می‌شود، همانی که دم افطار بی‌اعصاب می‌شود، همانی که گاهی دروغ می‌گوید، گاهی صدایش را بالا می‌برد، همانی که نظم و نظام درستی ندارد، کمی شلخته است و کمی بی‌حوصله و بسیار عجول. زود می‌رنجم، قلبم کف دستم است، زود دل می‌بندم به آدم‌ها، به اتفاق‌ها، اشیا، دنیا را دوست دارم، زندگی را دوست دارم، حتی اگر شوق زندگی گاهی توی دلم ته‌نشین شود، من آدم کاملی نیستم، گاهی بی‌حوصله‌ام، زود جوش می‌آورم، تحمل کردنم سخت می‌شود، اما خوب بلدم رفاقت کنم، برای شادی آدم‌ها وقت می‌گذارم، آدم‌ها جزو مهمی از زندگی‌ام هستند، هر چند گاهی رمقی برای شادی نیست، هر چند گاهی فقط به فرار فکر می‌کنم، اما خودت که می‌دانی، بهانه نیست، من توی فرودهای بسیاری بوده‌ام، سقوط زیاد داشته‌ام و زندگی‌ام پر از نشیب بوده، خودت که حی و حاضری و رنج‌های هر روزه‌ام را می‌بینی، اما من برای خودم توی همین برهوت محبت و عاطفه زندگی ساخته‌ام، زورم همینقدر بوده و تمامش را خرج کرده‌ام.
مدیون هیچ کسی جز خودم نیستم، من خودم را به سختی به این نقطه رسانده‌ام، به اینجایی که با خیال آسوده بنشینم و برای تو بنویسم، برای من، برای بنده‌ای که از آن بالا به قد ذره‌ای ناچیز است، برای یک عدد نسرین کوچک، با بال‌های زخمی و پاهایی خسته، چه در چنته داری؟ برآوردن دعاهایم را بلدی؟ من زندگی از سرم گذشته، دنیا و مافیها را به اهلش واگذاشته‌ام، اما حالا که زنده‌ام و ناچار از زندگی، به بهانه و دلیل نیازمندم. یا همین امشب بمیرانم و یا همین امشب صدایم را بشنو. 


عنوان: هجدهمین سحر

  • نسرین

هوالمحبوب


محبوب ازلی و ابدی سلام.

دیروز را توی رویاها غرق شدم تا کمی از خستگی‌هایم کم شود. رویاهای شیرینی که هیچ گاه قرار نیست در واقعیت تحقق یابند. می‌دانی، دیروز خسته بودم، کوه کنده بودم و دم غروب در حال تجزیه شدن بودم، اما حال دلم خوب بود، حال دلم مدت‌هاست با تو خوب است، این خستگی، مهمان همین چند روز است، به ما فرصت نفس کشیدن نمی‌دهند، از در و دیوار کار ریخته‌اند سرمان و به ما می‌گویند انجامش دهید و صدایتان در نیاید. اما همین هم نعمت است، آدمیزاد کار نکند می‌پوسد، کار که باشد، به خیلی چیزها فکر نمی‌کنی و سرت گرم می‌شود و ناخودآگاه حس می‌کنی چقدر خوشبختی، حتی اگر واقعا خوشبخت نباشی.
گاه پیش خودم می‌گویم، نکند کم گذاشته باشم، نکند آن طور که باید برایشان تلاش نکردم، نکند می‌توانستم بهتر باشم و نخواستم؟ این نکند‌ها، عذاب این روزهایم شده است. بعد می‌گویم مگر من هر روز و هر شب به شش قسمت مساوی تقسیم نشده‌ام از حجم کار و فشار روحی؟ مگر می‌شود کم گذاشته باشم وقتی همیشه بوده‌ام و همیشه جنگیده‌ام؟
می‌دانی، غریب افتاده‌ام این گوشه از عالم. میان تمام شلوغی‌ها و بدو بدو‌ها، من تک و تنها و غریبم. بی‌هیچ آدمی که از حال دلم خبردار باشد، دلم آخرین سنگرم شده است و دیوار دفاعی‌ام را محکم‌تر از همیشه ساخته‌ام، هیچ کس نمی‌تواند به دلم نفوذ کند، حال دلم را بپرسد، همه می‌آیند، از دور دستی تکان می‌دهند، سلام می‌کنند و می‌روند. روزهاست که ننشسته‌ام پای صحبت دلم، پای رنج‌هایش، تنهایی‌هایش، غصه‌های کوچک و بزرگش، دلم دارد قد می‌کشد و من شبیه آن مادری هستم که از بلوغ فرزندش غافل بوده و یکهو چشم باز می‌کند و می‌بیند، پشت لبش سبز شده، استخوان ترکانده و سری توی سرها درآورده. دلم را رها کرده‌ام و گوشه‌ای بسط نشسته‌ام و حال جنگیدن ندارم، حال شخم زدن خاطرات ریز و درشت را ندارم، حال شمردن زخم‌ها را ندارم.
ترجیح می‌دهم لبخند بزنم و بگذرم، بی‌آنکه تلاش کنم بفهممش. محبوبم، حال دلم خوب است، غمت مباد. غصه‌ها مهمانان چند روزه‌اند، بالاخره ته همۀ این ماجراها، من می‌مانم و تو و دلی که به اندازۀ تمام محبت‌مان جا دارد. 
محبوب من، امیدم را به زندگی افزونی بده، رویاهایم را جاودان کن، این روزها بیش از هر چیزی به رویابافی نیازمندم، به اینکه توی آن رویای زیبا، همه چیز دلخواه من باشد، امیدوارم کن به اینکه زندگی به رنج‌هایی که هر روز می‌کشیم، می‌ارزد. مرا به خودت، به بزرگی‌ات، به کریمی‌ات، به رحمانیتت، به رئوفی‌ات، به به سمیع و بصیر بودنت همچنان امیدوار نگه دار. 


عنوان: هفدهمین سحر

  • ۴ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۰۶
  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ابدی و ازلی

از اینکه هر روز مجبوری حرف‌های میلیاردها بندۀ خودت را گوش دهی، خسته نمی‌شوی؟ از اینکه عدۀ زیادی از آنها حرف‌هایت را نمی‌فهمند، به ستوه نمی‌آیی؟ از کج‌فهمی‌ها، از  کج رفتن‌ها، از تعبیر اشتباه حرف‌هایت عصبانی نمی‌شوی؟ تو چگونه اینهمه صبوری؟ اینهمه بخشنده‌ای؟ اینهمه بی‌حد و حصر مهربانی؟
من بارها و بارها در طول روز به مرز انفجار می‌رسم، بارها و بارها توی دلم فحش‌های بد می‌دهم، بارها خواسته‌ام از دست تک‌تک‌شان خلاص شوم ولی ته قلبم، حسی غلیان می‌یابد و مرا به ادامۀ راه تشویق می‌کند، از مهربانی‌هایشان، از سپاس‍گزاری‌هایشان، از دوست‌داشتن‌هایشان، نمی‌توانم خوشحال نشوم.
ته قلب تو هم گمانم چنین حس خوشایندی هست، حسی که از دیدن بنده‌های خوبت جوانه می‌زند و سبز می‌شود.
 راستش را بخواهی، من هم خدای کوچکی هستم در ابعاد نانو، در چند کلاس بیست و چند نفره. اما به جای بنده‌های مطیع و فرمانبر، بچه‌هایی دارم که جنس خودم‌اند.
 مثل تو که ما را پاره‌های تنت خطاب می‌کنی، مثل تو که عاشق مایی، من هم عاشق آنهایم، اما من هم برایشان کیفر و عذاب تعیین می‌کنم، همان طور که از بهشت و جوی شیر و عسلش حرف می‌زنم برایشان. گاهی این وسط اجنه‌ای از جنس آتش، میان‌شان حلول می‌کند و آنها را از صراط مستقیم، منحرف می‌کند، باید خدای عادل و درستکار و صادقی باشم تا بتوانم دست تک‌تک‌شان را بگیرم و به راه درست بازگردانم‌شان!
محبوب من، خستگی‌هایم را درمان باش، تنهایی‌هایم را مرهم باش، من بی‌چارۀ عالمم، چاره باش، غمگینم، تسکین باش، تسلیمم، رضای من باش. از زاری کردن به ستوه آمده‌ام، از حرف زدن خسته‌ام، تو آن اتفاق بزرگی باش که سال‌هاست چشم به راهش هستم، مرا برهان از این دقیقه‌های کسالت بار، از دقیقه‌های ملال‌آور.

عنوان: شانزدهمین سحر
  • ۶ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۵۹
  • نسرین