زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۹ مطلب با موضوع «تبریزیم» ثبت شده است

هوالمحبوب


توی خیابان تربیت تبریز، یک پاساژ هست به نام شیخ صفی. شیخ صفی همان جد پادشاهان سلسلۀ صفویه بود که حالا مقبره‌اش توی شهر اردبیل واقع شده است. القصه، پاساژ شیخ صفی تبریز، پاساژ عقد و عروسی است. یعنی کل پاساژ به فروش ملزومات عروسی اختصاص دارد. اعم از لباس عروس، لوازم آرایشی، سفرۀ عقد، آینه و شمعدان و قص علی هذا.
قبلا هر بار که با الی پایمان به این پاساژ کشیده می‌شد، برای خودمان لباس عروسی و نامزدی و حلقه و آینه و شمعدان انتخاب می‌کردیم. توی کارمان هم بسیار جدی و مصمم بودیم. یعنی به شدت سعی می‌کردیم همه چیز با هم ست باشد. حلقه به دستمان بیاید، لباس چاق و کوتاه نشان‌مان ندهد، آینه خیلی پر زرق و برق نباشد و ...
آنقدر که این پاساژ ازدواجی است، حتی الی خبر ازدواجش با امیر را هم توی همین پاساژ بهم داد. یعنی اول اولش که رفته بودیم، قرار بود فقط یک دیدار و گردش عیدانه باشد. بعد به اصرار الی رفتیم تربیت و پاتوق همیشگی. آنجا بود که گفت چند ماه است با همکارش وارد رابطه شده است و قضیه دارد جدی می‌شود و ...
حالا که الی دو سال و دو ماه است عقد کرده، هیچ یادم نمی‌آید که حلقه‌اش همانی بود که بار آخر انتخابش کرده بودیم یا نه. یادم هست سال‌های جوانی انگشترهایی باب شده بود که به تخم‌مرغی معروف شده بودند. الی می‌خواست حلقه‌اش یکی از آنها باشد. می‌گفت انگشت‌های من کوچک و ظریف است، حلقۀ بزرگ توی انگشتم خوش نمی‌نشیند. چند روز پیش که خانۀ فاطمه بودیم، حلقه‌اش توجهم را جلب کرد. به غایت درشت و سنگین بود. 
اما لباس عروسش دقیقا همانی بود که همیشه می‌خواست. دامن سادۀ توری بدون منجق دوزی و حاشیه دوزی و ....عروس قشنگی شده بود. مراسمش هم در عین جمع و جور بودن و سادگی، دوست داشتنی بود. 
چرا داشتم از شیخ صفی می‌گفتم؟ آهان یادم افتاد. داشتم می‌گفتم که برسم به ستاره‌باران.
ستاره‌باران یک مجتمع تجاری تفریحی است که به سبک معماری لاله پارک ساخته شده. لاله پارک تبریز هم که معرف حضورتان هست؟ از آن مجتمع‌های شیک و پیک و بی‌خودی گران که مردم بیشتر برای تفریح و گردش و قرارهای دوستانه و عاشقانه پایشان به آنجا باز می‌شود تا خرید!
القصه، ستاره‌باران هم همین حکم را برای من دارد. اینکه گه‌گداری که هوای حوصله ابری شد، شال و کلاه کنم و بروم توی دنیای رنگی پنگی‌اش تاب بخورم و کمی زندگی را نفس بکشم. شاید اگر سر کیف باشم از فروشگاه ائل‌ای، رژی، لاکی، کرم پودری چیزی بخرم و بعد بروم بنشینم توی کافی‌شاپ و منو را به جستجوی یک چیز متفاوت شخم بزنم.
من تنهایی تفریح کردن را خوب بلدم و خیلی هم دوست دارم. تنهایی رستوران و کافه و سینما می‌روم. تنهایی خرید می‌کنم و تنهایی پارک می‌روم. راستش را بخواهید اصلا بعضی کارها را باید تنهایی انجام داد، مثل سینما رفتن! که هی مجبور نباشی سقلمه‌های بغل دستی‌ات را تحمل کنی و به نریشن‌هایش در خلال تماشای فیلم گوش بدهی.
همۀ اینها را گفتم که برسم به لباس سفید دلبری که امروز توی یکی از فروشگاه‌های ستاره‌باران برایم دلبری می‌کرد. از آن لباس نامزدی‌هایی که هیچ کجا لنگه‌اش را پیدا نمی‌کنی. فکر می‌کنم حالا دیگر می‌توانم قید آن لباس صورتی دلبری را که چند ماه است پشت ویترین فروشگاه ماهور منتظر من است بزنم. شاید اجازه دهم نصیب کس دیگری شود. راستش من دل به دیگری بسته‌ام.


  • نسرین
هوالمحبوب

از وقتی یادمه، عاشق تاریخ بودم. قهرمان‌های دوران نوجوانی‌ام همیشه از بین شخصیت‌های تاریخی انتخاب می‌شدن. قهرمان‌هایی که یا پادشاه خیلی عدالت‌خواه و مقتدری بودن، یا مبارز‌هایی بودن که در مقابل یک ظلم ریشه‌دار ایستادگی کردند. نادرشاه افشار، کریم خان زند، شاه عباس صفوی از بین شاهان ایرانی و بابک خرم دین، آرش و آریو برزن و سورنا از بین سرداران ایرانی همیشه جایگاه ویژه‌ای برام داشتند.
تا وقتی اطلاعات تاریخی‌مون محدود می‌شه به همون کتاب‌های تاریخ دبیرستان، نمی‌تونیم قضاوت درستی از تاریخ داشته باشیم. توی کتاب‌های تاریخ پر از سانسوره. سانسور چیزهایی که حکومت‌ها برای حفظ حقانیت خودشون اعمال می‌کنند و تا حدی هم قابل قبوله. تاریخ همیشه توسط قوم پیروز نوشته شده و طبیعتا توی تاریخِ ثبت شده، خیلی چیزها از قلم افتاده. توی وقایع تاریخی شاهدان زنده معتبرترین سند هستند. مخصوصا تو وقایعی که به زمان حال نزدیک‌تره.
منم بعد از خوندن کلی کتاب تاریخی، تصورم دربارۀ خیلی از آدم‌های تاریخی تغییر کرد. به این باور رسیدم که هیچ پادشاهی، اونقدر خوب نیست که بشه ازش اسطوره ساخت.
هفتاد و چهار سال پیش در چنین روزی، یک واقعۀ تاریخی خونین توی آذربایجان رخ داده و برای همیشه بیست و یکم آذر رو توی ذهن ما ثبت کرده. چند سال بعد از فروکش کردن جنگ جهانی و دوران اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس، دوره‌ای که ایران بیشترین کشته رو در یک جنگ بی‌طرف تقبل کرد و نزدیک نیمی از مردم کشور توی قحطی جون خودشون رو از دست دادن، دوره‌ای که به جنگ سرد معروف شده، توی این جغرافیای محبوب من، در منطقۀ آذربایجان یک حکومت خودمختار تشکیل می‌شه که یک سال هم به حیات خودش ادامه می‌ده. شاید اغلب شما اسم «فرقۀ دموکرات آذربایجان» رو شنیده باشید. حکومتی که به رهبری «جعفر پیشه‌وری» در سال هزار و سیصد و بیست و چهار در تبریز تشکیل و بعد از یک سال در بیست و یکم آذر به خاک و خون کشیده شد. اگر مطالعۀ مختصری دربارۀ حزب توده داشته باشید حتما می‌دونید که چپی‌های وابسته به شوروی در اغلب تنش‌ها، اعتراض‌ها و انقلاب‌ها در منطقه حضور موثری داشتند. توی همین انقلاب پنجاه و هفت، نقش پر رنگ مبارزاتی چپی‌ها رو تمی‌شه نادیده گرفت. خیلی از نویسنده‌ها و شاعران ایرانی ما عضو همین فرقه بودن و شایعات بسیاری هم از فعالیت‌های اون‌ها در حزب توده ساخته شده. از جلال آل‌احمد، تا هوشنگ ابتهاج، غلامحسین ساعدی، احمد شاملو و صمدبهرنگی و بسیاری دیگر.
بسیاری از مردم آذربایجان حامی فرقه دموکرات بودند. به خاطر روح مردمی که در گفته‌های اعضای این فرقه احساس می‌کردند. اختیارات گسترده‌تر محلی از لحاظ اداری، تدریس زبان ترکی در مدارس در کنار زبان فارسی و اصلاحات ارضی و اقتصادی از جمله مهم‌ترین اهداف و خواسته‌های این تشکل جدید سیاسی بود. علت به وجود آمدن فرقه دمکرات آذربایجان، واکنش در برابر سیل تهاجمات گسترده بر علیه زبان، فرهنگ و اقتصاد آذربایجان، در دوره حکومت پهلوی بود. 
شاید همین امر باعث حمایت مردم از این فرقه بود. در باب نحوۀ برچیده شدن و خیانتی که به اعضای این فرقه شد، بحث و سخن بسیار است. گفته شده که هدف اصلی فرقه، تجزیه‌طلبی و جداسازی منطقۀ آذربایجان از پیکرۀ ایران بوده. به همین دلیله که جعفر پیشه‌وری رسما به عنوان نخست وزیر تشکیل کابینه داده و یک سال بر آذربایجان حکومت کرده است. 
اما زمانی که قوام‌السلطنه به نخست‌وزیری، می‌رسد، چون سیاست‌مداری کار کشته بوده، سیاستِ مدارا را پیش می‌گیرد و برای خروج ارتش شوروی از ایران شخصا وارد عمل می‌شود و طی مکاتبات او با شوروی است که شوروی دست از حمایت فرقۀ دموکرات و تجزیه‌طلبان کردستان می‌کشد و این چراغ سبزی است برای قوام تا وارد معرکه شود. 
بعد از خروج ارتش سرخ شوروی از شهر‌های مختلف و اعلام رسمی عدم حمایت از دموکرات‌ها، ارتش ایران، از چند محور پیشروی خود را به سوی آذربایجان و شهر تبریز آغاز می‌کند و طی روزهای هجده الی بیستم آذر ماه هزار و سیصد و بیست و پنج، بعد از چند برخورد مختصر اکثر مناطق را تحت اشغال خود در می‌آورد. بیست و چهار آذر ماه پیشه‌وری استعفا داده و به شوروی پناهنده می‌شود. 
کشته شده‌های این حملۀ خونین را بین یک هزار تا دو هزار نفر عنوان کرده‌اند، آذری خونین برای آذربایجان و پایانی تلخ برای رویای محقق نشدۀ حزب توده در تبریز.
بیست و یک آذر ماه، تولد شاملو و رضا براهنی عزیز هم هست. انگار این روز بار خیلی از اتفاقات را در طول تاریخ بر دوش می‌کشد.

  • نسرین


هوالمحبوب

وقتی گفته می‌شه که ایرانی‌ها قبل از حضور اعراب، ملت شادی بودن و اغلب روزهای سال به جشن و پای‌کوبی مشغول بودند و در هر ماه از فصل‌های مختلف سال، یک جشن بزرگ برپا می‌کردند، حس عجیبی بهم دست می‌ده. حس اینکه از وقتی که اعراب ایران رو به تصرف خودشون درآوردن، ملت غمگینی شدیم که بیشتر هم و غمّ‌مون، برپایی آیین سوگواریه. آیا جشنی به یاد دارید که در اون کارناوال شادی راه بندازیم و همون‌قدر که در عاشورای حسینی به طور دسته‌جمعی و در عین زیبایی عزاداری می‌کنیم، در کنار هم شادی کنیم؟ من که چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ما همون سنت نوروز رو هم به مسخره‌ترین شکل ممکن برگزار می‌کنیم و چهارشنبه سوری‌هامون بیشتر شبیه میدون جنگه تا کارناوال شادی.

قصدم از نوشتن این پست غر زدن و گلگی و بحث ضد دین نیست. چرا که اسلامی که من شخصا شناختم، دینی هست که مردم رو به شادی ترغیب می‌کنه و خنده رو به گریه ارجحیت می‌ده. نمی‌دونم گره کور این روزگار سراسر غم و ماتم ما کی حاصل شده ولی هیچ دل خوشی از این‌همه بزرگداشت مراسم عزا ندارم.
القصه یه مطلب جالبی رو امروز تو یه مقاله خوندم و خیلی خوشم اومد گفتم با شما هم به اشتراک بذارم. ما در فرهنگ آذربایجان یک روزی داریم به نام «سونای». در آخرین روز تابستان که ساعت به تعادل رسیدن روز و شب هست (روز و شب برابر می‌شن)، مردم ترک جشنی رو برپا می‌کردن به نام سونای.
سونای همون طور که از اسمش برمیاد، ربط مستقیمی به ماه داره. (سون+ آی) یعنی آخرین ماه، واپسین ماه.
معمولا اغلب افسانه‌ها و اسطوره‌های آذربایجان و کلا تورک‌ها، به ماه مربوط می‌شه. ماه تو اسامی ماه‌ها، عیدها، رسم و رسوم و نام‌گذاری روزهای هفته کاملا رسوخ کرده و زیبایی افسانه‌ای به ماه داده.
سونای شبیه که بهش اعتدال پاییزی گفته می‌شه و در این شب ماه کامل می‌شه. این روز، در آذربایجان و بین ملت‌های تورک، به روز عشاق معروف بوده. شاید دلیل این نام‌گذاری این باشه که در این شب، ماه و خورشید، در یک زاویۀ صد و هشتاد درجه، قرار می‌گیرن و موقع غروب دقیقا رو به روی هم می‌ایستند، این دیدار خیلی سریع اتفاق میوفته و خیلی طولانی نیست، اما چون این دیدار کوتاه، ازلی و ابدی هست، تشبیهش کردن به دیدار عشاق واقعی.
در کنار این مسئله می‌خوام به یکی از داستان‌های عاشقانۀ فولکلور آذربایجان هم اشاره کنم که پارسال در چالش زبان مادری برای وبلاگ آقاگل اجراش کردم، داستان اصلی و کرم، که در نهایت عشق، کنار هم جان خودشون رو از دست می‌دن و به وصال ابدی می‌رسن. این داستان توی فرهنگ‌های خیلی از کشورها ریشه داره و با یک سری تغییرات جزئی در کشور آذربایجان، ترکیه، ارمنستان و ... رواج داره. جالب‌ترین بخش این داستان اینه که مزار این دو عاشق صادق، توی یه محلۀ قدیمی در شهر تبریز واقع شده، محلۀ قراملک تبریز. چند تا هم عکس از مزار‌شون به دستم رسیده که یکی از دوستام گرفته که براتون به اشتراک میذارم.


تصویر یک، تصویر دو، تصویر سه

  • نسرین

هوالمحبوب 

بازار داره می‌سوزه و هیچ کاری از دست هیچ کس بر نمیاد، اونهمه شکوه و عظمت، تاریخ، تمدن، سرمایه کلی بازاری، زندگی کلی آدم، اقتصاد بخش بزرگی از تبریز، داره نابود میشه، ما امشب غمگین ترین آدم‌های ایرانیم.خدایا بسه واقعا، دیگه تحمل اینهمه مصیبت رو نداریم... قامت باباها به حد کافی خم شده...



  • ۱۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۲۲
  • نسرین

هوالمحبوب

 

مقدمه

 از دوران پهلوی تاکنون درباره‌ی قومیت مردم ترک‌زبان آذربایجان بحث‌های زیادی صورت گرفته است. عده‌ای با تکیه بر نظریۀ آذری، مدعی شده‌اند که مردم آذربایجان آریائی‌نژاد هستند و قومیت‌شان نیز آذری است. اینان زبان ترکی را زبانی بیگانه و حاصل حکومت‌های ترک و مغول دانسته و لذا تلاش‌های فراوانی در راستای نابودی زبان ترکی و جایگزینی فارسی با آن انجام داده‌اند که از مهم‌ترین آنها می‌توان به آموزش اجباری زبان فارسی و ممنوعیت تدریس زبان ترکی اشاره کرد. ذکر نکردن شماری از مهم‌ترین حکومت‌های ترک در کتب تاریخی و بی‌هویت دانستن ترک‌ها از جمله اقدامات این عده است. این روند بر بخشی از جامعه نیز اثر گذاشته و منجر به ترک‌ستیزی گسترده در ایران گردیده است تا جایی که شماری از ترک‌های ایرانی از سخن گفتن به زبان ترکی و ترک نامیدن خود واهمه دارند. لذا بررسی دقیق و موشکافانۀ این موضوع اهمیت فراوان دارد. به همین منظور در این نوشتار کوشیده شده برخی از ابعاد این مطلب بیان گردد تا نتیجه‌ای مناسب گرفته شود.

چرا تحقیقات ژنتیکی نمی‌تواند ملاک باشد؟

 نخستین مطلبی که در بررسی قومیت باید در نظر داشت عوامل مؤثر در تعیین آن است. این عوامل به ترتیب اهمیت عبارتند از: زبان، مذهب، اخلاق، فرهنگ و ژنتیک.

 انکار‌کنندگانِ ترک بودنِ مردم آذربایجان برای اثبات ادعای خود، بر عامل آخر تأکید ورزیده و تحقیقات ژنتیکی را مورد استناد قرار می‌دهند. آنان ادعا دارند که چون مردم ایران از نظر ژنتیکی نزدیک‌اند پس مردم آذربایجان ترک نبوده، بلکه آریایی‌تبارانی‌اند که ترک‌زبان شده‌اند.

 در پاسخ به این ادعا باید در نظر داشت که اولاً نژاد خالص وجود ندارد و در طول تاریخ ایران اقوام زیادی در یکدیگر آمیخته شده‌اند و لذا تصور نژادی واحد برای مردم ایران امری بی‌اساس است. ثانیاً تحقیقات ژنتیکی در واقع نشان داده که مردم خاورمیانه از نظر ژنتیکی نزدیک‌اند. اصولاً مردم یک منطقۀ محدود جغرافیایی از نظر ژنتیکی به هم نزدیک می‌شوند؛ برای مثال تاجیکان آسیای میانه از نظر ژنتیکی به ازبک‌ها نزدیک‌اند در حالیکه از نظر قومیت با فارس‌های ایران مشترک هستند. لذا نزدیکی ژنتیکی ترک‌های ایرانی با فارس‌ها نمی‌تواند دلیل بر آریایی بودن ایشان باشد، چرا که آمیختگی نژادی امری دو طرفه است و همانگونه که ریشۀ برخی از ترک‌ها به فارس‌ها می‌رسد، ریشۀ برخی از فارس‌ها نیز به ترک‌ها بازمی‌گردد که حاصل ده‌ها قرن همزیستی این دو قوم است.

واژۀ «آذری» اشتباه است؟!

 واژۀ آذری که امروزه به غلط به ترک‌های ایران نسبت داده می‌شود، هم از نظر تاریخی و هم از نظر زبان‌شناسی کلمه‌ای اشتباه است! در کتاب‌های تاریخی گذشته، هرگز هیچ قومیتی «آذری» عنوان نشده بلکه مردم ایران «ترک» و تاجیک ذکر شده‌اند (مثلاً در جهانگشای نادری آمده: «اهالی ایران» نیز از خرد و بزرگ و تاجیک و «ترک» فدویانه نقد جان در راه او می‌باختند.) از نظر زبان‌شناسی نیز کلمۀ آذری هم از نظر ساختاری و هم از نظر معنائی اشتباه است:

 آذر (به معنای آتش) + یای نسبت (که علامتی عربی است!) = آذری (آتشی!!!)

 آیا زبان ترکی با تشکیل حکومت‌های غزنوی و سلجوقی وارد ایران شد؟

 تاریخ‌نویسان معاصر ایرانی غالباً ورود ترک‌ها به ایران را مقارن با ظهور غزنویان و آل سلجوق می‌دانند و معتقدند که این سلسله‌ها موجب رواج زبان ترکی در آذربایجان شده‌اند. در پاسخ به این ادعا باید در نظر داشت که اولاً اسناد معتبر تاریخی (تاریخ ابن‌خلدون، تاریخ طبری، دیوان لغات‌الترک، تاریخ قم و ...) حضور ترک‌ها را در بخش‌های وسیعی از نواحی داخلی ایران پیش از تشکیل حکومت غزنوی تأیید می‌کنند. ثانیاً زبان رسمی و اداری حکومت‌های غزنوی و سلجوقی، فارسی دری بوده و اگر قرار می‌بود که این حکومت‌ها زبانی را گسترش دهند، طبعاً می‌بایست زبان فارسی را گسترش داده باشند. ثالثاً در زمان قدیم به علت نبود وسائل ارتباط جمعی و عدم گسترش سواد، تغییر زبان مردم یک منطقه کاری بسیار دشوار بوده و علاوه بر این به دلیل نقش تعیین کنندۀ مذهب در اتحاد یک سرزمین نیازی به گسترش زبانی خاص نبود.

 ذیلاً بخشی از اسناد تاریخی که بر حضور دیرینۀ ترک‌ها در ایران دلالت دارند آورده شده‌است:

 - «و فی هذه السنه غزا الجراح بن عبدالله الحکمی و هو امیر علی ارمینیه و آذربایجان ارض الترک ففتح علی یدیه بلنجرم و هزم الترک: و در این سال جراح بن عبدالله الحکمی جنگ کرد. او امیر ارمنستان و آذربایجان سرزمین ترکان بود. وی بلنجرم را با دستان خویش فتح کرد و ترکان را شکست داد.» (طبری ج ۵ ص ۳۶۸) [تأیید حضور ترکان در آذربایجان در سال 104 هجری و آذربایجان را سرزمین ترک نامیدن]

 -  «بسیاری از ترک‌ها قزوین را مرز سرزمین ترکان می‌دانند. قم (قوم) در ترکی به معنای ماسه است و دختر افراسیاب در آنجا به شکار می‌رفت. (دیوان لغات الترک، ترجمۀ فارسی، ص۵۰۲)

 - اسدی طوسی مؤلف کتاب لغت فرس اسدی در توضیح کلمۀ پالیک می‌نویسد: «پای‌افزار بُوَد، به آذربایجان چارق خوانند.» (لغت فرس، ص۲۷۷) [چارق لغتی ترکی به معنای کفش است.]

 در واقع این اسناد حضور دیرینۀ ترکان در بخش وسیعی از ایران و رایج بودن زبان ترکی در آذربایجان را ثابت می‌کنند. (این مسئله به معنای نفی حضور اقوام دیگر در این سرزمین‌ها نیست.)

چرا هویت ترکان ایرانی با روی‌کار آمدن سلسلۀ پهلوی انکار شد؟

 تأسیس سلسلۀ پهلوی فصل نوینی را در تاریخ ایران رقم زد و تحولات بزرگی را موجب شد. یکی از بزرگترین دگرگونی‌ها که تأثیر بسیاری بر جامعه گذاشت تکیه بر ملی‌گرایی افراطی (که به شکل آریاگرایی خود را نشان داد) بود. پیش از آن مذهب نقش اصلی را در ایجاد اتحاد میان اقوام ایران ایفا می‌نمود، ولی عواملی چند از جمله تقلید از اروپائیان (که آن زمان به شدت دچار ناسیونالیسم و نژادپرستی بودند) موجب اصل قرار دادن ملی‌گرایی در حکومت پهلوی شد. تحریف گستردۀ تاریخ و آریائی دانستن مردمان ایران از نتایج این امر بود که نظریۀ آذری را نیز حمایت نمود.

 تحت تأثیر تحولات جهانی قرن بیستم، ملی‌گرایی در مصر به شکل پان‌عربیسم، در ترکیه به شکل پان‌ترکیسم و در ایران به شکل پان‌ایرانیسم (که در واقع پان‌فارسیزم است) خود را نشان داد. نژادپرستی و سرکوب حقوق قومیت‌ها که با هدف حفظ یکپارچگی ارضی صورت می‌گرفت از اصلی‌ترین ویژگی‌های این جریانات در خاورمیانه بود.

 جریان آریاگرایانۀ دورۀ پهلوی بسیاری از اقوام ساکن ایران را به دلیل شباهت زبانی و فرهنگی به سادگی آریایی قلمداد نمود، ولی آریایی دانستن ترکان ایرانی که زبانشان به کل متفاوت از فارسی است، نیازمند بهانه‌ای دیگر بود. جریان پان‌ترکیسم در ترکیه شکل گرفته و اندیشۀ اتحاد ترکان را تبلیغ می‌کرد و طبعاً به آذربایجان نیز توجه داشت. لذا از دید حکومت پهلوی و روشنفکران آن زمان خطری بزرگ یکپارچگی ایران را تهدید می‌نمود که برای دفع این خطر نظریه آذری به دست «سید‌ احمد کسروی تبریزی» ابداع گردید و با استقبال شدید حکومت پهلوی و روشنفکران جامعه که اندیشه‌های نژادپرستانه داشتند، مواجه شد. بر اساس این نظریه زبان ترکی زبانی بیگانه و بدون ریشۀ تاریخی در ایران قلمداد گردید و نتیجتاً هویت ترکان ایرانی زیر سؤال رفت و بسیاری از حقوق اساسی‌شان پایمال شد.

 نظریۀ کسروی دربارۀ زبانی فرضی است که پیش از ترکی در آذربایجان بدان تکلم می‌شد. این نظریه دارای ایرادات آشکار بسیاری است و دربارۀ آن بحث‌های زیادی صورت گرفته‌است؛ اما مسئلۀ اصلی این است که به کمک این نظریه ترکان ایران، آذری نامیده شده و آریایی فرض می‌شوند، در حالیکه یک نظریۀ زبان‌شناسیِ تاریخی نمی‌تواند قومیت را تعیین کند، و عوامل تعیین قومیت که قبلاً به آنها اشاره شد همگی بر اساس واقعیات کنونی هستند و نه تاریخ گذشته. علاوه بر این مستندات تاریخی بسیاری بر ترک بودن بخش بزرگی از مردم ایران دلالت دارند و ساکن شدن ایل‌های ترک در ایران در طی ده‌ها قرن به صراحت در منابع تاریخی ثبت گردیده که خود حاکی از نادرستی آریایی فرض کردن ترک‌زبانان ایران حتی بر اساس تاریخ است.

 آذری نامیدن ترکان ایران هم بر اساس واقعیات امروز و هم بر اساس تاریخ امری نادرست است که انکار هویت محسوب می‌شود. آذری نامیدن ترکان ایرانی امری کاملاً مغرضانه است که در راستای سیاست‌های نژادپرستانۀ حکومت پهلوی رایج گردید و بهانه‌ای برای سرکوب حقوق ترکان از جمله حق تحصیل به زبان مادری شد.

برخی از تحریفات تاریخی صورت گرفته علیه ترکان ایران

 حذف کلی و یا بی‌توجهی عمدی به تاریخ حکومت‌های ترک از قبیل:

دولت سبکری (این دولت مدّت‌ها قبل از غزنویان در مناطق مرکزی ایران به پایتختی شیراز تشکیل شده‌بود؛ در تاریخ‌های امروزی اثری از آن نمی‌بینیم!)

امپراتوری گؤک‌ترک (برای تحریف این امپراتوری از آن با عنوان خاقانات شمال شرقی چین (!) و یا اتحادیه‌ای از قبایل (!) نام برده می‌شود)!

دولت خزر (مقارن با اواخر دولت ساسانی تشکیل شد و چند صد سال دوام آورد و مدت‌ها بخش بزرگی از آذربایجان را تحت کنترل داشت؛ این دولت نیز مشمول سانسورهای بی‌دریغ معاصر گردیده‌است!)

هون‌های سفید یا هیاطله (این حکومت در شرق ایران ساسانی تشکیل شده‌بود و مدت‌ها دولت ساسانی را خراجگزار خود نموده بود؛ با وجود اسنادی که ترک بودن هون‌های سفید را نشان می‌دهند تاریخ‌نویسان مغرض ایرانی آنان را آریائی قلمداد می‌کنند!)

ایشغوز‌ها یا همان سکاها  (قومی که پیش از تشکیل امپراتوری هخامنشی در آذربایجان ساکن شدند و مدت‌ها با آن دولت در جنگ بودند؛ آنان نیز توسط تاریخ‌نویسان ایرانی، آریائی قلمداد می‌شوند!) و ...

آریائی فرض کردن شاهان ترک:

خوارزمشاهیان (با وجود آن که زبان و آداب و رسوم این شاهان، ترک بودن آنان را نشان می‌دهد ولی عده‌ای از تاریخ‌نویسان ایرانی احتمال (!) می‌دهند که آنان در اصل آریائی هستند و بعدها ویژگی‌های ترکی کسب کرده‌اند!)

صفویان (عده‌ای از تاریخ‌نویسان ایرانی اصرار دارند که خاندان صفوی از کردان یا تات‌ها بوده‌اند که بعدها به تشیع گرویده‌اند؛ درحالیکه تاریخ امیر تیمور گورکانی نشان می‌دهد این خاندان در آن زمان شیعه بوده‌اند!)

خاندان سلطنتی گؤک‌ترکان (با استناد به دو لقب ادعا می‌کنند که این خاندان در اصل آریائی بوده‌اند؛ در حالی که آنان این القاب را بعد از تشکیل حکومت به تقلید از دیگر حکومت‌ها بر خود گذاشتند!) و ...

 

 

منبع : اینجا

 

  • نسرین

هوالمحبوب


زمان: هشتم مرداد ماه هزار و سیصد و سیزده، دورهء پهلوی اول

مکان: تبریز

چند ساعت است که باران بی وقفه می‌بارد، شهر در امن و امان است، هیچ نشانه‌ای از وقوع یک بحران در شهر به چشم نمی‌خورد. کسبه و تجار، مشغول داد و ستد هستند، در همین چند ساعت اما، دو رود مرکزی شهر، سرریز کرده اند، «میدان چای» و «قوری چای» از بستر خود خارج شده اند، مسیر آب منتهی به داخل شهر است، آب از شرق تبریز به غربی ترین مناطق در حرکت است.  راه آهن و کوچه باغ و اهراب هم از گزند سیل در امان نمانده اند.

آب از بالادست خیابان پهلوی همین طور بی امان خیابان‌ها را در کام خود فرو می‌برد و پیش می‌آید؛ تا نزدیکی‌های عالی قاپو، این عمارت بی‌نظیر دورهء صفوی، همان دردانه‌ای که عباس میرزا در آن شاه عباس نام گرفت. این عمارت چهار طبقهء کلاه فرنگی که نسل به نسل برای تبریز به یادگار مانده بود، در مقابل پنجهء قدرت سیل تاب نیاورد و چشم فرو بست.

سیل خطوط تلگراف را از بین برده، شهر در خاموشی فرو‌رفته است، از تبریز باشکوه‌مان، چیزی جز لجن‌زار باقی نمانده. هزار و سیصد مغازه ویران شده، خانه‌ها خیابان ها، زیر گل و لای فرو رفته‌اند.

زمان: یازدهم مرداد ماه هزار و سیصد و سیزده

پس از چهار شبانه روز، خبر سیل به تهران می‌رسد. بزرگان حکومتی از نمایندگان مجلس و وزرا و وکلا راهی تبریز می‌شوند.

تجار تبریز، کابینهء فروغی، میرزا محمودخان جم وزیر کشور ، همگی به کمک شتافته اند. میرزا محمود خان تا یازدهم شهریور که بحران در تبریز آرام گرفت، حتی یک روز هم از شهر خارج نشد.

در آن سال شوم، ارفع‌الملک جلیلی شهردار تبریز بود، همه به فکر برگرداندن آرامش به شهر و بازسازی ویرانه‌ها بودند اما او به چیزی بالاتر از آبادانی می‌اندیشید.

ارفع‌الملک می‌گفت اگر این سیل یک بار در شهر رخ داده، پس دفعات دیگری هم می‌تواند دامنگیرمان کند. پس راه چاره، بستن مسیر سیل است. آقای شهردار برای رسیدن به هدف خود، دو میلیون بودجه از خزانه طلب کرد، با صرف یک میلیون تومان آن سیل‌بند ساخت و مسیر ۱۲ کیلومتری میدان چای و قوری چای را عریض‌تر کرد. با باقی ماندهء بودجه، عمارت ساعت را در میدان ساعت تبریز ساخت که هم‌اکنون یکی از باشکوه‌ترین بناهای دیدنی تبریز به شمار می‌رود.

زمان: دی ماه هزار و سیصد و نود و هفت

مکان: تبریز، خیابان منصور (شهید بهشتی)

خانهء ارفع‌الملک جلیلی شهردار با‌کفایت تبریز، نه تنها به موزه تبدیل نشد، بلکه در در اثر بی‌کفایتی، سقفش نیز فرو ریخت!

حکایت استانداری که در سوئد تعطیلات عیدش را می‌گذراند، مردمی که تمام زندگی‌شان را در سیل از دست می‌دهند، سکوت معنادار خیلی‌ها، کاسهءگدایی که باز هم به سوی مردم دراز شده است، حکایت پر غصه اما تکراری این روزهای ماست.


با الهام از نوشته، دوست عزیزم لیلا حسین نیا


خانه ارفع الملک


  • نسرین

هوالمحبوب


اینجا قلب هزار ساله ی تاریخ است، ایستاده ام مقابل عمارت ساعت، عقاب با صلابت تبریز، نوای دلکش ساعت مرا در تاریخ سیر می دهد، مرا به دوره ی آشور به زمان سارگن دوم، به کتیبه های باستانی می برد، به شهری آباد در فلات ایران، پیچ و تابم می دهد و برم می گرداند به دوره ی ایلخانان.

به هزارتوی تاریخ سرک می کشم، به صدای شهرم گوش می دهم، دست می کشم روی ویرانه های شهر پس از هزار جنگ و هزار لرزه و هزار داستان.

تبریز در خودش می گرداندم، حالا رسیده ام به قرن سیزدهم میلادی، زمانی که تاجری ونیزی مبهوت شکوه تبریز است، ایستاده است به نظاره و چشم از باغ ها و چشمه های جوشانش برنمی گیرد.

ناگهان زمین زیر پایمان می لرزد، کتیبه های نیلی مسجد کبود می شکنند و به تلی خاک بدل می شوند، مقبره ی جهان شاه مدفون می شود، زمین و زمان تیره می شود و من مات سینه ی پر التهاب شهرم.

قدری میان باغ های پر دار و درخت شاه گولی می چرخم، رو به روی دریاچه ای نیلی رنگ، می ایستم شهر چه با صلابت ایستاده است، به سان سهند.

ایستاده ام به نظاره ی مسجد صاحب الامر، یادگار طهماسب شاه ، می خواهم وجب به وجبش را سیر کنم که شیپور جنگ به صدا در می آید. عباس میرزا عازم جنگ است، زمانی برای بدرقه نیست او می رود و مصدق می سراید : «دل شهزاده ی قاجار شکست، صبح گاهان از غم، دیده بر دنیا بست، می نشینم به نظاره، که فتح نامه ی خون در دست ......»

زن ها و مردها در تکاپویند و شهر رنگ خون گرفته است، آب نیست، غذا نیست، تبریز غزل ریز من حالا کوچه به کوچه اش زیر سم اسبان روس و قجر است، اینجا امیرخیز است، چادر سردار را می بینم، صدای تِلی را می شنوم، شیهه ی اسبش را و موهای سیاهش را می بینم که به دست باد سپرده است.

شهریار است که نشسته است توی خانه ی دل بازش، اینجا باغشمال است، برای تبریز می سراید برای شکوه پا برجایش«روز جانبازیست ای بیچاره اذربایجان/ سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان»

اینجا تبریز است، شهر من، وجب به وجبش داستانی در دل خود نهفته است. قصه هایی از سرداران و سربازان، قصه هایی از شهربانوها و پریان زیباروی تورک. وه چه پیر شده ای ای بیگ!

 

مسجد کبود، مسجد صاحب الامر، شاه گولی، خانه ی مشروطه، خانه ی شهریار

 

  • نسرین

هوالمحبوب

یکی از دستاوردهای نمایشگاه کتاب تبریز، همین کتاب«عشق دو قاشق مرباخوری» است. راستش را بخواهید برای نمایشگاه قصد خرید نداشتم و بودجه ای هم برایش در نظر نگرفته بودم. چون اصولا وسطهای ماه اوضاع مالی کمی تیره و تار است؛ ولی خب وقتی رفیق خوبی باشه و وقتت هم آزاد؛ چیزی بهتر از کتاب نمیتونه ایجاد انگیزه کنه! من برعکس همیشه که خودم کتابهایم را انتخاب می کردم؛ امسال تسلیم غرفه دار ها شدم در واقع هر کتابی رو که غرفه دارها تایید کردند خریدم! کتاب فوق اثر پرفروش سال 92-93 انشارات بوتیمار است.

«عشق دو قاشق مرباخوری» مجموعه ی اشعار سپید، سروده ی سمانه سوادی است.

من که خیلی از شعرهاش لذت بردم و توصیه میکنم اگه دوست دار شعر سپید هستین حتما تهیه اش کنید.

اشعار کتاب غالبا عاشقانه های زنانه ای هستند که عشق رو در چارچوب ها و قوانین انسان معاصر روایت می کنند. دلدادگی هایی که اغلب به ثمر نمی نشینند.

با توجه به تغییر ساختارهای عشق ورزی این اشعار هم از مثلث عشق-عاشق-معشوق از منظر جدید نگاه میکنند. یعنی جای معشوق(زن) با عاشق(مرد) عوض شده است. و این معشوق است که حالا در جایگاه عاشق ایستاده است!

اشعار نمایانگر روح لطیف شاعر است.و نیز ذهنی که درگیر اندیشه هایی سیاسی و اجتماعی است. دغدغه های اجتماعی شاعر را میتواند از سروده هایی برای جنگ، کودکان کار و نیز مادران رنج دیده مشاهده کرد.

اشعار این دفتر بی نام هستند و شاعر تنها به شماره گذاری آنها اکتفا کرده است.

لحن بی پروا و جسارت شاعر در به تصویر کشیدن بعضی مسائل دخترانه قابل ستایش است. شاعر نبض جامعه را در دست دارد و بی شک سروده هایش باید در رگ جامعه اش جاری شود و درد مردمش را عریان سازد. دخترانگی هایی که سمانه در این اثر به تصویر کشیده است برای من بسیار خواستنی  و دلنشین بود.

بعضی واژه ها را خواه نا خواه در شعرهای امروزی زیاد میبینیم واژه هایی که از فرط تکرار به ابتذال رسیده اند و باید جدا فکری به حالشان کرد! واژه هایی از قبیل«قهوه، سیگار، کافه، فال، باران» که این دفتر شعر هم از این ایراد خالی نبود!

عشق دو قاشق مرباخوری را بخوانید به خاطر اشعار ساده و روان و به خاطر فضای صمیمی که در کتاب جاری است:)

نمونه هایی از اشعار:

من شک دارم

به تمام روزهایِ بی تویی

وقتی که تمامِ تقویم ها

سراسر تعطیل می شوند

و دیگر هیچ انفجارِ بزرگی

نویدِ زندگی نمی دهد

انگار کرکره ی روزگار

با پلک هایِ تو

سقوط کرده است....!

**************************

چشمانم را

از مادربزرگ به ارث برده ام

زنی که چشمه ی روستا

از حسادتِ چشمانش

خشک شد

و او تمام شب را روی پل بارید

باغ های روستا

هیچ سالی مثل آن سال

محصول ندادند!

**************************

کاش خیاط بهتری بودی

این تنهایی

به تنم زار می زند

و جیب هایش بزرگ تر از آن است

که با دستهای من

پر شود

باید از فردا

کمی بیشتر

غصه بخورم...!

  • نسرین

هوالمحبوب

یادمه توی وبلاگ قبلی که به ملکوت اعلا پیوست قرار بود در کنار پرداختن به کتابها و اشعار و بحث های فرهنگی من آثار و بناهای تاریخی تبریز رو هم معرفی کنم.
نزدیک یک ماهه که ما برای خرید مدام به بازار میریم و در طی این گشت و گذارها و مشاهده ی قیمت های نجومی لباس های نوزادی، تصمیمی گرفتیم سری هم به بازار بزرگ سرپوشیده ی تبریز بزنیم. دلیل اصلی برای اینکار قیمت های مناسب اونجاست. معمولا نسبت به مغازه های خیابون تربیت(مرکز خرید عمده برای لباس و مانتو) قیمت های بازار خیلی مناسب تره.

بازار بزرگ تبریز که بزرگترین بازار مسقف جهان به حساب میاد جزو معماری های زیبا و شکیل ایران هست. این بازار دارای تیمچه ها و راسته های مختلفیه. از جمله راسته های معروف این بازار:« راسه ی مظفریه(مخصوص فرش فروشها)، راسته ی پنبه فروشان، راسته ی بزازان، راسته ی طلا فروشان راسته ی کفاش ها و....» این بازار یک بخشی داره که در زبان ترکی بهش میگن (ایکی قاپلی)

ایکی قاپلی در ترجمه ی تحت اللفظی میشه دو در، در واقع توی این بازار به راسته هایی میرسی که با درهای چوبی بزرگ جدا شدن از بخش های اصلی. داخل همین درهای چوبی بزرگ درهای کوچکی هم هست که موقع تعطیل شدن بازار و وقتی درهای اصلی بسته میشن کسبه از این درهای کوچک رفت و آمد میکنن. این بخش مخصوصا لباس نوزاده بیشتره!

رفت و آمد توی این بازار علاوه بر لذت خرید یک لذت های دیگه ای هم داره. اصلا بافت سنتی و معماری درجه یک اینجا و بوی خوبی که توی اون مشام رو نوازش میده کلی حس خوب رو به آدم منتقل میکنه. بوی ادویه ها بوی شیرینی های سنتی بوی چرم و...

حتما شنیدین که تبریز قطب چرم ایرانه و کیف و کفش های چرم تبریزه همه جا معروفه. راسته ی کفاش ها معمولا پر از مسافرهای خارجی و گردشگرهای ایرانی است.

راسته ی مظفریه همون جایی است که توی محرم و صفر دسته های عزاداری توش برپا میشه و عزاداری های این مکان شکوه و عظمت خاصی داره.

برای آگاهی بیشتر از این بازار بخشی از معرفی ویکی پدیا رو توی ادامه  ی مطلب میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.




  • نسرین