زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۳۴ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم :: مناجات» ثبت شده است

هوالمحبوب


خواستم بگویم، آبرویم را نبری یار! من روی این حرف حساب کرده‌ام که تو پرده می‌کشی روی گناهان آدم‌ها. یادت هست همان روزهایی که توی هول و ولا بودم چه دعایی کردم؟ گفتم حتی اگر یک نفر بهتر از من هست، حتی اگر یک نفر شایسته‌تر از من هست، خطم بزن. گفتم دلم پر می‌کشد برای داشتن روزهایی توی زندگی که بی فکر و خیال از خواب بیدار شوم، که بی‌فکر و خیال آینده به خواب بروم. آقای «ع» چه می‌گفت؟ خندیده بودم پشت گوشی به حرف‌هایش. من خیلی وقت است از صرافتش افتاده‌ام خودت که می‌دانی. دلم به همین روزهای یکنواخت بی‌رنگ و بویی که قرار است مرا به ثبات برسانند خوش است. دریغش نکن. دستم را بگیر و از این برهۀ خطرناک و صعب عبور بده. دلم به بودنت خوش است. دلم به بزرگی و کرمت خوش است. 

  • ۱ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۰۱
  • نسرین

هوالمحبوب


صبح که بیدار شدم ذهنم خالی بود. نمی‌دانستم از چه قرار است بنویسم. به نیمرویی که داشتم می‌خوردم فکر می‌کردم به لیوان چای که اذان بی‌موقع نگذاشت بخورم و حالا دارم با حسرت نگاهش می‌کنم. قرار بود امروز قورمه سبزی داشته باشیم. اما نون جان خواب ماند و غذا آماده نشد. این حسرت اول صبحی مرا یاد ناشکری‌هایم می‌اندازد. چقدر بابت غذاهایی که خورده‌ایم شاکر تو بوده‌ایم؟ چقدر بابت داشتن تنی سالم شاکر تو بوده‌ایم؟ حالا که هر ساعت نگران سطح اکسیژن آقا جانیم، حالا که هر لحظه نگران خستگی‌های مامان هستیم، حالا  که دلشورۀ تمام شدن قرنطینه را داریم، فکر می‌کنم که اغلب بندۀ ناسپاسی بوده‌ام. ناسپاس بوده‌ام چون از حال‌های خوشم به حد کافی لذت نبرده‌ام. از دوستی‌هایم به قدر کافی محظوظ نشده‌ام. از خواهرهایم، از برادرم چقدر دور شده‌ام در حالی که آنها همین حوالی بوده‌اند همیشه.
حتی در برابر تیم محبوبم ناشکر بوده‌ام. توی باخت‌هایش بیشتر غر زده‌ام و توی بردهایش کمتر خوشحالی کرده‌ام. آدمیزاد همین است، تا وقتی از دست نداده، تا وقتی به زاری نیوفتاده، قدر داشته‌هایش را نمی‌داند. 
امشب دعا می‌کنم برای خودم و آدم‌هایی شبیه خودم، که در لحظه از همۀ دارایی‌شان لذت ببرند، از عشق لبریز شوند و به فردا فکر نکنند، از بودن یار کنارشان سرشار شوند و به فردا فکر نکنند، از حضور پدر و مادر غرق شادی باشند و به عیب و ایرادها و اختلاف‌ها فکر نکنند. امشب دلتنگم. مثل همۀ روزهای گذشته و تلاش می‌کنم کمتر فکر و خیال کنم و بیشتر خودم را غرق کار نشان دهم. شاید لازم شد حتی یک روز بابت دلتنگی هم شاکر تو باشیم. شاید یک روز دلتنگ نبودیم و قلب‌مان از دلتنگ کسی نبودن فسرد....

  • ۲ نظر
  • ۱۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۱۵
  • نسرین

هوالمحبوب 

همیشه به این‌جای ماه که می‌رسیم، آقاجان از قصه صعود به یک کوه حرف می‌زند، می‌گوید تا اینجای کار صعود بود و بعدش پایین آمدن است، سختی‌هایش رفته و حالا آسانی است. 

می‌دانم که هر سال تمام می‌شود و هیچ سالی نبوده که ماه رمضانش بیشتر از سی روز طول بکشد، اما همیشه به سختی افتادن و پت‌پت کردن هست.

همان خدایی که به خاطرش سی روز، روزه می‌گیریم و تلاش می‌کنیم آدم‌های بهتری باشیم، باید برای این حال ناکوک‌مان چاره‌ای بیندیشد.

با تو هستما محبوب. اینکه می‌گویم محبوب، شعار نیست، بیشتر یک تکیه‌گاه است، برای روزهای تیره و کدر، که چنگ بیندازم به اسمت و خودم را بیرون بکشم. حالا هم توی یکی از همین ورطه‌ها گیر کرده‌ام. حالم بد است و زندگی پر از نکبت شده است. کاش یک شب به خوابم بیایی و بگویی چه مرگت است بنده. بگویی ببین این پنج سال بعدت است، ببین چه خوشحالی، ببین همه چیز تمام شپه، ببین دوباره می‌خندی.... من نیاز دارم اشاره کنی به من، که ببینی‌ام، که بپرسی‌ام. نیاز دارم خدای مقتدر و محبوبم را به همه دنیا نشان بدهم و بگویم دیدید راست بود؟؟ دیدید واقعیت داشت.....به تجسم تو نیازمندم خدای محبوب بی‌نام و نشان.

(*) چهاردهمین سحر

  • ۴ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۵:۱۶
  • نسرین

هوالمحبوب 

دلم می‌خواهد این روزها و شب‌ها بیشتر دعا کنم. برای کسانی که دل از دست داده‌اند، برای چشم‌هایی که منتظرند، برای لب‌هایی که مهر سکوت خورده‌اند. برای تمام کسانی که دلتنگند و بیچاره. برای تمام کسانی که دست‌شان از بام آرزو کوتاه است. دلم می‌خواهد امید ارزان بود محبوب من. دلم می‌خواست عشق ارزان بود، وفاداری ارزان بود و من جهان را سیراب می‌کردم از امید، از عشق، از وفاداری. دوست داشتن را خودت در نهادمان نهادی و بیچاره‌مان کردی تا دنبال چاره باشیم همه عمر. بگذار اشک‌ها راه خودشان را پیدا کنند و سیر سیر بگرییم، بلکه راه نجات را یافتیم. بگذار عشق هنوز زنده باشد، بگذار امید هنوز تصویر روشنی از آینده باشد، بگذار همچنان به تو که فکر می‌کنیم لبخند شویم. 


*عنوان: سومین سحر

  • ۴ نظر
  • ۲۷ فروردين ۰۰ ، ۰۶:۵۰
  • نسرین

هوالمحبوب 

دلم سال‌هایی را می‌خواهد که از جان و دل عاشقت بودم. سال‌هایی که سقف آسمان اینقدر دور و دست نیافتنی نبود. دلتنگم و ابن دلتنگی درمانی ندارد. کاش می‌توانستم بغلت کنم، سخت محتاج نوازشم. بی‌پناه و یله رها شده در این آشفته بازار. می‌دانی بنده‌هایت گاه به گاه آغوش‌درمانی لازم دارند، که حس امنیت کنند، که دوست داشته شوند و من سخت دورم از درمان. توی این شب‌ها و روزها دارم دنبال تو می‌گردم. کوچه به کوچه و خانه به خانه. ماه‌هاست که گمت کرده‌ام. کاش خودت را نشانم ندهی، دستت را بر سرم بکشی و دوباره قبولم کنی با تمام زخم‌هایم. نگویی کجای راه را اشتباه رفته‌ام، ملامتم نکنی، تنبیهم نکنی فقط ببخشی و سخت در آغوش بگیری‌ام. بنده‌هایت این روزها حال خوشی ندارند محبوب من. از زنده بودن پشیمانند، از بودن پشیمانند. باش تا لذت زندگی را بچشانی‌ام. بگذار این سایه شوم بد ترکیب از زندگی کم شود. 



*دومین سحر

  • ۵ نظر
  • ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۰۵:۳۱
  • نسرین

هوالمحبوب 

نون جان می‌گوید اگر تو بخواهی کار تمام است، اگر تو اراده کنی، اگر تو معجزه کنی جهان نجات خواهد یافت. راستش من امیدم به معجزه‌هایت را از دست داده‌ام. شبیه موجود بی‌خاصیتی که به نیروی برتر تکیه ندارد، صبح را شب می‌کنم. اما تو دیروز ثابت کردی که هنوز زنده‌ای و نفس می‌کشی. دلم می‌خواهد این سی شب دوباره عاشقت شوم. شبیه آن زوج‌های بامزه‌ای که عهدشان را هر سال تجدید می‌کنند، دلم می‌خواهد دوباره بشوم بنده عاشقت. 

لطفا جهان را از این سیاهی و نکبتی که گرفتارش شده، نجات بده. بگذار کمی نفس بکشیم. تو که می‌بینی به جز تو کسی را توی این خراب‌آباد نداریم. بی‌صاحبیم محبوب من. ما رها شده‌ایم تو رهایمان نکن. بگذار زندگی بشود همان دلخوشی‌هایی که شب‌ها خوابشان را می‌دیدیم و صبح‌ها برای به دست آوردن‌شان جان می‌کندیم. بگذار سفر رفتن نشود آرزوی در گور خفته.



*اولین سحر

  • ۵ نظر
  • ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۰۵:۳۲
  • نسرین

هوالمحبوب


مدت‌هاست دارم به نبودن فکر می‌کنم. اما روم زیاده و مشتایی که یکی یکی حواله می‌شه سمتم تاب میارم. تاب میارم و عین یه بچۀ تخس و سرتق از خوردن کشیدۀ هر روزم، کیف می‌کنم، می‌خندم تا دردش رو پنهون کنم، تا بگم دیدی درد نداشت؟
پررو شدم، دیگه مشت مشت قرص نمی‌ندازم بالا که تحمل کنم، حالا بدون قرص وایسادم جلوت، تا بگم من از رو نمی‌رم. پنچرم، پر از رنگ خوردگی، صافکار به زور صاف و صوفم کرد، تهش هم نتونست بدون رنگ درم بیاره که جای جنس اصل قالبم کنه. جای تک‌تک مشتات تو سر و بدنم درد می‌کنه، همه جام کبوده، دلم هزار تیکه است. دیدی یه جاهایی از زور بی‌کسی و بی‌پناهی، می‌ری سمت کسی؟ معلومه که ندیدی، تو که بی‌نیاز عالمی. این باگ خلقت فقط تو ماهاست، یه مشت اشرف به درد نخور و تهی. 
من همه جام درد می‌کرد، دلم ظرفیتش پر شده بود، دویدم و رفتم سمت اولین جای خالی، دلمو پارک کردم، اولش سایه‌اش دلمو خنک کرد، گاهی نسیمی میومد و نمی‌ذاشت گرد و غبار زیاد موندگار بشه تو دلم، اما هیچ حواسم به تابلوی پارک ممنوع نبود رفیق.
دلم جریمه شد، بدم جریمه شد. انداختنم بیرون، افتادم توی یه سراشیبی تند، تو دندۀ خلاص بودم که یهو دستمو گرفتی. نه برای اینکه بلندم کنی، برای اینکه یادم بیاری، همیشه بدتری هم هست. من از همۀ این دنیا بدجوری زیادی‌ام رفیق. دیدی امروز چی شد؟ من سر ریز کرده بودم که حرفامو بگم، بازم زد تو خاکی. این خاکی زدن‌ها بی‌حکمت نیست، اینا نشونه است که احمق نباشم و پارک نشم جایی. 
می‌دونی بدترین درد عالم چیه؟ اینکه دل کسی که بهت پناه آورده رو بسوزونی. من دلم بدجوری سوخته رفیق. خیلی هم دنبالت گشتما، حواسمم بود به آدرسی که داده بودی، اما من هر چی عقب و جلو کردم ندیدمت. شاید توام خسته شدی و رفتی. این روزها همه از دستم خسته‌ان. حتی خودم. میشه قبل از اینکه تو سوالات رو شروع کنی من یه سوال ازت بپرسم؟ 
حتی اگه بگی نه و نمی‌شه من می‌پرسم: «وجدانا منو برای چی ساختی؟» از اینکه هر روز مشتات رو حواله کنی سمتم خوشت میاد؟ از اینکه هر روز و هر ساعت دلم داره گر می‌گیره و صدام در نمیاد کیف می‌کنی؟ تو همونی بودی که می‌گفتن رفیق من لا رفیقی؟ تو همونی که می‌گفتن رحمانیتت همۀ هستی رو پر کرده؟ اگه خدا بودن به اینه که تو هستی، من واقعا نمی‌خوامت. بمون ور دل همونایی که هر روز لای پر قو از خواب بیدارشون می‌کنی. بمون برای اونایی که برای زندگی کردن ساختی‌شون. 

+حوصله نصیحت ندارم رفقا
  • نسرین

هوالمحبوب

 

فکر می‌کنم تنها کسی که دوست داشتنش بی‌منته تویی، تنها کسی که آغوشش بی‌منته تویی، تنها کسی که تا حالا اشکم رو در نیاورده تویی، تنها کسی که هر وقت دعوا می‌کنم باهاش لبخند می‌زنه و چیزی نمی‌گه تویی، اون شب که حسابی کفری بودم از دستت، چند تا حرف بد زدم بهت، وایسادی و نگاهم کردی، نه با تمسخر، نه از بالا به پایین، درست مثل یه عاشق واقعی. من فهمیدم چرا حالم بده، فهمیدم چرا این روح سرکشم آروم نمی‌شه، فهمیدم چون تو با نگات بهم فهموندی، من دارم الکی دست و پا می‌زنم، اول و آخرش خودتی. من گاهی الکی حساب باز می‌کنم روی بنده‌هات، اول و آخرش خودتی، خسته‌ام از دنیا، خسته‌ام از هیاهوی آدمات، خسته‌ام از حرف و طعنه و کنایه و درشت شنیدن، خسته‌ام از آزمون و خطا. یه روز بشین و حرفامو گوش کن، یه روز که سرت خلوت بود، بشین باهام حرف بزن، من قرآن رو خوندنم، چندین بارم خوندم، دلم از اون حرفا نمی‌خواد، دلم حرفای خودمونی‌تر می‌خواد، از حرفای دوتایی که تو خلوت میشه زد فقط. من خسته‌ام خیلی زیاد. بهم انگیزه دوباره بلند شدن بده. من برای شروع دوباره نا ندارم. انگار تمام انرژی‌ام تحلیل رفته. قرص دیگه جواب نمی‌ده، خودت باید یه فکری به حالم بکنی. بذار من حرف بزنم، حرفامو کات نکن، بهم نگو دوستم نداری، بهم نگو حوصله‌ات رو ندارم، بهم نگو چرا هی گیر می‌دی، بهم نگو من واقعا نمی‌رسم این رابطه رو هندل کنم، توام اینا رو بگی دیگه من جایی ندارم بهش پناه ببرم. تو حوصله‌ام رو داشته باش، تو بفهم منو، تو بشنو حرفمو. اگه حرف نزنم دق میکنم، دیگه خسته‌ام از بغض وقت و بی‌وقت، از آشوبی که افتاده به جونم. از کج فهمی‌ها خسته‌‌ام. من مرز دوست و دشمنم قاطی شده، من تنهام، اونقدر که حتی مامان منو نمی‌فهمه. تنهام و دارم یکی یکی از دست میدم، کی بیام پیشت؟ کی سرت خلوته؟ کی خوابت نمیاد؟ کی خسته نیستی؟ کی حوصله داری؟ کی بشینیم دو تا پیاله چایی بخوریم و من یه دل سیر تو بغلت گریه کنم و تو پشت و پناهم بشی؟ 

  • نسرین

هوالمحبوب

محبوب ازلی و ابدی سلام.

امروز آخرین نامه را برایت می‌نویسم، با حالی که چندان خوب نیست، می‌دانم این روزهای آخر پشت پا زدم به تمام عهد و پیمان‌های اول ماه و حسابی ناامیدت کردم، اما ناامید نیستم که ببخشایی‌ام. وقتی شروع کردم به نوشتن، صبر آمد، این صبر را به فال نیک می‌گیرم و برای ادامه دادنش دل و جرات پیدا می‌کنم.

تلاش کردم این یک ماه جادویی را بیشتر به تو نزدیک شوم، تلاش کردم تمام افسار گسیختگی گذشته را چاره کنم، خواستم به تو بپیوندم و مثل سابق دوستت داشته باشم، خواستم آنقدر به تو نزدیک شوم، که حال دلم با حال دلت کوک شود، نشسته بودم ور دلت و از هر نگاهت به زندگی من نور می‌پاشید. اما روزهای آخر دوباره چیزی در وجودم به عصیان برخاست که از تو دورم کرد، ننوشتن از تو چارۀ من نبود، من بیچارۀ توام، غیر تو معشوقی نیست که بی‌منت بپذیردم، غیر از تو کسی نیست که بخواندم، که بشنودم، که خریدارم شود، که آغوشش را به رویم باز کند، با تمام تاریکی‌ها و سیاهی‌هایی که رویش نشسته. تو برام خدای تمام و کمالی بودی و من بندۀ همیشه مقصری که زیاد توبه می‌شکست. گاه از دوست داشتن زیاد، گاه از بی‌پناهی، گاه از حرص و آز دنیا و مافیها.
روزه‌ها و نمازهایم همه پر از شک و تردیدند. خودم باشم قبول‌شان نمی‌کنم. اما تو مهربانی، رحمتت وسیع است و بی‌کران. خودخواهی‌ام را نادیده بگیر، از اینکه تو را در انحصار خودم قرار داده‌ام بگذر، به من رحم کن تا دلم از این سیاهی وحشت نترکد.
محبتت را به من بچشان، آغوشت جایگاه امن من است، از آن نرانم. غیر تو کسی را ندارم که سینه سینه درد را برایش سوغات ببرم، غیر از تو محرمی نیست که اشک‌های گاه و بی‌گاهم را ببیند و آرامم کند. غیر از تو خدایی در زمین و آسمان ندارم. در روزگاری که همه فراموشم کرده‌اند، تو بودی، در روزگاری که از بی‌کسی گریه می‌کردم تو بودی، در روزگاری که مستاصل و درمانده، دنبال پناه بودم، دست‌هایت را روی سرم کشیدی، آغوشت را به رویم باز کردی، در روزگاری که انکارت کردم، لبخند زدی و صبوری کردی، در روزگاری که دعوایت کردم، مهربان بودی، در تک‌تک سال‌های عمرم، مثل یک تکیه‌گاه امن، پشتم بودی و تحسینم کردی. 
من چه کردم برای تو؟ برای تو که اینقدر تمام و کمال خدایی؟ من چه داشتم برای تو جز یک اعتقاد نیم بند که به بادی بند بود؟ کی تمام قد ایستادم به طرفداری تو؟ کی وجودم سرشار از یقین بودنت شد؟ کی حق بندگی را ادا کردم؟ 
روزگار غریبی است محبوبم، روزگاری که دوست داشتنت کیمیا شده است. حرف زدن از تو فراموش شده، خودت گم شده‌ای میان اینهمه تاریکی و وحشت. ما بیشتر از هر زمان دیگری به تو محتاجیم و تو بیش از هر زمان دیگری از بشر دل بریده‌ای.
برای تمام وقت‌هایی که از وجودت غافل بودم، برای تمام زمان‌هایی که شرم نکردم از حضورت، برای تمام لحظاتی که بودی و ندیدمت، برای تمام درهایی که زدم ولی خانۀ تو نبود، برای تمام سال‌های بدی که تو را از زندگی‌ام خط زده بودم، مرا ببخش. دعای آخرین شب این است که مرا ببخشی و نشانۀ این بخشیده شدن را به من نشان دهی. نمی‌گویم برایم نامه بنویس، می‌دانم با وجود هزاران فرشته‌ای که در درگاهت هست، باز هم نوشتن نامه برای میلیاردها آدم، کار ممکنی نیست، تو هم که اهل بی‌عدالتی و تبعیض نیستی، اما امروز نشانم بده که بخشیده‌ای این نسرین عصیان‌گر نافرمان را.
می‌دانی؟ دوستت دارم، این دوست داشتن توست که یک روز نجاتم خواهد داد. 
برای تمام کسانی که خواسته بودند دعایشان کنم، امشب دعا می‌کنم که عاقبت به خیر شوند و حاجت روا. که امشب خدا بیشتر از شب‌های قبل مهربان است چون می‌داند که شب آخریست که عدۀ کثیری همراهی‌اش می‌کنند. 


عنوان: آخرین سحر

  • نسرین

هوالمحبوب


سلام محبوب ازلی و ابدی.


شب و روز غریبی را می‌گذرانم. نه از خودم راضی‌ام نه از روزگارم. شب‌ها این بغض لعنتی یک دم رهایم نمی‌کند، گفتم به تو پناه بیاورم بلکه آرام شوم. دلم لبریز اندوه است، اندوهی که پایانی برایش متصور نیستم، دلیلی برای اینهمه غم نیست ولی دل من، جایی از قصه گیر کرده و قصد رها کردن ندارد. 
محبوب من، من را یک دم در محل تهمت و قضاوت قرار نده، نگذار آدم‌ها با حرف‌هایشان، خنجری تیز در قلبم فرو کنند، گاهی زبان قاصر است از بیان رنج‌ها، گاهی حتی به تو هم نمی‌توانم شکوه کنم، تویی که دانای کلی و عالم به اسرار، خودت مرا دریاب. نجاتم بده از این شرایط بغرنج. مهیای زندگی جدیدم کن. فرو رفتن بیش از این دیگر در تحملم نیست، کاش دامنۀ رنج‌هایت اینقدر گسترده نبود، کاش می‌شد همیشه بهانه‌ای برای خندیدن یافت. این حس خلا کم‌کم دارد از درون می‌خوردم. مرا دریاب. نگاهم کن، قلبم را بخر، تو که خریدارش باشی، تمام مدعیان دروغین رنگ می‌بازند. آرامم کن، تلاطم درونم را، آشوب مغزم را، سنگینی سرم را، آرامم کن که سخت محتاج آنم.
از محنت و رنج روزگار به تنگ آمده‌ام، خسته‌ام، بی‌پناهم، اما هنوز به تو و کرمت امیدوارم. تا وقت و فرصت باقی است قبولم کن. بیش از این امتداد دادن این رنج، اسراف است. آغوشم برای تو پر می‌کشد. با تمام سیاهی قلبم، با تمام گناهانی که در گردن دارم، می‌خواهم بغلت کنم، از نزدیک‌ترین فاصلۀ ممکن.


عنوان: بیست و ششمین سحر
  • ۵ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۳۹
  • نسرین