زمزمه های تنهایی

باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی

زمزمه های تنهایی

سلام.
اینجا پر است از خنده‌ها و اشک‌های یواشکی من. پر است از حس‌ها و تجربه‌های نابی که در تن کلمه‌ها ریخته‌ام و با هر کلمه‌اش به رقص درآمده‌ام. زمزمه‌های تنهایی من مهمترین بخش دنیای مجازی من است. در اینجا بیش از هر جای دیگری به خود واقعی‌ام نزدیکم. به نسرینی که دارد تلاش می‌کند زندگی شادی بسازد. نوشتن و ننوشتن برای من انتخابی بین مرگ و زندگی است، پس می‌نویسم. اینجا با دلمشغولی‌های یک معلم ادبیات سر و کار دارید که از مدرسه و دغدغه‌هایش می‌نویسد، از کتاب‌، فیلم‌، تئاتر‌ و فوتبال حرف می‌زند. نسرین از مهرماه 1400 در کسوت یک معلم رسمی در روستایی در همین حوالی مشغول تدریس است. با آرزوهایی رنگین و قلبی سرشار از امید.
وبلاگ هنوز زنده است....

زمزمه‌دونی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

هوالمحبوب


محبوب من، دیر زمانی است که از آمدنت ناامید شده ام. از چشم به راه کوچه های بهاری بودن به ستوه آمده ام. دارم تمام حجم تو را در یک عکس خلاصه میکنم ولی نمی شود. لبخند های پت و پهنت توی هیچ قابی جای نمی گیرد. قاب های من برای  قامت بلندت زیادی کوچک و حقیرند. صدای تو که روزگاری مرا تا ناکجا می برد، حالا از ذهن و دلم پر کشیده است. بهار با تمام قشنگی هایش عزم رفتن کرده است و دیگر امیدی به بازگشتت نیست. بهار دیگر فصل عاشقی های اتفاقی نیست. بهار فصل بوسه های یهویی نیست. بهار فصل بی تابی های نوبرانه نیست. بهار مادر خوبی برایمان نبود. محبوب من، شب ها رازهای بزرگت برایم فاش می شود، بویت را باد می آورد و لبخندت را گل هایی که از پنجره های بالز اتاقم  سرک می کشند، اما اشک هایت را، بغض هایت را باران های ناغافل تبریز برایم فاش میکنن و اخم هایت را ابر های سیاهی که ماه را میپوشانند. دوست داشتنم را اما هیچ پرنده ای آواز نخوانده، هیچ شکوفه ای با عاشقانه هایت نرسته و این برای پایان من دلیل خوبی است. تو نیمه ی غایب من بودی و من تمام تو را در تمام دلم در تمام جانم جا کرده بودم. حالا که بهار می رود و تو دوباره زاده می شوی، دیگر مرا نخواهی دید. در دلت و در دنیایت.... و این پایان قصه ی ماست....

  • نسرین

هوالمحبوب


دارم به این نتیجه می رسم که این فقط دوست نیست که قدیمی اش خوبه، عشق هم قدیمی اش خوبه، همونایی که تو 63 سال پیش با نومزدشون ارتباط ماهواره ای داشتن و سر یه ساعت مشخص زل میزدن به ماه که چهره ی یارشون رو ببینن، همونایی که غبار روی ماه رو نشونه ای از غبار دل یار میدونستن، همون عشقایی که زندگی کردن و عشق آفریدن و زندگی شون پر شد از جوونه های امید. همونایی که به اسم نه، به رسم عاشق بودن.

قدیما عاشق بودن خیلی دلچسب تر بود. حداقل وقتی به عشقت نمی رسیدی دیگه همه چی در عرض چند ماه برات تموم میشد. نه تلگرامی بود و نه پروفایلی نه چک کردن مدام آنلاین بودنش. نه حرفهای تو دل مونده ای بود که نشد به زبون بیاری؛ نه گریه های نصف شبی، گاه و بی گاه. 

عشق دلم خواست با دیدن این دو نفر. از اون عشق های حال خوب کن. چقدر این زن ها و این مرد ها رو به افولن. اونایی که بشه بهشون زل زد و سیر نشد ازشون. دلم عشق خواست وقتی توی این برهوت بی عشقی، آدم های حال بد کن دورم رو گرفتن و تصورشون از عشق عکس های رنگارنگ پروفایلته. 

چقدر عشق خوبه .....

+اینترنت خونه مشکل داره، اپراتور آسیاتک میگه از خط تلفن تونه و کسی نیست این مشکل رو رفع کنه و ممکنه تا مدت ها دسترسی به نت نداشته باشم تا کسی دلش بسوزه و بره بالای دیوار و این سیم های تلفن رو چک کنه و عیب و علت کار رو پیدا کنه. عشق اینجا هم میتونه کار راه انداز باشه:)

  • نسرین

هوالمحبوب

 

این چند روز خیلی دارم کار می کنم، البته فرصت برای خیلی از کارهایی که دلم می خواد پیدا نمی کنم. امیدوارم روزی برسه که وقتم مال خودم باشه و تمام اون برنامه هایی که تو ذهنمه پیاده کنم. مشغول کار روی سایت هستم و اصلا فرصت سر خاروندنم ندارم. سایت قراره امشب آپدیت بشه و کلی تغییرات خوشگل بکنه. منم دارم روی مقاله ها کار می کنم و جمع بندی نهایی براشون مینویسم. هشتاد تا مقاله است و این کار رو خیلی سخت میکنه. دلم میخواد یه اراده ی قوی پیدا کنم و دوباره گوشی رو تحریم کنم و برم برسم به خودم و دلم.

چند روزه دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم ولی برای اونم حتی وقت ندارم! خیلی دلم میخواد اونقد قوی بشم که دیگه دنبال بعضی از مسائل نرم و بسپارم به خود خدا. دلم میخواد اونقدر قوی بشم که برای همه ی اونهایی که بهم زخم زدن بشم یه حسرت. مطمئنم که یه روزی این هدف برام محقق میشه و اون روز دیگه هیچ کس جز خودم برام مهم نیست. اون روز وقتیه که باید ثمره ی تلاشم رو بینم و یه نفس راحت بکشم از این دنیا و آدم های حال بد کنش. فعلا که دارم با ماه رمضون حال میکنم و دعا میکنم عمرش طولانی بشه که من همیشه همینقدر خوب و مثبت بمونم. انگار روزها پر برکت تر شدن و من میتونم با خیال راحت تر کار کنم.

خدا رو هر روز بیشتر از روز گذشته شکر میکنم ، بابت همه ی نعمت هایی که دارم و لایقش نیستم. بابت تمام موفقیت هایی که از ماه رمضون سال گذشته تا امروز نصیبم کرده. خدا این روزها حسابی صدامو می شنوه منم دلم میخواد پرتوقع ترین بنده اش باشم اینم ماه عزیز. دعا میکنم برای همتون اتفاق های خوب رقم بخوره، امتحان های هلما و حورا و بهار عزیز و تمام دانشجوها با موفقیت سپری بشه. آقا احسان به خوبی از پس پروژه ها و امتحان ها و استادها بر بیاد. اسماعیل بتونه نظر مثبت زهرا رو جلب کنه، شیرین جانم همیشه بدرخشه. دوست عزیزم مرضیه به آرامش قلبی برسه. جناب میرزای اصفهانی همیشه موفق باشه و سالم و سلامت. خلاصه همه ی اونایی که به اینجا سر میزنن و میخونن و نظر میدن یا نمیدن توی این ماه بندگی، نمره ی قبولی که نه، نمره الف بگیرن از خدا جون.


التماس دعای فراوان

 

 

  • نسرین


هوالمحبوب

دیروز که روز اول ماه مبارک بود، با یه خستگی شدید شروع شد. خستگی ناشی از مسافرت یک روزه به ارسباران که هرچند خیلی خوش گذشت، ولی به دلیل یک روزه بودنش خستمون کرد حسابی!

ولی باعث نشد من کارهای مربوط به مدرسه رو نیمه تموم بذارم، تا ساعت دو تو مدرسه بودم و ورقه های امتحان نهایی رو تصحیح می کردم و پوشه های کار رو تکمیل میکردم. تا روزهای آتی کمی وقتم آزادتر باشه.

عصر که رسیدم خونه از شدت خستگی و گرما زدگی، تقریبا نیمه هوشیار بودم. ولی نخوابیم. چون کلی کار داشتم که باید انجام میدادم. نماز که خوندم نشستم به حساب کتاب کردن که چقدر از نذرهای دلی که بین خودم و خدا بوده؛ روی هم تلمبار شده و من انجامشون ندادم. یه صفحه کاغذ نوشتم و چسبوندم به کمدم. حالا هر روز که انجامش میدم جلوشون تیک میخوره و کمی از حجم عذاب وجدام کاسته میشه:)

دیروز که ماه عسل شروع شد از اول تا آخرش فقط گریه کردم. صرفا به خاطر ناشکری هایی که همیشه میکنم. وفتی مرتضی مهرزاد هشت سال پیش یادم اومد، برق خوشحالی تو چشام دوید، وقتی تو مسابقه های پارالمپیک میدیدمش کلی ذوق می کردم؛ به خاطر اینکه یه انسان منزوی به حدی متحول شده که حالا داره برای مدال المپیک می جنگه. خیلی خوشحالم برای خودش و برای برنامه ماه عسل. هرچند منتقد جدی ماه عسل هم هستم و معتقدم خیلی از برنامه هاش الکی اشک چشم میگیره؛ ولی باور کردم که یه برنامه می تونه یه زندگی رو تغییر بده. مهم اینکه که اراده کنیم. حالا از اول ماه رمضون منم شروع کردم به تغییرات مثبت. امیدوارم تمام تفکراتم درباره ی چند ماه آینده ثمر بده و منم سال بعد تو نقطه ی اوجی که مرتضی مهرزاد ایستاده بایستم.

این چند روز گذشته خیلی خوب بود همه چی. با دوستی که دچار اختلاف شده بودیم صلح کردیم . دوباره دوستی هامون رو از سر گرفتیم، درباره ی قرارداد سال آتی تصمیم های مهم گرفتم و برنامه ام برای متمرکز شدن روی کتابم تقریبا سر و سامون گرفته. خیلی خیلی دلم میخواد وقتی تموم شد یه انتشارات اسم و رسم دار چاپش کنه. امیدوارم دعام کنید....

طاعات تون مقبول

تو دعاهاتون منم یاد کنید لطفا


  • نسرین