زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند سی و سه سالگی قشنگی برای خودش بسازد.
نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم.
اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند.
نسرین از مهرماه در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است.
با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....


زمزمه‌دونی

هوالمحبوب


توی مدرسه دولتی حجم کارهام یک سوم مدرسۀ غیردولتیه شایدم کمتر. نه اینکه اینجا سمبل‌کاری کنم یا از زیر کار در برم، نه. اینجا برای کار خودکشی نمی‌کنیم و مدرسه هم ازمون انتظار چنین کاری رو نداره و طبعا منم طبق برنامۀ مدرسه و مدیر پیش میرم. هر چند همون جزوات آموزشی و همون سبک تدریس رو تا حدی اینجا هم پی گرفتم ولی خب وقتی می‌بینم بچه‌های اینجا، عروسی هر کسی توی روستا براشون ارجحیت داره به درس و مدرسه منم ترمزم کشیده می‌شه. شما تصور کنید امتحان ترم بچه‌ها به خاطر برف دو بار به تعویق افتاد و رسید به روزی که خودم برگشته بودم مدرسه. در کلاس رو باز کردم و دیدم هشتمی‌ها نصف‌شون نیومدن مدرسه. چرا؟ چون نصف‌شون رفته بودن مشهد و بقیه هم شب عروسی بودن و خسته بودن و ترجیح داده بودن بخوابن تا اینکه پاشن بیان مدرسه و امتحان فارسی بدن! 
بعد از اون هم ده روز مدارس به خاطر اُمیکرون مجازی شد و این بزرگوارها حتی 35 دقیقه کلاس مجازی رو هم نمی‌اومدن و من برای یکی دو نفر تدریس می‌‌کردم و می‌رفتم. دیروز که بالاخره مدارس حضوری شد و من قرار بود برم مدرسه شب قبلش تو گروه‌ها نوشتم که کسانی که امتحان ترم رو ندادن حتما بیان مدرسه، حتی اگر مریضن بیان امتحان رو بدن و برن. چون می‌ترسیدم سامانه سیدا که نمرات رو توش ثبت می‌کنیم بسته بشه و نتونم نمراتم رو ثبت کنم. خلاصه که دیدم دوباره یه تعدادی غایبن. برداشتم با گوشی خودم به تک‌تک‌شون زنگ زدم و گفتم اگر تا ساعت فلان نیان نمرۀ ترم‌شون صفر خواهد بود. همشون اومدن جز سه نفر! دو نفرشون که حتی گوشی‌شون رو هم بعد هزار بار تماس من جواب ندادن و یکی‌شون هم پاش پیچ خورده بود. 
حالا باز فردا چهارشنبه است و من فردا رو هم بهشون فرجه دادم که بیان و امتحان بدن:)) مدیر می‌گه نمرۀ مستمری رو بهشون بده و قال قضیه رو بکن و من وجدان معلمی‌ام قبول نمی‌کنه. مدیر می‌گه دختر اونا رفتن پی نومزد بازی و کیف و حال بعد تو نشستی حرص بی‌سوادی‌شون رو می‌خوری؟ می‌گم آخه من می‌دونم چه اشتباهی دارن می‌کنن شاید خودشون نمی‌دونن. من براشون کلی کتاب آوردم، کلی از زندگی حرف زدم، باهاشون والیبال بازی کردم، دوستی کردم باهاشون ولی هر روزی که می‌گذره می‌بینم عروسی پسر احمدآقا و دختر شهین خانوم از من و درسم و مدرسه مهمتره و من دارم آب توی هاون می‌کوبم.
روزهای آخر ترم استرس‌زاست. هم کلی ورقه باید تصحیح کنیم و هم ثبت نمرات توی سیدا خودش یه مکافاتیه. مخصوصا برای من که دفترنمره‌ام از آخر آذر نوشته نشده بود و اونا رو هم باید تکمیل می‌کردم. امروز که تعطیل بود، صبح رفتم نون صبحانه رو گرفتم و بعد از صبحانه تا همین چند دقیقۀ پیش لش کرده بودم و داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم شکلات می‌خواد. چند روزه که دلم شکلات می‌خواد و هرکاری می‌کنم از سرم نمی‌پره. به خودم گفتم امروز رو به بطالت بگذرون و به کار فکر نکن. کار همیشه هست و تو امروز رو احتیاج داری که به چیزی فکر نکنی و ریلکس کنی. به نظرم تا ساعت چهار عصر به این رسالت عمل کردم و الان بهتره برم کتابم رو بخونم و شبم داستانم رو تکمیل کنم اگر خدا بخواد. ولی همچنان میل وافری به شکلات دارم و نمی‌دونم چه کنم:(

  • نسرین

هوالمحبوب

نشسته‌ام مقابل روانکاوم و او دارد زیر و رویم رو بیرون می‌کشد. سوالاتی می‌پرسد که یکهو خودم را عریان می‌‌یابم در مقابلش. یکهو نقب می‌زد به یک جای خیلی دور و من نسرین کوچکِ غمگینی را می‌بینم که رها شده است. 

می‌پرسد چرا دوستش داری؟ فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، بسیار فکر می‌کنم. جملاتی را ردیف می‌کنم که می‌دانم هیچ کدام دلیل واقعی نیستند.

خاطره‌ای برایش تعریف می‌‌کنم. تکیه می‌دهد به صندلی و گوش‌هایش تیز می‌شود.

از چهار سال پیش برایش تعریف می‌کنم، تمام آن عظمتی را که هرگز به احدی نگفته بودم، برایش مجسم می‌کنم. می‌گویم که از چهار سال قبل، چنین چیزی را دیده بودم، دیده بودم که یک روز بدجوری گره می‌خورم به او و کنده شدن برایم سخت خواهد بود.

این ویژگی‌های دم دستی قانعش نمی‌کند. و من بالاخره سکوت را می‌شکنم و چیزی را که سعی داشتم پنهانش کنم، بالاخره بروز می‌دهم.

تمام تحلیلی که ارائه می‌دهد را می‌شنوم و می‌پذیرم. می‌گویم راستش تحلیل خودم هم همین است. می‌خندد. می‌پرسد پس چرا ادامه دادی؟ 

می‌گویم دوستش داشتم  بسیار دوستش داشتم و فکر می‌کردم دوستم دارد.

می‌گوید داشت. ولی نه اندازه تو. 

ساعت پنج شده و روانکاوم به ساعتش نگاه می‌کند. زمان رفتن است. آدم‌ها برای شنیدن دردهای هم، مجالی ندارند، دکتر هم اگر پول ویزیتش را ندهم مرا نمی‌شنود.

من ولی تمام خودم را در طول آن یک ساعت می‌شنوم. آن چیزی را که داشتم پنهانش می‌کردم بالاخره بروز داده‌ام. سبک‌ترم، رهاترم. انتخاب کرده‌ام که نباشم تا عزت‌نفسم خدشه‌دار نشود. 

از مرحله خشم و پرخاش رسیده‌ام به پذیرش. خودم را بغل می‌کنم و تمام گلگشت را با او پباده گز می‌کنم. توی گوشش زمزمه می‌کنم: تو بی‌نظیری دختر. 

قدم به قدم راه می‌روم و توی سرم فایل‌های مربوط به او را یکی‌یکی پاک می‌کنم. پوشه‌هایی که برای ذخیره کردن‌شان انرژی زیادی صرف کرده بودم.

سطل زباله را که نگاه می‌کنم خاطرات تلمبار شده‌ای را می‌بینم که قصد دارند هر طور شده بازبابی شوند. در سطل را می‌گذارم و می‌فرستمش لای ماشین آشغالی.

کتاب‌ها دهن‌کجی می‌کنند، فعلا گذاشته‌ام برای خودشان نفس بکشند تا شاید وقتی دیگر مرتب‌شان کنم. 


  • نسرین

هوالمحبوب


گفته بودم، نگفته بودم؟ که من آدم رها کردن و رفتن نیستیم؟ که بلد نیستم به موقع رها کنم، که می‌‌مانم و گند هرچیزی را در می‌آورم؟ اما یک بار توی زندگی‌ام، یک بار برای همیشه موفق شدم، به موقع رها کنم. درست وسط حال خوب قصه رها کردم. درست آنجایی که چیزی جوانه می‌زند، چیزی به بلوغ می‌رسد، چیزی کم‌کمک در تو جان می‌گیرد. رها کردم و بعدش دیگر هرگز برنگشتم پشت سرم را نگاه کنم. بعدش صدای زن‌های درونم را شنیدم که هورا می‌کشیدند. 
فکر می‌کردم رفتن و رها کردنش، رفتن جان از بدن است، آنقدر خودم را به خاطراتش گره زده بودم که فکر می‌کردم، توازن زندگی بر هم خواهد خورد، اما راستش حالا که یک ماه گذشته، می‌بینم چقدر حالم بهتر است، چقدر آشفتگی‌های روحی و روانی‌ای که به خودم تحمیل می‌کردم، کمتر شده است. حالا فهمیده‌ام که جایگاه واقعی‌ام کجا بوده و من چقدر ساده‌انگارانه داشتم پازل زندگی‌ام را می‌چیدم. زهرا می‌‌گفت خودت را دوست داشته باش زن. یک نگاه به آدم‌های دور و برت بینداز، ببین چقدر آدم سطحی دور و برت هست، بعد نگاه کن به خودت و جایگاهت و رنجی که برای دست و پا کردن جایگاهت کشیده‌ای! 
راست می‌گفت. من آنقدر غرق شده بودم توی اوهام که خود واقعی‌ام را یادم رفته بود. خواستنی بودنم را یادم رفته بود، زیبایی‌ام را، شایستگی‌هایم را، قلب بزرگم را و تمام خوبی‌های دیگری که در خودم جمع کرده بودم را. 
خسته می‌شدم، کم می‌آوردم ولی هرطور شده دوباره جان دوباره‌ای قرض می‌کردم تا از نو خودم را فدا کنم. فکر می‌کردم این تنهایی باید یک جوری پر شود و چه موقعیتی بهتر از این. زهی خیال باطل. چند سال رنج کشیدم تا امروز برسم به این نقطه که گاهی رها کردن، عین سعادت است. گاهی خط زدن روی آدم‌ها عین مهربانی در حق خودمان است. گاهی نبخشیدن و کوتاه نیامدن عین جوانمردی است. آدم‌های اشتباه وزنه‌هایی هستند که از بازوهایمان آویزانند و جلوی بال زدن‌مان را می‌گیرند، هر چقدر هم که بال پروازشان باشیم، آنها وبالمان هستند، هرچقدر که بخواهیم خودمان را در کوچۀ علی‌چپ حبس کنیم، یک روزی، یک جایی واقعیت خودش را به رخ‌مان می‌کشد. 
یک هفتۀ اول سخت بود، می‌دانی؟ آدم‌ها توی اینجور موقعیت‌ها منتظرند که رنج‌شان را با طرف مقابل سهیم شوند، منتظرند که تعادل زندگی او هم برهم بخورد، منتظرند نبودن‌شان حالش را بد کند. انگار اینطوری به خودمان ثابت می‌کنیم که مهمیم. ولی وقتی نبودنم تعادل زندگی‌اش را به هم نزد، وقتی روزهای نبودنم، با بودنم هیچ توفیری نداشت؛ فهمیدم که راه را تا اینجا درست آمده‌ام. قله‌ای که من باید فتح کنم، نیازی به گذر از تپه‌های کوچک ندارد. اوج گرفتن را بلد شدم، محور زندگی خود شدن را بلد شدم. نمی‌گویم توی این یک ماه زندگی‌ام کن فیکون شده است! اما قدم اول را محکم و قوی برداشته‌ام برای دوست داشتن خودم، برای قهرمان زندگی خودم شدن.

  • نسرین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ آذر ۰۰ ، ۲۳:۰۵
  • نسرین

هوالمحبوب


شنبه در مدرسه اول قرار بود امتحان ماهانه بگیرم. وارد کلاس نهم که شدم دیدم از هفت نفر گروه «ب» که قرار بود سر کلاس باشند، فقط سه نفر آمده‌اند. من هم فورا توی گروه نوشتم که عدم حضور در کلاس به منزلۀ نمرۀ صفر است. اینکه کسی آنقدر بی‌خیال باشد که سر هر پرسش و امتحانی غیبت کند، حسابی کفرم را در می‌آورد. سه نفرشان آمدند پیوی و بهانه‌های مختلفی مطرح شد! یکی به خاطر کرونا نمی‌آید، یکی مادرش نگذاشته بیاید، یکی خواب مانده و ... دو نفرشان روز سه‌شنبه با گروه «الف» امتحان دادند، یک نفر هم مجازی امتحانش را داد. مانده آن یک نفری که کلا به خواب زمستانی رفته!
سر کلاس هفتم، دختری که هفتۀ قبل پدرش آمده بود برای دعوا، داشت تقلب می‌کرد. من هم حسابی کفری شدم و روی برگه‌اش علامت منفی گذاشتم. گریه و زاری و قسم و آیه‌اش بدتر عصبانی‌ام کرد. چون قبلش گفته بودم که دفتر و کتاب فارسی را از زیر ورقه‌ات بردارد و گوش نداده بود. 
یکشنبه روز تعطیلم است اما از طرف اداره کارگاه آموزشی برای معلمان ادبیات ترتیب داده بودند و به ناچار بلند شدم رفتم شهر محل خدمتم. ماجرای برگشتم را توی پست قبل نوشته‌ام. توی جلسه هم صرفا هم‌اندیشی دربارۀ کارهایی که توی آن یک ماه کرده بودیم انجام شد و حرف خاصی نزدیم. به جز من سه نفر دیگر هم در جلسه بودند البته همراه سرگروه!
دوشنبه توی روستای دوم املا گفتم. مثل همیشه همه چیز ساکت و آرام پیش رفت. همه چیز مهربانانه و توام با صمیمیت بود. بچه‌ها حسابی راه افتاده‌اند و من حسابی حالم خوب است. اینکه بچه‌های ابتدایی گاهی یواشکی سرک می‌کشند توی کلاسم، از پشت پنجره برایم دست تکان می‌دهند، وقتی می‌بینندم، می‌خندند و سلام می‌کنند، شیرین است. هر روز از چند تایشان عکس می‌گیرم و نگاه‌شان می‌کنم. چشم‌های گیرای جذابی دارند اغلب‌شان و شیطنت‌هایشان از جنس دیگری است.
سه‌شنبه باید توی روستای اول از گروه «الف» امتحان می‌گرفتم. دو سری سوال مختلف تایپ کرده بودم و همان روز شنبه تحویل معاون داده بودم که برای سه‌شنبه آماده کنند. اما معاون عزیز نیم ساعتی دیرتر از ما به مدرسه می‌آید و کلا اینکه تو هم آدمی و کارت مهم است، برایش تعریف نشده. در نتیجه برای کلاس هشتم، سوالات را توی برگه خودشان امتحان گرفتم چون ورقه‌های پرینت شده دستمان نرسید! ورقه‌های هفتمی‌ها دقیقا زمانی دستم رسید که زنگ خورده بود! در نتیجه از هفتمی‌ها امتحان نگرفتم. کلاس نهم که زنگ آخر بود با سلام و صلوات ورقه‌ها به دستم رسید. و من پر از خشم بودم تا آخر روز. بعدش مستقیم رفتم سر جلسه دبیران ادبیات. توی جلسه کم‌کم توانستم جایگاهم را پیدا کنم. جناب سرگروه که روز اول فقط همکاران باسابقه را نگاه می‌کرد، امروز مرا هم مخاطب قرار می‌داد! 
چهارشنبۀ قشنگم توی روستای دوم شروع کردم. کلاس هشتمی‌های جذابم حسابی درس خوانده بودند، نهمی‌ها عالی بودند و هفتمی‌ها بهترین خودشان بودند. مدیر را صدا کردم و همراه مشاور مدرسه آمدند و تشویق‌شان کردند. سه تایی قول دادیم که نگذاریم پدر یا نامزدشان مانع ادامه تحصیل‌شان شوند. گفتیم حتی اگر قرار به دعوا باشد، سینه‌مان را سپر می‌کنیم، و نمی‌گذاریم این دختران قشنگ خانه‌نشین شوند. بهشان گفتم شما باید یک کاره‌ای شوید توی این دنیای دیوانه. روز چهارشنبه احساسات خفه‌ام کرده بود. خیلی روز خوبی داشتم. یک ربعی هم توی حیاط با بچه‌ها وسطی بازی کردیم. 


  • نسرین

هوالمحبوب

سر جاده نیست ولی بی‌شباهت به جاده هم نیست‌ توی هر ماشین خالی‌ای سرک می‌کشم. بلند می‌گویم راه‌آهن، تبریز. ماشین‌ها به سرعت از جلوی چشمم عبور می‌کنند. ماشین‌های گذری زیر سایۀ ماشین‌های ترانزیتی، کامیون‌ها و اتوبوس‌ها گم می‌شوند.
چند دقیقه که می‌گذرد معطلی کلافه‌ام می‌کند، مسخره‌بازی‌ام گل می‌کند، از پشت ماسک داد می‌زنم عشقم تبریز می‌ری؟ زیر آن حجم از ترافیک و دود و سر و صدا، مطمئنا کسی صدایم را نمی‌شنود. کسی‌ محلم نمی‌گذارد چند تایی سیبیل کلفت هم که چراغ می‌دهند رد می‌کنم و بر می‌گردم سر نقطه اول.
سمند نقره‌ای که صندلی‌ پشت را با یک تلویزیون بزرگ پر کرده ترمز می‌کند. پیرمرد مو سفید کرده‌ای است با لهجه کردی. روی صندلی جلو می‌نشینم. سبد فلاسک و استکان بغل پایم است. پیرمرد خوش مشربی به نظر می‌رسد. شروع می‌کند سر حرف را باز کردن.
سوال اول تمام راننده‌های جهان همین است: کارت چیه؟ پیرمرد مجال نمی‌دهد. رگبار سوالاتش را گرفته سمت من. تو این شهر چیکار می‌کنی؟ اهل کجایی؟ خونه‌ات کجاست؟ می‌گویم معلمم و تبریز ساکنم. پشت بندش می‌پرسد مگه مدرسه‌ها باز شده؟ می‌گویم‌ مدارس روستایی بله.
گوله شده‌ام توی صندلی و تکیه‌ام را داده‌ام به در. تصور اینکه خیال بدی به سرش بزند یک لحظه از خاطرم فراموش نمی‌شود. اما خب چهره‌اش به پدربزرگ‌های مهربان توی قصه‌ها می‌خورد. از تصور اینکه دستش به من بخورد مور مورم می‌شود. جمع‌تر می‌شوم. به خیال اینکه سردم شده است، بخاری را تا ته می‌دهد بالا.
سکوت دیری نمی‌پاید:
-آقاتون هم معلمه؟

-نه شغلش آزاده.

فکر می‌کنم اگر متاهل باشم، امنیت بیشتری کنارش دارم. 

پیرمرد یک‌ریز‌ حرف می‌زند از شهرنو، زنان مینی‌ژوب پوش، پهلوی، انقلاب. 

می‌گوید آن وقت‌ها بهتر بود. همه چیز سر جای خودش بود. میخونه و مسجد آدم خودش رو داشت. شهر نو مشتری خودشو داشت، مثل الان تو هر خونه‌ای یه زن اون کاره پیدا نمی‌شد. 
می‌گویم بله حرمت همه چیز حالا از بین رفته است. پیرمرد انگار ویر حرف زدن دارد.
-شما معلم‌ها چرا شوهراتون معلم نیست اغلب؟
می‌خندم؛ می‌گوید: -شغل آزادش چیه؟ می‌گم مغازه داره. می‌گه مغازه چی؟ می‌گم کتابفروشی. فسش در می‌رود. مگر کسی کتاب می‌خونه؟ چطور چرخ زندگی‌تون می‌چرخه؟ لابد بچه هم دارید. خندۀ تو دلی را قورت می‌دهم و می‌گویم نه.
عصبانی و پدرانه برمی‌گردد سمتم و می‌گوید:
-داره دیر می‌شه دیگه. پس کی قراره بچه بیارین؟ همۀ لذت زندگی به بچه است، به اینکه جوونی‌ات رو بریزی به پاش. من دخترم مهندسه شوهرشم مهندسه. تازه فرستادمش خونه شوهر. 
تبریک می‌گویم و به جاده زل می‌زنم. می‌گوید من توی این مسیر معلم‌های زیادی رو سوار ماشینم می‌کنم. چند روز پیش هم یه خانومی رو سوار کرده‌ بودم که معلم بود از تو بزرگتر بود ولی مغزش کار می‌کرد! (انگار که مغز من کار نکند مثلا)
ولی حرف عجیبی زد. گفت توی شیعه هست که اگر زنی مسافرت برود و شوهرش همراهش نباشد، می‌تواند صیغۀ مرد دیگری شود. پیرمرد عصبانی شده بود از حرف زن. گفته بود مگر زن موقتی می‌شود؟ اگر این طور باشد که آدم به زن و دختر خودش هم نمی‌تواند اعتماد کند! چنان شور حسینی گرفته بود که کم‌کم داشت خیالم راحت می‌شد و می‎‌‌‌‌رفتم سمت خود سرزنشی که بی‌هوا گفت:
-من خودم دوست دختر دارم. سی ساله که دوست دخترمه!!!
اینجای مسیر من چسبیده بودم به در و دود از کله‌ام بلند بود. در ادامه اضافه کرد:
-خودم قبول دارم که دارم خیانت می‌کنم. اما چه کنم که دوسش دارم. نمی‌تونم ازش دست بکشم. عشق جوونی‌هامه. اون موقع نذاشتن به هم برسیم. الان سی ساله با همیم. اونم عاشق منه. چهل ساله با زنم زندگی می‌کنم، چهار تا بچه ازش دارم. نمی‌تونم ولش کنم به امون خدا.
تا اینجای قضیه من فکر می‌کردم طرف دارد از یک خیانت پرتکرار مردانه پرده برمی‌دارد و مدام حس چندشم را فرو می‌دادم که سالم برسم به راه‌آهن. در ادامه میان خنده‌های هیستریکش افزود:
-چند وقت پیش شوهرش زنگ زده بود. گفت می‌دونم باهاش رابطه داری ولی من طلاقش نمی‌دم!
اینجای قصه فهمیدم که زن مورد نظر هم متاهل است!
با هول و ولا گوشی را از توی کیفم درآوردم و بعد از سایلنت کردنش، شمارۀ شوهر نداشته‌ام را گرفتم و بعد از اندکی قربان صدقه رفتن، اطمینان دادم که نزدیکم و دارم می‌رسم. او هم اطمینان داد که تا برسم ناهار آماده است. 
مردک اصرار داشت تا دم در خانه مشایعتم کند، ولی من اطمینان دادم که خانه‌مان همان حوالی راه‌آهن است و حتی این را هم پرسید که خانه مال خودمان است یا نه، که من گفتم بله مال خودمان است و او الهی شکر گویان مسیرش را سمت مرند ادامه داد. شاید از مرند دوباره برمی‌گشت سمت بوکان و یا بانه و عصر با تلویزیون دیگری، مسافر دیگری و قصۀ دیگری، می‌زد به دل جاده.

  • نسرین
هوالمحبوب


دلتنگی‌های دهۀ سوم زندگی افسار گسیخته نیست. مثل دلتنگی‌های بیست و سه سالگی، پر از اضطراب و دلهره و تشویش نیست. در میانه‌های سی و چند سالگی گاه به گاه کیفور می‌شوی از بذل توجهی، از محبت بی‌هوایی، از نشانه‌های عمیقی از الفت که بسته شده است حتی اگر علنی نباشد.
خنده‌هایت اگرچه قاه‌قاه نیست، اما اصیل است و از ته دل. توی این روزگار بی‌مروت، گاه دلت می‌خواهد پردۀ شرم را کنار بزنی و نزدیک شوی و در گوشش زمزمه کنی که چقدر بودنش کیفت را کوک می‌کند. توی این مسیر که به زعم من میانه‌های زندگی است، دلت هم‌قدم و همراه می‌خواهد. دلت گوش شنوا می‌خواهد. دیگر منتظر شنیدن عاشقانه‌های اغراق شده و شگفتی‌های عجیب و غریب نیستی، به سکون راضی‌تری. به آرامشی که در پس خود دارد. دلت می‌خواهد تن بدهی به جریان سیال ذهن و هی حرف‌هایت را سبک و سنگین نکنی پس سرت، هی حرفت را نخوری و نترسی از برخوردش. 
حالا من توی این اتاق گرم و صندلی نرم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. به تویی که هزاران بار در ذهنم ساخته‌ام. به تویی که نیستی ولی حست می‌کنم، به تویی که دلم می‌خواهد نزدیکت شوم ولی می‌ترسم. به تویی که در هر لحظه از زیستنم خیالت یک لحظه رهایم نکرده. 
می‌ترسم از اینکه واقعیت با آنچه در ذهنم ساخته‌ام نخواند. می‌ترسم بودنت، حضورت، لمس کردنت، آن هستی سکرآوری نباشد که تمام عمر تجسمش کرده‌ام. می‌دانی، خیال کردنت در خیلی از شب‌های تلخ و روزهای سیاه، تنها بذر امید بوده برایم. من ترس بزرگی دارم و آن دوست داشته نشدن است، به آن اندازه‌ای که همیشه می‌خواستم. دوست داشتنی که نور چشمت می‌شود و قوت زانویت. دوست داشتنی که در قید و بند هیچ آدابی نیست. بی‌هوا جاری می‌شود روی لب‌هایت و مرا غرق خوشی می‌کند.
حس می‌کنم نزدیکی، آنقدر نزدیک که گرمای بودنت در تنم می‌دود. آنقدر نزدیک که طنین صدایت توی گوشم می‌پیچد. کاش وهم و رویا دست از سرم بردارد و دلتنگی‌های سی و چند سالگی، به وصال خوشایندی ختم شود و این قائله به سرانجام برسد. می‌دانی؟ من از تو به کم قانع نیستم. آنقدر تشنه‌ام به حضورت که تمامت را خواهانم. تمام قلبت را، تمام محبتت را تا سیراب شوم از یک عمر بی‌محبتی و تلخی و بی‌کسی. کاش بودنت به سادگی آرزو کردنت بود. 
  • نسرین

هوالمحبوب


تجربه ثابت کرده هر کاری رو که به موقع انجامش ندی، هر اتفاقی رو به موقع یادداشت نکنی، زمان که بگذره خیلی از جزئیاتش رو فراموش می‌کنی. شده حکایت من و مدرسه. الان یادم افتاده که ماجراهای هفتۀ قبل رو ننوشتم و خب طبعا خیلی چیزها فراموشم شده. چیزی که می‌نویسم خلاصه‌ای از هر دو هفته است. به امید اینکه پودمان‌های آموزشی تموم بشه و ما یه نفس راحتی بکشیم.

1)اینکه تا یازده حضوری هستیم و بعدش تا یک و نیم مجای، حسابی رو اعصابمونه. این مدرسه از اول سال چند بار برنامه‌هاش تغییر کرده. به جرات می‌تونم بگم جز ما چند تا همکار تازه‌کار، هیچ کدوم از قدیمی‌ها به کلاس مجازی پایبند نیستند. حتی مدیر به یکی‌شون گفته که لایو نذار اینجوری شماره‌ات میوفته دست‌شون!

2)اینجا فرصت کتاب خوندن پیدا نکردم از اول سال. یعنی چون نصف، نصف میان و درس‌ها همیشه ابتر می‌مونه، اجازۀ فعالیت خارج از برنامه بهم داده نشده از طرف وجدانم:) ولی امیدوارم از اول آذر همه چیز تموم بشه و مدارس کامل بازگشایی بشه و ما بتونیم درست و حسابی کار کنیم. 

3)داشتم بهشون صفت رو یاد می‌دادم و فرق صفت با آرایۀ تشبیه رو می‌گفتم و ازشون خواستم منو توصیف کنن: خانم معلم زیبا، خانم معلم قشنگ، خانم معلم خوش‌صدا، خانم معلم قد بلند، مهربون، بخشی از صفاتم بود از دیدشون:) حالا نمی‌دونم واقعی هستن یا اغراق، ولی چسبید بهم:)

4)بالاخره تونستم از دو تا کلاس درس بپرسم! داشت تبدیل به معضل می‌شد درس نپرسیدن و خب نتایج خیلی درخشان نیست ولی بدم نیست. خدا رو شکر که چند تا بیست هم داشتیم. چند نفرم به شدت ضعیفن و دنبال بهانه برای درس نخوندن! آموزش مجازی حسابی سیستم آموزشی رو فلج کرده! ساعت شیش عصر بهم پیام داده که من دلم درد می‌کنه از من درس نپرسید فردا! منم گفتم نبات داغ بخور بشین سر درست، درس خوندن دل دردت رو بدتر نمی‌کنه قول می‌دم!


5) بهشون التیماتوم دادم که هر ساعتی دلشون خواست حق ندارن به من پیام بدن! از همین الان جلوشون رو نگیرم فردا روز باز بساط غیردولتی اینجام علم می‌شه. باید یکم ازم حساب ببرن تا فکر نکنن می‌تونم سواستفاده کنن. حس می‌کنم هنوز اون ارتباط دلخواهم رو با بچه‌های این روستا برقرار نکردم!


6)بچه‌های روستای دوم که محروم‌تر هم هست خیلی خوبن. با اینکه ضعیف‌تر هم هستن ولی پررو نیستن. مهربونن. فضای مدرسه، مدیرش و کلا جو مدرسه مطلوبه و بهم بیشتر خوش می‌گذره مخصوصا که کل ساعت‌های آموزشی حضوریه. راستش معلم عربی‌شون کرونا گرفته و دو هفته است نمیاد. منم کلاس‌ها رو ادغام می‌کنم و تا جا داره، ادبیات کار می‌کنم باهاشون:) 

7)صبح که با مدیر می‌رسم مدرسه براش چایی می‌ریزم و یه لقمه می‌گیرم و می‌برم می‌ذارم روی میزش. اسم کارم پاچه‌خواری نیست. این زن واقعا خوبه و دوسش دارم. می‌دونمم که اونقدر کار داره که تا ظهر هیچی نمی‌خوره ولی باید یکی حواسش بهش باشه. این مدرسه نه خدمه داره نه معاون. صفر تا صد کارها با خود مدیره و این پروسه به شدت فرساینده است. خدمه فقط یه روز در هفته میاد و واقعا جواب‌گوی این حجم از کار نیست.


8)تقریبا حکم معاون رو هم دارم اینجا، صبح‌گاه رو اجرا می‌کنم، گاهی با اولیا سر و کله می‌زنم، پول قند و چایی رو جمع می‌کنم، ماسک می‌فروشم و کلی کار دیگه:) برای آدمی که از یک جا نشستن فراریه این موقعیت به شدت جذابه. همیشه دوست دارم یه کاری برای انجام دادن داشته باشم. برعکس خونه که شبیه کوآلا چسبیدم به صندلی تو مدرسه و محیط کار همیشه فعالم.


9) چهارشنبۀ هفتۀ چهارم، از مدرسه برنگشتم تبریز. با یه سطل ماست محلی که یکی از شاگردام آورده بود، ایستادم سر جاده تا خانواده از تبریز برسن و سوارم کنن و سفر سه روزه‌مون رو شروع کنیم. ماجراهای سفر رو تو یه پست جدا می‌نویسم حتما.


10) هفتۀ پنجم رو با خستگی شدید شروع کردم. از سفر رسیده و خسته و له خوابیدم و صبح باز برپا زدم و شروع ماراتن تازه. از اینکه بچه‌ها گلدون‌های تازه از خونه آورده بودن حالم بهتر شد. شنبۀ خوبی داشتم، درس پرسیدم، درس دادم و کلی کارهام جلو افتاد. درس‌های بی‌خاصیت کتاب رو سعی می‌کنم با لایو تدریس کنم و مباحث دستور زبان و آرایه رو حضوری.


11) دوشنبه امتحان گرفتم ازشون. هنوز تصحیح نکردم ولی گذرا که نگاه می‌کردم وضعیت مطلوب بود. یه شاگرد به کلاس نهم اضافه شده. نامزدش مخالف بود و با صحبتی که مدیر باهاش کرده راضی شده هفته‌ای چند روز بیاد و از درس عقب نمونه. فعلا این هفته رو کامل اومده تا ببینیم چی پیش میاد در ادامه.


12) زنگ آخر نهمی‌ها هم با من رفته بودن سر کلاس هفتم. هفتمی‌ها رو حسابی دعوا کردم. چون با فرایندی به اسم مطالعه در خانه کلا غریبه هستن. دفتر و کتاب رو می‌بوسن و می‌ذارن تو کیف تا روز بعدی که دوباره بردارن و بیان سر کلاس! تمام چیزهایی که سر کلاس یادشون می‌دم و تک به تک ازشون می‌پرسم تا مطمئن بشم یاد گرفتن، می‌رن خونه و تا هفتۀ بعدی فراموش می‌کنن چون تمرین نکردن!


13) بیست دقیقه آخر رو رفتیم حیاط و والیبال بازی کردیم. و نگم براتون که چقدر چسبید. نفس به نفس بچه‌ها توپ زدن، خندیدن، جر زدن و دعوا کردن حالمو خوب می‌کنه همیشه. رفتارم با نهمی‌ها و هشتمی‌ها کاملا دوستانه است و با هفتمی‌ها معلم شاگردی. حس می‌کنم تا هفتمی‌ها بزرگ بشن من پیر شدم!

14)سه‌شنبه تو روستای اول به اولیای عصبانی داشتم! دخترش رفته خونه و استرس گرفته بابت پرسشی که داشتیم و به پدرش گفته من درس رو بلد نشدم و از معلم خواستم دوباره توضیح بده و اون گفت معلم فقط یه بار درس می‌ده! در حالی که من از اول سال حتی فرصت پرسش از کلاس هفتم رو نداشتم چون هر بار خواستم بپرسم آماده نبودن و من ناراحت شدم و باز پاشدم دوباره توضیح دادم! دخترش رو صدا کردیم و اومد گفت نه معلم فارسی نبود معلم ریاضی بود! معاون‌مون هم برگشت گفت دخترم از این به بعد حرفا رو خوب منتقل کن تا پدرت رو جلوی معلم شرمنده نکنی:) پدره هم ازم عذرخواهی کرد.


15) بعد اون ماجرا دختره رو صدا کردم دفتر باهاش حرف زدم و بهش گفتم سلامتی‌ات از هرچیزی مهمتره. قرار نیست اونقدر فشار روانی به خودت تحمیل کنی که خانواده هم بابت درس خوندن تو اذیت بشن. بعدم تو کلاس گفتم بچه‌ها بزرگ شدین، سعی کنید مسائل و مشکلات مدرسه رو خودتون با معلم‌ها حل کنید و پای اولیا رو نکشید به مدرسه.


16) چهارشنبه با نود جلد کتابی که خودم و سین و میم و نون  اهدا کرده بودیم، راهی مدرسه شدم و کتابخونۀ مدرسه رو افتتاح کردم. ربان بستیم به کتابخونۀ درختی و مدیر مدرسه در حضور معاون آموزشی اداره و کل بچه‌های دبیرستان ربان رو برید و کلی همه استقبال کردن. قرار شد هر هفته همشون کتاب بگیرن و ببرن بخونن. امیدوارم روخوانیشون بهتر بشه. در باب ضعف روخوانی همینقدر بگم که کلمات ساده‌ای مثل: گریه، وسعت و امثالهم رو هم اشتباه تلفظ می‌کنن:(


17) کار دیگه‌ای که کردیم اینه که چند تا کارتن از بقالی بغل مدرسه گرفتم و اختصاص دادم به زباله‌های کاغذی. هم به معلم‌ها و هم دانش‌آموزها یاد دادم که چیکار کنن. دو روزی که خودم تو مدرسه هستم همه چیز خوب پیش می‌رفت ولی روزهای دیگه می‌زدن همه چیز رو قاطی می‌کردن. دیروز جمع‌شون کردم و در باب اهمیت کارشون توضیح دادم. گفتم اینکه کلاس‌مون رو تمیز نگه داریم، زباله‌ها رو تفکیک کنیم چقدر برای خودمون مفیده و در عرض چند دقیقه با همکاری بچه‌ها مدرسه دوباره شد دستۀ گل. امیدوارم دیگه برنامه تغییر نکنه.

  • نسرین

هوالمحبوب


می‌دونم که این دورۀ نکبت نهایت تا بهمن تموم می‌شه. می‌دونم که از بهمن حالم بهتر می‌شه. می‌دونم که همه چیز موقتیه ولی من دقیقا از همین برش از زمان، بدم میاد. از این روزها و ماه‌هایی که جوونی من بود و به بدترین شکل ممکن قضا شد. 
از این برهه حساس کنونی که از اول خرداد تا همین الان کش اومده و باعث شده من هز ماه رو به زور و سختی سنجاق کنم به ماه بعدش و این وسط کلی آرزو و حسرت بمونه کنج دلم؛ بی‌نهایت شاکی‌ام. برای مسافرتی که در پیش دارم، برای مناسب‌هایی که همین چند روز آینده در پیشه، برای روزهایی که داشتم براش برنامه می‌ریختم و زندگی بدجوری طومارم رو پیچیده به هم، شاکی‌ام.
دلم می‌خواد شب که می‌خوابم صبح بدون دغدغۀ مالی چشم باز کنم و مدام به نداشته‌هام فکر نکنم و هی چشم و دلم پر و خالی نشه از حسرت‌هایی که بغل کردم. دلم می‌خواد بخندم و مدام به این فکر نکنم که اگر نشد چی؟ دلم می‌خواد اتفاقی که ماه‌هاست منتظرشم بیوفته و بعد بگم دیدی شد؟ یا نه اتفاق نیوفته و تمام تصوراتم به هم بریزه و پرونده‌اش رو برای همیشه تو سرم ببندم و بذارم تو بایگانی و بگم آخیش، تموم شد. بی‌نهایت دارم صبوری می‌کنم و دور ایستادم از زندگی و ماجراهاش. این چند روز تحمل خیلی چیزا بود. محک زدن خیلی‌ها بود. بستن و باز کردن خیلی از گره‌ها بود. این روزها من حالم خوبه ولی خوب نیست. این روزها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به کنده شدن فکر می‌کنم و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای پاهام گیر زمینه. دلم می‌خواد یک بار هم که شده دنیا به کام من بچرخه و صورتم پر از شادی بشه و بالاخره مزه کنم اون چیزی رو که سال‌هاست در انتظارشم. خسته شدم از خیال و وهم و رویا. خسته شدم از حساب دو دو تا چهار تا. خسته شدم از اینکه همیشه گوشۀ رینگ ایستادم و هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس حواسش به من نیست. خسته شدم از تنهایی زدن به دل خطر، از تنهایی جورکش بودن، از تنهایی همه کار کردن و خیر ندیدن و دست خالی شوت شدن به اون سر زمین بازی. خسته شدم و این خستگی از جنسی نیست که بشه تعریفش کرد. از جنسی نیست که بشه نوشتنش، از جنسی نیست که بشه نشونش داد. خستگی من خستگی یه حسرت هزار ساله است، یه نشدن پی در پی و یه آرزوی محاله. خستگی من نشات گرفته از یه زندگی بی‌ثبات و یه شخصیت سست عنصره که نتونسته توی این سی و اندی سال، جوری خودش رو جمع و جور کنه که هی نخوره تو دیوار. می‌دونی مغزم داره منفجر می‌شه. حس می‌کنم فقط زنده‌ام و زندگی نمی‌کنم. حس می‌کنم خیلی وقته نیازی به چیزی نداشتم. حس می‌کنم زندگی نباتی یعنی همین. حس می‌کنم به شدت خیانت کردم به خودم. حس می‌کنم خنجری برداشتم و مدام دارم توی زخم‌هام حرکتش می‌دم. حس می‌کنم هر قطره خونی که از پیکر من بچکه، مسببش خودمم. خودمم که نتونستم هزار سال به خودم و احساساتم افسار بزنم که بی‌راهه نرن. که قانع باشن به این مختصات، به این تنهایی، به این بخور و نمیری، به این چیزی که دارن. احساساتم بدجوری هرز شدن. بدجوری آچارکشی لازمم. بدجوری باید از اول شروع کنم. دنیای جدید، بدون آدم‌های جدید، بدون هیچ رابطۀ جدیدی بدون هیچ کلامی که از سلام فراتر بره. یه سکوت ممتد که دفن کنه همۀ حس‌هایی که دارن به غلیان میان. دفن کنه و به رخ بکشه این تنهایی محتوم رو و قانعم کنه که این سرنوشت منه و باید بپذیرمش. قانعم کنه که قرار نیست معجزه‌ای رخ بده و هیچ چیز در چند روز آینده تغییر نمی‌کنه. همون طور که در چند روز گذشته نکرده. قانعم کنه که انتظار هیچ چیزی رو نکشم. انتظار پیرم کرد. برای هر چیزی که نوید یه نور امید بود، برای هر چیزی که ثابت میکرد مهمم، برای هر چیزی که نشون می‌داد دوست داشتن می‌تونه اتفاق بیوفته حتی اگر به زبان نیاد. می‌تونه نوشته بشه، می‌تونه قلبم رو آروم کنه. 
دارم فکر می‌کنم سفر آتی رو نرم و بذارم زندگی همین جور غرقم کنه و فراموشی از سر و کولم بالا بره و این بغضی که جا خوش کرده بیخ گلوم تبدیل به زخم بشه و یادم بیاره که هی امید نبندم به خاطره‌ها، به آدم‌ها به سرنوشت.
باید باور کنم که چند روز آینده حکم مرگ و زندگی رو نداره اون چند روزم یه چند روز عادی هستن، مثل بقیۀ 365 روز سال. من زیادی خوش‌باورم به بهبود.

  • نسرین
هوالمحبوب
راستش را بخواهید از چهارشنبه چند بار پنل را باز کرده‌ام که خاطرات هفتۀ سوم را بنویسم ولی حتی جان تایید کامنت‌های پست قبل را هم نداشتم. حالا هم به ضرب گلوله خودم را نشانده‌ام شت سیستم تا چند خطی بنویسم صرفا جهت مبارزه با فراموشی.
قبل‌تر از این، در مدرسۀ الف، گروه‌های الف و ب تعیین کرده بودیم و هر روز دو ساعت گروه یک و دو ساعت گروه دو، در مدرسه حاضر می‌شد. سخت بود تکرار دوبارۀ درس‌ها ولی برای من که عادت داشتم، سخت نمی‌گذشت. ولی از اول این هفته قرار شد، گروه الف، روزهای زوج و گروه ب، روزهای فرد حاضر شوند.
راستش را بخواهید به هیچ کاری نمی‌رسم. درسی را که تحویل داده‌ام نمی‌توانم تحویل بگیرم. یادم می‌رود چه چیزی را به گروه الف گفته بودم و چه چیزی را به گروه ب. یکهو ده روز فاصله می‌افتد بین آمدن گروه الف و ب و من کلافه و گیج، خودم را مرور می‌کنم که باید امروز چه گلی به سر بگیرم. معاون و مدیر هم برای راحتی حال خودشان، قبول نمی‌کنند که به همان روال قبل برگردیم و گویا تا اواسط آبان همین بساط را باید تحمل کنیم. 
باقی ساعت‌های درسی را باید در شاد مشغول باشیم و من چقدر متنفرم از وقت نشناسی شاگردهایی که ارث پدرشان را از معلم طلبکارند!
می‌دانید آنقدر پر از انگیزه و شور و شوق راهی کلاس می‌شم که حد ندارد. اما بچه‌ها عجیب درس نخوان و بی‌خیالند. گویا دو سال مجازی پاک هر چه رشته بودیم پنبه کرده است. تدریسم به زبان ترکی و فارسی است و هی به جای جلو رفتن عقب‌گرد می‌کنم. بچه‌ها انبان‌شان بدجوری تهی است و من گیج و کلافه‌ام که چطور و از کجا شروع کنم که بهتر نتیجه بگیرم. باز کلاس هفتمی‌ها را میشود هندل کرد. ولی مگر می‌شود کلاس نهمی باشی و ابدا هیچ از ادبیات بارت نباشد؟
راستش وسط کلاس هفتم زدم زیرگریه. اما گریه از سر شوق.
قصه این بود که هفتم‌ها آزمون آغازین‌شون رو بدجوری خراب کرده بودن. یعنی چند نفر صفر و یک هم داشتیم حتی. آزمون آغازین، در هفته اول مهر از مباحث سال قبل گرفته می‌شه تا معلم دستش بیاد شاگرداش چه سطحی دارن و بر اساس اون تدریس خودشو برنامه‌ریزی کنه.
توی ارزشیابی هم نمرات آغازین دخیل نیستن. خلاصه که شاگردا شروع کردن به توجیه که بلد نبودیم، مجازی بودیم، نگفته بودن و...
خیلی عصبانی بودم اون لحظه ولی خب حق با اونا بود. خلاصه یکم به اونایی که ورقه رو سفید داده بودن توپیدم که لااقل شانسی می‌زدین یکی رو(تستی بود) تا اوضاع رو اینجوری دیدم فکر کردم بررسی سوالات همین آزمون بهتره تا تدریس جدید. تک به تک سوالات رو با توضیح مفصل کار کردم باهاشون و دست آخر رسیدم به دستور زبان.
در کمال تعجب دیدم هیچ کدوم از ۲۳ نفر فعل رو نمی‌شناسن! یعنی هر کلمه‌ای به ذهنشون میاد به عنوان فعل جمله بهم قالب می‌کنن.
اونجا بود که فهمیدم هیچ کدوم از شش معلم محترم ابتدایی این طفلیا، متوجه نشده که اینا فعل نمی‌دونن چیه! کسی که فعل رو نشناسه طبعا باقی مباحثم جا نمیوفته براش. بعد من شروع کردم با حرکات نمایشی باهاشون فعل رو تمرین کردن. پریدم، نشستم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم، خوندم و...
تا اینکه بالاخره رسیدیم به تمرین. درس دوم رو باز کردم و گفتم بخونید و فعل‌هاشو بلند بلند بگین. اغلب‌شون باز غلط گفتن. فهمیدم هنوز جا نیوفتاده.
رفتم سر مصدر، بن ماضی و مضارع. از زندگی‌شون مثال زدم از زمان گفتم و... گلوم خشک شده بود. از صبح بی‌وقفه درس داده بودم و چایی نخورده بودم.
بعد که برگشتیم سر درس، این بار همشون فعل‌ها رو درست تشخیص دادن و من ایستاده بودم وسط کلاس و اشکام می‌چکید.
این باشکوه‌ترین لحظه زندگی هر معلمیه. لحظه به ثمر نشستن. وقتی ازشون خواستم فعل امر بسازن اینجوری جا انداختم که تصور کنین ملکه‌اید و باید به زیر دستاتون دستور بدین. مرحله رو طی کردیم و رسیدیم به اونجا که باید از فعل‌های امرشون، بن مضارع می‌ساختن. دستم رو گرفتم جلوی زهرا و نوشتم برو. اگر ب از اولش حذف بشه چی می‌مونه؟ اینجوری شد که جا افتاد براش. معلم باید از همه چیز برای پیش بردن تدریسش استفاده کنه. این یعنی بهانه نیاری اگر امکانات نداری، بهانه نیاری اگر تو روستایی، اگر محرومیت از سر و کولت بالا می‌ره.
خبر جالب دیگه اینکه یکی از بچه‌های مدرسه روستای الف، با اسب میاد مدرسه و من سراپا قلب میشم و نگاهش می‌شم.
فعلا همینا. 
  • نسرین
هوالمحبوب

تا حالا شده جلوی دوربین مدار بستۀ فروشگاهی جایی برقصید یا روسری‌تان را در بیاورید و بعد متوجه دوربین شوید؟
تا حالا شده جلوی در یک خانه، که شیشه‌اش آینه‌ای است خودتان را صاف و صوف کنید و یکهو در باز شود؟
تا حالا شده چپ و راست‌تان را وسط خیابان گم کنید و با سر شیرجه بزنید وسط ماشین‌ها؟
تا حالا توی فروشگاهی که می‌دانید دوربین دارد، حس شوخ‌طبعی‌تان گل کند که ادای دزدی در بیاورید و فروشنده را به هول و هراس بیندازید؟
تا حالا وسط کلاس درس توی مدرسه یا دانشگاه زده‌اید زیر رقص؟
تا حالا موقع آواز خواندن‌تان معلم یا استادتان مچ‌تان را گرفته؟
تا حالا وسط کلاس عرفان نشسته‌اید به ذکر گفتن و تسبیح گرداندن تا صدای استاد را نشنوید و بعد لو رفته باشید؟
تا حالا از وسط اتوبان از لا به لای ماشین سنگین‌های گنده پریده‌اید آن سمتی؟
تا حالا شده وسط خیابان کسی از دور لبخند زنان نزدیک‌تان شود و شما لبخند بزنید و آماده شوید که خوش و بشی داشته باشید ولی نزدیک که شود برود سمت دیگری؟
تا حالا توهم زده‌اید که فلانی عاشقم است و بعد مشخص شود که عاشق بغل دستی‌تان بوده و کل مدت شما اشتباه می‌زدید؟
تا حالا جلوی در واحد رو به رویی شلوارتان را بالا کشیده‌اید که یکهو درش باز شود و با مرد همسایه شاخ به شاخ شوید؟
تا حالا موقع آرایش کردن در یک مکان عمومی سوتی داده‌اید؟
تا حالا با لباس خانگی در معرض مرد غریبه حاضر شده‌اید که ندادید چه گلی به سرتان بگیرید؟
تا حالا پیام کسی را حین فوروارد برای خودش فرستاده‌اید؟
تا حالا استادتان را با همکلاسی‌تان اشتباه گرفته‌اید؟
  • نسرین

هوالمحبوب


راستش آنقدرها به خودم مطمئن نیستم و نمی‌دانم تا کجا می‌توانم سر وعدۀ پست‌های معلمانه بمانم یا نه. شاید هفته‌های اول تنم داغ است و کیفورم و نوشتن برایم سحر‌انگیز است اما قول نمی‌دهم همیشه بر این منوال بمانم! 
القصه رسیده‌ایم به پایان هفتۀ دوم و حکایت سه روز کاری. شنبه را در روستای اول شروع کردیم. مدرسه‌ای که پرجمعیت‌تر است و شاگردان مدرسه شیفت‌بندی شده‌اند و گروه اول از هفت و نیم تا ده و نیم می‌آیند و گروه دوم از ده و نیم تا  یک.
شعر ستایش را برای هر سه کلاس تدریس کردم و کمی تا قسمتی وارد بحث دستور زبان شدم. شاگردان این مدرسه وضع درسی‌شان به مراتب بهتر است. مخصوصا نهمی‌ها و هشتمی‌ها که در بحث‌ها مشارکت می‌کنند و دستت را توی پوست گردو نمی‌گذارند.
من از آن معلم‌هایی هستم که دوست دارم مدام بازخورد بگیرم. یعنی کلاس آرام و بی سر و صدا کفری‌ام می‌کند. دوست دارم با هم بحث کنیم، شعر بخوانیم و همگی با هم کلاس را پیش ببریم. توی کلاس نهم در شعر ستایش که رسیدیم به بیت «فروزندۀ ماه و ناهید و مهر» نقبی زدم به اسطوره‌ها و ماجرای هاروت و ماروت و عروج ناهید به آسمان‌ها را برایشان نقل کردم. چشم‌هایشان برق می‌زد موقع گوش دادن به قصه و شبیه آن بود که تا کنون هیچ کس برایشان قصه تعریف نکرده. 
کمی هم آخر کلاس دربارۀ «صمد بهرنگی» و «ماهی سیاه کوچولو» حرف زدیم و مقدمه‌ای شد برای کلاس‌های کتاب‌خوانی‌مان.
توی کلاس هشتم هم کمی دستور کار کردیم و شعر ستایش را تمام کردیم و میان بهت و حیرت من، اذعان کردند که خیلی از مطالبی که به طور پیش‌فرض باید بلدشان باشند، نخوانده‌اند و انبان‌شان تهی است! اینجا بود که لعنت فرستادم برا کرونا و آموزش مجازی و همکاران بی‌معرفت توامان!
کلاس هفتمی‌ها پنج نفرشان آماده و سرحال آمده بودند و مدام پیش از من معانی را نقل می‌کردند. راستش کیفم کوک شد و نمرۀ مثبت فعالیت‌شان را ثبت کردم. تا باشد از این خبرها باشد. چیزی که در این میان روی مخم می‌رود زنگ نماز است! آن هم در شرایطی که تایم کلاس‌ها رسیده به 45 دقیقه! طبعا ساعت یک هم تعطیل می‌شویم و هر کس به راحتی می‌تواند نماز اول وقتش را توی خانه‌شان بخواند!
آخ نگفتم از کتابخانۀ پر و پیمان این روستا و کتاب‌های خوبی که جمع‌آوری شده است. چه رمان‌هایی، چه فرهنگ‌هایی. ذوق بود که از چشم‌هایم چکه می‌کرد:)
روز دوشنبه در روستای دوم روزم را آغاز کردم. اینجا محروم‌تر از روستای قبلی است و راستش را بخواهید اینجا را دوست‌تر دارم. مدیرش بسیار اهل دل است و شاگردانش کم تعداد و مهربان! کلاس هشتم اینجا را بیشتر دوست دارم و کلی توی کلاس‌شان خوش می‌گذرد.
دوشنبه یکی از کلاس دومی‌ها لج کرده بود و سر کلاسش نمی‌رفت. آمده بود کلاس هشتم و ور دل دختردایی‌اش نشسته بود. کمی که سر به سرش گذاشتم، گفتم علی یک ورق کاغذ در بیاور و برایم یک نقاشی بکش. اگر نقاشی‌ات رو خوب بکشی، چهارشنبه یک جایزه پیش من داری. توی گوشش هم گفتم اسمم نسرین است، اگر بخواهی می‌توانیم دوستان خوبی شویم:)
نقاشی قشنگی هم کشید و قول معلم شاگردی داد که چهارشنبه جایزه‌اش را که گرفت برود سر کلاسش. چقدر توی این کلاس خندیدیم. چقدر کلاس خوبی بود و چقدر خوش گذشت:)

یکی از کلاس‌ نهمی‌ها از زبان من به معلم مطالعات‌شان گفته که فلانی به من می‌گوید تنبلی! همین که همکارم این جمله را گفت و در پی‌اش نصیحت‌طور ادامه داد که چنین کن و چنان کن، شوکه بودم. توی این همه سالی که معلم بوده‌ام، عصبانی هم که شده‌ام، داد هم که کشیده‌ام، کلمه‌ای ناسزا و بی‌ربط از دهانم خارج نشده!
حالا نمی‌دانم آن دختر کلاس نهمی روی چه حسابی بعد از درس جواب ندادنش و قول دادنش به من، چنین حرفی را به همکارم زده! بیشتر از این شوکه شدم که توی همان کلاس که دو تا شاگرد بیشتر نداریم، زنگ قبلش کلی تشویق‌شان کرده بودم. 
روز چهارشنبه جایزۀ علی را دادم و او رفت سر کلاسش. زنگ بعدی معلم‌شان با خوشحالی آمد که علی اینقدر خوب درس می‌خواند که ریاضی‌هایش را قبل از همه تمام می‌کند و به بقیه هم کمک می‌کند:) حالا دیگر دوست شده‌ایم و گاهی وسط کلاس می‌آید به من سلام می‌دهد:)
مدیرمان دوشنبه گفته بود لباس‌های رنگی و شاد بپوشید، از دید من هیچ عیبی ندارد. و امروز من با مانتو  و مقنعۀ صورتی و یاسی راهی کلاس شده بودم. روز خوبی بود و حالا حالم بهتر است نسبت به دیروز کذایی.
یکی از اتفاق‌های جالب برای من توی سرویس پای صحبت همکاران دیگر نشستن است. مخصوصا مدیرمان که خیلی زن دوست‌داشتنی‌ای است. امروز خاطرۀ ازدواج نافرجامش را می‌گفت و طلاق و داستان‌هایش را. حس می‌کنم قرار است دوستش داشته باشم.
نکتۀ رو اعصاب دیگر، این است که تو هیچ پیش‌فرضی نسبت به آموخته‌های شاگردانت نداری و پیدا کردن نقطۀ شروع تدریس کمی دشوار است. امروز داشتم قالب‌های شعری را برای کلاس هفتمی‌ها تدریس می‌کردم(هر سال در کلاس پنجم تدریس می‌‌‌شد!) در حالی که قالب‌های شعری در کتاب‌های پنجم و ششم آمده و قاعدتا باید معلم‌شان تدریس می‌کرد. اما در کمال تعجب بچه‌های کلاس هفتمی حتی معنای مصراع، بیت و قافیه و ردیف را هم نمی‌دانستند. حالا نمی‌دانم که معلم چطور جادو کرده و قالب مثنوی را یادشان داده بدون اینکه به خودش زحمت بدهد مباحث ابتدایی را تدریس کند.
الخیر فی ماوقع. من انتخاب شده‌ام تا ادبیات را خوب تدریس کنم و این رسالت امسال من است.

  • نسرین

هوالمحبوب


بدجوری دلتنگم آقای محبوب. اصلا پاییز را گذاشته‌اند برای دلتنگی. فکر می‌کردم آنقدر قدرت دارم که جذبت کنم. ولی حالا می‌بینم نه. من سپر انداخته‌ام. خسته شدم از وعده‌های پوچ دادن به دلم و هی فال حافظ گرفتن و چک کردن تقویم و زل زدن به ترک دیوار و فکر و خیال و فکر و خیال و فکر و خیال.
بس است دیگر. چقدر من بخواهمت؟ چقدر من بنویسم برایت؟ چقدر من دلبری کنم برایت؟ پس سهم من چه می‌شود این وسط؟ پس تو چرا نیستی؟ چرا نمی‌بینی چقدر دلتنگم؟ چرا بلد نیستی سراغم را بگیری؟ نگو نمی‌بینی‌ام. نگو که باور نمی‌کنم. من همه جا رد حضورم را گسترده‌ام. نمی‌شود که ندیده باشی. خسته‌ام برای یک نفس در آغوش کشیدنت. فکر می‌کنم اگر بودی زندگی لبخند کشداری می‌شد که همیشه انتظارش را می‌کشیدم. از تنهایی خوشبخت بودن خسته شده‌ام عزیزدلم. دلم می‌خواهد دستت را بگیرم و با تو غرق خوشبختی شوم. چقدر بنویسم و بخواهمت و تو انگار نه انگار؟ بیا و بگذار باور کنم دوست داشتن قدرت جادویی دارد. بگذار یک بار هم زندگی به کام من شود. بگذار یک بار هم من آنی باشم که طعم خواستنی بودن را می‌چشد. از خواستنت خسته‌ام. تمام تنم درد می‌کند. از خواستنی که به رسیدن منتهی نمی‌شود. کاش می‌شد فراموش کرد. کاش می‌شد نادیده گرفت و زندگی کرد و خندید. ولی چطور می‌شود انکار کرد؟ تو تجسم عینی زندگی هستی و من خودخواهانه عاشقم. کاش بخوانی‌ام به خودت، به آغوشت، به زندگی‌ات. 

  • نسرین

هوالمحبوب


هفته اول خلاصه شده بود در سه روز. شنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه. موظفی هر دبیر در هفته 24 ساعت است که شامل چهار روز تدریس می‌شود. یعنی علاوه بر پنجشنبه، یک روز در طول هفته هم بیکاریم. روز بیکاری من چهارشنبه بود که بنا به درخواست اداره، تغییر یافت و به یکشنبه موکول شد. شکمم را صابون زده بودم که سه روز آخر هفته را مسافرت بروم و خب با این تغییر ایجاد شده همه چیز خراب شد. ناامید نیستم و مطمئنم حتما حکمتی داشته و امیدوارم برای مسافرتی که سال‌هاست چشم به راهش هستم، یک شرایط بهتری فراهم شود. 

روز اول، روستای اول
شنبه روز بازگشایی مدرسه بود و من راس ساعت 7:30 در مدرسه حضور داشتم. برای خودم عجیب بود. مدرسه‌ای روستایی، که قاعدتا زمان زیادی باید صرف رسیدن بهش بکنم، حتی زودتر از مدرسه شهری، مسیرش طی می‌شود. خدا را شاکرم بابت حل شدن مشکل سرویس و راننده خوبی که گیرمان آمده.
اینجا ساعت 7:45 شروع کلاس‌هاست. بنابراین سرویس اول مرا پیاده می‌کند و بعد بقیه را می‌برد روستای بغلی. ساعت کاری در آن روستا نیم ساعت دیرتر شروع می‌شود. در این مدرسه بچه‌ها تعدادشان زیاد است و برای همین گروه‌‌بندی کرده‌ایم و دو ساعت و نیم هر گروه از بچه‌ها در مدرسه حاضر می‌شوند. تجربۀ جذابی است. اینکه بعد یک سال و اندی دوری، دوباره با حضور بچه‌ها تدریس می‌کنم. روز اول اینجا فقط با پایۀ نهم کلاس رفتم و کلی صحبت کردیم، بیشتر تایم‌مان صرف جشن بازگشایی و اینها شد.

روز دوم، روستای اول

امروز آزمون آغازین گرفتم. بگذریم از هفتمی‌هایی که زدند زیر گریه که ما هیچی نخوانده‌ایم و چیزی بارمان نیست. دلم برایشان می‌سوزد که سال‌ها با استرس نمره و امتحان دست و پنجه نرم کرده‌اند و حالا هم که آمده‌اند دبیرستان باز همان تفکر پوسیده همراه‌شان است. آرام‌شان کردم و گفتم آزمون آغازین برای معلم است نه شما. من می‌خواهم بدانم که تدریسم را از چه نقطه‌ای شروع کنم. پس نیازی نیست شما مضطرب شوید. اما باز هم چند نفری‌شان تا آخر کلاس نفس نفس می‌زدند و فین‌فین می‌کردند! هشتمی‌ها و نهمی‌ها باز بهتر کنار آمدند. خدا رو شکر دو تا کلاس عاقل دارم. هفتمی‌ها هم از آبان سر به راه می‌شوند. البته اگر قضیۀ با مداد بنویسیم یا با خودکار حل شود من خوشحال‌تر خواهم بود!

روز سوم، روستای دوم

اینجا روز اول تدریسم را چهارشنبه تجربه کردم. تعداد شاگردهای این مدرسه کم است. نهمی‌ها دو تا بیشتر نیستند چون بقیه شوهر کرده‌اند! وسط کلاس نهم میز جلسه گذاشته‌اند و شده اتاق معلمان. یعنی یکهو وسط کلاسی و در باز می‌شود و معلم عربی می‌آید تو که زنگ تفریح است. اصلا یه وعضی:) 
روز قبل در آن یکی روستا با معضل چایی دست به گریبان بودم و لاجرم امروز را با فلاسک رفتم مدرسه و همکاران هم استقبال کردند:) تدریس شعر ستایش را در هر سه کلاس شروع کردم و آخ که چه کیفی کردم از بلند بلند شعر خواندن و راه رفتن لا به لای بچه‌ها و سر به سر گذاشتن و شوخی کردن باهاشان.
به شدت امیدوارم روزهای خوشی داشته باشیم کنار هم.
کتاب‌های مدرسه کم‌کم دارد جور می‌شود و خوشحالم که از شنبه شروع می‌کنم به ساختن کتابخانه و با کلی کتاب راهی مدرسه می‌شوم.
همکارم گفت تبریزی هستی؟ گفتم آره. گفت شبیه تبریزی‌ها نیستی ولی. گفتم مگه تبریزی‌ها چطوری‌ان؟ گفت معمولا مغرورن و یه نگاه از بالا به پایین دارن به ماها. تو خیلی خاکی و صمیمی به نظر می‌رسی:)
اون یکی همکارمم گفت احساس غربت نکنیا، ما اینجا هممون هواتو داریم.
جالبه که بهتون بگم، فلاسک و ظرف قندم رو توی دو تا مدرسه مختلف جا گذاشتم؛ همینقدر حواس پرت!

  • نسرین

هوالمحبوب


به رسم همۀ پاییزها دوست دارم دوباره بنویسم از شوقی که زیر پوستم دویده. این نوشتن‌ها تکریم پاییز نیست که سعید دوست نداشته باشد، این نوشته‌ها تکریم عشقی است که هشت سال است در من ریشه دوانده. دوست داشتنی که قلبم را جا کن می‌کند. شرابی که مستم می‌کند بی آنکه نوشیده باشمش. 
من دلم برای قدم زدن در ساحت کلاس تنگ است. دلم برای نفس کشیدن عطر مدرسه تنگ است. دلم برای دیدن روی ماه دخترکانم تنگ است. آخ که چقدر خوشبختم که فردا بعد از سال‌ها دوری دوباره خواهم دیدشان. درست است که جغرافیایم عوض شده، درست است که دلتنگی برای یاران قدیمی قلبم را به درد می‌آورد، درست است که راه دور است و سخت است، اما فردا به عشق دیدن روی ماه دخترانم صبح زود از خواب برخواهم خواست. کوله بر دوش راه خواهم افتاد و اول صبح سلام خواهم داد و قلبم از عطر حضورشان لبریز خواهد شد.
آخ که چه کیفی دارد پاییز را با مدرسه شروع کردن. نخندید، شما که نمی‌دانید معلم بودن چه کیفی دارد، نخندید اگر کسی برای اول مهرشان لحظه شماری می‌کند و بی‌صبرانه منظر رسیدن فرداست. معلم که باشی پاییزت را جور دیگری شروع می‌کنی. با اتو کردن لباس‌هایت، آماده کردن کتاب‌هایت، با چک کردن لیست شاگردانت. پر کردن جامدادی از خودکار و مداد و واکس زدن کفش‌ها. 
چقدر ذوق دارم که فردا سوار سرویس آقای شین بشوم و تمام طول چاده را آهنگ پلی کنم و کیف کنم از جایگاهی که بالاخره به دستش آوردم. با چنگ و دندان به دستش آوردم. من قرار است دست کم ده سال توی این روستاها معلمی کنم.
  • نسرین

هوالمحبوب


روزی که برای سازماندهی رفته بودیم، همه می‌دانستیم که سال اول تدریس حق انتخابی نداریم، باید با بدی و خوبی مدرسه بسازیم. ته دلم دوست داشتم که مدرسه‌ام توی روستا باشد. در فانتزی بچگی‌هایم معلم روستا بودم. حالا در یک قدمی محقق شدنش قرار گرفته بودم و دل توی دلم نبود. معاون آموزش اداره، اسم دو تا روستا را آورد. گفت دورۀ اول درس ادبیات!
از اینکه درس تخصصی خودم را داشتم خوشحال بودم ولی اینکه چهار روز در هفته باید به دو تا روستا رفت و آمد می‌کردم کمی مرا می‌ترساند. بالاخره کاریست که شده بود و چاره‌ای هم برای تغییرش نداشتم. خوشحال بودم که به روستا خواهم رفت ولی دغدغۀ رفت و آمد اذیتم می‌کرد. با میم که صحبت کردم گفت، به احتمال زیاد مدیرتان سرویس خواهد گرفت، چون تو تنها کسی نیستی که از شهر به آن روستا می‌روی و همین مکالمه ته دلم را قرص کرد. 
روزی که مدیر یکی از روستا‌ها، جسلۀ شورای معلمان را مطرح کرد، شب تا صبحش را کابوس دیدم! اینکه چطور قرار است بروم، چطور خواهد گذشت و ...
وسط همۀ استرس‌ها به خودم می‌گفتم، تو همانی نبودی که دوست داشتی سفر تنهایی را تجربه کنی و بروی توی دل ماجراهای مختلف؟ حالا از رفتن به روستایی که کمتر از یک ساعت با شهرت فاصله دارد واهمه داری؟ همۀ این خودخوری‌ها گذشت و من بالاخره قدم به آن روستا گذاشتم.


روز اول، روستای اول:

فضای روستا به شدت توی ذوقم زد. اصلا شبیه روستاهای توی فیلم‌ها نبود. سازه‌ها همه آجری و دلگیر بودند. باغ و کشتزار خیلی کم به چشم می‌خورد و تا چشم کار می‌کرد کوچه‌های خاکی و خانه‌های یک طبقۀ آجری بود. جلوی مدرسه پیاده و با در بسته مواجه شدم! جلسه ساعت 9 صبح بود و من 8:30 رسیده بودم. چند دقیقه‌ای منتظر شدم و دنبال در دوم گشتم و وقتی همۀ جوانب را بررسی کردم و اطمینان یافتم که مدرسه واقعا بسته است، به مدیر زنگ زدم که گفت تا چند دقیقۀ دیگر خواهد رسید.

مدرسۀ این روستا پنج کلاسه است. دو تا پایۀ ابتدایی مختلط هستند و سه تا پایۀ دبیرستان دختر. کلاس‌ها با ویدئو پروژکتور و کامپیوتر تجهیز شده‌اند. ساختمان سال  89 ساخته شده ولی به شدت تمیز و نو به نظر می‌رسد. پنجرۀ کلاس‌ها رو به حیاط پشتی باز می‌شود که گیاه و علف هرز از سر و کولش بالا رفته. پیشنهاد دادم چند تا باغچه جلوی پنجره‌ها درست کنیم که منظرۀ بهتری پیدا کنند. کلاس‌ها نورگیر و قشنگند.
کتابخانۀ کم‌جانی دارد که اغلب کتاب‌هایش مذهبی است. از دیروز دارم برای کتابخانه مدرسه‌مان کتاب جمع می‌کنم از بین دوستان و آشنایان. فعلا سه چهار نفر قول مساعدت داده‌اند. قرار شد سطل زبالۀ کاغذی توی سالن و کلاس‌ها تعبیه کنیم که کاغذها را دور نریزند. حس می‌کنم بچه‌های این روستا بیشتر از هر جای دنیا به من احتیاج دارند. جلسۀ شورای معلمان را به نوشتن برنامۀ هفتگی اختصاص دادیم. حالا روزهای یکشنبه و چهارشنبه توی این روستا خواهم بود. 

روز دوم، روستای اول، جشن جوانه‌ها:
دخترها تا به سن 12 می‌رسند شوهر می‌کنند. پایۀ نهم‌مان گویا هر سال آب می‌رود. نصف بیشتر بچه‌های هفتم شوهر کرده‌اند و این واقعا غم‌انگیز است. فارسی حرف زدن برایشان سخت است و این را به وضوح می‌شود فهمید. وقتی سوالی را فارسی مطرح می‌کنم خجالت می‌کشند و سرشان را پایین می‌اندازند، اما ترکی که حرف می‌زنم، به حرف می‌آیند، لبخند می‌زنند و جوابم را می‌دهند. 
دخترهای کلاس هفتمی را در روز جشن عاطفه‌ها دیدم. 
با دلستر و تیتاپ از هفتمی‌ها استقبال کردیم، سرود ملی و قرآن خواندند و کمی خوشامد گویی و تمام.
مسیر روستا را یاد گرفته‌ام ولی هر بار رفتن با آژانس هزینۀ سنگینی دارد و بار دومی که برمی‌گشتم دستم را بلند کردم و یکی از روستایی‌ها سوارم کرد. می‌شود روی معرفت‌شان حساب کرد!

روز اول، روستای دوم:

از روستای اول با آژانس، همراه همکار تازه واردم و مادرش، به سوی روستای دوم راه افتادیم. روستای دوم هم بزرگتر است و هم آبادتر. مدرسه‌اش 9 کلاسه است و دو طبقه. بی‌نهایت زیبا و خوش ساخت. اینجا هم امکانات خوبی داریم. اینجا زباله‌های کاغذی تفکیک می‌شود. کتابخانه‌اش نسبتا بزرگتر است و همه چیز به نظر بهتر از روستای قبل به نظر می‌رسد. حتی دانش‌آموزانش هم زود ازدواج نمی‌کنند انگار!
شورای معلمان به مسخره‌ترین حالت ممکن تمام شد. روزهای شنبه و سه‌شنبه اینجا تدریس خواهم کرد. فردای این جلسه باز هم قرار شد به مدرسه بروم و کمی در کارها کمک دستشان باشم. میم می‌گوید بی‌خود کرده‌اند تو مگر کادر اداری هستی که بروی کمک‌شان! ولی روح مظلوم من که در غیرانتفاعی آب دیده شده، ساز مخالف زدن بلد نیست. ولی گویا باید یادش بگیرم. 

روز دوم، روستای دوم:

امروز من مسول چک کردن پرونده‌های ثبت‌نامی هستم. اینجا همه چیز عجیب غریب است، سی شهریور تازه آمده‌اند برای ثبت‌نام! کلاس‌های ما حضوری خواهد بود. بچه‌ها می‌پرسند لباس چی بپوشیم؟ مدیر می‌گوید سورمه‌ای باشد. بچه می‌گوید یعنی بدوزیم پس؟ می‌گویم توی این سه روز مگر خیاطی هست که لباس بدوزد؟ مدیر عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند و می‌گوید مادرهایشان می‌دوزند!
آمدنی سوار وانت یکی از روستایی‌ها شدم. پیرمرد خوش مشربی بود و شماره‌اش را داد که هر وقت گوجه خواستم مستقیم بروم سراغ خودش! برگشتنی هم با پیکان یکی دیگر از روستایی‌ها برگشتم. اینجوری هزینۀ قابل توجهی را ذخیره کردم. با توجه به اینکه ممکن است تا پایان پودمان دوم خبری از حقوق نباشد، حسابی باید حواسم به دخل و خرجم باشد. دخترهای کلاس هشتمی را دیدم سه چهار تایی‌شان آمده بودند کمک مدیر و معاون. خوشم آمد. خوب و مهربان به نظر می‌رسند.
ذوق شنبه را دارم که در را باز کنم و زل بزنم به چهره‌های پشت ماسک و بگویم سلام من رنجبرم، معلم ادبیات‌تان. 


  • نسرین
هوالمحبوب

دیشب از عشق بین آن دو مست شده بودم، مست آن حس و حال جاری در عکس‌های عاشقانه‌. خماری‌اش تا صبح باقی مانده بود. اما راستش را بخواهی کسی را نداشتم که خماری را از سرم بپراند. دلم می‌خواست صبح که چشم باز کردم، بروم سراغش و بگویم چقدر دوستش دارم و چقدر دلتنگش هستم. دوست داشتم بگویم بیا قرار هم باشیم. دوست داشتم بگویم ما هم می‌توانیم.... اما فقط نوشتم دلتنگم. همین. آدمیزاد با ترس‌هایش زندگی می‌کند، قد می‌کشد و عاقبت با ترس‌هایش می‌میرد. 
گاهی ناچاری پیرو عقلت باشی تا از خودت محافظت کنی. ناچاری در برابر شوخی‌هایش لبخند بزنی، زخم‌هایت را مرهم بگذاری و بروی پی زندگی‌ات. دلم می‌خواست صبح کسی بود که بخزم توی آغوشش و بگویم دلتنگی چه به روزگار آدم می‌آورد. دلم می‌خواست کسی بود که صبح به شوق دیدنش چشم‌هایم را باز کنم و شب با حلاوت حرف‌هایش به خواب روم. دلم می‌خواست کسی بود که دغدغۀ از دست دادنش قلبم را از جا نمی‌کند، آدمی بود که به من تعلق داشت و من هرگز ترس از دست دادنش را زندگی نمی‌کردم.
عاقل شدن ترسناک است. روزگاری که با قلبم می‌زیستم، حال و روز بهتری داشتم. حالا مدام دارم حساب و کتاب آدم‌ها را نگه می‌دارم و از ترس غرق شدن، به دریا نمی‌زنم. باید خودم را مدتی مخفی کنم. مدتی حرف نزنم، ابراز دلتنگی نکنم. باید مدتی از همۀ دنیا محو شوم تا دوباره  لاک تنهایی‌ام را بیابم. دور افتادن از آن پیلۀ تنهایی گران تمام می‌شود. هوس دوست داشته شدن دست از سرت برنمی‌دارد، جنون عشق شیرۀ جانت را می‌مکد و تو مدام تنهایی‌ات بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.
دوست داشتم روزهایم را به امید دیدارش بشمارم و یک روز بالاخره در آغوش بگیرمش. اما راستش از خیال خام به ستوه آمده‌ام. می‌خواهم برگردم توی پیله‌ام و مدت‌ها با کسی حرف نزنم. 



  • ۱۹ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۰۴
  • نسرین

هوالمحبوب


به گوشی طفلکی‌ام چند روزیست که التماس می‌کنم خراب نشود. باتری‌اش را شهریور پارسال تعویض کردم و حالا چند روزیست دوباره در حال باد کردن است. التماسش می‌کنم، قربان صدقه‌اش می‌روم. اگر آموزش مجازی باشد، عصای دستم است و اگر خراب شود نمی‌دانم چه گلی باید به سر بگیرم. سیستم خانه سیزده سال است که دارد کار می‌کند، از خواهر بزرگتر به من رسیده و مانیتورش را چند سال قبل به باد دادم و حالا با مانیتور برادرم امورات می‌گذرانم. هر وقت به پت پت می‌افتد قربان صدقه‌اش می‌روم! مودم وای‌فای خانه را از دامادمان دارم و تا این لحظه که قریب دو سال می‌گذرد، پولی بابتش نگرفته. چند روز پیش که چراغ‌هایش یک در میان روشن می‌شد، مشغول التماس کردن به او بودم که جان هر که دوست دارد، دست از خراب شدن بردارد. این روال را دربارۀ اعضای بدنم هم دارم. دندان‌هایم، که یکی در میان درد می‌گیرند، موهایم که زود به زود چرب می‌شوند، صورتم که جوش می‌زند، چشم‌هایم که درد می‌گیرند! 
آخرین حقوق ثابتم را 25 اردبهشت گرفته‌ام. بعدی را اگر قسمت شود و از کرونا نمیرم، قرار است آخر آذر بگیرم! این وسط البته بیکار ننشسته‌ام و چشمم به جیب کسی نبوده. با محتوا نویسی امورات می‌گذرانم. 
می‌دانید، روزگار سختی است. جوانیم و خواسته‌هایمان زیاد است، زندگی از وقتی یادم می‌آید برایمان سخت بوده و هرگز جوری نگذشته که خیال‌مان حداقل از چند ماه آینده راحت باشد. ما همیشه گنجشک روزی بوده‌ایم. نه سفرهای لاکچری رفته‌ایم، نه لباس‌های مارکدار پوشیده‌ایم، نه تجهیزات و لوازم‌مان فلان برند مطرح بوده، نه هر روزمان را در رستوران و کافه‌های بالاشهر سر کرده‌ایم. از وقتی یادم می‌آید قانع بودم. قانع به کمترین میزان از چیزی که باید. دانشجو که بودم کرایۀ قطار رفت و برگشت به دانشگاه 200 تومان بود و من روزی 500 تومان پول تو جیبی داشتم. تا وقتی لیسانس بگیرم یادم نمی‌آید با دوستانم بیرون رفته باشم رستوران یا کافه‌. ندار نبودیم ولی به شدت قانع بارمان آورده بودند. آنقدر که قدر تک‌تک داشته‌هایمان را به غایت می‌دانستیم.
از همان اول، پول خواستن برایم مصیبت بود. دلم می‌خواست بمیرم ولی درخواستم را مطرح نکنم. از همان بچگی دنبال راهی بودم که پول در بیاورم. از بسته‌بندی کردن گاز استریل توی خانه تا قرآن خواندن برای اموات عمه‌هایم گرفته تا معرفی کتاب نوشتن برای سازمان فرهنگی هنری شهرداری و ....
حالا که بزرگ شده‌ام و به سنی رسیده‌ام که باید تکلیف زندگی‌ام روشن باشد، بلاتکلیف‌تر از همیشه‌ام. مستقل شدن را دوست دارم ولی وقتی به هزینه‌های سرسام‌آورش فکر می‌کنم قیدش را می‌زنم. دلم می‌خواهد گوشی‌ جدیدی بخرم و وقتی قیمت‌ها را بالا و پایین می‌کنم متوجه می‌شوم که حداقل چند ماه باید برایش صبر کنم. برای سفر رفتن، تفریح کردن، برای هر قدمی که باید بردارم، پول لازم است و این روزها همه چیز به طرز عجیبی گران است. گران و غیر قابل باور!

دیروز وقتی داشتم موارد سالاد ماکارونی را می‌خریدم، یک بسته قارچ از یخچال فروشگاه برداشتم و توی سبد گذاشتم، امروز که داشتم قارچ‌ها را می‌شستم به این فکر می‌کردم که چرا هشت تا قارچ باید بشود 18500؟

چرا قارچ کیلویی پنچاه تومان است و هویج کیلویی سی تومان؟ ما در کدام زمان و مکان داریم زندگی می‌کنیم که راه رسیدن به حداقل‌های یک زندگی هر روز بیش از قبل، سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌شود؟

  • نسرین

هوالمحبوب


می‌دانی، حرف‌های نون جان شبیه یک سیلی محکم بود. یادم آمد خیلی وقت است که نگفته‌ام دمت گرم حاجی، شکرت اوس کریم، حال دادی بهم. من بی‌معرفت‌ترین بودم می‌دانم. وقتی به رویای معلم شدن فکر می‌کردم، ته ذهنم یک نشدن بود و هر بار پسم میزد. هزار بار تا مرز فرو ریختن رفتم و برگشتم. هزار بار خواستم و نشد. تو ولی رویایش را انداخته بودی توی سرم و من خسته نمی‌شدم. از فروردین که فهمیده‌ام همه چیز قطعی شده، کمتر به تو فکر کرده‌ام و بیشتر از تو بریده‌ام. دوست دارم بغلت کنم، ببوسمت و از نو عاشقت شوم. بگویم شکرت محبوب من. شکرت که این بار شد.
گور بابای همۀ خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. گور بابای همۀ احساساتی که خرج کردم و نشد که بشود. دم خودت گرم که خواستنی‌ترینی. دم خودت گرم که رویایم را محقق کردی. من که جنمش را نداشتم تو هولم دادی به جلو. 
دلم می‌خواهد بگویم مرسی که حواست به اشک‌ها و لابه‌هایم بود. دمت گرم که می‌بینی‌ام. حتی اگر هر روز چند بار دعوایمان شود، کارمان به قهر بکشد، حتی اگر بد و بیراه نثارت کنم، ته دلم دوستت دارم. 
ظرفیتم کم است. خودت اینگونه خلقم کردی. مدار احساساتم بیش‌فعال است و عشق تشنه‌ام می‌کند.
ذلیلت شدم امروز. امروز حس کردم که خدایم هستی. که بزرگی، که می‌بینی‌ام.
اینکه گاهی نمی‌شود که بشود، فدای چشم‌های سیاهت. بالاخره تو هم محدودیت‌های خودت را داری، توقعی ندارم. کنار می‌‌آیم. حالا که به نشدن رضایت داده‌ام فقط لطفا کاری کن که گاهی دلش برایم تنگ شود، گاهی حس کند که چقدر جایم خالی است. از اینکه فراموشم کند می‌ترسم. امشب سفت‌تر بغلم کن. نیاز دارم عشقت را نثارم کنی. امشب خسته‌ام از تک‌تک آدم‌هایت. از خوب‌ترین تا بدترین‌شان. کاش تو که می‌شناختی‌ام چقدر جنسم خراب است، رویای عشق را در سرم نمی‌انداختی. این یک کارت اشتباه بود. بپذیر. کسی با پذیرش اشتباهاتش کوچک نشده. تو هم نمی‌شوی. خب چون تو آنقدر بزرگ هستی که با جفنگیات من حتی یک اپسیلون هم از حجم خدا بودنت کم نمی‌شود. کاش انجا که گفتم دوستش دارم، زبانم را مار زده بود. تقصیر توست که آن لحظه مار در اتاقم نبود. تقصیر توست که آن لحظه اینترنت‌مان قطع نشد، تقصیر توست که او مرا دوست ندارد. 
پاک یادم رفت که آمده بودم خیر سرم قربان صدقه‌ات بروم! می‌بینی؟ تو چه خدایی هستی که حتی وقتی می‌خواهم قربانت بروم هم دلم ازت پر است؟

ولی دمت گرم باز هم. از اینکه از سرگردانی چند ساله نجاتم دادی خوشحالم. کاش می‌شد بیشتر بتوانم قربانت بروم. اما هربار یاد قلبم و جای خالی‌اش می‌افتم از دستت عصبانی می‌شوم. دست خودم نیست. پررویم کرده‌ای.
اما حالا که فکر می‌کنم، حتی درست و حسابی هم بهش نگفتم دوستت دارم. ولی به هر حال می‌توانستی یک جوری جلوی زبانم را بگیری که حالا اینقدر به غلط کردن نیوفتم. 

دوستت دارم کریم‌جان و حمیدجان و رحیم‌جان و رحمان‌جان و غفور‌جان و سلیم‌جان و علیم‌جان و جمیل جان.

خیلی دوستت دارم. 

خیلی خوب است که در جوابم نمی‌گویی ولی من دوستت ندارم.

خیلی خوب است که تو فقط دوست معمولی‌ام نیستی و می‌توانم راحت قربان صدقه‌ات بروم.

  • نسرین

هوالمحبوب


نمی‌دانم خواندن پیام افسانه مسببش بود یا چه که از صبح یادت افتاده‌ام و هی به خودم می‌پیچم و اشک‌ها را بدرقه می‌کنم و بغضم را فرو می‌دهم. یادت از کی اینقدر گریه‌آور شد؟ از هشت فروردین 91؟ یا قبل‌تر از اسفند نحس 90 که دیدارمان افتاد به قیامت؟ یادم به آخرین روزهایت که می‌افتد بغض امانم را می‌برد. از اشک و آه و حسرت چیزی فراتر بود. ما بخشی از خودمان را توی بلوک 5 خاک کردیم. همراه تو. چیزی از زندگی همۀ ما کم شد و تو همۀ شادی‌های زندگی را یکجا با خودت بردی. چقدر دلم برات تنگ است. چقدر دلم می‌خواهد باز هم سوار ماشین محمد شویم و سر هر پیچ آوار شویم روی هم. چقدر دلم شهربازی رفتن و بستنی قیفی خوردن می‌خواهد. باورت می‌شود از آخرین باری که عکست را دیده‌ام سال‌ها می‌گذرد؟ مامان همۀ عکس‌هایت را جمع کرده و نمی‌گذارد جلوی چشم‌مان باشد. من رفیق بی‌معرفتی بودم. ولی تو بدترین کار را با ما کردی. قرار نبود پیام آخرت را عملی کنی و واقعا برایم بمیری. یادت هست؟ ترانۀ قمیشی تازه منتشر شده بود و تو برایم نوشته بودی: «من فقط عاشق اینم، اونقدر زنده بمونم، تا به جای تو بمیرم.» یاد گلدان لاله‌ای افتادم که توی آن اسفند شوم برایت آورده بودم. چشم‌هایت درخشیده بود و گفته بودی خیلی قشنگه، بذاریدش جایی که تو چشم باشه. از بیمارستان که برگردم جای همیشگی‌اش رو تعیین می‌کنم. گفته بودی پرده‌ها برای عید بشوریم، مبل‌ها را جا به جا کنیم، قرار بود برگردی و عید 91 تحویل شود. قرار نبود عید زهرمارمان شود و دیدار بماند به قیامت. تو که تجسم عینی زندگی بودی برای همه، تو که روح زندگی بودی، خود زندگی بودی. چطور یکباره اینهمه تهی شدی از زندگی؟ مرگ برای تو شوخی بود ولی برای ما کابوسی که تعبیر شد. یاد تک‌تک عروسی‌هایی که با هم مجلس گرم‌کنش بودیم به خیر. رقصیدنت، خنده‌هایت که چهار ستون خانه را می‌لرزاند، مسخره‌بازی‌هایت بعد هر مراسم... چطور توانستی بمیری وقتی زندگی از همه جایت شره می‌کرد؟
کاش بودی که نون جان را دوباره به زندگی گره بزنی. کاش بودی که دوباره دلیلی برای شادی کردن پیدا کنم. کاش بودی که رقصیدن می‌شد معنای زندگی‌ام. دارم به پهنای صورت اشک می‌ریزم و کلمه‌ها از زیر دستم در می‌روند. من عجیب دلم برایت تنگ است. کاش بودی و سر زده در میزدی و صدایت زنده‌مان می‌کرد. ما از وقتی رفته‌ای شادی‌های کمی داشته‌ایم. باور کن. بیست و چهار سال و اندی زندگی کردی و همه را عاشق خودت ساختی.
دلم برای خاله‌بازی‌هایمان در کنج حیاط ابا تنگ شده. دلم برای وکیل‌بازی‌هایمان و رویایی که دود شد تنگ شده، دلم برای صورت قشنگت، برای پوست سبزۀ نمکی‌ات، برای چشم‌های میشی‌ات، برای موهایت، برای انگشت‌های کشیده‌ات تنگ شده. من نه سال و پنج ماه است که دلتنگم. 

  • نسرین