زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۷ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

هوالمحبوب


کلید رو که توی قفل چرخوندم و پامو گذاشتم توی حیاط، صدای جیغ مامان رفت هوا. ترس برم داشت که چی شده که مامان اینقدر عصبانیه. توی فکر و خیال بودم که سرش رو ازدرگاهی آورد بیرون و رو به پشت بام داد کشید:

-اگه به وقتش قیرگونی کرده بودی الان اینجوری کاسۀ چه کنم دست نگرفته بودیم، شد یه بار به حرف من گوش کنی مرد؟

سرمو که بلند کردم دیدم آقاجون رو پشت بوم داره با دل خوش برفا رو پارو می‌کنه و شرط می‌بندم اصلا صدای غرهای مامان رو نشنیده.

سقف پذیرایی چکه می‌کرد و مامان اعصابش حسابی کشمشی بود. از اون روزهایی که نباید به پر و پاش بپیچی و هر چی گفت در جا انجام بدی. 

سلام نصفه نیمه‌‎ای کردم و دویدم تو اتاق پشتی. اتاق پشتی که می‌گم معنی‌اش این نیست که ما اتاق‌های دیگه‌ای هم داشتیما. نه اونجا تنها اتاق موجود برای ما خانوادۀ جمع و جور شش نفره بود. کل خونه یه پذیرایی دراز و بی‌قواره بود که بهش می‌گفتیم «تَنَبی» اونجا مختص مهمون بود و کاربرد زیادی نداشت. جز اینکه شب به شب چهار دست رختخواب تو چهار گوشه‌اش پهن می‌شد و صبح به صبح جمع. تازه اون روزایی که «آبا» یعنی مامانِ مامان مهمون‌مون می‌شد، مرکز تنبی هم به اشغال رختواب اون بزرگوار در میومد.

لباسامو هنوز از تنم در نیاورده بودم و نرفته بودم تو خلسۀ خودم که داد مامان باز رفت هوا:

-اسما، نشین واسه خودت به خیال بافی، بیا برو تو آشپزخونه ظرفای شبو بشور، دیشب تا حالا مونده سر حوض!

چشم جانداری گفتم و دویدم سمت آشپزخانه.

اینکه می‌گویم دویدم، معنی‌اش این نیست که از اتاق پشتی درآمده و به فاصلۀ چند متر به سمت آشپزخانه هدایت شدم. خیر. این تصور فانتزی شما جوان‌تر هاست. ما آن زمان‌ها آشپزخانه‌مان گوشۀ حیاط بود. در واقع رفتن و آمدن بین خانه و آشپزخانه در نوع خودش یک سفر درون شهری محسوب می‌شد!

مامان به سینک ظرفشویی و از این جور قرطی بازی‌ها اعتقادی نداشت. از دید مامان باید ظرف رو توی حوض می‌شستی تا طیب و طاهر شود. برای همین ما توی آن آشپزخانۀ درندشت که به قول شوهرعمه‌ام از تویش یک دو خوابۀ تمیز می‌شد درآورد، یک حوض بزرگ داشتیم برای شستن ظرف و ایضا لباس. چون مامان به لباسشویی هم اعتقاد نداشت و می‌گفت:

با اون دو چیکه آبی که می‌ریزن تو حلق این ماشین، لباس به زور خیس بخوره، من به دلم نمی‌شینه لباسا همون جوری خشک خشک بره اون تو در بیاد.

آستین‌هایم را بالا زدم و توی آن سرمای استخوان سوز، نشستم لب حوض توی آشپزخانه که ظرف‌های شام دیشب را بشورم. اینجا بهترین فرصت بود که تصاویر صبح را بازسازی کنم.

لحظۀ ملکوتی سر خوردنم، پاهایی که به عرض شانه باز شدند، دست‌هایی که مشتی را حوالۀ آن جوان زیبا کردند، همه مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هایم رد شدند. 

توی ذهنم این جور حساب کرده بودم که حتما علی هم در آن لحظه در جا عاشق من شده است، برای همین آن طور مظلومانه نگاهم کرد و چیزی نگفت. دماغش حتما حسابی درد گرفته طفلک بیچاره. ولی به خاطر دلش چیزی نگفته که من ناراحت نشوم.

بعد یک هو عینهو برق گرفته‌ها با همان پر و پاچۀ کفی، از لب حوض پایین پریدم و گفتم:

-خاک توی سرت کنند اسما. با مشت زدی دماغ جوان بیچاره را ترکاندی حتی عذرخواهی هم نکردی!

باقی ظرف‌ها را توی سکوت شستم و آب کشیدم و برگشتم توی اتاق پشتی. 

تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه فردا صبح دقیقا توی همان ساعت جلوی پارک بهاران سر راهش سبز شوم و لااقل عذرخواهی کنم. این جوری هم می‌توانستم سر صحبت را باز کنم و هم بهش نشان می‌دادم که با چه دختر تمام و کمالی طرف است. شاید خدا خواست این دفعه واقعنی شماره‌ای هم رد و بدل می‌شد.


ادامه دارد.......


  • نسرین

هوالمحبوب


اولین باری که عاشق شدم هفده سالم بود. یعنی بخوام دقیقش رو بگم شونزده سال و هشت ماه و سه روزه بودم که برای اولین بار علی رو دیدم. علی به نظرم قد بلندترین، خوش لباس‌ترین و خوش تیپ‌ترین پسری بود که می‌شد تصورش کرد. 
کی فکرش رو می‌کرد توی اون زمستون یخ‌بندان تبریز، با اونهمه برفی که باریده، با پوتین‌هایی که کفِش سوراخ شده و آب تا فیها خالدونم رسوخ کرده، من عاشق بشم؟ اونم برای اولین بار؟ 

اون سال‌ها مدرسه‌ها مثل الان سر هر برف الکی‌ای تعطیل نمی‌شد. ما بچه‌های دهه شصت بسیار مقاومت بالایی در برابر حوادث مترقبه و غیر مترقبه داشتیم. ما با برفی که تا زانومون می‌رسید، هیچ دشواری‌ای نداشتیم. با سُر خوردن و گل و شلی شدن هم. حتی با دست‌ها و پاهایی که از سرما کبود می‌شدن هم.

اون سال‌ها روال مدرسه رفتن من این شکلی بود که هفت صبح از خونه می‌زدم بیرون، پنج بار توی کوچه و خیابون زمین می‌خوردم و تهش هفت و بیست دقیقه خودمو می‌رسوندم مدرسه و ده دقیقه وقت داشتم تا یخمو آب کنم. اول پوتینای خیس آبم رو در میاوردم و پاهامو می‌چسبوندم به سوفاژ زهوار در رفتۀ کلاس و دستامو می‌ذاشتم زیر باسنم چون معتقد بودم گرم‌ترین نقطۀ بدنه. اینجوری فرصت داشتم تا قبل از اومدن معلما، به دمای نرمال برسم.

اون روزی که علی رو برای اولین بار دیدم نوزده بهمن بود. یه صبح چهارشنبۀ خیلی زیبا که من قرار بود توش پنج بار سر بخورم و دوباره و خستگی‌ناپذیر طور بلند بشم و برسم مدرسه. اما هیچ فکرش رو نمی‌کردم که آخرین سُری که می‌خورم درست جلوی پای علی باشه. 
علی اون روز صبح مثل همیشه وایساده بود کنار خیابون منتظر تاکسی تا برسه به دانشگاه‌شون. وقتی رسیدم کنارش و پوتین‌های لعنتی‌ام دوباره حس اسکیت بودن بهشون دست داد و من دو تا دستامو باز کردم که مثلا تعادلم رو حفظ کنم، دست چپم ناخودآگاه حوالۀ دماغ علی شد. نمی‌دونم چطوری و به چه شکل ولی  اولین دیدار عاشقانۀ ما درست در این لحظه شکل گرفت که من دمر روی زمین بودم و علی با دماغ قرمزش داشت کیفش رو می‌تکون تا برفاش بریزه و در عین حال حواسش بود که به من بی‌محلی کنه!

من دقیقا ساعت 7:17 دقیقه عاشق شدم و فقط سه دقیقه وقت داشتم که خودم رو به یک نقطۀ گرم برسونم تا بتونم این حادثه رو تحلیل کنم. ولی در کمال تعجب اون روز توی اون سه دقیقه دیگه سردم نبود. مدام به اون جوان خوش‌پوشِ مودبِ کیف به دستی که کنار خیابون ازم مشت خورده بود فکر می‌کردم و اقصی نقاط بدنم شروع به داغ شدن می‌کرد.

اون روز تا مدرسه به علی فکر کردم، در طول ساعت‌های کلاس به علی فکر کردم، تو مسیر مدرسه تا خونه هم به علی فکر کردم. اما وقتی رسیدم خونه دیگه به علی فکر نکردم. نه اینکه نخوام، نه. شدنی نبود. تو خونۀ ما فکر کردن به هر نوع علی‌ای ممنوع بود. لکن من عاشق شده بودم و باید فضایی برای خودم دست و پا می‌کردم که راحت‌تر بتونم به عشقم فکر کنم. عشقی که معلوم نبود که آیا دوباره خواهم دیدش یا خیر...



ادامه دارد....

  • نسرین

هوالمحبوب


به تاسی از هوپ و مترسک من هم از ترس‌هایم می‌نویسم. مرسی از شارمین و چالش باحالش.


دیشب توی گروه، یک نفر گفت همۀ ما برای وقت‌های ناراحتی به یک کیسه بوکس نیاز داریم که دق و دلی‌مان را سرش خالی کنیم و آرام بگیریم. و من برای بار هزارم به ترسم از کیسه بوکس فکر کردم. به اینکه هر بار توی باشگاه نقطه‌ای نزدیک به کیسه بوکس قرار می‌گرفتم؛ ترس اینکه سنگینی کیسه بوکس سقف باشگاه را روی سرمان خراب کند، یقه‌ام را می‌چسبید. همیشه تصورم این بود که این کیسۀ سنگین از جایی آویزان شده و قطعا اعتباری به سقف نیبست. وقتی هم که خواهرم و همسرش برای بچه‌ها توی خانه تاب نصب کردند چنین احساسی داشتم، هر بار که ایلیا سوار تاب می‌شد، فکر می‌کردم الان است که چهار چوب در سنگینی‌اش را تاب نیاورد و خانه خراب شویم. بچه که بودیم توی خانۀ دایی بزرگه درخت توت سفیدی بود که قد کشیده بود و عملا از پای درخت نمی‌شد چیزی دشت کرد. می‌رفتیم روی پشت بام انباری که درخت شاخ و برگش را آنجا گسترانده بود، سقف انبار به سبک خانه‌های قدیم، کاه‌گل بود و هربار که بپر بپر می‌کردیم می‌لرزید. یکی از ترس‌های بچگی‌هایم لحظه‌ای بود که بچه‌ها عمدا برای ترساندنم با هم بپر بپر می‌کردند و من ترسان و لرزان از پشت بام در می‌رفتم.
هنوز هم خانه‌مان که ساخت قدیم است و با تیرآهن درست شده، موقع تند راه رفتن یا بپر بپر بچه‌ها می‌لرزد و من ترس برم می‌دارد.


بچه‌تر که بودم، یک بار خانه‌مان آتش گرفت. سه خواهر کیپ هم خوابیده بودیم کنار هم. بخاری نفتی بغل گوش‌مان بود و صبح هر چه تلمبه زده بودند روشن نشده بود. حوالی ساعت ده بود که مامان دوباره امتحانش کرده بود و یکهو تمام نفتی که در دفعات قبلی پمپاژ شده بود به بیرون شره کرده بود و بخاری آتش گرفته بود. مامان داد و هوار‌کنان بیدارمان کرد، ما سه تا جان به در بردیم با رخت خواب‌هایمان. خانه سوخت، پرده‌ها، فرش‌ها، دیوارها. مادربزرگم توی درگاه ایستاده بود و بر سرش می‌کوبید، همسایه‌ها آمده بودند کمک‌مان و کریم‌آقایی که آهنگری داشت با پتوی سبز جهیزیۀ مامان، بخاری را بغل گرفته بود و از پنجرۀ اتاق به حیاط پرت کرده بود. حسین‌آقایی که قنادی داشت فرش‌های دستباف جهیزیۀ مامان را نجات داده بود و ما تا شب لرزیده بودیم. تلفن نداشتیم و آقاجان شب که به خانه آمد تازه ماجرا را فهمید. چند هفته‌ای را توی آشپزخانۀ گوشۀ حیاط زندگی کردیم و روی تخت چوبی بزرگی که توی آشپزخانه بود، خوابیدیم تا خانه دوباره بازسازی شد. اینها را نوشتم که بگویم آتش‌سوزی و انفجار مرا می‌ترساند. توی همان چند روزی که تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفیدمان را گذاشته بودیم روی لباسشویی و سریال آتش‌نشان‌ها را می‌دیدیم، توی یکی از قسمت‌ها آب‌گرم‌کن خانه منفجر شده بود و کل خانه ویران شده بود. از وقتی آن قسمت را دیده‌ام یکی از ترس‌هایم انفجار آب‌گرم‌کن است، هر بار که خواهرم حمام را طول می‌دهد نگران درجۀ آبم و ترسی که خفه‌ام می‌کند.


گربه‌ها، با چشم‌های رنگی براق‌شان مرا تا مرز سکته  می‌برند. بارها این مواجۀ نامیمون جیغم را درآورده و هر بار شرایط طوری پیش رفته که بیشتر از قبل بر ترسم اضافه شود. یک بارش را برایتان می‌گویم تا حساب کار دست‌تان بیاید. طبقۀ دوم خانه را که می‌خواستیم نقاشی کنیم، ما سه خواهر، یک هفته‌ای توی اتاق خواب پایین می‌خوابیدیم، کل اتاق هم پر بود از وسایل طبقۀ بالا. جا برای نفس کشیدن هم کم بود. شبی که ما سه تا کنار هم خوابیده بودیم، نصف شب نمی‌دانم چرا بیدار شدم و گوشۀ راست تصویر بالای فرش لوله شده دو تا چشم براق زل زده بود به من. چنان جیغی کشیدم که خواهران طفلکی‌ام بیدار شدند و یکهو به خودم آمدم و دیدم سه تایی حلقه‌ زده‌ایم و همدیگر را بغل گرفته‌ایم و گریه می‌کنیم و جیغ می‌کشیم. اینکه چرا و چگونه گربه آمده بود تو و رفته بود بالای فرش و چرا نصف شب بیدار بود، الله اعلم. 


دزیده شدن خودم و وسایل قیمتی‌ام از دیگر ترس‌های موهوم من است. اینکه یکهو راننده سر ماشین را کج کند به ناکجاآباد و بعد تجاوز کند و الی آخر، یا اینکه یکهو گوشی‌ام را توی خیابان بدزدند، یا چاقویی را بگذارند بیخ گلویم و طلاهایم را کش بروند و.... این است که هر بار سوار اسنپ می‌شوم و به نظرم راننده ناجور می‌رسد، اطلاعات سفرم را یا برای خواهرم یا برادرم می‌فرستم. یک بار اطلاعات سفر را برای خواهرم فرستادم و در حالی که ترس تا عمق جانم ریشه دوانده بود، مریم پیامم را سین نکرد. آدرس جایی که می‌رفتم بلد نبودم و همۀ خیابان‌ها ترس دزدیده شدن را در من بیشتر می‌کرد. مجبور شدم بلافاصله پیام را برای برادرم ارسال کنم. بلافاصله زنگ زد. کلی دلگرمی داد و سپرد که وقتی رسیدم زنگ بزنم. نشان به آن نشان که کارم را انجام دادم، بعد رفتم مدرسه و وسط جلسۀ کاری بودم که مریم زنگ زد که منظورت از آن پیامی که صبح فرستادی چه بود؟ همینقدر سریع و مطمئن:)


اختلافات خانوادگی، مریضی، مرگ، طلاق، مجموعۀ چیزهایی است که حتی تصورشان هم دیوانه‌ام می‌کند. این روزها ترس دزدیده شدن بچه‌ها یا خدای ناکرده اتفاق دیگری که در کمین بچه‌هاست از ترس فلجم می‌کند. چطور آدم‌ها حاضر می‌شوند بچه‌دار شوند که قلب‌شان همواره جایی خارج از بدن‌شان بزند؟ 



ترس بی‌پولی و بدبختی و بیچارگی‌های مالی را هم که این روزها کمتر کسی ندارد. ترس عجیبی است. هر وقت که کارتم پر است، طرز راه رفتنم هم تغییر می‌کند. پول لعنتی اعتماد به نفس آدم را بالا می‌برد و بی‌پولی سست و خموده‌اش می‌کند.


زلزله و طوفان و صدای باد هم از دیگر ترس‌های اساسی من است. وقت‌هایی که باد شدید است از ترس فلج می‌شوم. شب‌ها خوابم نمی‌برد و توی خودم مچاله می‌شوم تا تمام شود. زلزله هم که دیگر گفتن ندارد. زندگی را به هیچ و پوچ بدل می‌کند و تمام. 


+در کل آدم به شدت ترسویی هستم:(


  • نسرین

هوالمحبوب


اگر فصانورد بودی و تنها تو فضا معلق می‌بودی چی کار می‌کردی؟
برعکس خیلی از شماها که عاشق نجوم و ستاره‌ها و آسمونید، من خیلی علاقه‌ای به ستاره‌شناسی ندارم. آسمون شب رو دوست دارم، ستاره‌ها رو هم. ولی اینجوری نیستم که برم تو بحرش و حسابی رصدش کنم. بنابراین فضانورد بودن و تو آسمون معلق بودن اونم تنهایی واقعا برام وحشتناکه تصورش:) ترجیح می‌دادم جای فضانورد بودن، یه جنگل‌بان تنها باشم مثلا. ولی خب چون چالشه و خوبیت نداره من فانتزی‌هامو بریزم تو چالشا، بریم سراغ موضوع چالش.
احتمالا مثل شازده کوچولو اول یه گل پیدا می‌کردم برای خودم که از تنهایی در بیام، نمی‌دونم چطوری ولی خب تو دنیایی که من فضانورد شدم احتمالا پیدا کردن، کاشتن، یا خلق کردن یه گل هم نباید دور از تصورمون باشه. اما گل من برعکس گل شازده کوچولو مهربونه و حسابی منو از تنهایی در میاره. اگر شرایط تعلیق(همون معلق بودن) اجازه داد، احتمالا گل‌های بیشتر و یا یه گلخونه ایجاد می‌کردم. سرگرم شدن با گل و گیاه برای یه فضانورد تنها بهترین سرگرمیه. بعدم می‌نشستم با ابزارهایی که در اختیارم بود، یادداشت می‌نوشتم. نبودن قانون جذب اجازۀ چنین کاری رو بهم می‌ده؟ نمی‌دونم ولی من دوست داشتم هر روز یادداشت بنویسم تا وقتی برگشتم زمین، همه چیز رو واضح و روشن به یاد بیارم. 
فضایی که توی فیلما تصویر شده خیلی سرد و دلگیره من دوست داشتم اونجا رو سرسبز کنم و زیبایی رو بهش هدیه بدم:) آبم که زیاده اونجا طبق گفتۀ جناب نولان. بنابراین راحت می‌تونم گلخونه‌ام رو آبیاری کنم. بعد یه مدت هم که از تعلق خسته شدم، اتفاقی مسیرم کج می‎‌شه سمت فضاپیمای متیو جان مک‌کانهی و باهاشون برمی‌گردم زمین:) چیه؟ نکنه توقع داشتین تا ابد اونجا بمونم؟


دوست داشتید چه نوع زندگی رو تجربه می کردید؟ 
ترجیحم این بود که توی خانواده‌ای رشد کنم که محبت، همبستگی، درک و حمایت حرف اولش باشه. به نظرم آدمیزاد با هر چیزی توی خانواده می‌تونه کنار بیاد، به جز اینکه حس کنه تعلق خاطری به خانواده‌اش نداره. نه اینکه بگم من تعلق خاطری بهشون ندارم. خانواده پاره‌های تن من هستن، تک به تک‌شون ولی کاش می‌شد روابط بین‌مون اینقدر پیچیده و لاینحل نباشه تا راحت‌تر بتونیم عشق بورزیم به هم. شاید اگر اون محبتی که توی دل تک‌تک‌مون هست، علنی‌اش می‌کردیم من اینقدر سر بی‌محبتی ضربه‌های متعدد نمی‌خوردم. کاش همین خانواده با دوز مهربانی بیشتر رو داشتم و بیشتر کنار هم می‌خندیدیم و خوش می‌گذرونیدم.


ده مورد از فانتزی‌هایی که تو ذهنتون هستند و دوست دارید اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی‌هاشون خیلی دور و دراز باشند و هیچوقت اتفاق نیافتند... 
اینکه جایزۀ نوبل ادبیات بگیرم. کتابی بنویسم که به خاطرش به کشورهای مختلف دعوت بشم و همه جا ازم تقدیر بشه. معلم نمونه کشوری بشم. صاحب بزرگترین و پر افتخارترین کافه کتاب ایران بشم. یه مرکز خلاقیت دایر کنم که بین‌المللی باشه و بچه‌ها رو با متدهای کشور فنلاند آموزش بدم، دقیقا همون آدمی که مد نظرمه، به همون شیوۀ دلخواهم ازم خواستگاری کنه، تو قرعه‌کشی ماشین برنده بشم، چشمامو باز کنم و ببینم که دیگه مریض نیست و حالش خوب خوب شده، ارغوان و بردیا رو داشته باشم. ایران بهشت بشه.


  • نسرین

هوالمحبوب

 

تا وقتی جوان بودیم و فرصت ازدواج‌مان بود، سرمان را تا کجا، کرده بودیم توی کتاب و درس. پسر جماعت اخ و پیف بود و با آن اخلاق سگی و ظاهر سرهنگی، کسی دور و برمان آفتابی نمی‌شد. هنوز هم بعد ده سال از دورۀ لیسانس، پسرهای همکلاسی از من حساب می‌برند و تصور اینکه من تغییر کرده باشم توی کت‌شان نمی‌رود.

هدبند کذایی را می‌بستم دور موهایم و حواسم به تک‌تک تارهای مو بود که به سرشان نزد خودنمایی کنند. 

کل آرایش دورۀ دانشجویی‌ام کرم ضد آفتاب بود و راه رفتنم شبیه سربازهای دورۀ رضا شاه! چادری نبودم آن سال‌ها ولی متعصب تا دلتان بخواهد. 

حالا که به نسرین آن سال‌ها نگاه می‌کنم دلم برایش می‌سوزد. من ذهنم بسته بود و تلاشی برای بال زدن و پرواز کردن در آسمان دیگری نمی‌کردم. توی بحث‌های مذهبی، تند و آتشین مزاج بودم و یک تنه تمام مخالفان دین را فتیله پیچ می‌کردم.

یک بار توی میدان ساعت سر اینکه رفیقم به دین توهین کرد، گریه کردم و با همان چشم گریان همان جا رهایش کردم و برگشتم خانه.

به ما نگفته بودند که عشق چه شکلی است، چه طوری اتفاق می‌افتد. ما فقط ترسیده بودیم از هر جنس مذکری، از هر ابراز علاقه‌ای. ما بلد نبودیم دلبری کنیم. دل هیچ پسری توی آن سال‌ها برای ما نلرزیده بود. زیبا بودیم، نجیب و با وقار و خانوم بودیم. اما خشک بودیم، لطافت زنانه نداشتیم. پسرها از چی‌مان خوش‌شان می‌آمد؟

گذشت و گذشت، ما ارشد قبول شدیم. عاقل‌تر بودیم. تلاش کردیم دیده شویم. دیگر خشک مقدس نبودیم. تلاش کردیم با پسرها گرم بگیریم ولی پسرهای‌مان دوست نداشتند با ما گرم بگیرند! دورۀ ارشد هم با تمام فراز و نشیب‌هایش گذشت. بدون هیچ رابطه‌ای، بدون هیچ شروعی. یک سال آخرش اما من دست به کار شده بودم که گلی به سرم بگیرم. داشتم تلاش می‌کردم خودم را از انزوا بیرون بکشم. اوضاع روحی‌ام داغان بود و تباهی از سر و کول زندگی‌ام بالا می‌رفت. توی آن سایت کذایی، روزهای خوبی داشتیم. «سین» اولین پسری بود که شماره‌ام را بهش دادم. قرار بود گپ دوستانه بزنیم، قرار بود ساعت‌های حضورمان توی آن سایت را همانگ کنیم. اما من عاشقش شدم. نمی‌دانم عشق چه شکلی بود. چه شکلی هست ولی همین که اولین و بزرگترین ریسک زندگی‌ام را با دادن شماره به او استارت زدم یعنی عشق آمده بود سراغم.

چند ماه اول همه چیز زیبا بود، بعدش سربازی فاصله را دو چندان کرد و بعدتر بریدیم از هم. آبان 93 که آمد دیدنم من آماده بودم که عشق را دوباره بپذیرم. اما همه چیز کم‌کم، کم‌کم ته کشید و تمام شد. رفتنش هنوز هم بزرگترین شکست زندگی‌ام هست. رفتنش چیزی را در درونم شکست که هرگز ترمیم نشد. 

اما بخش دیگر قضیه توی بطن خانواده جاری بود. خواستگارها. یکی پس از دیگری در خانه را می‌زدند. پسرهای کوتاه و بلند، چاق و لاغر، زشت و زیبا، تحصیل‌کرده و کم سواد، پولدار و بی‌پول. 

اما یا من به دل آنها نمی‌نشستم یا آنها به دل من. هر چه که بود این پروسۀ عذاب آور از بیست و پنج سالگی تا  همین الان ادامه دارد.

من هنوز هم نفهمیده‌ام چطور باید به آدم مناسب خودم برسم! نفهمیده‌ام پا دادن خوب است یا نه، نفهمیده‌ام اعتماد کردن خوب است یا نه، نفهمیده‌ام که شروع یک رابطه از صفر چه پروسه‌ای دارد.

من بارها و بارها زخمی شده‌ام. خودم را از شر آدم‌ها حفظ کرده‌ام، از رابطه‌ای خارج شده‌ام، به آدمی چراغ سبز نشان داده‌ام، بارها و بارها خواسته‌ام از لاک تنهایی بیرون بیایم.

من هرگز نفهمیدم که با آدمی که محترمانه قدم جلو می‌گذارد برای آشنایی باید چه برخوردی کرد؟ باید در نطفه خفه‌اش کرد؟ باید بهش فرصت داد؟ 

چطور است که ما همیشه چوب دو سر طلاییم؟ 

چطور است که دوست‌مان دارند ولی نمیخواهندمان؟ 

چطور است که لاس زدن با ما دلچسب است اما ازدواج با ما حاشا و کلا؟

چطور است که انتخاب‌شان نیستیم؟

آدمی توی گروه کاری پیدایت می‌کند، محترمانه جلو می‌آید، چند روز تلاش می‌کند تا نظرت را جلب کند، بعد که قرار می‌گذاری، یکهو از خانم فلانی تبدیل می‌شوی به نسرین جان، به عزیزم. رفتارش حالم را به هم می‌زند. بهش می‌گویم فلانی من از صمیمی شدن‌های یکهویی خوشم نمی‌آید، بگذار همدیگر را ببینیم بعد دربارۀ روند رابطه تصمیم بگیریم، قبول می‌کند و می‌رود. می‌رود که می‌رود.
روز قرار می‌رسد، ساعت قرار سپری می‌شود و تلفن تو هرگز به صدا در نمی‌آید. بی‌صدا بلاکش می‌کنی و بر می‌گردی سر زندگی‌ات. اما چیزی توی سرت وول می‌خورد. پس چطور باید رفتار کرد که تهش به شدن ختم شود؟ آدم‌هایی که راحت به هم وصل می‌شوند چیزی اضافه‌تر از همین دو چشم  و دو گوش ما دارند؟ 
سنتی‌ها باب میلم نیست، توی جمع‌هایی که تردد می‌کنم پسر مجردی نیست، به مجازی اعتمادی نیست، بلاگرها هر کدام کیلومترها از من دورترند، پس دقیقا این رابطۀ کوفتی کجا باید شکل بگیرد که تهش به شدن برسد؟؟

خسته‌ام، کلافه‌ام، توی سرم هزارتا سوال وول می‌خورد. 

گاهی از خودم می‌پرسم واقعا می‌خواهی ازدواج کنی؟ اگر ازدواج مساوی یکنواخت شدن و روزمرگی باشد نه.

اما مگر می‌شود بعد عاطفی‌ات را مدام سرکوب کنی؟ مگر می‌شود نیاز جنسی‌ات را مدام سرکوب کنی؟ مگر می‌شود هی  توی سرت نقشه نکشی برای آینده‌ای بهتر؟ 
واقعا کسی نیست که هم معمولی باشد هم زیبا و تحصیل‌کرده باشد و هم خیلی پولدار نباشد و هم رگه‌های فمنیستی داشته باشد و هم ..... بگذریم. لابد نیست و من آخرین نفر از این گروه معمولی‌ها هستم. 

  • نسرین

   هوالمحبوب

 چشم‌های وق زده‌اش را دوخته بود به زن. روی نیمکت آهنی توی راهرو نشسته و پاهایش را روی هم انداخته بود و مدام تکان می‌داد. پیرهن چهارخانۀ نویی بر تن داشت که رد عرق به وضوح رویش دیده می‌شد.

زن مدام توی راهروی گر گرفتۀ بیمارستان قدم میزد. شال آبی نامرتبی بر سر داشت که گاه سر می‌خورد و روی شانه‌هایش می‌افتاد و زن با بی‌قیدی دوباره روی موهایش رها می‌کرد.

صورت زن را نمی‌دیدم. توی آن فاصله‌ای که من ایستاده بودم، مرد بیشتر در دیدرسم بود تا زن. پرونده را زیر بغلم زدم و نزدیک شدم.

رد اشک روی گونه‌های زن بیشتر کنجکاوم کرد. کنار مرد روی نیمکت نشستم. زن صورتی تکیده داشت و لب‌هایش از شدت خشکی ترک خورده بود. چیزی نمانده بود که از شدت خشکی به خون بنشیند.

زن دقیقه‌ای آرام و قرار نداشت، مرد نگاهش سنگی بود، چیزی نمی‌شد از توی نگاهش خواند. پرونده را گذاشتم روی نیمکت و سراغ پرستار کشیک رفتم.

ببخشید خانم لطفی، این خانوم و آقا تصادف کردن؟

نه.

پس کی‌ تو اتاق عمله؟

دخترشون.

چشه؟

وضعش خرابه، خودکشی کرده.

به سمت نیمکت که برگشتم، مرد به همراهی زن رفته بود. حالا دو چهرۀ در هم و آشفته توی آن ساعت بامداد قدم‌زنان از این سوی راهرو به آن سوی راهرو می‌رفتند.

ساعت راهرو سه بامداد را نشان می‌داد. میلاد حتما خوابش برده. می‌نشینم روی نیمکت و خودم را با پرونده‌ مشغول می‌کنم. زن در مسیر برگشت از جلوی اتاق عمل، با شوهرش رو به رو شده و خودش را در آغوش مرد رها می‌کند و هر دو های‌های گریه سر می‌دهند.

لب‌های زن به خون نشسته، شوری اشک لب‌های ترک خورده‌اش را می‌سوزاند. پمادی از توی کیف دوشی‌ام در می‌آوردم و سمتش می‌گیرم. زن، مرد را رها کرده و خیره خیره نگاهم می‌‎‌کند.

به اتاق عمل اشاره می‌کنم و می‌گویم:

-دیشب همین موقع پسر منم اونجا بود، رگشو زده بود، الان توی بخشه و حالش بهتره. برای کسی که اون توئه کاری از دستم بر نمیاد اما این پماد سوزش لب‌هاتون رو تسکین می‌ده.

  • نسرین

هوالمحبوب


معلم که باشی مرجع بسیاری از حرف‌ها و درد و دل‌ها هستی. چه بخواهی و چه نه، درگیر قصۀ زندگی بسیاری از دانش‌آموزانت می‌شوی. معلمی کردن برای نسل حاضر، که هم بسیار آگاهند و هم بسیار حاضر جواب، حقیقتا کار سختی است. نمی‌توان به شیوۀ دهه شصتی یا حتی دهه هفتادی، بچه‌ها را سنگ قلاب کرد.
چند سالی که توی دبیرستان بودم، قصه‌ها رنگ و بوی دیگری داشت. انگار زیر پوست شهر ملتهب‌تر بود، آدم‌ها رنج کشیده‌تر بودند و زخم‌ها عریان‌تر. توی این چند سال اخیر هم به واسطۀ گسترش بی‌در و پیکر فضای مجازی، مشکلات ما و بچه‌ها صد البته بیشتر هم شده است. قصه‌هایی از جنس اعتماد، دل بستن، افسرده شدن، طرد شدن و ...
سحر یکی از شاگردهای قدیمی‌ ماست که حالا بیست ساله است. دختری است که توی خانواده خیلی جدی گرفته نمی‌شود. روپاپرداز است و به شدت احساساتی. آرزوهای دور و درازی دارد که توی مخیلۀ من یکی نمی‌گنجد. آدم مستعدی هم هست و توی رشته‌ای که درس می‌خواند، جزو نفرات برتر است.
سحر و شاید بسیاری از نوجوان‌ها و تازه جوان‌ها، دنیا را رنگی می‌بینند و تصورشان این است که از محبت‌ خارها گل می‌شوند. ولی راستش را بخواهید با تجربۀ سی و چند سال زندگی و چند سال معلمی می‌گویم، خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند. 
القصه سحر چندیست توی فضای دوستانه‌ای، عاشق کسی شده است که نزدیک ده سال بزرگ‌تر از اوست و سحر دارد تمام زورش را می‌زند که توجهش را به خود جلب کند. از خریدن هدیه‌های وقت و بی‌وقت، از پیام دادن‌های وقت و بی‌وقت، از رویاپردازی‌های دور و دراز دربارۀ  او و  .... بخشی از این قصه را من از زبان خود سحر شنیده‌ام و بخش دیگری را از زبان آن جوان سی ساله. جوان معقولی هم هست. 
اینکه چرا و چگونه وصل شده‌ام به آن سر رابطه، طولانی است و از حوصلۀ این بحث خارج. القصه تمام هم و غم من و آن پسر جوان این است که طوری سحر را از ادامۀ این رابطه منصرف کنیم که کمترین آسیب را ببیند. جوانک تمام زیر و بم رابطه را برایم گفته. حتی پیا‌های رد و بدل شده‌شان را هم دیده‌ام. 
جوان از آنهایی نیست که بخواهد سواستفاده کند و محبت دختر را به نفع خودش مصادره کند. خودش دلباختۀ کسی است و دارد زورش را می‌زند که به دستش بیاورد. سحر برایش حتی دوست معمولی هم نیست، می‌گوید تمام طول گفتگو خواهرم یا دخترم صدایش می‌کنم تا بلکه از صرافت دوست داشتن من بیوفتد. 
اما چیزی این وسط گم است. حلقه‌ای که سحر را به آن جوانک وصل می‌کند و مرا سردر گم. 
سحر می‌گوید حتی به رسیدن و وصال آن جوان هم فکر نمی‌کند. می‌گوید از عشق پسره هم باخبرم! اما هنوز هم بی‌تابانه برایش می‌نویسد، بی‌تابانه غرق محبتش می‌کند، هدیه تدارک می‌بیند، برایش تولد سورپرایزی می‌گیرد و ..... 
عاجرم از حل کردن معمای این دو تن. حق می‌دهم به جوانک. چون اساسا مرتکب کوچکترین اشتباهی نشده که بتوان مواخذه‌اش کرد. آنقدر هم دل گنده و مهربان هست که نخواهد واقعیت را بکوبد توی صورت سحر. اما می‌بینم که توی آن چند باری که ملاقاتش کرده‌ام معذب است. 
سحر را هم نمی‌توانم مواخذه کنم. دردش را میفهمم. آدمیزاد از تنها چیزی که نمی‌تواند بگذرد عشق است. او گمان می‌کند عاشق جوانک شده و حاضر است برایش فداکاری کند. حتی اگر این فداکاری تبعات خطرناکی داشته باشد. حتی اگر پنهانی و قایمکی باشد.
دیده‌اید گاهی حوصلۀ حرف زدن با کسی را ندارید، همین که پیامش می‌رسد سعی می‌کنید نبینید و محولش کنید به وقت دیگر؟ پسر می‌گوید من با سحر چنینم و او دست بردار نیست. 
صحبتم به رضایت پدر و مادرش کشیده بود، به اینکه اگر آنها راضی نباشند و بی‌خبر بمانند، هزینه کردن از پولی که آنها در اختیارت می‌گذارند، برای چیزی که مطلع نیستند و اگر بدانند هم استقبال نخواهد کرد، درست نیست؛ در نهایت گفت پس خودم کار می‌کنم تا با پول خودم خوشحالش کنم!
پسر هدیه‌هایش را اغلب قبول نمی‌کند، مخصوصا هدیه‌های گران قیمتش را. گاه به گاه دعوایش می‌کند، نصیحتش می‌کند اما دریغ و درد.
نظر شما چیست؟ بهترین راهکاری که برای حل این معما به ذهن شما می‌رسد چیست؟ 

  • نسرین