زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۷
  • نسرین

هوالمحبوب

 

یه دوره ای اونقد کتاب میخوندم که فکر می کردم علامه ی دهر شدم، اونقد عاشق و شیفته ی نویسنده ها بودم که گاهی تا نیمه های شب می نشستم و نقد های مختلف رو راجع به آخرین کتابی که خونده بودم؛ دنبال می کردم. پیش خودم یه آدم خیلی خاص بودم که کلی سواد داره و می تونه پز بده. گاهی همه ی ما توی زندگی دچار چنین توهم پوچی میشیم .یعنی به جای اینکه کتاب رو به خاطر درک و فهم خودمون بخونیم ، می خونیم که بگیم اوه بله من اینم خوندم و من چقد خاصم!

چندی است که آشنایی و گرم تر شدن رابطه ام با یه دوست خوب، باعث شده پام بیشتر از قبل به جلسات فرهنگی شهر باز بشه، قرار چهار شنبه ها در جمع داستان نویسان تبریز که کلی برای قصه نوشتن بهم کمک می کنن. و قرار ماهانه ی نقد کتاب در شهر کتاب که پاتوق ادب دوستان شهرماست؛ جزو دوره های ثابت من شدن.

امروز برای نقد و بررسی رمان بادبادکباز رفتیم شهر کتاب، و توی یه جمع صمیمی و خاص نشستیم به بررسی این رمان دلچسب از خالد حسینی. هر چند دو سه سال پیش این کتاب رو خونده بودم ولی خیلی تو ذهنم بولد شده بود و تونستم خیلی خوب نقد دوستان رو درک کنم.

امروز متوجه شدم که چقدر ادبیات انگلیسی و آگاهی به اون می تونه توی حوزه ی نقد کتاب گره گشا باشه. چقدر نقد کتاب کار پیچیده و تخصصی بوده و من نمی دونستم. چقدر دوست دارم این جمع های دوست داشتنی رو که همه ی آدم ها عاشقان کتاب و ادبیات هستن و توی یه جو صمیمی فارغ از اعتقادات و منش های سیاسی و مذهبی فقط درباره ی کتاب حرف میزنن بدون اینکه از هم دلخور بشن یا همدیگه رو ناراحت کنن.

دلم میخواد پیشنهاد کنم بهتون که اگر دوست داشتید و استقبال کردید هر ماه یه کتاب رو جمع خوانی کنیم و هر کس یه نقد و معرفی از اون کتاب رو توی وبلاگش معرفی کنه. اگر چهار نفر موافق باشن، این کار رو شروع میکنیم. منتظر کامنت هاتون هستم.

 

  • نسرین

هوالمحبوب


درگیر و دار کلاس های تابستانی مدرسه، کلاس زبان رفتن های خودم و مشق نوشتن بعد از گذشت چندین سال، لا به لای کارهای بزرگی که در دست دارم، می نشینم توی گرمای طاقت فرسای اتاقم و کتاب نوش جان میکنم. کتاب خواندن فقط در اتاق خودم مزه می دهد. در این چهار دیواری داغ دوست داشتنی است که می توانم غرق شوم در واژه ها و تعابیر و قلاب نویسنده گیر کند در یقه ام و رهایم نکند تا وقتی که ته مانده ی داستان را لاجرعه سر بکشم.

احتمالا گم شده ام، مال سال عجیب غریب 88 است و جایزه ی گلشیری و منتقدان ادبی را هم دریافت کرده است.

داستان درباره ی روایت های زنی بی نام است که درگیر گذشته است، گذشته ای که با دوستی به نام گندم طی شده است، زن پسری پنج ساله به نام سامیار دارد و شوهری به اسم کیوان که هیچ حضور فیزیکی در داستان ندارد و تنها ارتباط زن با او چند تماس تلفنی است.

داستان بسیار پرکشش و پر تعلیق و پر از فلش بک است. این روزها داستان یک خطی نوشتن دیگر گویا به مذاق مخاطب خوش نمی آید. زن آنچنان درگیر گندم و شخصیت عصیانگر و آرمان خواه اوست که گویا خودش را در وجود گندم گم کرده است، گویی دچار نوعی استحاله شده است. زن هشت سال است که ازدواج کرده است و هشت سال است که گندم را رها کرده است، اما داستان زندگی مشترک با گندم، از زاهدان شروع شده است و تا قبولی شان در تهران و کوچ اجباری شان ادامه می یاید.

نویسنده در طول داستان دارد این باور را به من منتقل می کند که درگیری او با گندم در واقع درگیری با خودش است، این گندم نیست که او گم کرده است این خود اوست که گم شده است. حضور دکتر روانشناس در لا به لای روایت های زن، این باور را به من می دهد که این خود من مخاطبم که دارم از میان ذهن آشفته ی راوی، سوال های خودم را بیرون می کشم، سوال هایی که بیشترشان درباره ی گندم است.

«راوی داستان، آدمی درون گراست. نگران است. نگران این که دچار فراموشی نشده باشد. برایش مهم است که آدم های دور و برش درباره اش چی فکر می کنند. آدم هایی که حتی نمی شناسد. آدم هایی که درست همان دقیقه از کنارش رد می شدند. به دکتر می گوید: «انگار سال ها پیش گم شده ام، گم شده ام توی آن آسمان سیاه پر ستاره ی زاهدان» (صفحه ۹۵ کتاب)

او مضطرب و هراسان است. با ترس هایش سر جنگ دارد. نمی تواند با ترس هایش به صلح بنشیند. شاید اگر با ترس هایش به صلح برسد آن وقت دست از سرش بردارند. می خواهد بفهمد که : «رهایی از قید تعلق یعنی چی». او کتاب «خداحافظ گاری کوپر» را خوانده است. (رمانی فلسفی سیاسی از نویسنده فرانسوی «رومن گاری» است. رمان درباره ی جوانی به نام لنی است که از زادگاه خود آمریکا به کوه ‌های سوییس پناه می‌برد و درباره ی فلسفه زندگی او و دیدگاه‌ هایش است. برای لنی یک ایدئولوژی خاص هم وجود دارد که خودش آن را «آزادی از قید تعلق» می نامد. او از هرگونه وابستگی بیزار است. ازدواج و تشکیل خانواده برایش مانند کابوسی است که تصور آن هم هولناک است. حتی می توان گفت که وابستگی به وطنش، آمریکا، را نیز کم و بیش قطع کرده است. تنها چیزی که او را گهگاه به یاد آمریکا می اندازد، عکسی است از گاری کوپر که در سال های نوجوانی از طرف خود گاری کوپر و با امضای او دریافت است. گاری کوپر برای لنی، نماد آمریکا در دورانی است که دیگر نشانی از آن باقی نمانده است. این عکس همانند ریسمان ظریفی است که لنی را به گذشته شاید دلنشینش در آمریکا پیوند می دهد.) آیا می توان ارتباطی بین این رمان با داستان «احتمالاً گم شده ام» یافت!؟ آیا راوی داستان برای رهایی خود از باتلاق فراموشی و پریشانی درونی به رسیمان نیاز دارد!؟» (از نقد مصطفی بیان درباره ی رمان احتمالا گم شده ام)

داستان موشکافانه به بررسی ابعاد شخصیت زن می پردازد، اضطراب های درونی اش، ترس او از اینکه دیگران درباره ی او چه فکر می کنند، اضطرابی که با گوش دادن به اخبار رادیو بیرون ریخته می شود. ترسی که از برقراری ارتباط با دیگران دارد، ترس از اینکه آیا مادر خوبی هست یا نه و......

به نظرم داستان رو بخونید علی رغم پابان بندی اش به نظرم کتاب خوب و قابل توجهیه.

کتاب رو تو چهار ساعت خوندم از اونایی که نمیشه زمین گذاشت...

 

 

  • نسرین

هوالمحبوب

 

از وقتی ایلیا دنیا اومده، گوشی و کامپیوترم مشکل دار بودن و به همین دلیل نتونستم هیچ عکسی ازش براتون بذارم. برای همین توی این پست میخوام تلافی کنم. چن تا عکس از سنین مختلفش رو براتون میذارم. ببینید جیگرترین و تو دل برو ترین و خواستنی ترین خواهر زاده ی دنیا اگر ایلیا نیست پس کیه؟!



  • نسرین

هوالمحبوب

 

تا جایی که یادم میاد همیشه عاشق مشهد و امام رضا و حال خوب این سفر بودم. و قبل از این سه بار قسمت شده بود برم مشهد. هر سه بارش رو هم از طریق دانشگاه و با دوستان دانشگاهی ام رفته بودم. آخرین بار آبان سال 89 بود که با چهار تا از بهترین دوستام رفته بودم و بهترین خاطره ی سفر برام رقم خورده بود.

اون سال توی هتل پردیس اقامت داشتیم و روز و شبمون رو توی حرم میگذروندیم و کلی حال خوب نصیب مون شد. چندین ماه بود که به خاطر اوضاع خراب روحی آرزوی مشهد داشتم ولی هیچ رقمه امکانش نبود که خانوادگی بریم. تنهایی هم دل سفر کردن نداشتم و موقعیت سفر دوستانه هم دیگه جور نبود چون دانشگاهی در کار نبود. یه شب که توی گروه مون با بچه ها حرف می زدیم خیلی یهویی الی گفت که از طرف شرکت دارن می فرستنش مشهد و هتل رو هم براش رزو کردن، یک آن فوران اشک بود و غلیان احساس و دیگه نفهمیدم چیزی. فقط از ته دل خواستم که منم قسمتم بشه. تا اینکه الی گفت که برای یه نفر هم جا دارن و اگه دوست داشته باشم میتونم باهاشون برم. اونها خانوداگی عازم بودن یعنی مادر و خواهرش هم همراهش بودن. چیزی که از خدا می خواستم و در عرض چند روز برآورده شده بود. مرخصی گرفتم و با همدیگه راهی شدیم. خدا همه چی رو فراهم کرده بود. یه سفر هیجان انگیز با قطار. یه سفر با آدم هایی که بهم خوش میگذشت. بعد 23 ساعت رسیدیم مشهد. هتل مون یکم با حرم فاصله داشت ولی جای دنج و راحتی بود. در واقع سوئیت هفت نفره ای بود که ما چهار نفر توش حسابی خوش گذروندیم:)

مامان الی مث همه ی مامانا خیلی نگران و دلواپسه. همش نگران بود توی حرم گم بشیم و نتونیم پیداش کنیم:) مدام حواسش بهمون بود و دست یکی مون رو تو دستش می گرفت و دنبال مون میومد. حرم اونقدر شلوغ بود که برای نفس کشیدن هم مجالی نبود ولی ما اونقدر پیگیر امام رضا بودیم که آخرش تونستیم یه زیارت حسابی بکنیم. غذای امام رضام نصیب مون شد و برای حاجت روایی همه دعا کردیم.

توی این سفر تنها چیزی که از خدا خواستم آرامش قلبی بود. برای خودم و برای تک تک آدم هایی که می شناختم. برای شفای همه ی مریض ها مخصوصا برای مامان گلاره ی عزیز، برای گمشده ها مخصوصا برای مژده ی عزیزم که خیلی وقته گم شده توی این روزگار وانفسا. برای حال خوب همهمون. دلم حسابی باز شد و وقتی بر میگشتم دیگه اون آدم قبل نبودم. انگار یه خون تازه ای تو رگ هام جریان داشت. یه روح تازه ای در من دمیده شده بود. یه انرژی مضاعف که خیلی وقت بود منتظرش بودم. امیدوارم تمام اون چیزی که عهد کردم رو به نحو احسن انجام بدم و لیاقت دوباره دیدن حرم اقا رو به زودی پیدا کنم.

 


  • نسرین

هوالمحبوب

بعد مدت ها دوری و بی خبری، بعد مدت ها پست های گذری گذاشتن، اونم از کتابخونه، بالاخره اومدم توی خونه ی قشنگ و امن خودم. توی اتاق خودم و با سیستم به روز شده ی خودم دارم؛ باهاتون حرف میزنم. بعد یه دل تکانی عجیب و اساسی، با یه دل پر از حرف، از مشهد، از مدرسه، از کتابهای خونده شده و از تمام اتفاق های قشنگی که دور و برم افتاده دوباره اومدم بگم سلاممممممم. و این سلام نه تنها یه شروع دوباره است بلکه یه دلگرمی برام برای اینکه دیگه از وبلاگ نازنیننم دور نشم و از دوستان خوب وبلاگی هم بی خبر نباشم.

امیدوارم روزهای گذشته برای همتون خوب بوده باشه و تن تون سلامت باشه و غمی نبوده باشه جز دوری من:)


  • نسرین