زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

هوالمحبوب

قصه ی این روزهای من شبیه داستان زندگی آدمی است که بین خوف و رجا گیر کرده است، بین شک و یقین گرفتار شده است. مدام دارم دو دو تای زندگی ام را حساب کتاب میکنم ولی به جواب درستی نمیرسم.
نمیدانم سال بعد من کجای این دنیای خاکی نشسته ام و شغلم چیست و دارم با چه کسانی زندگی میکنم.
برای تمدید قرارداد در همین مدرسه ای که هستم به شدت مرددم. چون کار کردن برای بخش خصوصی به منزله خانه ساختن روی حباب آب است! از فردای خودت خبر نداری و مجبوری هر حرف حق و نا حقی که می شنوی را تاب بیاری!
رفتن سراغ کار دیگر ریسک دیگری است که نمیدانم بپذیرمش یا نه. اینکه باید دور شرکت های خصوصی،
دور ویزیتوری، دور صندوق داری و فروشندگی را خط بکشی؛ و در آخر کار تنها می ماند آموزشگاه ها و مراکزی از این دست که یا حقوق کمی دارند و یا نگاهی به چادرت می اندازند و عذرت را به شکل محترمانه ای می خواهند!
تا گزینه ی عاقلانه رفتن به سمت مدارس دیگری است که معلوم نیست نیازی به نیروی جدید دارند یا نه، معلوم نیست شرایط نسبت به مدرسه اول بهتر باشد یا نه؟!
گزینه ی آخری که برایم می ماند، بیکاری است! که حتی فکر کردن به اسمش هم نگران کننده است! صبح تا شب کنج خانه نشستن و زل زدن به در و دیوار و کلنجار با اهل خانه واقعا عذاب اور است!
شغل معلمی را انتخاب کردم چون هیچ گزینه ی دیگری روی میز نبود. ولی در این دو سال شده است تمام زندگی ام و تمام عشقم را به پای کارم ریخته ام.
نمیدانم خدا برای سال جدید چه برنامه ای برایم چیده است. ولی از ته دل امیدوارم به حکمت خدا و میدانم این بار هم مثل هزار بار قبلی ناامیدم نمیکند. چون این بار تنها از خودش کمک خواسته ام .

  • نسرین

هوالمحبوب

روزهای اول همین که چشم هایش را باز کند و یک نیم نگاهی به ما بیندازد برای سر ریز شدن احساسات مان کافی بود.

همین که در خانه ی بی رونق مان نوزادی نفس میکشید و سرما و گرمای خانه را تنظیم میکرد دنیا دنیا ارزش داشت.

چند وقتی که گذشت ساعت های بیداری اش بیشتر شدند و بغل گرفتن و برایش لالایی خواندن و خواباندش شده بود بهترین لحظه های زندگی مان.

چند ماه که گذشت یاد گرفت غلت بزند، بعدتر ها توانست از پشت به شکم بغلتد و ما همچنان مجذوب اش بودیم.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما خیلی کارها بلد شده است، کم کم دارد اصوات گنگ را به شکل کلمات معنا دار هجی میکن، ماما، من، بابا، عمه و ...

میتواند کف بزند و صدای به هم خوردن دست هایش سر ذوق مان بیاورد، میتواند غذا بخورد، میتواند قهقهه بزند و با صدای بلند بخندد و شوق زندگی بدود در رگ های ما.

حالا ایلیای کوچک هفت ماهه ی ما دل بردن از ما را خوب یاد گرفته است با خندیدن هایش با ابراز وجود کردن های گاه و بی گاهش، با اشتیاقی که به سفره ی غذا دارد و اینکه میتواند به سرعت هر چیزی را از دستت بقاپد و ببرد سمت دهان کوچکش.

حالا حس آدم های خوشبخت را دارم که میتواند از بغل کردن خواهر زاده ی هفت ماهه اش حس امید به زندگی را پیدا کند. حس دوباره سنجاق شدن به زندگی، حس دوباره رنگ گرفتن زندگی.

آمدن ایلیا در واپسین نفس های آبان بهترین خبر چند سال اخیر من است. چند سالی که با غم و درد گره خورده بودم و دنبال راه فراری بودم از زندگی کردن.

نفس کشیدن آدم کوچولوهای اطراف تان را زیر نظر بگیرید در هر نفس آنها هزارن جوانه ی امید نهفته است.

  • نسرین

هوالمحبوب

قول داده ام اتفاق امروز را پیش احدی بازگو نکنم، اما حساب تو با بقیه سواست. همیشه بوده همیشه خواهد بود.امروز بخشی از وجودم را، تکه ای از غرورم را توی آن خیابان لعنتی جا گذاشتم. فقط خواستم یادآوری کنم که من روزه بودم، که من راضی نبودم به رفتن؛ که توکل کردم به تو و رفتم.خواستم یادآوری کنم که خیلی به غرورم بر خورد. خیلی سعی کردم وسط خیابان نزنم زیر گریه.خواستم یادآوری کنم که هنوز که هنوز است همه ی حال بد کن ها را می سپارم دست خودت.خدایا همه ی آدم های حال بد کن را به شیوه ی خودت ادب کن! لطفا لطفا سر راهم آدم های لیمویی را قرار بده، آدم هایی که بوی خوش لیمو بدهند و چشم هایشان رنگی نباشد و تو را بیشتر از خودشان قبول داشته باشند.

الهی آمین.

  • نسرین

هوالمحبوب

چند ماه پیش وقتی داشتم کلمات متضاد را به بچه های کلاس چهارمی یاد میدادم از بچه ها خواستم هر دو کلمه ای که به نظرشان مفهوم تضاد را می رساند نام ببرند. بچه ها شروع کردند به ردیف کردن کلمات متضاد و من روی تخته همه را نوشتم.

تا اینکه رسیدیم به دو کلمه ی «دختر = پسر» ،«زن=مرد»

بچه ها این دو جفت کلمه را به اسم کلمات مخالف می شناختند.

اما من یک لحظه فکر کردم اگر این بچه های ده ساله با همین تفکر رشد کنند در آینده نیز در جامعه  شاهد جنگ های جنسیتی خواهیم بود. مثل دوران ما دخترها فمنیسم را علم خواهند کرد و پسرها  مرد سالاری را.

گفتم دخترهای خوب دو کلمه ی دختر- پسر مخالف و متضاد هم نیستند بلکه کامل کننده ی همدیگه اند(حالا بماند که چه بدبختی کشیدم برای تعریف کلمه ی مکمل!)

متاسفانه در جامعه ای زندگی میکنیم که تا قبل از ازدواج از جنس مخالف بد میگوییم و تا میتوانیم در بحث های جنسیتی طرفداری جنسیت خودمان را میکنیم و به انحای مختلف سعی میکنیم جنس مخالف را سرکوب و تحقیر کنیم؛ حتی اگر ته دلمان هم عقیده ی چندانی به حرفهای گفته شده نداشته باشیم! و این بدترین شکل تربیت در یک جامعه ی اسلامی است. جامعه ای که قرار است پیام آور صلح و مهر باشد و مرمان جامعه باید در کمال آرامش روانی در کنار هم زندگی کنند.

دخترها و پسرها، زن ها و مردها، مادرها و پدرها، از آن دست کلمه هایی هستند که شکل گرفته اند تا در کنار همدیگر رشد کنند و وجود همدیگر را به تکامل برسانند.

خیلی وقت است که دارم روی این تفکر جنسیت گرا فکر میکنم و سعی میکنم خودم را از گرفتار شدن در دام آن رها کنم.

طبیعی است که من از موفقیت و رشد زنان و دختران جامعه ام به وجد بیایم اما این به معنای نادیده گرفتن ضعف ها و اشتباهات هم جنسانم نیست.

طبیعی است که به عنوان یک زن از پایمال شدن حقوق شهروندی ام توسط مردان جامعه ناراحت باشم اما این به معنای فراموش کردن رفتارهای خوب و برخوردهای سنجیده و انسانی مردان جامعه نیست.

جامعه ی ما هم مثل هر جامعه ی رو به پیشرفت دیگری با آسیب های عدیده ای دست به گریبان است. تمام مشکلات اجتماعی را هم میتوان در کانون خانواده ها ریشه یابی کرد. اینکه فساد اخلاقی در جامعه افزایش یافته است و یا خیانت های فکری و رفتاری در جامعه فزونی گرفته است، چیزی است که نمیتوان کتمانش کرد. اما اینکه نوک پیکان انتقادات را به سمت یک جنس خاص بگیریم و فقط و فقط انحراف اخلاقی زنان و رفتارهای نسنجیده ی زنان را عامل فروپاشی کانون خانواده و ویرانی اجتماع انسانی قلمداد کنیم بسیار دور از انصاف خواهد بود.

وقتی با یک پدیده ی اجتماعی رو به رو میشویم سعی کنیم فراتر از نگاه جنسیتی به موضوع، نگاه انسانی داشته باشیم.


  • نسرین

هوالمحبوب

 می ترسم از انجماد فکر، از انجماد روح

میترسم از روزی که کودکی از من بپرسد از آزادی

و من تنها نام خیابانی را بلد باشم.

ترس هایم را بغل گرفته ام و راه میروم در این سنگلاخ بی عبور؛

در «مزار آباد» شهر یخ زده؛

من گم شدن را خوب یاد گرفته ام.

در برابر چشم هایی که بازند و نمیبینند؛

در برابر گوشهایی که هستند و نمیشنوند؛

در برابر روح های آزادی که آزادی را در حصار قفس آموخته اند.

تشنگی را، تنهایی را و سکوت را خوب آموخته ام.

هر کدام دانه ای بودیم که کاشته شدیم در دل خاک وطن.

بذرمان به گل نشست.

شکوفا شدیم و پرپرمان کردند.

خاک آلودِ خیانت اغیار نیستیم؛

بر ما هر آنچه رفت از شاخه ها و ساقه های تنی بود.

در کلاس درس ،در گوش هایِ بیدارمان؛

ترس را هجی کردند و ما از بر شدیم.

در کلاس درس اطاعت را یادمان دادند و ما افسار بستیم بر دل ها، بر آرزوها، بر اشتیاق ها.

از صدای بلند ترساندند مارا، از خنده های از ته دل بیم مان دادند،

ما یاد گرفتیم که بره ای باشیم و در آغوش کشیده شویم.

تا شیری باشیم و بغریم و آواره ی کوه و بیابان شویم.

سرمان پایین بود دیکته کردند و مشق نوشتیم.

ما با ترس هایمان زاده شده ایم.

«بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود»

نتوانستیم قهرمان زندگی خود باشیم.

همیشه دویدیم و به جایی نرسیدیم.

منجی موعود نخواهد آمد

مگر اینکه ما منجی زندگی خود بودن را بیاموزیم.

  • نسرین

هوالمحبوب


دنیا به سرعت در حال پیشرفت است و همه چیز در کسری از ثانیه زیر و رو می شود، خیلی از وسیله ها جا به جا می شوند با نسل های نو. آدم هایی می میرند، آدم هایی به دنیا می آیند. شهری ویران می شود و تمدنی از دل خاک سر بر میدارد. عشقی تمام می شود و عشقی جوانه می زند. اما در این جهان بی صاحب که هیچ کس منتظر هیچ کس نیست گاهی وقتها آدم ها در فهمیدن چیزهای خیلی ساده عاجزند! من هنوز هم قادر نیستم ثابت کنم که شروع و پایان یک رابطه ی عاشقانه تنها دست همان دو نفر است! هیچ نفر سومی نمیتواند رابطه ی عاشقانه ی دو انسان را به هم بزند مگر اینکه یکی از آن دو نفر با او همدست شده باشد! حالا یا از روی ترس ، یا از روی منفعت طلبی، یا عافیت اندیشی.....
خواهش میکنم بیایید ضعف هایمان را باور کنیم، ایمان بیاوریم به نداشته هایمان به از دست داده هایمان و شکوه نکنیم از روزگار، که روزگار همان دست ساخته های من و توست.
رحم کنیم به همدیگر، چه بسا روزی به رحم یک انسان نیازمند شدیم....
  • نسرین

هوالمحبوب

کفش های اسپورتم را پوشیده ام و پوشه ی حاوی رزومه ی کاری و نمونه کارهایم را زیر بغل زده ام و سرک میکشم به همه ی مدرسه های دور و اطراف.

اگر دیدید دختری با مانتوی گل گلی و چادر خاکی و مقنعه ی کجکی دارد دوان دوان در پیاده روهای شهر میرود مطمئن باشید که منم....

امیدوارم به پیدا کردن کاری بهتر با حقوق و مزایای انسانی تر....

شما هم دعا کنید:)

+ یک 29 ساله ی خیلی امیدوار

  • نسرین

هوالمحبوب

باید باشی .حالا که دو ماه از سال گذشته است. باید باشی.حالا که تحریم ها برداشته می شوند تحریم های نبودنت هم باید برداشته شود و تو باید باشی.این روزها که خستگی  و ناامیدی و شکست در ذهنم جولان میدهند باید باشی .حالا که پاهایم از سرما یخ می زند و انگار که دلم را در کوره ای انداخته اند باید باشی.هوا آلوده می شود ، هوا پاک میشود، باران می اید باید باشی.حالا که دوست های دیروز ، غریبه های امروزند و  زخم ها عمیق تر و کهنه تر باید باشی.برای نجات من از من , برای تسکین دل من باید باشی.این روزها که روی زمین خوابم می برد و حالا که تحمل بدی آدم ها سخت شده باید باشی.حالا که درک نمی کنند و درک نمی کنم , عصبانی می شوند و عصبانی می شوم حالا که برای کارهای ناتمام می دوم باید باشی.حالا که از همه رو دست می خورم، برای کسی کیلومتر ها قدم برمیدارم و او خودش یک چاه می شود سر راهم باید باشی.برای من ناامید شکست خورده امروز باید باشی چون او تو بودی که به زندگی بی معنی من معنا دادی.پیرمردها سرما و گرما سرشان نمیشود و در پارک ها کنار هم می نشینند تو هم باید یکی از انها  می بودی.نیستی.برای اینکه یادم بندازی که انقدر قوی هستم باید باشی.باید باشی که بگویی من می توانم همه چیز را بهتر کنم.نیستی و انگار همه چیز خیلی دیر شده.انگار حتی برای اب خوردن هم دیر شده.زمان از دستم رفته و من به تو نیاز دارم.نیاز دارم که برای تو کل یک خیابان را پیاده بیایم.تو باید باشی که  بگویی شکست خودش مقدمه یک پیروزی است.حتی باید بگویی عیبی ندارد.تو میدانی من از جمله "عیبی ندارد" بدم می آید چون اگر واقعا چیزی عیبی نداشت من ناراحت نبودم.تو میدانی من از ناامید کردن خودم خسته شدم.از گند زدن به همه چیز خسته شده ام.به تو گفته بودم که دلم میخواهد همه چیز را بی خیال شوم و بروم جایی دیگر که باز به خودم فرصت این را بدهم که یک شانس دیگر داشته باشم؟ به تو گفتم  دلم می خواهد بروم جایی که اولین چیزی که از من می پرسند اسمم باشد؟؟حواست به من هست؟؟؟؟؟تو چرا همیشه در آن اتاق لعنتی هستی؟؟؟باید باشی.میشنوی چه می گویم؟؟من حواسم نیست.من بعضی موقع ها حواسم به خودم نیست و همه چیز را درهم برهم می کند تو میتوانی من را به من برگردانی چون من فقط به حرف تو گوش می دهم.پیرمردها در پارک ها می نشینند تو هنوز هم پشت میزت هستی و من هنوز در زندگی ام گیر کرده ام.من هنوزم در ردپاهای گنگ عمرم ثابتم.

زن ها و مرد های جوان پشت شیشه های طلا فروشی حلقه هایشان را انتخاب می کنند، بچه ای به دنیا می آید و کودکی می میرد و عاشقی معشوقه اش را بوس می کند ، دانشمندی به اکتشاف و اختراع بزرگی دست میابد و تحریم ها لغو م یشود بازار نفت و دلار بالا و پایین می رود  و من هنوز به زندگی میبازم.دروازه زندگی من را سوراخ می کند و من با نفس های تکه تکه پاره و خیسی سرو صورتم باز هم میدوم.باز هم گل می خورم و فکر می کنم تا کی می توانم به خودم بگویم سری بعد حتما بازی بهتری می شود.من از امید دادن به خودم خسته شدم. و تو باید باشی که بگویی هنوز 90 دقیقه بازی  من با زندگی از دست نرفته و آب بدهی به دستم و بانیروی بیشتری بقیه بازی را بدوم.یادت هست که این تو بودی که به زندگی من معنا دادی؟؟؟؟

نیستی.نبودنت هست.و من   نقطه کوچکی هستم که "باید باشی" گفتن هایم به تو  را دنیا پشیزی حساب نمی کند و 90 دقیقه تمام میشود و من هیچ وقت نمیخواهم بازنده باشم اما هستم. و مثل آدم هایی که سکته کرده اند یک وری می خندم.


از اینجا

  • نسرین