زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

هوالمحبوب

در این هزاره ی تاریکی که هر کداممان یک نه بل هزار گمشده داریم گاهی لازم است خودمان هم گم شویم در خطوط مبهم کتاب، گاهی لازم است زلف مان را با مهر کتاب گره بزنیم تا شاید قدری این زخم های عمیق بشری در سطرهای نازک این کاغذهای عطراگین به فراموشی سپرده شود!

نمیدانم از چه روز مبارکی نطفه ی کتاب دوستی در وجودمان بسته شد اما بی شک این موهبت را وام دار پدربزرگ و پدری کتاب خوان و کتاب دوست هستم. روزها و شبهای طولانی تابستان و زمستان زیر لحاف کرسی جای حرفهای صد من یه غاز، جای قلیان کشیدن و دود کردن سیگار کتاب به دست نشسته بودند و نقل میکرند قصه ی زن شهرآشوب را، قصه ی حسین کرد شبستری را، قصه های جرج جرداق و امثالهم را برای منی که هنوز خواندن نوشتن نمیدانستم برای منی که سواد نداشتم اما فارسی را خوب میفهمیدم و خوب حرف میزدم.

یادش بخیر سفرمان به خرم آباد که چقدر حرف زدن های من پنج ساله باعث تعجب نوه خاله های پدر شده بود. چقدر زور زدم با همین اشتیاق تا کتابخانه ی سوت و کور دبیرستانمان رونق گرفت! همین که نور چشمی معلم ها پاتوقش شده بود کتابخانه کافی بود تا بقیه ی رقبا به میدان بیاییند!

روزهای دلنشین دانشکده که حرف از هر کتابی میشد ما دقایقی بعد در کتابخانه به جستجویش بودیم روزهایی که لذت خواندن برای فهمیدن بود نه برای فخر فروختن! لذتی که هنوز هم می ارزید به هزار تا تفریح ریز و درشت دیگر. اینکه کتابی را دست بگیری و دوان دوان بروی تا ته ماجرا و نت برداری کنی و نوش جان کنی واژه های ناب را.

یادش بخیر روزهایی که سر کلاس های ارشد، اساتید عزیز حرف از هر کتابی میزند من خوانده بودم و این شده بود یک امتیاز مثبت برای دانشگاه مان، این طور بود که توانستیم خودمان را جلوی بچه های دانشگاه تبریز نشان بدهیم و ثابت کنیم بچه های آذربایجان دست کمی از دانشگاه تبریزی ها ندارند. دست کممان میگرفتند اساتید ولی همان یک ترم کافی بود برای اثبات علاقمندی مان. خاطره های خوب بیدار میشوند با نوشتن و خاطره های بد فراموش میشوند با نوشتن.رازی است نهفته در این نوشتن ها.

دارم برمیگردم به خود سه سال پیشم، خودی که شاید عشق نمیقهمید اما خیلی چیزها را با عمق وج.دش در ک میکرد، منی که خدای خوبش را داشت و ذوق خواندن و نوشتن و رفاقت را. دارم خود سه سال پیشم را از خطوط در هم یاداشت هایم بیرون میکشم میخوام خود فراموش شده ام را، خود ویران شده ام را دوباره بسازم.از کتاب هم شروع میکنم از خواندن و دوباره ذوق کردن از نمازهای اول وقت و کم خوردن و لاغری تا عید:)


  • نسرین

به خاطر قامت کوچک تو
در دست های بزرگ من

به خاطر قامت کوچک تو، در دستان بزرگ من

به خاطر لب های بزرگ من
بر گونه های لطیف تو

به خاطر مشت کوچک تو
به دور انگشت سبابۀ من

به خاطر تو
به خاطر تو
تمام قد؛ ایستاده ام...


عنوان:نجوا رستگار
  • نسرین

هوالمحبوب

میدانی عزیزکم...

می گویند عشق با خودش خرافات می آورد

راست میگویند

می ترسم این روزها از تو بنویسم

از تو حرف بزنم و

کسی عشق را از دهانم بدزد

می ترسم برای چشم های سیاهت

غزل بگویم

و کسی سیاهی چشم هایت را از خواب هایم بگیرد

می ترسم عزیزکم میدانی...

این روزها دوست داشتنت را کتمان میکنم مدام

تا مبادا دوست داشتنت را چشم بزنند

از هراس رفتنت از هراس نبودنت

پناه آورده ام به خرافات

عکس های تازه ات را میبینم

و پنهان میکنم، حرف نمیزنم

مبادا کسی دهانم را ببوید

مبادا گفته باشم

دوستش دارم هنوز....


  • نسرین

هوالمحبوب

خبر را جسته گریخته در تلگرام خواندم!

گذاشتم پای همه ی خبرهای دروغی که در این فضای کوچک مجازی ساخته میشود و عین رها شدن تیر از چله ی کمان از دست گوینده در می رود و همه جا را پر میکند!

ما مردم عجیبی هستیم! آنقدر عجیب که گاهی وقتها با شنیدن بعضی خبرها، با دیدن بعضی آدم ها، و یا تقابل بعضی تفکرات مغزم سوت میکشد!

گروهی از دلاوران ....... باز هم سفارت خانه ای را به آتش کشیدند!

اینکه آتش کشیدند یا فقط تسخیر کردند یا تخریب کردند یا حتی تعدی کردند اصلا تفاوتی ندارد!

ما هنوز هم میتوانیم ثابت کنیم بلاهت در گروهی از مردم ما ریشه ای عمیق دوانده و به این سادگی ها قرار نیست دست از سر ما بردارد!

تصور کنید مردمی را که سی سال آزگار است تحریم شده اند، انقلاب کرده اند و به سبب همین انقلاب درگیر جنگی ناخواسته شده اند، عده ای نانشان را در تنور جنگ داغ کرده اند و جنگی نابرابر را هشت سال کش داده اند، حالا رسیده ایم به اینجا، سال 94.

سالی که فلاکت از سر و روی مملکت میبارد، سالی که هر کس از راه میرسد بارش را به قد کیسه اش از مال مردم پر میکند و راهش را میکشد و میرود، سالی که فساد بی داد میکند، سالی که بیکاری بیداد میکند، سالی که گرانی بیداد میکند.

در این بحران در این جنگ سردی که دچارش هستیم یک عده همت کرده اند و پای میز مذاکره نشسته اند ؛ چیزهایی داده اند و چیزهایی پس گرفته اند، هر چند دشمن فرضی زیر قولش زده باشد هر چند خیلی ضرر کرده باشیم، می ارزید به امیدواری برای تکان خوردن اقتصاد فلج شده مان، می ارزید به زنده شدن دوباره ی نام ایران در جهان، می ارزید به اندکی بهبود اوضاع، نمی ارزید؟

حالا یک عده نشسته اند و نوک دماغش را نشانه گرفته اند و ریخته اند سفارت کشوری را تسخیر میکنند که دوستِ دشمنمان است!

یک لحظه تصور کنید اگر تمام معادله ها سر جایش باقی بماند، کوچک ترین ضرری که متوجه کشور مان خواهد شد چیست؟«آیا مردم دنیا حق ندارند باور کنند تمام دروغ ها را درباره ی ایران؟؟؟»

یعنی عصر هنوز هم عصر عربده کشی و سفارت تسخیر کردن است؟ واعجبا از تفکرات نم کشیده ی یک عده معلوم الحال!

شیخ نمر جانش را برای دینش داد که شما به نامش بریزید و سفارت تصرف کنید؟؟ تردید دارم ذره ای شناخت به راه و نام او داشته باشید!

مردم مسلمان را دسته دسته در عربستان در منا، در نیجریه در چین و هزارن نقطه ی دیگر دنیا قتل عام میکنند و شما غیرت تان به جوش نمی آید آنوقت حالا برای اعدام یک مبارز....؟؟


  • نسرین
هوالمحبوب
میدونی شبیه چیه حال این روزای من؟
شبیه فرار کردن
کلی حرف توی سرم زوزه میکشن برای نوشتن
کلی شعر هجوم میارن توی سرم که مجبور بشم دوباره از تو بنویسم
ولی من مدام دارم مقاومت میکنم
از فکر کردن بهت دارم فرار میکنم
میدونم که یه جایی بالاخره کم میارم و میشینم به نوشتن یه جاهایی آدم سر ریز میکنه
این روزها از کاغذ و قلم فراری ام
چند روز پیش یه کاغذ گذاشته بودم کنار دستم که نت برداری کنم کتاب جدیدی که میخونم رو
اما همش پر شد از نوشته هایی برای تو
دارم خودم رو تحریم میکنم
از فکر کردن از خیره شدن به یه نقطه
از زل زدن به صفحه  ی مانیتور
از قدم زدن از پیاده روی روی برف ها
از کتاب خوندن حتی
میدونی که حاشیه ی کتابهایی که دوست نداشتم پر از خط خطی های عاشقانه بود
همه ی معلقات سبعه رو که ورق بزنی دیوان شعری شده برای خودش
خبرت هست که بی روی تو ارامم نیست
دیگه برام بی مفهومه
زندگی داره میدوه منم دنبالش
زندگی بدون خاطره رو عشقه
  • نسرین

هوالمحبوب

من هم مث خیلی های دیگر این روزها کیمیا می بینم. برعکس خیلی ها که فاز جنگی سریال را دوست ندارند من فاز جنگی سریال را به شدت میپسندم.

فارغ از همه ی نقص های فنی، فارغ از همه ی سوراخ های فیلم نامه،فارغ از بازی سرد و بی روح مهراوه، من صحنه های جنگی سریال را دوست دارم و هی دلم را چنگ میزند این همه آشوب و هی سوالهایی مغزم را سوراخ میکند که چرا چرا چرا

گویا یک سوال هایی در زندگی هست که هیچ وقت پاسخی برایشان نمی یابی.

«پس گرفتن خرمشهر بعد از یک سال و نیم راحت تر بود یا جلوگیری از سقوطش؟؟؟»

کاش زمان به عقب بر می گشت و من در روزهای خون بار سال 59 مردی را می یافتم تا پاسخ این سوالم را از او بگیرم.

من که یک بار خرمشهر به اصطلاح آباد شده را از نزدیک دیده ام...من که تپش نبض زندگی را در شریان های اصلی شهر به نظاره نشسته ام هنوز هم در حل این ابهام فرومانده ام.

مردم خوزستان هنوز هم بعد از سی سال تاوان جنگی را میدهند که میتوانست در نطفه خفه شود. مردم یک گوشه از این خاک من، هنوز هم داغدار خون هایی هستند که میتوانست ریخته نشود آیا مردی بود که بتواند به فریاد مردم خرمشهر 59 برسد و نرسید؟؟

دیالوگ های بی پروای بازیگرها در صحنه های جنگی را دوست دارم....ما تاوان دادیم، خون دادیم که انقلاب کنیم اما حکومت مردمی و انقلابی در اولین فشار خارجی پشت مردمش را بدجور خالی گذاشت....

یاد نامه ی تاریخی شمخانی می افتم که برای مقامات تهران نوشت:«ما در خرمشهر جان داریم که بدهیم، وسیله ی دادن جان نداریم» چطور می شود این طور پشت شهری را خالی کرد که مردم بی دفاعش ناخواسته وارد جنگ شوند، که نوجوانانش یک شبه مرد شوند، که دخترکانش یک شبه شیرزن شوند؛ گویا خدا خواسته بود حماسه ای را رقم بزند ...نمیدانم چه تدبیری پشت این بی تدبیری خوابیده است .....

  • نسرین

هوالمحبوب

سلام به دوستان خوب همراه

تازگیا هر وقت فکر وبلاگ میوفتم عذاب وجدان میاد سراغم. انگار که اینجا هیچ رقمه به دنیای مجازی مرتبط نباشه انگار که اینجا مث روزهای بی خبری یه دنیای کوچیک 4در 6 هست برای من و زمزمه هایی که دلتنگشونم.

هیچ وقت نتونستم به این فکر کنم که نوشتن برای وبلاگ وقت هدر دادنه برعکس تلگرام که بدجوری وقت تلف کردنه و میدونم و ترکش نمیکنم متاسفانه!

اومدم این بار به مناسبت چهل روزگی ایلیا دوباره شروع کنم به نوشتن از دلتنگی ها از عشق از کتاب و از مدرسه.

عجیب دلتنگ روزهای پر بار گذشته هستم و سعی میکنم دوباره پر انرژی باشم و فعالیت کنم و از نوشته های خودم بذارم و کتابهایی که خوندم.امیدوارم دوباره هممون جمع بشیم کنار هم تو بلاگ.

  • نسرین