زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۳۱ مطلب با موضوع «دلنوشته هایم :: او جان» ثبت شده است

هوالمحبوب


دلتنگی‌های دهۀ سوم زندگی افسار گسیخته نیست. مثل دلتنگی‌های بیست و سه سالگی، پر از اضطراب و دلهره و تشویش نیست. در میانه‌های سی و چند سالگی گاه به گاه کیفور می‌شوی از بذل توجهی، از محبت بی‌هوایی، از نشانه‌های عمیقی از الفت که بسته شده است حتی اگر علنی نباشد.
خنده‌هایت اگرچه قاه‌قاه نیست، اما اصیل است و از ته دل. توی این روزگار بی‌مروت، گاه دلت می‌خواهد پردۀ شرم را کنار بزنی و نزدیک شوی و در گوشش زمزمه کنی که چقدر بودنش کیفت را کوک می‌کند. توی این مسیر که به زعم من میانه‌های زندگی است، دلت هم‌قدم و همراه می‌خواهد. دلت گوش شنوا می‌خواهد. دیگر منتظر شنیدن عاشقانه‌های اغراق شده و شگفتی‌های عجیب و غریب نیستی، به سکون راضی‌تری. به آرامشی که در پس خود دارد. دلت می‌خواهد تن بدهی به جریان سیال ذهن و هی حرف‌هایت را سبک و سنگین نکنی پس سرت، هی حرفت را نخوری و نترسی از برخوردش. 
حالا من توی این اتاق گرم و صندلی نرم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. به تویی که هزاران بار در ذهنم ساخته‌ام. به تویی که نیستی ولی حست می‌کنم، به تویی که دلم می‌خواهد نزدیکت شوم ولی می‌ترسم. به تویی که در هر لحظه از زیستنم خیالت یک لحظه رهایم نکرده. 
می‌ترسم از اینکه واقعیت با آنچه در ذهنم ساخته‌ام نخواند. می‌ترسم بودنت، حضورت، لمس کردنت، آن هستی سکرآوری نباشد که تمام عمر تجسمش کرده‌ام. می‌دانی، خیال کردنت در خیلی از شب‌های تلخ و روزهای سیاه، تنها بذر امید بوده برایم. من ترس بزرگی دارم و آن دوست داشته نشدن است، به آن اندازه‌ای که همیشه می‌خواستم. دوست داشتنی که نور چشمت می‌شود و قوت زانویت. دوست داشتنی که در قید و بند هیچ آدابی نیست. بی‌هوا جاری می‌شود روی لب‌هایت و مرا غرق خوشی می‌کند.
حس می‌کنم نزدیکی، آنقدر نزدیک که گرمای بودنت در تنم می‌دود. آنقدر نزدیک که طنین صدایت توی گوشم می‌پیچد. کاش وهم و رویا دست از سرم بردارد و دلتنگی‌های سی و چند سالگی، به وصال خوشایندی ختم شود و این قائله به سرانجام برسد. می‌دانی؟ من از تو به کم قانع نیستم. آنقدر تشنه‌ام به حضورت که تمامت را خواهانم. تمام قلبت را، تمام محبتت را تا سیراب شوم از یک عمر بی‌محبتی و تلخی و بی‌کسی. کاش بودنت به سادگی آرزو کردنت بود. 
  • نسرین

هوالمحبوب


بدجوری دلتنگم آقای محبوب. اصلا پاییز را گذاشته‌اند برای دلتنگی. فکر می‌کردم آنقدر قدرت دارم که جذبت کنم. ولی حالا می‌بینم نه. من سپر انداخته‌ام. خسته شدم از وعده‌های پوچ دادن به دلم و هی فال حافظ گرفتن و چک کردن تقویم و زل زدن به ترک دیوار و فکر و خیال و فکر و خیال و فکر و خیال.
بس است دیگر. چقدر من بخواهمت؟ چقدر من بنویسم برایت؟ چقدر من دلبری کنم برایت؟ پس سهم من چه می‌شود این وسط؟ پس تو چرا نیستی؟ چرا نمی‌بینی چقدر دلتنگم؟ چرا بلد نیستی سراغم را بگیری؟ نگو نمی‌بینی‌ام. نگو که باور نمی‌کنم. من همه جا رد حضورم را گسترده‌ام. نمی‌شود که ندیده باشی. خسته‌ام برای یک نفس در آغوش کشیدنت. فکر می‌کنم اگر بودی زندگی لبخند کشداری می‌شد که همیشه انتظارش را می‌کشیدم. از تنهایی خوشبخت بودن خسته شده‌ام عزیزدلم. دلم می‌خواهد دستت را بگیرم و با تو غرق خوشبختی شوم. چقدر بنویسم و بخواهمت و تو انگار نه انگار؟ بیا و بگذار باور کنم دوست داشتن قدرت جادویی دارد. بگذار یک بار هم زندگی به کام من شود. بگذار یک بار هم من آنی باشم که طعم خواستنی بودن را می‌چشد. از خواستنت خسته‌ام. تمام تنم درد می‌کند. از خواستنی که به رسیدن منتهی نمی‌شود. کاش می‌شد فراموش کرد. کاش می‌شد نادیده گرفت و زندگی کرد و خندید. ولی چطور می‌شود انکار کرد؟ تو تجسم عینی زندگی هستی و من خودخواهانه عاشقم. کاش بخوانی‌ام به خودت، به آغوشت، به زندگی‌ات. 

  • نسرین

هوالمحبوب


سلام رفیق قدیم، باز هم منم. همان عاشق بی‌نام و نشان، که نشان از تو می‌جوید. هر شب و روز، وقت و بی‌وقت. 
عشق چیزی است که در تک‌تک لحظات زندگی کمش داشته‌ام. می‌دانی، دیگر خسته‌ام از تصور کردنت. از اینکه رج به رج صورتت را توی خیالم بیاورم و از نو عاشقت شوم. خسته‌ام از اینکه تنهایی، بار عشق را به دوش بکشم و هر روز را به این خیال بگذرانم که تو بالاخره عاشقم شوی.
دیروز هوس بودنت داشت ویرانم می‌کرد. آشوب بودم اوجان. آشوب که می‌گویم از این حال خرابی‌های معمولی منظورم نیست. از آن استخوان دردهایی که وقتی بیوفتد به جانت امانت را می‌برد.
چشمم به در بودی که بیایی، چشمم به آسمان بود که نزول کنی، چشمم به هرجا دوید و اثر از تو ندید. خواب بودی، شاید هم غرق آن فینال عجیب بودی و اصلا یادت نبود کسی هم این گوشۀ دنیا چشم به راه توست. راستش را بخواهی دیشب گوشی به دست خوابم برد. با نم اشکی به چشم. داشتم دیوانه می‌شدم از تنهایی‌ای که چنبره زده بود روی سینه‌ام. مگر دلت از جنس آهن و سنگ است مرد؟ 
مگر می‌شود این همه عجز و لابه را نشنوی و نبینی؟ مگر نه این است که عاشق و معشوق خاکشان یکی است؟ پس چرا وقتی تن من از درد دوری تو گذاخته است تو اینقدر آرامی؟
داشتم سر ظهر موقع هم زدن غذا، به سفری که در پیش دارم فکر می‌کردم. می‌دانم بالاخره یک روز از این فکر و خیال‌های عبث مغزم خواهد ترکید. دیدم نشسته‌ای یک گوشه و تا می‌بینی‌ام آغوش می‌گشایی سمتم. من توی آغوشت خجل شده‌ام، آدم‌های دور و برمان می‌خندند و برایمان دست می‌زنند و من چشم غره می‌روم که این چه بساطی است.
تازگی‌‍‌ها توی بیداری هم خوابت را می‌بینم. دارم دیوانه می‌شوم اوجان. دارم کم می‌آورم فانتزی‌ها اما به قوت خود باقی‌اند و من همچنان احمقانه فکر می‌کنم یک روز اتفاق خواهی افتاد.



  • نسرین

هوالمحبوب


می‌دانی، این روزها بیش از هر وقت دیگری به تو فکر می‌کنم؛ هربار بیشتر از قبل. راستش دارد حسودی‌ام می‌شود. به تو، به اینکه کسی چون من اینقدر بی‌حد و حصر دوستت دارد. بی‌آنکه دیده باشدت. کاش من هم کسی مثل خودم داشتم که اینگونه بی‌هیچ ادعایی دوستم می‌داشت، مرا می‌دید، کلماتم را، سکوت‌هایم را، حسم را. 
من هیچ وقت کسی را نداشته‌ام که دوستم داشته باشد، آن طور که من تو را دارم. هیچ وقت کسی حواسش به من نبوده، بودنم کسی را سر ذوق نیاورده و رفتنم کسی را دمق نکرده است. می‌دانی عاشقی کردن حس غریبی است، اینکه کسی روزهایش را با یاد تو لبریز کند و شب‌هایش بوی تو را بگیرد، حس معرکه‌ایست. 
آغوشم بوی نارنجستان‌های شیراز می‌دهد اوجان. آغوشم بی‌تو خالی است و پژمرده. کاش دوستم داشتی، کاش از خاطرت می‌گذشتم، کاش نجواهایم را خریدار بودی. من فقط یک قاب کوچک در مقابل دیدگانت می‌خواستم، یک لبخند کم‌جان روی لب‌هایت و یک نگاه عمیق که غرقم کند و جاری‌ام کند و آشوبم کند.
زندگی بی‌تو با دریغ و حسرت می‌گذرد، کاش آغوشت سهم من بود. کاش کلماتت برای من زاده می‌شدند و رنج بودن را به خاطر من به جان می‌خریدی. کاش دوستم داشتی، نه اندازۀ من، که فقط ذره‌ای. 
کاش حواست به من بود، کاش سرت را می‌چرخاندی و من را که بی‌حواس و  هراسان، پشت سرت گام بر می‌دارم می‌دیدی، من خسته‌ام از نوشتن برای تو اما قلمم برای چیزی جز تو روی صفحه نمی‌رقصد. باید آنقدر تو را بنویسم که تمام شوی، حل شوی در من.
من روزهای بسیاری توی رویا به تو فکر می‌کنم، تصورت می‌کنم، می‌سازمت و تصاحبت می‌کنم. اما تو یک گوشۀ دنج از این جهان نشسته‌ای و لابد به این دختر دیوانه‌ای که اینگونه بی‌وقفه عاشقت است، می‌خندی. لابد نانت داغ است و آبت سرد. لابد دنیا به کامت است و من هیچ کجای جهانت جای ندارم.
می‌گویند موسیقی زبان عشق است، سازم را برای تو کوک کرده‌ام، صدایم ناخوش است، ناموزون است، اما برای تو می‌خوانم. قلبت تکان می‌خورد از این شکوه عشق اما هنوز هم می‌ترسی از عاشق شدن. کاش کسی مثل خودم داشتم که اینگونه بی‌وقفه دوستم بدارد و برایم بنویسید. کاش کسی هم مرا می‌سرود، مرا می‌خواست و زندگی اینقدر هول‌آور نبود. 

  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۲۰
  • نسرین

هوالمحبوب  

خواستنت یه عطش بود وسط ظهر داغ تابستون. من تشنهٔ صدا کردنت بودم. تشنه خواستنت. مهم نبود که جواب بدی یا نه، مهم نبود که ببینی یا نه، دلم می‌خواست مثل یه آب یخ تو هرم گرما، سر بکشمت. دلم پر می‌زد برای مهربون بودن‌هات، برای رفیق بودن‌هات، دلم پر می‌کشید برای تعریف کردن‌هات، برای توجه کردن‌هات، اصلا خواستنت شده بود یه هدف مقدس، داشتم روی خودمو کم می‌کردم، داشتم باور می‌کردم که شدنیه، آقا بالاخره منو دید، بالاخره منو خواست. اما قرار و قاعدهٔ زندگی من انگار به نشدن و نرسیدنه. به حسرت‌خور روزهای رفته بودن، به نشستن و مرور کردن. من هر کاری کردم که تهش یه اتاق سه در چهار تو قلبت پیدا کنم، یه اتاق سه در چهار دنج وسط همهٔ گرفتاری‌ها و مشکلات زندگی. دلم می‌خواست بالاخره با تو بشه سرریز حس‌های خوب شد، تو که بلد بودی خوب بنویسی، بلد بودی خوب عاشقی کنی، بلد بودی دل ببری. اما می‌بینی که، همهٔ فعل‌هام ماضیه. تو ماضی بعید بودی و من به یه حال اخباری نیاز داشتم. من دلم پر می‌زد برای دوست داشتنت، هنوزم می‌زنه، من دلم پر می‌زد برای بغل کردنت، هنوزم می‌زنه، من دلم پر می‌زد برای مالک تو شدن، برای دلدار توشدن، هنوزم می‌زنه. اما هیچ کدوم از این حرفا رو به خودت نزدم، آدما قرار نیست همه حرفاشون رو بزنن که، یه وقتایی باید زل بزنی تو تقلی چشماشون و بخونی که چقدر دوست دارن. دوست داشتن آدما گاهی همون توجه کردنه، گاهی همون وسط چله زمستون به دل برف زدنه، گاهی دویدن دنبال خواسته‌های معشوقه، گاهی پرسیدن حالته وسط شلوغی‌های زندگی. دوست داشتن همون گریه‌های نم پس نداده است که من روزها و ماه‌هاست دارم قایم‌شون می‌کنم که مبادا تو بو ببری. 

اما توام اهلش نبودی، توام رفتنی بودی، دلم آروم و قرار نداره، می‌دونی که دل آدم عاشق پرنده است، مجاور نمی‌شه جایی. دلم می‌خواست حداقل بخونی نامه‌هامو، دلم می‌خواست رد نگاهت رو تو کلماتم ببینم. دلم می‌خواست جاری بشی تو تمام سطرهای زندگیم. 

دلم یه باغ گیلاس می‌خواد پر از شکوفه‌های صورتی، پر از عطر و رنگ و زندگی. دلم می‌خواد بغلت کنم، بغلم کنی، دلم می‌خواد دیگه چیزی حسرت نشه و نچسبه به زندگیم. 

  • نسرین

هوالمحبوب

راستش را بخواهی، حرف تازه‌ای ندارم بزنم، دیگر از صرافت عاشقی کردن هم افتاده‌ام. شاید حتی اگر بیایی و بزنی روی شانه‌ام و آن طور که همیشه می‌خواستم بغلم کنی و دنیا یکهو رنگی شود، چیزی توی قلب من تغییر نکند. انگار آدم‌ها از یک جایی به بعد شروع می‌کنند به تکرار شدن، به تجربه کردن چیزهایی که قبلا تجربه کرده بودند، تکرار خاطره‌ها و اتفاق‌ها. آدم‌ها از یک روزی به بعد دیگر دل‌شان نمی‌خواهد دوست داشته شوند. چون تمام زندگیشان یک طعم گس عجیبی گرفته و اضافه کردن مزۀ جدید خیلی باب میل‌شان نیست. دیگر حتی شوقی ندارم که پست‌های نامه‌ای برای سوم شخص غایب را نشانت بدهم. همۀ آن چیزهایی که با شوق توی سرم چیده بودم تا یک روزی با تو تجربه کنم، یکی یکی خراب شدند. تو که قصد آمدن نداری؛ اما حتی اگر آمدی هم منتظر هیچ چیز هیجان‌انگیزی نباش. در من چیزی مرده است که حتی آمدن تو هم زنده‌اش نمی‌کند.

تو که آنقدر بی‌معرفت بوده‌ای که وسط هیچ کدام از روزهای بزرگ من نباشی، این چند صباح باقی مانده را هم برای خودت زندگی کن. من آدم شعارهای قشنگ نیستم، من آدم دروغ گفتن و تظاهر کردن نیستم، آنقدر می‌شناسی‌ام که تصدیقم کنی. از آخرین نامه‌ای که برایت نوشته‌ام، ماه‌ها گذشته. دیگر نه من دل و دماغ سابق را دارم و نه تو گوش‌هایت را برای شنیدن تیز کرده‌ای. 
دیگر حتی از نقشه کشیدن و رویا بافتن هم فراری‌ام. انگار چمدانت را جمع کرده باشی و هر لحظه منتظر رسیدن قطار باشی. دیده‌ای آخرای مسافرت یک همچین حسی چمبره می‌‌زند توی دل آدم؟ من نه مقصدی دارم برای رسیدن و نه مبدا برایم دلچسب و گواراست. وسط این دو، بی‌شک تمام شدن راحت‌تر است. 
حسی که این روزها دارم مزه‌مزه‌اش می‌کنم، هیچ چیز نخواستن است. انگار وسط یک خلا گرفتار شده‌ام و هر لحظه به خفگی نزدیک‌تر می‌شوم. نمی‌خواهم تقصیر همۀ این‌ها را گردن تو بیندازم، تو مسول زندگی من و انتخاب‌های من نبوده‌ای. من خودم خواسته‌ام که روی این نقطه بایستم. 
توی فنجان قهوه‌ام رد پایی از تو بود، خنده‌دار است نه؟ کاش ما آدم‌ها می‌توانستیم، روزهایی که خالی شده‌ایم، برویم چند صباحی را توی فنجان قهوه‌مان سر کنیم. همان‌جایی که مامان‌ها به ما افتخار می‌کنند، همان‌جایی که انسان موفقی هستیم و دست به خاک می‌زنیم طلا می‌شود و هر لحظه در انتظار یک سفریم.
دیگر مختصات زندگی این جهان با من سر سازگاری ندارد. عجیب خسته‌ام اوجان. هر کاری کردم ته این پست عاشقانه از آب درنیامد. اما ته تمام نامه‌های عاشقانه باید یک دوستت دارم عزیزمی، دلم برایت تنگ شده جانمی، یک همچو چیزی باشد مگر نه؟ ولی آیا من دوستت دارم؟ آیا دلم برایت تنگ شده است؟ چطور می‌توانم کسی را که هرگز نداشته‌ام دوست بدارم؟ چطور می‌توانم دلتنگت شوم وقتی هیچ وقت نبوده‌ای؟ نیمۀ عاشق‌ترم را باد خیلی وقت است که با خود برده است، این نیمۀ معمولی و ساده هم روزهای آخرش را از سر می‌گذراند. نامه را که باز کنی خواهی گفت چقدر ناشکر شده‌ای نسرین. راست می‌گویی ناشکرم بابت نداشتنت، نبودنت، بابت تمام اتفاق‌های عاشقانه‌ای که بیات شد و از دهن افتاد. 
پستچی نامه‌های عاشقانه دیگر خسته است.

  • نسرین

هوالمحبوب


رسیده بودیم به آنجا که تصویر معشوق خیالی‌مان را تجسم کنیم و با تک‌تک جزئیات بر زبان بیاوریم. چیزی که من در طی این سال‌ها از تو، توی سرم ساخته‌ام، با هیچ ادبیاتی قابل گفتن نیست، چطور می‌شود مردی را که در  عین غرور، مهربان باشد، در عین محکم و سرسخت بودن، رقیق‌القلب باشد، در عین جدیت، طناز و بذله‌گو باشد و در عین خنده‌رو بودن، عمیق و متفکر، در قالب کلمه و جمله و عبارت، به تصویر کشید؟
چشم‌هایم را بسته بودم و تو ایستاده بودی مقابلم و ریز ریز به تقلایم می‌خندیدی، تو عینیت یافته‌ تمام تصورات جوانی‌ام بودی و من مصرانه می‌خواستم برایت واژه‌ها را دست‌چین کنم.
شکل و شمایلت به جناب دارسی می‌ماند، همانقدر خوش قد و بالا و خوش لباس، با اخمی در پیشانی، با قلبی که در ظاهر سخت و محکم و در باطن نرم و عاطفی است، شوخ و اجتماعی بودنت مرا یاد رت باتلر می‌اندازد، شاید اندازه رت ابهت نداشته باشی، اندازه او ثروتمند نباشی، اما همانقدر جذابی برای من.
شبیه مرشدی وقتی سرت توی کتاب است و کاغذها را خط خطی می‌کنی تا برای من که مارگاریتای تو باشم، چیزکی بنویسی.همانقدر باوقاری که مرشد بود. دلم می‌خواست می‌توانستم جسارت مارگاریتا را داشته باشم و یک روز حوالی ظهر با بال پروازی که ندارم، تمام مرزها را پشت سر بگذارم و در یک بی‌کرانگی محض، بغلت کنم. یادم هست که گفته بودی هیچ گاه کسی جای مرا در قلبت نخواهد گرفت، حتی اگر هفت دریا و هفت کوه و هفت جنگل میان‌مان فاصله بیوفتد، حتی اگر جوانی‌مان به پیری بگراید و گرد سفیدی روی گیسوان‌مان بنشیند. شبیه گتسبی بزرگ که هیچ گاه دیزی را فراموش نکرد، همانقدر که دیزی برای گتسبی معنای اول و آخر عشق بود، من برای تو بودم. گاه یادم می‌افتد که پشت سر تو هم حرف زیاد بود، شایعه زیاد بود، اما نه مثل گتسبی به خاطر ثروت افسانه‌ای‌ات، نه به خاطر مهمانی‌های مجللی که برپا می‌کردی، به خاطر سکوت و خلوتی اطرافت بیشتر، به خاطر سری که همیشه توی لاک خودش بود، به خاطر نجابتی که هیچ گاه خدشه‌دار نشد. عشق من و تو به پیچیدگی عشق کاترین و هیثکلیف نبود، اما قشنگ بود، شیرین بود، رویایی بود و تکرار نشدنی. برای همین هم به تباهی نکشید.
عشق ما میوه ممنوعه نبود، چیزی که مادام بوواری دوبار تجربه‌اش کرد، چیزی نبود که لب طاقچه عادت از یادمان برود، چیزی نبود که یک شبه بتوان پشت پا زد و از رویش گذشت. تو برای من معنای مطلق عشقی، حتی اگر خدا نیافریده باشدت، خودم خلقت می‌کنم، به وجودت عینیت می‌بخشم و تصاحبت می‌کنم.
تو تصویر معشوق خیالی منی و تمام خیال‌های دیگر بی‌معنایند. 


دارسی: شخصیت کتاب غرور و تعصب

رت باتلر: شخصیت کتاب برباد رفته

مرشد و مارگاریتا: شخصیت‌های کتاب مرشد و مارگاریتا

گتسبی: شخصیت کتاب گتسبی بزرگ

کاترین و هیثکلیف: شخصیت‌های کتاب بلندی‌های بادگیر

مادام بوواری: شخصیت کتاب مادام بوواری


این پست چالش بلاگردون بود و به رسم عادت دیرینه بلاگستان دعوت می‌کنم از خاکستری، شباهنگ، آرزوهای نجیب، لنی، سید مهدی

  • نسرین
هوالمحبوب

دلم برای چشم‌های سبز سخنگویت تنگ است، برای دست‌های گرمت که همیشه بر شانه‌هایم بود، دلم برای آغوشت تنگ است. برای وقت‌هایی که حرف می‌زدی و دلم گرم می‌شد و لبریز می‌شدم از شوق زندگی. داشتنت حس خوب حیات بود در رگ‌های من. بعد از تو جهان یکباره خالی شد، تهی شد و من با حجم انبوهی از نیستی، به دیدارت آمده‌ام. تو از من رفته‌ای ولی من از تو خالی نمی‌شوم. چگونه شرح دهم برای تو ویرانی را؟ چگونه شرح دهم برای تو که همیشه زندگی‌بخش بوده‌ای؟ چطور می‌شود مسیح باشی و جان بستانی؟ چگونه می‌شود اکسیر حیات در دست‌هایت باشد و قبض روح کنی؟
ما به عبث به ستیزه برخاسته‌ایم، تو بی‌گناه می‌کشی و من معصومانه جان می‌بازم. سلاح بر زمین بگذار، بیا و این بار به جای تیغ، به رویم آغوش بگشا، مرا در بر بگیر و نشانم بده چیزی از عشق در تو باقی است هنوز. عهد می‌بندم از گذشته کلامی بر زبان جاری نکنم، عهد می‌بندم چونان گذشته دوستت بدارم. دلم برای چشم‌های سبز جادویی‌ات تنگ است. صدا کن مرا، از دورها و دیرها، صدا کن مرا از جاده‌های رفته، از کوچه‌های بی‌بازگشت. دلم برای عاشق تو بودن تنگ است. دلم برای عشق تنگ است. دلم برای وصلۀ تو شدن تنگ است، بغلم کن و هیچ نگو، بغلم کن و مرا در خودت حل کن، مرا در خودت جاری کن، مرا در خودت بیاب. 
  • نسرین

هوالمحبوب


امروز تاسوعاست و من دلم پر می‌زند برای یک دل سیر گریه کردن، نه برای امام حسین، که برای خودم، من بیشتر مستحق گریه‌ام، من که هیچ کجای زندگی‌ام تحسینی به دنبال ندارد، بیشتر محتاج تسکینم. این پا در هوایی، معلق زمین و آسمان بودن، چشم به راهی کمرم را شکسته است. حرف‌ها از سکه افتاده‌اند انگار، من شبیه میرزا بنویس خسته‌ای گوشۀ این میدان نشسته‌ام به نوشتن، اما کسی محلم نمی‌گذارد، کسی نمی‌ایستاد به سلامی، علیکی. خسته‌ام، خسته و غمگین. انگار تمام خودم را جا گذاشته‌ام و اینجا بی‌هیچ دستاویزی گمم. کاش روزی گذرت به اینجا بیوفتد، کاش یک روز دست دلت را بگیری و بر این کلمات رنجور گذر کنی، دلم گرفته و با هیچ مرهمی تسکین نمی‌یابد. فقط کاش یک نفر به من می‌گفت تا کی رنج امتداد دارد؟ تا کی من بنویسم و تو بخوانی و انگار نه انگار.
درمان باش، مرهم باش، خوب باش و تمام نشو، هرگز تمام نشو. من دلم هزار پاره است، دلم برایت تنگ است و یارای سخن نیست. پنهانی و دستم به دلت نمی‌رسد. خواستم عاشقت کنم، خواستم رام محبت شوی، خواستم بخندی، من تمام زندگی دویده‌ام برای همان یک لحظه که بایستی مقابلم و آغوش بگشایی برایم. کاش روزی این هجر تمام شود که من هنوز تمام نشده‌ام. من از خرج تو شدن نمی‌ترسم، من از فدای تو شدن واهمه‌ای ندارم، ترسم از سرابی است که انتها ندارد. دستم را بگیر، تو را به صاحب این شب‌ها قسم دستم را بگیر. 

  • نسرین