زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

هوالمحبوب 


قضیه اینه که من ویندوز کامپیوترم رو عوض کردم، کابل شبکه هم خیلی قدیمی بود تصمیم گرفتم اونم عوض کنم، چون حس می کردم قطع و وصل شدن چند وقت اخیر اینترنت به کابلش مربوط باشه، حالا که همه چیز رو به راه شده، نت من وصل نمیشه، از طرف اوپراتور هم مشکلی نیست فقط چراغ USB روشن نمیشه! هر چقدرم باهاش ور رفتم نتیجه نگرفتم. با کابل قدیمی هم امتحان کردم. اما دفعه قبلی هم که ویندوز رو عوض کردم همبن مشکل پیش اومد، چند روز قطع شده بود و بعد یهو خود به خود درست شد! الان کلی سفارش محتوا دارم و بدون نت خونه لنگ موندم. اگر راه حلی دارین ممنون میشم بگین. 

  • نسرین

هوالمحبوب

از هفته ی بعد بدون حسن، می‌رفتیم دبستان قطران. مدیر دبستان آقای دواتگر بود. محمودشان در همان دبستان ریاضی درس می‌داد و مرتضی مدیر دبستان بود.

اولین بار بود که به جای تشکچه روی صندلی می‌نشستیم. من کلاس چهار بودم و حمید و محسن کلاس پنج. کتاب‌ها را با کش می‌بستیم و می‌زدیم زیر بازو و دِلی‌دِلی‌کنان می‌رفتیم مدرسه.

چند هفته‌ای از رفتن ما به مدرسه می‌گذشت که آقا خبر‌دار شد. نمی‌دانست که شیخ مکتب را تعطیل کرده و دیگر درس نمی‌دهد. یادم هست که کمربند به دست دنبال‌مان کرده‌بود و ما سه تا داداش کچل پا‌برهنه و گریه‌کنان دور حوض می‌دویدیم و جِز می‌زدیم که کتک‌مان نزند.

می‌گفت:« ناخلف‌ها رفتین مدرسه که دین و ایمون‌تون را بدزن؟ من پسر ناخلفِ کافر نمی‌خوام. همین یه کارم مونده که پس فردا هم که مکلف شدین منکر نماز و روزه شین. من آدم بی‌دین سر سفره ام نمی خوام.»

آبا هر چه وساطت کرد گوشش بدهکار نبود که نبود. حالا آن طفلی هم بیشتر از حد نمی‌توانست مداخله کند چون سر خود ثبت نام‌مان کرده بود و پای خودش گیر بود.

فردا صبحش حمید تنها رفت مدرسه. آقای دواتگر را دیده‌بود و گفته‌بود ما سه تا دیگر نمی‌آییم. آقاجان نمی‌گذارد. می‌گوید مدرسه شما را کافر می‌کند. دواتگر مرد خوبی بود. از آن تازه از فرنگ برگشته‌های فرنگی مآب، که فکل کراوات می‌بندند و سیبیل هیتلری می‌گذارند. اما بر خلاف قول آقاجان، بی دین و ایمان نبود.

همان روز دست حمید را گرفته بود و رفته بودند سر زمین. رفته بود تا آقاجان را ببیند و راضی‌اش کند. حالا که فکر می‌کنم، میبینم عجب مردی بوده، بزرگ مردی بوده، می‌توانست قید ما سه تا کچل پاپتی را بزند و بگوید گور پدرشان، نیایند، ما که درس بخوان نبودیم. می‌رفتیم که از زیر کار در برویم. صبح تا ظهر یک جور، و ظهر تا عصر هم یک جور دیگر. با مدرسه و مشق و تکلیفش سرمان گرم می‌شد. نه آبا به پر و پایمان می‌پیچید و نه آقاجان غر می‌زد که سر زمین دست تنهاست.

حمید که آمد کیفش کوک بود، من و حسن دوره‌اش کردیم که بگوید صبح چه گفته و چه شنیده؟

اول می‌خواست در برود، ادا در می‌آورد و می‌خواست چیزی از من و حسن تلکه کند، اما آخرش لب باز کرد:

«آقای دواتگر که رسید سر زمین، این طرف و آن طرف سرک کشیدم و بالاخره از لا به لای بوته های خیار پیدایش کردم و گفتم که آقا، دواتگر آمده ببیندت.»

 با همان حرص و جوش با قدم‌های بزرگ آمده بود سمت معلم بخت برگشتۀ ما، اما دواتگر کارش را خوب بلد بوده، اول چند آیه از قرآن برایش خوانده و بعد معنی‌اش را گفته و تا کار به تفسیر بکشد آقا جان نرم شده، همان جا نشسته‌اند و چند پیاله چای خورده اند.

شب که آقا به خانه برگشت، خلقش مثل صبح تنگ نبود، وقتی نشست و چایی را که حکیمه جلویش گذاشته بود را سر کشید، هر سه تایمان را صدا زد.

ادامه دارد....

  • نسرین

 

 

هوالمحبوب

باد به شدت می‌وزید و شاخه های انبوه قره آغاج را به پنجره می‌کوبید. آسمان قلمبه که می‌زد، همۀ ما از زیر لحاف سرمان را بیرون می‌آوردیم؛ یک چشم‌مان به پنجرۀ اتاق بود و چشم دیگرمان به آقاجان که در قسمت بالای کرسی خواب بود.

انگار بودن آقا، دلمان را قرص می‌کرد که هنوز می‌توان صدای تپیدن آسمان را تاب آورد. باران که شر شر شروع می‌شد، نفس عمیقی می‌کشیدیم و خودمان را به دست خواب می‌سپردیم. صدای باران، پایان خودنمایی باد ولگرد بود. باران که می‌زد آرامش بر قرار می‌شد. صدای تپش قلب من هم گم می‌شد بین صدای نفس کشیدن بقیۀ آدم‌های دور کرسی، قاطی صدای خر و پف کش‌دار آبا که سرش را بلندتر از بقیه روی دو تا بالش فرو می‌کرد ولی باز هم چیزی از شدت خرناسه‌هایش کم نمی‌شد.

شب وقتی باران زد، حمید و بقیه خوابشان گرفت. خیلی زود خوابیدند ولی من هنوز زل زده بودم به تیرک‌های چوبی سقف، هزار بار از یک تا ده شمرده بودم ولی مرد کوری که آبا همیشه می‌گفت موقع خواب می‌آید و پشت پلک بچه‌ها در می‌زند، نیامد که نیامد.

داشتم به صبح فردا فکر می‌کردم. به اینکه درس خواندن چقد سخت است. چقد می‌توانم تاب بیاورم و کتک بخورم. حساب از همه سخت‌تر بود. حسن همیشه از آقا کتک می‌خورد سر حساب کتابی که گه‌گداری جلویش می‌گذاشت تا امتحانش کند. همیشه حساب را غلط در می‌آورد و آقاجان می‌افتاد به جانش که اینهمه درس نخوانده‌ای که از پس حساب و کتاب سادۀ من برنیایی.

هفت ساله شده بودم و آقا اسمم را توی مکتب شیح حسین رئوف نوشته بود.

صبح که شد، با حمید و حسن و محسن، ناشتایی خورده و نخورده، از خانه زدیم بیرون. حسن که بزرگ‌تر بود از ترکۀ آلبالوی ملای مکتب می‌گفت که دلم بریزد و بترسم و از میانۀ راه برگردم. آن وقت لقمۀ نان و خرمای توی دستمال مال او می‌شد. اما محسن کمی منصف‌تر بود و از دست به سر کشیدن‌های شیخ حسن تعریف می‌کرد و از اینکه او بچه‌های بی‌آزاری مثل من را دوست دارد.

شیخ درس قرآن و حساب و دیکته را قاطی هم لا به لای همان چند ساعت برایمان می‌گفت. ترکه نداشت، فلک نمی‌کردمان؛ اما زهره‌ات آب می‌شد اگر عینکش را در می‌آورد و عمیق و مردانه ته چشم‌هایت را نگاه می‌کرد. چیزی توی آن چشم‌های به خون نشسته پیدا می‌شد که هزار برابر بدتر از فلک درد داشت. حاضر بودی بمیری ولی شیح عینک از چشم برندارد.

صبح ها مکتب می‌رفتیم و عصر پشت دار قالی به آواز حکیمه رج می‌زدیم به قالی. همۀ شوق‌مان به در‌آمدن قالی از دار بود. به آن لباس نویی فکر می‌کردیم که قرار بود با پول فروش قالی برایمان بخرند. به نان خامه‌ای‌های قنادی صداقت توی بازار شیخ صفی، به پیرمرد قناد که خنده‌کنان، مشتی ریس یا نوقا کف دستمان می‌ریخت.

سه سال از با سواد شدن من می‌گذشت که یک روز شیخ لا به لای درس گفت: از هفتۀ بعد لازم نیست به مکتب بیایید. به ننه آقاهایتان بگویید اسم‌تان را توی دبستان قطران بنویسند که از این به بعد برای درس خواندن آنجا بروید.

آبا را همیشه راحت‌تر می‌شد راضی کرد. صبح فردا چادرش را به سر کشید و ما چهار پسر دراز و کوتاه را پشت سرش راه انداخت و رفتیم دبستان قطران.

از میان کوچه‌های خاکی  محل، وارد خیابان تازه‌ساز شده بودیم که تابلوی دبستان را دیدم. آبا رویش را گرفته بود و به چشم آقایی که پشت میز نشسته بود نگاه نمی‌کرد. می‌خواست اسم هر چهار‌تایمان را بنویسد ولی مرد عینکی پشت میز به به حسن گفت تو ششم را تمام کرده ای و باید بروی مدرسۀ دیگر. اینجا شش کلاس بیشتر نداریم. او هم خوشحال و از خدا خواسته، قید درس را برای همیشه زد و رفت دنبال کاسبی. تا همین جایش را هم به زود کتک‌های آقا و تشر‌های شیخ خوانده بود. تصدیق ششمش را آقا قاب گرفت و گذاشت روی طاقچه. حسن اولین تصدیق‌دار خانواده بود. هیچ کدام از عمو‌زاده ها و عمه‌زاده ها قبل از او نتوانسته بودند کلاس شش را تمام کنند. هرچند حساب را ده گرفته بود اما باز هم می‌شد پز تصدیقش را به این و آن داد.

 

ادامه دارد......

  • نسرین

هوالمحبوب 

مردا فکر می‌کنن با معذرت خواهی همه چی تموم میشه، زنا هم فکر می‌کنن با زیاد توضیح دادن یه موضوعی مردا قراره بفهمن، همین میشه که دنیا به کام ما زن‌ها زهر میشه، در حالی که مردها عین خیالشون نیست. کاش می‌فهمیدید که معذرت‌خواهی هیچ وقت جای زخمی که زدین رو خوب نمی‌کنه. کاش بلد بودین همونقدر که موقع نیاز، زبون می‌ریزین و از ترک دیوار تا چاک دامن طرف تعریف کنین، موقع عذرخواهی هم زبون بریزین، شعور و درک تون رو نشون بدین. عطشتون برای حفظ رابطه رو نشون بدین. نشنین کنار گود و با تیکه انداختن و کنایه زدن احساس جنتلمن بودن بهتون دست بده. حالم از آدم‌های حقیری که می‌دونن یه غلطی کردن ولی عرضه اصلاحش رو ندارن عمیقا به هم می‌خوره. حالم از ایما و اشاره‌های زبانی تون وقتی می‌دونین طرف قهره به هم می‌خوره. حالم ازت به هم می‌خوره آقای چهارخونه سبز. 

  • ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۵
  • نسرین

هوالمحبوب

 

حالا که توی این گرمای کلافه‌کننده، نشسته‌ام پشت میز کارم و مادام بوواری از لای دست‌هایم سُر می‌خورد و در انتظار خیانت اِما چشم‌هایم روی هم می‌رود، حالا که چشمم به آخرین پیامک آن دوست نامهربان است و مرددم بین جواب دادن و ندادن، دقیقا در همین لحظۀ باشکوه، جای تو خالیست!

حالا که سینی به دست جلوی  چشم‌های سیاه و قهوه‌ای و سبز و آبی خم و راست می‌شوم و دریای مواج هیچ چشمی غرقم نمی‌کند، جای تو خالیست.

حالا که عطر هیچ کس مستم نمی‌کند، حالا که طنین هیچ صدایی نفسم را بند نمی‌آورد، حالا که خنده‌های هیچ لبی روحم را نوازش نمی‌دهد، جای تو خالیست.

برای همۀ هزاران راه نرفته با هم، برای همۀ شادی‌های تقسیم نشده با هم، برای همۀ دعواهای نکرده، برای همۀ دلخوری‌های قبل از عاشق‌تر شدن، برای همۀ دردهایی که با هم نکشیده‌ایم، جای تو در تک‌تک لحظۀهای  باشکوه من خالیست.

حالا که هرم گرما نفسم را بند آورده و تابستان کارش به جاهای باریک کشیده. لابد پیش خودت فکر می‌کنی، یارت دیوانه از آب درآمده که توی این گرمای نفس بر، دنبالت می‌گردد که لحظه‌های بی‌تاب  خودش را با تو سهیم شود، اما اوجان عزیز باید به تو بگویم که یاری که در گرمای هوا تحملت نکند، همان بهتر که یارت نشود، توی سرمای زمستان و خنکای بهار و پاییز که هر کسی می‌تواند دم از عاشقی بزند، شرط عاشقی آن است که در این گرما که تن خودت هم زیادی است و گاه به سرت می‌زند که بلایی به سرش بیاوری، هوای عشق و عاشقی کنی.

می‌دانی آقای اوجان؟ واقعیت این است که من پست عاشقانۀ پر طمطراقی برایت نوشته بودم، اما قبل از فشار دادن دکمه ذخیره، همه‌اش پرید.  حالا توی این گرمای هلاک کننده، همین چند سطرش یادم مانده که دوباره برایت بنویسم. هرچند برای یار بی وفایی چون تو همین هم .....

خلاصه که سی و یک سال و دو ماه و شانزده روز از زندگی ام را هدر داده ای. برای باقی اش فکری بکن تا......

 

*کامنتها بدون تایید نمای داده می شوند.

  • نسرین

هوالمحبوب

یه جایی خوندم بعضی از ما فرزندان ناخواسته‌ی خداوندیم، اون لحظه کاملا درک کردم که نویسنده چه غمی رو تجربه کرده وقتی این جمله به زبونش اومده. حالا دو سه روزه که حالم شکل عجیبی به خودش گرفته، تا حالا توی این سی و یک سال، نشده بود که بی خبر از خونه بزنم بیرون، تا حالا با مامان قهر نکرده بودم، تا حالا زنگای مامان رو رد نکرده بودم، حالا اما سه روزه باهاش حرف نمی‌زنم، هیچ حسی بهش ندارم، پر از خشمم و دستم به جایی بند نیست، پر از بغضم و این اشک‌ها خیال تموم شدن ندارن. حس می‌کنم اینجا آخر دنیاست دیگه، جایی که مامان باشه و من حالم خراب باشه آخر دنیاست حتما. جایی که سه روز تو صورتش نگاه نکنم و بهش سلام نکنم آخر دنیاست حتما.

یه دردی چنگ زده رو سینه ام که رهام نمی‌کنه. یه جوری شکستم که دیگه از پس بند زدن خودم بر نمیام. یه جوری سبکم انگار. راحت می‌تونم بمیرم. آب از آب تکون نمیخوره. مریم میگه با مامان حرف برن. ولی بر می‌گردم خونه و میبینمش و دوباره خشم چنبره می‌زنه رو سینه‌ام. 

برای منی که بی آزارترین بچه‌اش بودم، برای منی که همیشه یه مثبت حال به هم زن بودن، برای منی که هیچ وقت اشکش رو در نیاوردم، خیلی زور داشت حرفهاش. انگار مامانم نبود، کسی بود که مامور شده بود منو خرد کنه، منو له کنه و حالا موفق شده. سه روزه شبیه روح سرگردون تو خونه می‌چرخم. 

شب تا دیر وقت بیرونم، صبح و ظهر تو اتاقم. صبحونه و ناهارم رو تنهایی می‌خورم. امروز تو امامزاده نشسته بودم و همش به خدا می‌گفتم پس کوشی؟ پس چرا اینقدر ضعیفی که از پس خوب کردن حال من بر نمیای؟ کاش می‌تونستم یه چیزی باشم که از این که خدای منی به خودت افتخار کنی، اما فعلا مایه شرمساری توام. من دیگه اون بنده راضی و خوشحالت نیستم، هیچ وقت نبودم، اما دیگه اداشم نمی‌تونم در بیارم. می‌فهمی؟ 

  • ۰۹ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۲۰
  • نسرین
هوالمحبوب


چند روزیه درگیر مقدمات یک جشن تولد هستیم، جشن تولد دوست عزیز و مدیر جلسات داستانی‌مان. گروهی تشکیل دادیم و تمام دوستانش رو دعوت کردیم تا با پیشنهاد‌های خودشون، به برگزاری این جشن تولد کمک کنن. هدف اصلی‌مون حفظ عنصر غافلگیریه. نعیمه برای تک‌تک ما، همیشه سنگ تمام می‌ذاره. رفیقیه که داشتنش رو برای همه‌تون آرزو می‌کنم. از اونایی که برای شاد کردن دوستاش حساب هیچ چیز رو نگه نمی‌داره. راحت دوستی می‌کنه و حال همه کنارش خوبه.
دیشب بحث سر هدیۀ جمعی خریدن بود و هزینه‌های کیک و غیره. در همین حین من به یکی از دوستان جوان گروه که اتفاقا همیشه رابطۀ خوبی با من داره و هیچ وقت از عرض ارادت به من کوتاهی نمی‌کنه، گفتم فلانی چرا توی گروه چیزی نمیگی؟ این همونیه که قبلا راجع به تولدش براتون نوشته بودم. دوست خوبی بودم براش، اونم با اینکه خیلی حرض درآره ولی رابطۀ خوبی  داشت با اغلب ما. بعد از این سوال من، برگشت گفت: بیکارین‌ها!
بهم برخورد، راستش این همونی بود که چند هفته قبل تو روی نعیمه کلی ازش تعریف کرد و وسطش بغضش گرفت و .....
منم چون خیلی رک حرف می‌زنم بهش گفتم، خب کسی مجبورت نکرده که می‌تونی تو گروه نباشی.
توقع هر جوابی رو داشتم غیر از جمله‌ای که گفت. نمی‌دونم چرا من هنوز بعد از این‌همه وقت، نتونستم خودم رو برای واکنش‌های انتحاری آدم‌ها آماده کنم.
گفت: «خدا کمی شعور و اخلاق بهت بده»
منم گفتم :«ممنون الهی آمین»
از ساعت یازده شب که این جمله رو شنیدم، کلا به هم ریختم، شب توی خواب باهاش درگیر بودم، مدام از خواب پریدم از شدت اعصاب خردی و مدام منتظرم که بیاد و عذرخواهی کنه.
اصلا هیچ جوری نمی‌تونم بپذیرم که یه آدم که تا همین چند دیقه قبل یه رابطۀ نرمال باهات داشته، یهو چنین توهینی بهت بکنه و اصلا براش مهم نباشه که حرفش چه تاثیری روت گذاشته.
فردا روز منو می‌بینه و قراره چه واکنشی نشون بده؟ توقع داره مثلا من همون آدم قبلی باشم؟ یا خودش همون آدم قبلیه؟
تو این جور وقت‌ها همیشه درددل کردن با دو نفر حالم رو خوب می‌کرد، یکیش الهام بود و یکیش نعیمه. با الهام که رابطه‌مون، چند ماهه سرده و ترجیح می‌دم اصلا وارد بحث باهاش نشم. به نعیمه هم نمی‌تونم بگم چون سورپرایز تولدش خراب می‌شه. چون سرم سنگینه از دیشب، خوابم هم خراب شده، گفتم بیام لااقل اینجا حرف بزنم بلکه یکم سبک بشم. هر چند دیشب به یکی از خانم‌های گروه که بچه‌هاش خیلی با این آدمه رفیق هستن، ماجرا رو گفتم، اونم خیل یناراحت شد و دلداری‌ام داد. ولی این دردی که توی سرم پیچیده رو تسکین نمی‌ده. چرا ادم‌ها به این راحتی حال آدم رو می‌گیرن؟ اگه سابقۀ دشمنی یا دلخوری باهم داشتیم عجیب نبود برام. یه ربع قبلش یه آهنگ شاد فرستاده بود که هنوز دانلود نکرده بودم.....
  • ۰۷ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۷
  • نسرین
هوالمحبوب
وقتی اوضاع یک جامعه، نا‌به‌سامان و آشفته است، رجوع مردم به سمت خرافه بیشتر می‌شود. خرافه‌پرستی، مربوط به فرهنگ و جغرافیای خاصی نیست. در میان تاریخ هر قوم و قبیله‌ای، در لا‌به‌لای صفحات تاریخ هر کشوری، مشتی از این خرفه‌پرستی‌ها به چشم می‌خورد. تجربه ثابت کرده است که انسان زمانی به دامن خرافه چنگ می‌زند که از هیچ محل دیگری امید نجات نداشته باشد.

سنت‌های خرافی، جایی هستند که مردم غصه‌های خودشان را در آن چال می‌کنند. وقتی فساد در رگ و پی حکومت رسوخ می‌کند، وقتی گروه‌های مبارز به اندازۀ همان حکومت فاسد به مردم ضربه می‌زنند، قساوت و سنگدلی، در کنار خرافه‌پرستی، یک ملت را از پا می‌اندازد.

مرگ در آند چه می‌گوید

داستان در کشور پرو و در کوهستان‌های آند اتفاق می‌افتد. جایی که گروهبان لیتوما و معاونش کارنیو، مامور برقراری نظم و امنیت آن هستند. در فراز نخست کتاب، ما با سه مرد مفقود شده مواجه هستیم که در چند هفتۀ اخیر به شکل نامعلومی ناپدید شده‌اند و گروهبان و معاونش در طی این چند هفته برای رمزگشایی این سه حادثه عملا کاری از پیش نبرده‌اند.

خط اصلی داستان ماجرای گم شدن این سه مرد است. اما در کنار آن ما روایت عاشقانۀ کارنیو از دوست دخترش مرسدس را نیز داریم و گه‌گاه گریزی به عملیات تروریستی گروه‌های مبارز نیز می‌زنیم.

منطقۀ آند قلب حوادث پر التهابی است که خواننده را به حیرت وا می‌دارد. از قساوت قلب تروریست‌هایی که به نام مبارزه با حکومت، مردم را به جان یکدیگر می‌اندازند و از خرافه پرستی‌های مردم منطقه و رسوخ آن در لحظه‌لحظۀ زندگی ساکنان منطقه، از رئیس پلیسی که هیبت یک رئیس مافیا را دارد و از میخانه‌داری که مردم را با شراب جادو می‌کند.

یوسا و قلم جادویی‌اش

مرگ در آند را یک اثر تاریک و در عین حال امیدبخش می‌نامند. درست است که کتاب در حد و اندازۀ دو شاهکار یوسا یعنی سوربز و گفتگو در کاتدرال نیست، اما می‌توان به عنوان یک اثر شاخص در ادبیات آمریکای لاتین مورد بررسی قرارش داد. اثری که سیاهی خشونت و خرافه را در میان ساکنان کوهستان به خوبی نمایش می‌دهد. در این کتاب بارها با تغییر راوی مواجه هستیم، روایت‌های اول شخص کارنیو از مرسدس، گه‌گاه به روایت سوم شخص تغییر می‌کند، روایت آنا آدریونا که با سوم شخص شروع میشود و در چندین جای مختلف به اول شخص تغییر می‌کند. کسانی که دستی بر قلم دارند؛ واقف هستند که تغییر راوی چه مصائبی برای نویسنده دارد.

تعلیق هنرمندانۀ یوسا، خواننده را تا آخر با خود می‌کشد، خواننده مشتاق دانستن است و یوسا با علم به این تشنگی، او ار یک نفس تا آخر با خودش همراه می‌کند. چیزهایی که من خواننده مشتاق دانستن‌اش هستم، کم نیستند، پرده برداشتن از راز گم شدن آن سه مرد، ماجرای کارنیو با مرسدس، عاقبت کارنیو و پدرخوانده و .....

خشونت و خرافه به اوج می‌رسد

در این اثر ، با گروه‌های مبارزی مواجه هستیم که بر علیه حکومت فاسد و ظالم قیام کرده‌اند، در ظاهر هدف آنها براندازی و سرکوب حکومت است اما با شگفتی تمام در نهایت متوجه می‌شویم که همین گروه‌های مدافع مردم چطور، به بهانۀ احیای کرامت انسانی و برقراری عدالت، مردم را به دست مردم، قتل‌عام می‌کنند. این کتاب به وضوع به قهقرا رفتن حرکت‌های انقلابی را نمایش می‌دهد. جایی که چریک‌ها برای کشتن خائنان، استفاده از گلوله رو هم جایز نمی‌دانند و اغلب آنها را به دست مردم سنگسار می‌کنند.

مردم به وجود آل و نگهبان کوهستان و هر چیز خرافی دیگری اعتقاد دارند، در میان چنین افرادی، گروهبان لیتوما که مصداق شرافت است و به راحتی با هر اعتقاد خرافی کنار نمی‌آید، باعث تعجب و شگفتی است.

جایی که لیتوما دربارۀ وجود آل از کارنیو سوال می‌کند، کارنیو جواب جالبی به او می‌دهد: «من هر چیزی را باور می کنم، گروهبان. زندگی کاری کرده که من از هر آدمی توی دنیا زودباورتر شده ام.»

گویی در میان این حجم از بدبختی و خشونت و فساد، خرافه‌ها تنها چیزی هستند که مردم توان یاری جستن از آنها را دارند. مردم اعتقاد دارند که هر اتفاقی که در طبیعت رخ می‌دهد، اعم از وقوع بهمن، سیل و ... نشانۀ خشم نگهبان کوهستان است، برای اینکه انسان در طبیعت دست برده و نظم آن را بر هم زده، کارهایی از قبیل پل‌سازی، جاده‌سازی مصداق این بر هم زدن نظم‌اند.

خرافه‌ها زمانی در بین یک ملت رسوخ پیدا می‌کنند که فقر ، جهالت، تعصب و فساد در آن جامعه بیداد کند. گاه لازم است تلنگری بهمان بخورد که دنبال نشانه‌هایی از این خرافه پرستی در دنیای شخصی خودمان باشیم.

یوسا را بهتر بشناسیم

جالبه که بدونین که یوسا در سن نوزده سالگی با خانومی ازدواج کرده که هجده سال سال بزرگتر از خودش بود، اما بعد چند سال جدا شدن و یوسا با بانو پاتریسیا ازدواج کرده که تا همین الان همسرش باقی مونده.

یوسا از دوستان نزدیک گابریل مارکز نویسندۀ معروف اهل کلمبیا هم بود که در سال 2003 این دوستی به دلایل سیاسی تیره و تار شد. در سال 2010 نوبل ادبیات گرفته و به خاطر همین رمان مرگ در آند جایزۀ ادبی پلانترا را از آن خود کرده است. مشهورترین آثار او گفتگو در کاتدرال و سور بز و جنگ آخرالزمان دختری از پرو است. اغلب ترجمه‌های آثار یوسا را عبدالله کوثری انجام داده است.

 

  • نسرین

هوالمحبوب

وقتی عروسی الی را سپری کردیم، هیچ مهمانی یا عروسی مهم دیگری در پیش نبود. روز شنبۀ همین هفته‌ای که گذشت یکهو تصمیم گرفتم بروم موهایم را کوتاه کنم. من همین طوری‌ام، یعنی یکهویی به سرم می‌زند یک کاری را عملی کنم و صبر هم ندارم که روی جوانب کار فکر کنم. وقتی نشستم روی صندلی، آرایشگرم گفت چه مدلی می‌خوای؟ گفتم پسرانه، کوتاهِ کوتاه.

اولش گفت نمی‌زنم. فردا روز بخوای عروس بشی چی؟ عصر مامانت میاد سراغم دعوام می‌کنه که چرا موهای دخترم رو اینجوری کردی. حیف موهای به این قشنگی و بلندی نیست؟

اولش خندیدم و گفتم گیتی جان محض یادآوری من سی و یک سال دارم، اختیار هرچه را هم که نداشته باشم، اختیار موهای سرم را که دارم!

بعد هم شما آرایشگرها یک پا جادوگرید، کچل هم که باشم شما بلدید روز عروسی، یک عروس زیبا با انبوهی موی بلوند تحویل داماد بخت برگشته بدهید.

قیچی که می‌خورد به موهایم، حلقه حلقه موی قهوه‌ای بلند روی موزائیک‌ها می‌ریخت. اولش دلم یک جوری شد، حس کردم، چه موهای قشنگی را از دست می‌دهم. اما بعد که کارش تمام شد، دستی به موهای پسرانه‌ام کشیدم و خندیدم. گفتم از این به بعد هر مراسمی برم نمی‌تونم پیراهن خوشگل بپوشم، باید کت و شلوار تنم کنم.

خندیدم و دست کشیدم به کلۀ سبک شده‌ام. به گَل و گردنم دست کشیدم و جریان هوا را حس کردم. کوه که رفته بودیم روسری‌ام را باز کردم و گذاشتم سرم هوا بخورد، چه لذتی داشت جریان هوا لا به لای موهای کوتاه شده‌ام.

حالا هر روز که دوش می‌گیرم یک ساعت زیر دوش با طرۀ موهایم ور نمی‌روم، یک ساعت با سشوار سر و کله نمی‌زنم. سر هر عروسی و مهمانی در به در آرایشگاه و موصاف کن و ویو و غیره نیستم. سرم را آب و شانه می‌زنم و راهی می‌شوم.

چقدر شب‌ها عذاب می‌کشیدم توی چلۀ تابستان با موهای تا کمر کش آمده. نمی‌دانستم کجای دلم بگذارم‌شان که کمتر گرمم کنند.

حالا صبح که بیدار می‌شوم کورمال کورمال دنبال کش و گیره و کلیپس نیستم. کلۀ گرد کم مویی دارم و گرما کمتر هلاکم می‌کند.

یک چیزی شبیه این:


  • نسرین