زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

هوالمحبوب

دختر نشسته است روی سکوی جلوی ساختمان یاس. دسته گلی توی دست‌هایش به چشم می‌خورد. از دور که دارم نگاهش می‌کنم شبیه آدم‌هایی به نظر می‌رسد که ساعت‌هاست منتظر است و کم‌کم دارد کلافه می‌شود. نزدیک می‌شوم. جایی دورتر از دیدرس دختر می‌ایستم زیر سایۀ درختی و سیگاری می‌گیرانم. دختر به احتمال زیاد بیست سال بیشتر ندارد. پالتوی خردلی یقه خزی به تن دارد و چکمه‌هایش تا بالای زانو کشیده شده‌اند. شال قهوه‌ای رنگی روی سرش خودنمایی می‌کند و موهایش... موهایش... چطور بگویم موهایش مرا یاد گندم‌زار می‌اندازد. طلایی یکدستی که مبهوتت می‌کند. حالا که بیشتر دقت می‌کنم از همان سر خیابان موهای دخترک بود که توجهم را جلب کرد وگرنه که من داشتم می‌پیچیدم سمت حکیم نظامی. حالا آمده‌ام ایستاده‌ام اینجا و به دخترک چشم دوخته‌ام. موهایش عجیب است. می‌دانی؟ رنگش شبیه رنگ موهای زن‌های فرانسوی است یا شاید هم آلمانی یا روسی. بلوند نیست. طلایی گیرایی است که نظیرش را حتی توی تبلیغات سالن‌های زیبایی هم ندیده‌ام. از آن رنگ‌هایی که محال است ببینی و بتوانی چشم ازش برداری. دخترک دسته‌گل آفتاب‌گردان را روی سکو می‌گذارد و پایین می‌پرد. دست می‌برد به خرمن موهایش.
-آه نه کاش آن همه زیبایی را زیر شال پنهان نکنی. 
نگاهش می‌کنم. حریصانه و باولع. دلم می‌خواهد نگاهم کند و ببیند این همه هوسی را که توی چشم‌هایم ریخته‌ام.
صورتش را از سر خیابان برمی‌گرداند و می‌سُراند سمت من. دستپاچه می‌شوم. دستی به موهایم می‌کشم و کاپشن جینم را مرتب می‌کنم. سیگار را پرت می‌کنم لای شمشاد‌های سرمازده. 
-وای دارد نزدیک می‌شود. حالا چیکار کنم؟
خرمن طلایی موهایش آزادانه به رقص درآمده‌اند. نزدیک‌تر که می‌شود تمام عضلاتم منقبض می‌شود. چیزی توی سینه‌ام فرو می‌ریزد. خودم را می‌سرانم سمت دیوار تا از هر گونه برخوردی دوری کنم. 
دخترک صاف می‌رود سمت شمشاد‌ها. متعجب تعقیبش می‌کنم.
ته سیگاری را از لای آنها بیرون می‌کشد که هنوز دود می‌کند.
-آقای محترم کیفش رو شما کردین آشغالش رو باید این طفلیا قورت بدن؟ هیچ می‌فهمین چه بلایی با این ته‌سیگارهاتون سر این بدبختا می‌آد؟
زبانم قفل شده است. حالا کنار خرمن طلایی موهایش دو جفت چشم آبی و یک جفت لب قرمز هم توی قاب‌چشم‌هایم نقش بسته. 
-کاش می‌شد ببوسمش. حتی شده برای یک بار.
جوابش را نمی‌دهم. عصبانی می‌چرخد که برود سمت سکو و دسته‌گلش. زیر لب چیزی می‌پراند که باد به گوشم می‌رساند.
-همتون بی‌لیاقتین. همتون.
سیگار دوم را می‌گیرانم و نگاهش می‌کنم. راه که می‌رود کمرش قوس زیبایی می‌گیرد و خرمن طلایی موهایش پریشان می‌شود. 
-خاک بر سر اون احمقی که تو رو کاشته.
جمله را بلند می‌گویم. آنقدر بلند که باد به گوشش برساند.
برمی‌گردد. اخم‌هایش باز می‌شود. می‌خندد. بلندتر می‌گویم: -غلط کردم. دیگه نمی‌ندازم زمین. 
با دستش لایکم می‌کند و می‌رود سمت دسته‌گلش. برش می‌دارد و دوباره می‌‌آید سمت من.
خدای من. تمام عضلاتم را تحت فرمان گرفته‌ام که گاف ندهم. سیگار دوم را توی سطل زباله می‌اندازم و چند بار توی هوا ها می‌کنم تا بوی دود از دهانم برود. 
-آخ خدای من چقدر زیباست. چقدر قشنگ است، چقدر همه چیزش به همه چیزش می‌آید. چقدر بغلی است، چقدر بوسیدنی است. 
تا آن دو قدم راه را بیاید و برسد به من یک دل سیر نگاهش می‌کنم. شبیه عوضی‌‍‌ها نگاهش می‌کنم. می‌دانم. دلم می‌خواهد با نگاهم ببلعمش. 
-این گل برای شما. ببرین برای کسی که دوسش دارین.
دست‌هایم را باز می‌کنم برای بغل کردنش ولی تنها دسته‌گلش نصیبم می‌شود. 
-من صنمم.
دستش را دراز کرده سمتم. 
با ولع دستش را می‌فشارم. 
-مسعودم. 
لبخند می‌زند.
لبخند می‌زنم.
-بریم قهوه بخوریم؟
-بعد سیگار قهوه می‌چسبه؟
-بعد سیگار همه چی می‌چسبه.
-پس یه نخ هم بده به من تا به منم بچسبه.
-بسته سیگار را می‌گیرم سمتش. پک اول را نزده به سرفه می‌افتد. چشم‌هایش از اشک پر می‌شود. سرفه پشت سرفه. سیگار از دستش سُر می‌خورد. 
با دست ضربه آرامی به پشتش می‌زنم. 
نفسش بالا می‌آید.
-چطور این آشغال‌ها رو تحمل می‌کنی مسعود؟ نزدیک بود خفه بشم.
-همه چی اولش سخته. کم‌کم بهش عادت می‌کنی. مثل من.
دستش را دور بازویم حلقه می‌کند و می‌گوید:
بریم کافه لیتو. 
حس عجیبی است. دست‌هایش تنم را گرم کرده. عطرش مشامم را پر کرده و حجم کوچکی که کنارم راه می‌رود هوش از سرم پرانده. تا چند دقیقه پیش حتی تصور نگاه کردنش هم قند توی دلم آب می‌کرد و حالا دارد شانه به شانه‌ام راه می‌آید.
توی کافه  می‌نشینیم و قهوه و کیک سفارش می‌دهیم. من محو تماشایش هستم و او خیره در صورت من. چند دقیقه که می‌گذرد میز کناری‌مان به اشغال دو پسر جوان در می‌آید. صنم خودش را به من نزدیک‌تر می‌کند. لبخند می‌زند و شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرایی که مشخص است برای پر کردن حجم سکوت فضاست.
پسر کافه‌چی قهوه و کیک را روی میز می‌گذارد و صنم بوسه‌ای روی صورتم می‌نشاند. از تعجب است یا از حرارت بوسه‌اش نمی‌دانم، سرم گرم می‌شود. چیزی آن تو شروع می‌کند به جوشیدن. پسرهای میز بغلی محو تماشای ما هستند که بار دیگر بوسه‌اش روی لب‌هایم فرو می‌آید. بوسه‌اش را جواب می‌دهم. حالم را نمی‌فهمم. چسبیده‌ایم به هم و ادای عاشق‌های دلخسته‌ای را در می‌آوریم که آدم‌های اطراف به هیچ کجایشان نیستند. 
صنم بدجوری دلبری می‌کند. نمی‌داند که چوب خشک هم که باشد دل من برایش می‌لرزد. اختیار خودم و احساساتم و بدنم از دستم خارج شده است. نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم ولی بوسه‌هایش شیرین است. خوشم می‌آید که خودش را به من بچسباند و لبخند بزند. دست می‌کشم روی موهایش. عین حریر نرم است. لمسش می‌کنم و او هیچ نمی‌گوید. پسرهای میز کناری بلند شده‌اند که بروند. صنم نگاهشان می‌کند. دوباره می‌بوسدم. انگار که بخواهد پیش پردۀ نمایشی را اجرا کند. چند دقیقه بعد که قهوه و کیک را خوردیم، بلند می‌شویم. سمت ماشین راه می‌افتیم. 
-مرسی که باهام اومدی مسعود. 
-من باید از تو تشکر کنم که قبول کردی همراهی‌ات کنم.
-من باید بهش می‌فهموندم که برای من آدم کم نیست.
-به کی؟
-به همونی که نوچه‌هاش میز بغلی‌مون نشسته بودن.
-نرسونمت؟
-نه می‌خوام قدم بزنم و به روز خوبی که داشتم فکر کنم.
  • نسرین

هوالمحبوب


توی مدرسه دولتی حجم کارهام یک سوم مدرسۀ غیردولتیه شایدم کمتر. نه اینکه اینجا سمبل‌کاری کنم یا از زیر کار در برم، نه. اینجا برای کار خودکشی نمی‌کنیم و مدرسه هم ازمون انتظار چنین کاری رو نداره و طبعا منم طبق برنامۀ مدرسه و مدیر پیش میرم. هر چند همون جزوات آموزشی و همون سبک تدریس رو تا حدی اینجا هم پی گرفتم ولی خب وقتی می‌بینم بچه‌های اینجا، عروسی هر کسی توی روستا براشون ارجحیت داره به درس و مدرسه منم ترمزم کشیده می‌شه. شما تصور کنید امتحان ترم بچه‌ها به خاطر برف دو بار به تعویق افتاد و رسید به روزی که خودم برگشته بودم مدرسه. در کلاس رو باز کردم و دیدم هشتمی‌ها نصف‌شون نیومدن مدرسه. چرا؟ چون نصف‌شون رفته بودن مشهد و بقیه هم شب عروسی بودن و خسته بودن و ترجیح داده بودن بخوابن تا اینکه پاشن بیان مدرسه و امتحان فارسی بدن! 
بعد از اون هم ده روز مدارس به خاطر اُمیکرون مجازی شد و این بزرگوارها حتی 35 دقیقه کلاس مجازی رو هم نمی‌اومدن و من برای یکی دو نفر تدریس می‌‌کردم و می‌رفتم. دیروز که بالاخره مدارس حضوری شد و من قرار بود برم مدرسه شب قبلش تو گروه‌ها نوشتم که کسانی که امتحان ترم رو ندادن حتما بیان مدرسه، حتی اگر مریضن بیان امتحان رو بدن و برن. چون می‌ترسیدم سامانه سیدا که نمرات رو توش ثبت می‌کنیم بسته بشه و نتونم نمراتم رو ثبت کنم. خلاصه که دیدم دوباره یه تعدادی غایبن. برداشتم با گوشی خودم به تک‌تک‌شون زنگ زدم و گفتم اگر تا ساعت فلان نیان نمرۀ ترم‌شون صفر خواهد بود. همشون اومدن جز سه نفر! دو نفرشون که حتی گوشی‌شون رو هم بعد هزار بار تماس من جواب ندادن و یکی‌شون هم پاش پیچ خورده بود. 
حالا باز فردا چهارشنبه است و من فردا رو هم بهشون فرجه دادم که بیان و امتحان بدن:)) مدیر می‌گه نمرۀ مستمری رو بهشون بده و قال قضیه رو بکن و من وجدان معلمی‌ام قبول نمی‌کنه. مدیر می‌گه دختر اونا رفتن پی نومزد بازی و کیف و حال بعد تو نشستی حرص بی‌سوادی‌شون رو می‌خوری؟ می‌گم آخه من می‌دونم چه اشتباهی دارن می‌کنن شاید خودشون نمی‌دونن. من براشون کلی کتاب آوردم، کلی از زندگی حرف زدم، باهاشون والیبال بازی کردم، دوستی کردم باهاشون ولی هر روزی که می‌گذره می‌بینم عروسی پسر احمدآقا و دختر شهین خانوم از من و درسم و مدرسه مهمتره و من دارم آب توی هاون می‌کوبم.
روزهای آخر ترم استرس‌زاست. هم کلی ورقه باید تصحیح کنیم و هم ثبت نمرات توی سیدا خودش یه مکافاتیه. مخصوصا برای من که دفترنمره‌ام از آخر آذر نوشته نشده بود و اونا رو هم باید تکمیل می‌کردم. امروز که تعطیل بود، صبح رفتم نون صبحانه رو گرفتم و بعد از صبحانه تا همین چند دقیقۀ پیش لش کرده بودم و داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم شکلات می‌خواد. چند روزه که دلم شکلات می‌خواد و هرکاری می‌کنم از سرم نمی‌پره. به خودم گفتم امروز رو به بطالت بگذرون و به کار فکر نکن. کار همیشه هست و تو امروز رو احتیاج داری که به چیزی فکر نکنی و ریلکس کنی. به نظرم تا ساعت چهار عصر به این رسالت عمل کردم و الان بهتره برم کتابم رو بخونم و شبم داستانم رو تکمیل کنم اگر خدا بخواد. ولی همچنان میل وافری به شکلات دارم و نمی‌دونم چه کنم:(

  • نسرین

هوالمحبوب

توی کدام فیلم بود که دختر قصه بوسیده شده بود به اجبار و بغل شده بود به زور و از تن و بدن و لب‌هایش در حال گریز بود؟ یادم نیست کجا این صحنه را دیدم که دخترک از وجودش منزجر شده بود چون چیزی به غایت زیبا و خواستنی را به زور و به اجبار با کسی که دوستش نداشت تجربه کرده بود. حالا من چندیست از خودم در گریزم. از خودم بدم آمده. چیزی به غایت ارزشمند را مفت خرجش کردم و حالا احساس غبن بر من مستولی شده. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا از این حس آزاردهنده رها شوم. با کسی توان گفتنم نیست، چاهی ندارم که سر فرو برم و خالی شوم از رنجی که برمن تحمیل شده و جز نوشتن سلاحی در دستانم نیست. وقتی کسی نامردی کند در حقت، می‌توانی چهار تا دوست و رفیق گیر بیاوری و غرهایت را حواله کنی سمت‌شان. اما وقتی خودت مسبب رنجت هستی، چاره‌ای نداری جز اینکه بسوزی و بسازی. وقتی دهن باز کردم نمی‌دانستم که چقدر قرار است بعدش تحقیر شوم، شاید هم می‌دانستم ولی آن لحظه به حجم بزرگش فکر نمی‌کردم. از یک سوراخ بارها گزیده شدن دارد روی ناصیه‌ام نوشته می‌شود و این هیچ خوب نیست. باید چنگ بزنم به هرچیزی که بتوانم با آن پیشانی‌نوشتم را تغییر دهم. یک عمر می‌دوی برای به دست آوردن چیزی ارزشمند و بعد یکهو چشم باز می‌کنی و می‌بینی آنچه ارزش واقعی است خودت بودی و قلبت. این را روزی هزار باید به خود طفلکی‌ام دیکته کنم. تو آن چیزی هستی که ارزش واقعی است. تو آن چیزی هستی که دیگران باید قدرش را بدانند، تو آن چیزی هستی که باید دوست داشته شود.

  • نسرین

هوالمحبوب

مثل اغلب وقت‌هایی که پنل رو باز می‌کنم و نمی‌دونم دربارۀ چی باید بنویسم، وسط تردید بین کتاب خوندن و فیلم دیدن، رسیدم به اینجا. رسیدم که دوباره از ترس‌هام بنویسم. می‌دونی؟ نوشتن ازشون آرومم می‌کنه. درست مثل سه ماه گذشته که نوشتم و این نوشتن رزق روحم شد و حالا راحت‌تر دارم نفس می‌کشم. 
الان نسبت به سه ماه قبل آروم‌ترم. جو آرومی رو دارم تجربه می‌کنم. برگشتم سرجای خودم و حالا یکشنبه‌های خلوت دوست‌داشتنی‌ام رو دارم که با کتاب و فیلم پرش کنم. حالا روزهای دلنشینی دارم که می‌تونم بیشتر فکر کنم و بهتر و راحت‌تر تصمیم بگیرم. الان پشیمون و ناراحت و غمگین نیستم و این نسبت به قبل یه برد محسوب می‌شه.
قراره برای رادیو نارنگی دربارۀ زخم‌های زندگی بنویسم، تا جمعه وقت دارم که به زخم‌هایی که توی زندگی خوردم فکر کنم و جمعه یه متن شسته و رفته تحویل بدم.
چند روز پیش برای اولین بار از مستر «ژ» مساعده گرفتم و برام عجیب بود که چطور تونستم چنین چیزی رو مطرح کنم باهاش. ولی خب وقتی حسابت داره ته می‌‌کشه و تو روی تخت بیمارستانی بهترین گزینه همینه. حداقل از قرض گرفتن بهتره. اینجوری می‌تونی شان معلمانه‌ات رو حفظ کنی و بگی که کسر شدن شصت درصد حقوق هیچ تاثیری در برنامه‌های من نداشت:) این مرد واقعا جزو شانس‌های بزرگ زندگی منه و من هیچ جوره نمی‌تونم بابت حضورش توی زندگیم خدا رو شکر کنم. پروژۀ جدیدی سفارش داده و من تصمیم دارم همین هفته که کلاس‌ها دوباره مجازی شدن بنویسمش و راستش بعد مدت‌ها ذوق زیادی برای سر و سامون دادن به این نوشته دارم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، نون نوشتن عجیب شیرینه و من برای هر تومنش کلی ذوق دارم همیشه. تصمیم دارم برای چاپ نوشته‌هام یه اقدام جدی بکنم. از همین نشریات محلی شروع می‌کنم. از همین‌هایی که بارها ازم مطلب خواستن و من هربار پشت گوش انداختم. می‌خوام جدی‌تر به مقولۀ نوشتن بپردازم و ببینم با خودم چند چندم. فکر می‌کنم سال جدید زیاد سفر برم و از الان مقصد اولین سفرم رو انتخاب کردم. احتمالا اردیبهشت یه سفر جذاب در پیش داشته باشم و قرار هم هست مقصد رو تا روزی که بلیط نگرفتم به کسی لو ندم. می‌دونی؟ دیشب شب عجیبی بود. بعد هزار سال یه تصمیم تقریبا قطعی شده رو کنسل کردم و فکر می‌کنم کارم درست بوده. 


  • نسرین

هوالمحبوب


آقای سین میگوید تعجب می‌کنم از شما معلمان عزیز که اینهمه سوژه در کلاس‌های درستان هست و شما دست به قلم نمی‌برد. آقای ز می‌گوید تو فوق‌العاده‌ای، داستان آخرت حیرت‌انگیز بود. سارا مرا یکی از خودشان می‌داند کسانی که من در ته دلم باور دارم که خیلی جلوتر از منند. من هیچ تلاشی برای نویسنده شدن نکرده‌ام. سخت است اعتراف کردن اما من حتی کتابی را هم به صرف نویسنده شدن نخوانده‌ام. بسیاری از کتاب‌های مرجع را نخوانده‌ام، از فلسفه و روانشناسی خیلی کم می‌دانم، توی اسطوره شاگرد کلاس اولم و همۀ اینها مرا می‌ترساند. می‌دانی فکر می‌کنم زمان کم است برای رسیدن به همۀ اینها و من دیگر رمقی برای تلاش کردن ندارم. من دارم می‌جنگم که همچنان در حلقۀ کم‌جان ادبیات باقی بمانم ولی در حقیقت نه می‌نویسم و نه می‌خوانم. کارم زور زدن برای زنده ماندن است و همین یک قلم تمام رمق مرا می‌گیرد. دلم می‌خواهد بار دیگر دکمه‌های کیبورد زیر دستم بلغزند و دوباره به داستانی جان ببخشم ولی وقتی لاشۀ داستان‌های نیمه کاره را نگاه می‌کنم از خودم متنفر می‌شوم. چرا زندگی اینقدر سخت گرفت بر من؟ چرا هیچ چیز کوچک خوشحال کننده‌ای برایم باقی نگذاشته است که به امیدش ادامه دهم؟ شبیه حمال کتاب شده‌ام. ولع خرید را در خودم کشته‌ام ولی نمی‌توانم شعلۀ خواندن را دوباره در خودم روشن کنم. از آخرین کتابی که خوانده‌ام خیلی گذشته است و من مدام دارم جان می‌کنم کتاب‌های نصفه نیمه را تمام کنم و بروم سراغ یک کار جدید. اما در سیکل معیوب زنده ماندن گیر افتاده‌ام. 

  • نسرین

هوالمحبوب


داشتم بین فولدر عکس‌های چند سال اخیر تاب می‌خوردم که توجهم به دو تا عکس جلب شد. دو تا عکسی که پشت سر هم قرار گرفته بودند و مرا پرت کردند به عید سال 98. آره گمانم سال 98 بود. آخرین عید بدون کرونا.
توی عکس اول، تو شق و رق نشسته‌ای و زل زده‌ای به دوربین. پیراهن سنتی سفیدی تنت هست با یقۀ گلدوزی شده که حسابی به چهرۀ مردانه‌ات می‌آید. سفرۀ هفت سین دلبرانه‌ای روی میز خودنمایی می‌کند. عکس بعدی منم کنار میز نشسته‌ام و به سان زنان قاجاری با صلابت و شکوه دوربین را نگاه می‌کنم. مانتوی سنتی گلداری تنم هست و شال کرم رنگی سر کرده‌ام. سفرۀ هفت سین روی میز است و شیرینی‌های خانگی به من چشمک می‌زند. دست می‌کشم روی عکست، لبخند می‌زنم و آه می‌کشم.
متعجبم که چرا عکست هنوز توی فولدر عکس‌ها باقی مانده. از آخرین باری که همدیگر را دیده‌ایم، زمان زیادی گذشته. تو گویی قرن‌هاست از آن عصر سرد پاییزی گذشته است، از آن بهار خنک شیراز گذشته است، از آن تابستان خرما‌پزان تهران نیز....
تو گویی خاطرات افتاده‌اند روی دور تند و مدام از جلوی چشم آدم رژه می‌روند و قلب را پر و خالی می‌کنند از حجم بودن‌شان. از حجم حس‌های خوبی که دیگر نیستند، دیگر نمی‌شود تجربه‌شان کرد. من  با خاطره‌ها و رویاهایم زندگی می‌کنم. اگر این دو را از من بگیرند، تهی می‌شوم و شاید فرو بریزم. رویاهایم را آنقدر پیچ و تاب می‌دهم که گاه مرز بین واقعیت و خیال گم می‌شود.
حالا درست یادم نیست که آن شب توی خانه‌ات چه شد؟ یادم نیست که آن آغوش مردانه را چشیدم یا فقط خیالش کردم. یادم نیست بوسه‌هایت روی گونه‌هایم نشست یا فقط خیال بود؟ دست‌هایمان در هم گره خوردند و پارک چیتگر را شانه به شانۀ هم قدم زدیم یا فقط؟ 
دوست دارم که خیال کنم که تو بودی، حضور داشتی، لمست کردم، بوسیدمت و در آغوشت شبی را سر کردم. دوست دارم این عطر مست کننده‌ای که از اتاق آقای سین به مشام می‌رسد، عطر تو هم بوده باشد و من را یاد تمام خاطرات آن چند روز در شیراز بیندازد. همان چند روزی که شد بهترین سفر زندگی‌مان. می‌دانی توی عکس با آن ریش و سبیل مرتب و لبخند دلبر، قلبم را دوباره از شوق لبریز کردی. نبودی و عطرت توی اتاق پیچید. حتی اگر نخندی، صدای سازت را هم شنیدم. صدای دلبرانۀ سازهایمان را که دست در گردن هم انداخته و زخمه می‌زنند بر تن نحیف‌شان. دلم برای لبخندت تنگ شده است مرد. برای آن عزیزم گفتن و جانم شنفتن‌ها. برای قربان صدقه رفتن‌هایت. برای دختر جان گفتن‌هایت. می‌دانی ردی از تو همیشه در من هست که مرز میان خیال و واقعیت را با آن گم می‌کنم.... 


  • نسرین