زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند سی و سه سالگی قشنگی برای خودش بسازد.
نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم چون قرار نیست زنده بمانم.
اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند.


زمزمه‌دونی
هوالمحبوب

دیشب از عشق بین آن دو مست شده بودم، مست آن حس و حال جاری در عکس‌های عاشقانه‌. خماری‌اش تا صبح باقی مانده بود. اما راستش را بخواهی کسی را نداشتم که خماری را از سرم بپراند. دلم می‌خواست صبح که چشم باز کردم، بروم سراغش و بگویم چقدر دوستش دارم و چقدر دلتنگش هستم. دوست داشتم بگویم بیا قرار هم باشیم. دوست داشتم بگویم ما هم می‌توانیم.... اما فقط نوشتم دلتنگم. همین. آدمیزاد با ترس‌هایش زندگی می‌کند، قد می‌کشد و عاقبت با ترس‌هایش می‌میرد. 
گاهی ناچاری پیرو عقلت باشی تا از خودت محافظت کنی. ناچاری در برابر شوخی‌هایش لبخند بزنی، زخم‌هایت را مرهم بگذاری و بروی پی زندگی‌ات. دلم می‌خواست صبح کسی بود که بخزم توی آغوشش و بگویم دلتنگی چه به روزگار آدم می‌آورد. دلم می‌خواست کسی بود که صبح به شوق دیدنش چشم‌هایم را باز کنم و شب با حلاوت حرف‌هایش به خواب روم. دلم می‌خواست کسی بود که دغدغۀ از دست دادنش قلبم را از جا نمی‌کند، آدمی بود که به من تعلق داشت و من هرگز ترس از دست دادنش را زندگی نمی‌کردم.
عاقل شدن ترسناک است. روزگاری که با قلبم می‌زیستم، حال و روز بهتری داشتم. حالا مدام دارم حساب و کتاب آدم‌ها را نگه می‌دارم و از ترس غرق شدن، به دریا نمی‌زنم. باید خودم را مدتی مخفی کنم. مدتی حرف نزنم، ابراز دلتنگی نکنم. باید مدتی از همۀ دنیا محو شوم تا دوباره  لاک تنهایی‌ام را بیابم. دور افتادن از آن پیلۀ تنهایی گران تمام می‌شود. هوس دوست داشته شدن دست از سرت برنمی‌دارد، جنون عشق شیرۀ جانت را می‌مکد و تو مدام تنهایی‌ات بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.
دوست داشتم روزهایم را به امید دیدارش بشمارم و یک روز بالاخره در آغوش بگیرمش. اما راستش از خیال خام به ستوه آمده‌ام. می‌خواهم برگردم توی پیله‌ام و مدت‌ها با کسی حرف نزنم. 



  • ۱۹ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۰۴
  • نسرین

هوالمحبوب


به گوشی طفلکی‌ام چند روزیست که التماس می‌کنم خراب نشود. باتری‌اش را شهریور پارسال تعویض کردم و حالا چند روزیست دوباره در حال باد کردن است. التماسش می‌کنم، قربان صدقه‌اش می‌روم. اگر آموزش مجازی باشد، عصای دستم است و اگر خراب شود نمی‌دانم چه گلی باید به سر بگیرم. سیستم خانه سیزده سال است که دارد کار می‌کند، از خواهر بزرگتر به من رسیده و مانیتورش را چند سال قبل به باد دادم و حالا با مانیتور برادرم امورات می‌گذرانم. هر وقت به پت پت می‌افتد قربان صدقه‌اش می‌روم! مودم وای‌فای خانه را از دامادمان دارم و تا این لحظه که قریب دو سال می‌گذرد، پولی بابتش نگرفته. چند روز پیش که چراغ‌هایش یک در میان روشن می‌شد، مشغول التماس کردن به او بودم که جان هر که دوست دارد، دست از خراب شدن بردارد. این روال را دربارۀ اعضای بدنم هم دارم. دندان‌هایم، که یکی در میان درد می‌گیرند، موهایم که زود به زود چرب می‌شوند، صورتم که جوش می‌زند، چشم‌هایم که درد می‌گیرند! 
آخرین حقوق ثابتم را 25 اردبهشت گرفته‌ام. بعدی را اگر قسمت شود و از کرونا نمیرم، قرار است آخر آذر بگیرم! این وسط البته بیکار ننشسته‌ام و چشمم به جیب کسی نبوده. با محتوا نویسی امورات می‌گذرانم. 
می‌دانید، روزگار سختی است. جوانیم و خواسته‌هایمان زیاد است، زندگی از وقتی یادم می‌آید برایمان سخت بوده و هرگز جوری نگذشته که خیال‌مان حداقل از چند ماه آینده راحت باشد. ما همیشه گنجشک روزی بوده‌ایم. نه سفرهای لاکچری رفته‌ایم، نه لباس‌های مارکدار پوشیده‌ایم، نه تجهیزات و لوازم‌مان فلان برند مطرح بوده، نه هر روزمان را در رستوران و کافه‌های بالاشهر سر کرده‌ایم. از وقتی یادم می‌آید قانع بودم. قانع به کمترین میزان از چیزی که باید. دانشجو که بودم کرایۀ قطار رفت و برگشت به دانشگاه 200 تومان بود و من روزی 500 تومان پول تو جیبی داشتم. تا وقتی لیسانس بگیرم یادم نمی‌آید با دوستانم بیرون رفته باشم رستوران یا کافه‌. ندار نبودیم ولی به شدت قانع بارمان آورده بودند. آنقدر که قدر تک‌تک داشته‌هایمان را به غایت می‌دانستیم.
از همان اول، پول خواستن برایم مصیبت بود. دلم می‌خواست بمیرم ولی درخواستم را مطرح نکنم. از همان بچگی دنبال راهی بودم که پول در بیاورم. از بسته‌بندی کردن گاز استریل توی خانه تا قرآن خواندن برای اموات عمه‌هایم گرفته تا معرفی کتاب نوشتن برای سازمان فرهنگی هنری شهرداری و ....
حالا که بزرگ شده‌ام و به سنی رسیده‌ام که باید تکلیف زندگی‌ام روشن باشد، بلاتکلیف‌تر از همیشه‌ام. مستقل شدن را دوست دارم ولی وقتی به هزینه‌های سرسام‌آورش فکر می‌کنم قیدش را می‌زنم. دلم می‌خواهد گوشی‌ جدیدی بخرم و وقتی قیمت‌ها را بالا و پایین می‌کنم متوجه می‌شوم که حداقل چند ماه باید برایش صبر کنم. برای سفر رفتن، تفریح کردن، برای هر قدمی که باید بردارم، پول لازم است و این روزها همه چیز به طرز عجیبی گران است. گران و غیر قابل باور!

دیروز وقتی داشتم موارد سالاد ماکارونی را می‌خریدم، یک بسته قارچ از یخچال فروشگاه برداشتم و توی سبد گذاشتم، امروز که داشتم قارچ‌ها را می‌شستم به این فکر می‌کردم که چرا هشت تا قارچ باید بشود 18500؟

چرا قارچ کیلویی پنچاه تومان است و هویج کیلویی سی تومان؟ ما در کدام زمان و مکان داریم زندگی می‌کنیم که راه رسیدن به حداقل‌های یک زندگی هر روز بیش از قبل، سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌شود؟

  • نسرین

هوالمحبوب


می‌دانی، حرف‌های نون جان شبیه یک سیلی محکم بود. یادم آمد خیلی وقت است که نگفته‌ام دمت گرم حاجی، شکرت اوس کریم، حال دادی بهم. من بی‌معرفت‌ترین بودم می‌دانم. وقتی به رویای معلم شدن فکر می‌کردم، ته ذهنم یک نشدن بود و هر بار پسم میزد. هزار بار تا مرز فرو ریختن رفتم و برگشتم. هزار بار خواستم و نشد. تو ولی رویایش را انداخته بودی توی سرم و من خسته نمی‌شدم. از فروردین که فهمیده‌ام همه چیز قطعی شده، کمتر به تو فکر کرده‌ام و بیشتر از تو بریده‌ام. دوست دارم بغلت کنم، ببوسمت و از نو عاشقت شوم. بگویم شکرت محبوب من. شکرت که این بار شد.
گور بابای همۀ خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. گور بابای همۀ احساساتی که خرج کردم و نشد که بشود. دم خودت گرم که خواستنی‌ترینی. دم خودت گرم که رویایم را محقق کردی. من که جنمش را نداشتم تو هولم دادی به جلو. 
دلم می‌خواهد بگویم مرسی که حواست به اشک‌ها و لابه‌هایم بود. دمت گرم که می‌بینی‌ام. حتی اگر هر روز چند بار دعوایمان شود، کارمان به قهر بکشد، حتی اگر بد و بیراه نثارت کنم، ته دلم دوستت دارم. 
ظرفیتم کم است. خودت اینگونه خلقم کردی. مدار احساساتم بیش‌فعال است و عشق تشنه‌ام می‌کند.
ذلیلت شدم امروز. امروز حس کردم که خدایم هستی. که بزرگی، که می‌بینی‌ام.
اینکه گاهی نمی‌شود که بشود، فدای چشم‌های سیاهت. بالاخره تو هم محدودیت‌های خودت را داری، توقعی ندارم. کنار می‌‌آیم. حالا که به نشدن رضایت داده‌ام فقط لطفا کاری کن که گاهی دلش برایم تنگ شود، گاهی حس کند که چقدر جایم خالی است. از اینکه فراموشم کند می‌ترسم. امشب سفت‌تر بغلم کن. نیاز دارم عشقت را نثارم کنی. امشب خسته‌ام از تک‌تک آدم‌هایت. از خوب‌ترین تا بدترین‌شان. کاش تو که می‌شناختی‌ام چقدر جنسم خراب است، رویای عشق را در سرم نمی‌انداختی. این یک کارت اشتباه بود. بپذیر. کسی با پذیرش اشتباهاتش کوچک نشده. تو هم نمی‌شوی. خب چون تو آنقدر بزرگ هستی که با جفنگیات من حتی یک اپسیلون هم از حجم خدا بودنت کم نمی‌شود. کاش انجا که گفتم دوستش دارم، زبانم را مار زده بود. تقصیر توست که آن لحظه مار در اتاقم نبود. تقصیر توست که آن لحظه اینترنت‌مان قطع نشد، تقصیر توست که او مرا دوست ندارد. 
پاک یادم رفت که آمده بودم خیر سرم قربان صدقه‌ات بروم! می‌بینی؟ تو چه خدایی هستی که حتی وقتی می‌خواهم قربانت بروم هم دلم ازت پر است؟

ولی دمت گرم باز هم. از اینکه از سرگردانی چند ساله نجاتم دادی خوشحالم. کاش می‌شد بیشتر بتوانم قربانت بروم. اما هربار یاد قلبم و جای خالی‌اش می‌افتم از دستت عصبانی می‌شوم. دست خودم نیست. پررویم کرده‌ای.
اما حالا که فکر می‌کنم، حتی درست و حسابی هم بهش نگفتم دوستت دارم. ولی به هر حال می‌توانستی یک جوری جلوی زبانم را بگیری که حالا اینقدر به غلط کردن نیوفتم. 

دوستت دارم کریم‌جان و حمیدجان و رحیم‌جان و رحمان‌جان و غفور‌جان و سلیم‌جان و علیم‌جان و جمیل جان.

خیلی دوستت دارم. 

خیلی خوب است که در جوابم نمی‌گویی ولی من دوستت ندارم.

خیلی خوب است که تو فقط دوست معمولی‌ام نیستی و می‌توانم راحت قربان صدقه‌ات بروم.

  • نسرین

هوالمحبوب


نمی‌دانم خواندن پیام افسانه مسببش بود یا چه که از صبح یادت افتاده‌ام و هی به خودم می‌پیچم و اشک‌ها را بدرقه می‌کنم و بغضم را فرو می‌دهم. یادت از کی اینقدر گریه‌آور شد؟ از هشت فروردین 91؟ یا قبل‌تر از اسفند نحس 90 که دیدارمان افتاد به قیامت؟ یادم به آخرین روزهایت که می‌افتد بغض امانم را می‌برد. از اشک و آه و حسرت چیزی فراتر بود. ما بخشی از خودمان را توی بلوک 5 خاک کردیم. همراه تو. چیزی از زندگی همۀ ما کم شد و تو همۀ شادی‌های زندگی را یکجا با خودت بردی. چقدر دلم برات تنگ است. چقدر دلم می‌خواهد باز هم سوار ماشین محمد شویم و سر هر پیچ آوار شویم روی هم. چقدر دلم شهربازی رفتن و بستنی قیفی خوردن می‌خواهد. باورت می‌شود از آخرین باری که عکست را دیده‌ام سال‌ها می‌گذرد؟ مامان همۀ عکس‌هایت را جمع کرده و نمی‌گذارد جلوی چشم‌مان باشد. من رفیق بی‌معرفتی بودم. ولی تو بدترین کار را با ما کردی. قرار نبود پیام آخرت را عملی کنی و واقعا برایم بمیری. یادت هست؟ ترانۀ قمیشی تازه منتشر شده بود و تو برایم نوشته بودی: «من فقط عاشق اینم، اونقدر زنده بمونم، تا به جای تو بمیرم.» یاد گلدان لاله‌ای افتادم که توی آن اسفند شوم برایت آورده بودم. چشم‌هایت درخشیده بود و گفته بودی خیلی قشنگه، بذاریدش جایی که تو چشم باشه. از بیمارستان که برگردم جای همیشگی‌اش رو تعیین می‌کنم. گفته بودی پرده‌ها برای عید بشوریم، مبل‌ها را جا به جا کنیم، قرار بود برگردی و عید 91 تحویل شود. قرار نبود عید زهرمارمان شود و دیدار بماند به قیامت. تو که تجسم عینی زندگی بودی برای همه، تو که روح زندگی بودی، خود زندگی بودی. چطور یکباره اینهمه تهی شدی از زندگی؟ مرگ برای تو شوخی بود ولی برای ما کابوسی که تعبیر شد. یاد تک‌تک عروسی‌هایی که با هم مجلس گرم‌کنش بودیم به خیر. رقصیدنت، خنده‌هایت که چهار ستون خانه را می‌لرزاند، مسخره‌بازی‌هایت بعد هر مراسم... چطور توانستی بمیری وقتی زندگی از همه جایت شره می‌کرد؟
کاش بودی که نون جان را دوباره به زندگی گره بزنی. کاش بودی که دوباره دلیلی برای شادی کردن پیدا کنم. کاش بودی که رقصیدن می‌شد معنای زندگی‌ام. دارم به پهنای صورت اشک می‌ریزم و کلمه‌ها از زیر دستم در می‌روند. من عجیب دلم برایت تنگ است. کاش بودی و سر زده در میزدی و صدایت زنده‌مان می‌کرد. ما از وقتی رفته‌ای شادی‌های کمی داشته‌ایم. باور کن. بیست و چهار سال و اندی زندگی کردی و همه را عاشق خودت ساختی.
دلم برای خاله‌بازی‌هایمان در کنج حیاط ابا تنگ شده. دلم برای وکیل‌بازی‌هایمان و رویایی که دود شد تنگ شده، دلم برای صورت قشنگت، برای پوست سبزۀ نمکی‌ات، برای چشم‌های میشی‌ات، برای موهایت، برای انگشت‌های کشیده‌ات تنگ شده. من نه سال و پنج ماه است که دلتنگم. 

  • نسرین

هوالمحبوب


از سال 94 که توی این وبلاگ دارم می‌نویسم، هنوز دنبال‌کننده‌هام به سیصد نفر نرسیدن! هر وقت هم که از اضافه شدن کسی خوشحال شدن و ذوق کردم که یه قدم دیگه به سیصد نزدیک شدم، چند نفر قطع دنبال زدن و برگشتم به همون عدد سابق. راستش قصد نوشتن توی وبلاگ رو نداشتم. بی‌حوصله‌تر از اونی‌ام که ذهنم رو منسجم کنم برای نوشتن دربارۀ یه موضوع واحد. اما صبح که پنل رو باز کردم دیدم رسیدیم به 294 نفر! می‌دونم که بعد از این پست قطعا چند نفر قطع دنبال می‌کنند ولی خب حس اینکه بعد شش سال و اندی داریم به سیصد نزدیک می‌شیم هنوزم می‌تونه خوشحالم کنه، اما نه اندازۀ قبل. نه اندازۀ وقتی که ذوق خونده شدن داشتم و فکر می‌کردم این میزان مخاطب برام کمه، این تعداد کامنت راضی کننده نیست!
الان دیگه به خونده شدن فکر نمی‌کنم راستش. مثل قبل وسواس انتخاب موضوع هم ندارم. دنبال پست‌های خفن و پرطمطراق هم نیستم. فهمیدم که هیچی قرار نیست درست بشه، خوب بشه و منو خوشحال کنه. اما همیشۀ تاریخ یه سوال توی سرم دو دو می‌زنه و نمی‌تونم بی‌خیالش بشم! اینکه چرا هیچ وقت به سیصد نفر نرسید این وبلاگ!
توی روزگاری که دیگه کسی کمتر سراغ وبلاگش میاد، حتی دوستای صمیمی‌ام دیگه وبلاگمو نمیخونن، خیلی از خفن‌هایی که به عشق خوندن مطالب‌شون پنل رو باز می‌کردم، دیگه نیستن و حتی کامنت‌هاشونم جواب نمی‌دن، پرسیدن این سوال احمقانه است ولی خب هیچ وقت جوابی براش نداشتم.
دیشب که حسابی دمق و بی‌حوصله و در مرز داریخماخ بودم، اومدم پی یه ستاره روشن. ستارۀ خورشید رو که دیدم خوشحال شدم. دویدم برم باهاش حرف بزنم که دیدم پستش فوتبالیه و ابراز خوشحالی از برگشتن رونالدو به منچستر. خب حرفم در نطفه خفه شد و برگشتم تو رختخواب.
بی‌نهایت دلم برای نوشته‌های لافکادیو، غمی، گلاویژ، آسوکا، لنی، هالی، صبا، حنانه و خیلی‌های دیگه تنگ شده. برای روزهای درخشان وبلاگ‌نویسی.



+بعدانوشت: نگفتم؟ حالا شدیم 293 تا!

  • نسرین